tgindex
کوچه باغ متاستاز

کوچه باغ متاستاز

Статистика
@metastaticМедицинаперсидский

اندیشه های خوش خیم در هجوم خرچنگ ها دکتر سمیرا رزاقی متخصص رادیوتراپی و آنکولوژی @Samira_raz تلگرام https://instagram.com/dr_samira_razzaghi اینستاگرام

Последний пост
30 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Медицина (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
547
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
984
20 постов
Вовлечённость
179,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
373
1/48двое суток
427
1/72трое суток
461

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 30 июл.4943814

    برای همهٔ رزیدنتهایی که امروز صبح، بعد از موشک باران وحشتناک جنوب، در گرمای پر آشوب مرداد، شجاعانه در امتحان ارتقا شرکت کردند... امروز صبح بعد از موشک باران، دانشجویانم را تا جلسه امتحان بدرقه کردم. حرفی نداشتم بزنم تا تپش قلب‌های بی‌قرارشان را آرام کنم. شاید باید می‌گفتم: نسل ما نتوانست؛ همه زورمان را زدیم و نشد! کاش شما بتوانید! نتوانستم؛ نگفتم! در اضطراب راهروهای امتحان، زیر سایه جنگی بی‌فرجام من هم به اضطراب همه سال‌هایی سفر کردم که برای رساندن ایرانم به آرمانم دویده بودم؛ نفس نفس زده بودم و نرسیده بودم. خاطره همه گذشته‌هایی که زود گذشتند، در وانفسای لحظه امتحان به ذهنم هجوم آورد. خواستم بگویم از هجده تیر هفتاد و هشت تا امروز هشت مرداد چهارصد و پنج، نسل ما برای رسیدن، نه فقط دویده که نفس نفس زده؛ التماس کرده؛ سازش کرده؛ انتقاد کرده؛ اعتراض کرده؛ اعتصاب کرده؛ اخراج و تعلیق شده؛ زندان رفته؛ تحقیر شده؛ گلوله خورده… تا بلکه امروزمان اینقدر غم زده نباشد؛ امروزمان این نباشد! نتوانستم! نگفتم! دانشجویانم را که در آغوش کشیدم، تپش قلب خودم آرام گرفت. فردای ایران را به آنها می‌سپارم؛ می‌دانم که لایق‌ترند از نسل ما. می‌دانم که روزی آخر همه مان یک دل سیر به غم‌هایمان می‌خندیم و این همه بیچارگی را در خاطره‌ای دور فراموش می‌کنیم! روزی که شاید من هم خاطره‌ای باشم در خاطر استاد موسفیدی که برای نسل بعدش خاطره می‌گوید! https://t.me/metastatic

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • من آدمهای زیادی را تا جایی نزدیک مرگ بدرقه کرده‌ام؛ مرگهای بیشماری را زیسته ام؛ دست آدمهای زیادی را در حوالی مرگ گرفته و به زندگی بر گردانده‌ام... با همه اینها، تکه ای از من، از دی ماه ۰۴، دچار سرطان بی‌رحمی شده و هرچه دست و پا میزنم برای برگشتن به زندگی معمولی لجبازی می‌کند ... چه نفسی از ما گرفتند ... https://t.me/metastatic

  • видео или голосовое, без подписи

  • 9 февр.705175из medprofessionalism

    🔺 درخواست افشای اطلاعات مجروحین      در نظام حقوقی ایران، اطلاعات پزشکی بیماران در زمره محرمانه‌ترین داده‌های شخصی قرار دارد و افشای آن صرفاً در صورت وجود رضایت آگاهانه بیمار، حکم مقام قضایی صالح، یا تکلیف قانونی صریح امکان‌پذیر است. مصوبات کمیته‌های اجرایی یا امنیتی، از جمله کمیته‌های شورای تأمین استان، در سلسله مراتب هنجارهای حقوقی در حکم قانون محسوب نشده و نمی‌توانند به‌تنهایی مبنای محدودسازی حقوق بنیادین اشخاص از جمله حریم خصوصی پزشکی قرار گیرند. علاوه بر این، اگر هدف از درخواست اطلاعات، جبران خسارت به افراد آسیب‌دیده باشد، ارائه اطلاعات پزشکی باید با رضایت صریح و آگاهانه خود افراد باشد. اطلاعات سلامت بخشی از داده‌های شخصی بسیار حساس محسوب می‌شود و استفاده ثانویه از آن، حتی با هدف حمایت یا جبران خسارت، بدون رضایت فرد، نقض حریم خصوصی، نقض اتونومی، و مغایر با اصول اخلاق پزشکی است. این وظیفه دانشگاهها و روسای بیمارستانها است که به تکالیف حقوقی و اخلاقی خود واقف باشند و هر درخواستی را تمکین نکنند. این موضوع برای حفظ اعتماد عمومی و اعتبار نظام سلامت حیاتی است. #رازداری #بیطرفی_پزشکی

  • پرونده‌های امروز تمام می‌شود؛ قصه آدم‌ها ناتمام می‌ماند.  جمله‌های کوتاهی از رنج‌های تکراری در سرم هیاهو می‌کند: « کرایه نداشتیم برای پرتو درمانی بیاییم!» « هزینه انجام سیتی آنژیو را ندارم، حتی در بیمارستان دولتی !» «شوهرم هنوز در بخش روانپزشکی بستری است، نمی‌توانم سه تا بچه‌ام را توی شهرستان ول کنم و هر روز برای پرتودرمانی بیایم.» « هزینه انجام اکو را ندارم خانم دکتر! می‌شود انجام ندهم؟» « در روستا فقط هفته ای یک روز آب داریم؛ شامپو برای گال به همسرم داده‌اند، ولی آب نیست که حمام کند.» « خانم دکتر! هرچه التماس کردم کارشناس بیمه آمپولم را تایید نکرد؛ حالا چطور فردا دوباره سیصد کیلومتر راه بیایم؟» « این روزها برق که قطع می‌شود، گرگرفتگی ام خیلی زیاد می‌شود؛ انگار نفسم قطع می‌شود توی این گرما!» هیاهوی سرم آرام نمی‌گیرد:« دلخوشم که مانده‌ام تا دردی را تسکین باشم ، ولی برای هیچ کدامشان هیچ کاری نتوانستم بکنم!»  رمان نیمه تمامم از نویسنده محبوبم را باز می‌کنم تا مخدری بر دردهایم باشد؛ تلخ است؛ قصه بلندی از دردهای ناتمام انسان‌های رانده از وطن، مانده از مقصود؛ رانده شده‌های هنوز بی‌سرزمین مانده. رمان را می‌بندم؛ به هجر فکر می‌کنم؛ به مهاجر؛ به ماندن؛ به رفتن؛ به گفتگوی لذت بخش دیروزم با دوستی ارزشمند می‌اندیشم و یادم می‌آید چرا مانده‌ام. سالهای دوری‌ است ماندن در سرزمینی که مسئولانش هماره مرا رانده‌اند، برایم فقط یک انتخاب دلبخواه نیست؛ یک اضطرار است برای جنگیدن! ماندن برای من به مثابه یک مقاومت مدنی ارزشمند است در جهت واپس گرفتن حق زندگی آزاد برای مردم سرزمینم! برای من ماندن در این خاک، ماندن در سیستم دولتی که نهاد هایش بارها کمر همت به نماندنم بسته‌اند، قسمتی از مبارزه تاریخی شکوهمند مردمانم برای رسیدن به مقصود است.  ماندن برای من معنای آزادی است هر چند در اسارتی بی پایان… https://t.me/metastatic

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • 9 июл. 2025 г.85442из IRAN_IMSA

    ⚪️⚪️ کمیته حقوق پزشک و بیمار (SCORP) ایمسا-ایران برگزار می‌کند: 📢 جلسه سوم از برگ سبز از اینکه تا اینجا همراه برگ سبز بودید سپاس‌گزاریم؛ ما دانشجویان پزشکی در سومین فرصت حضور، قصد داریم در پزشکی، در مورد چیزهای غیر از پزشکی گفت و گو کنیم و ادبیات همچنان مهمان ماست.🌱 📅 یکشنبه؛ ۲۲ تیرماه ۱۴۰۴ 🕤 ساعت ۱۵:۰۰ 📍 در بستر گوگل‌میت 📢 کتاب مورد بحث این نسخه: "مردگانی که در من راه می روند" اثر دکتر سمیرا رزاقی از نشر گام نو 👤مهمان: دکتر سمیرا رزاقی؛ نویسنده و رادیوآنکولوژیست و عضو هیئت علمی علوم پزشکی اهواز 📌 لطفا جهت شرکت در جلسه این فرم (اینجا کلیک کنید) را تکمیل بفرمایید. ✨ مشتاق همراهی شما هستیم! ———— 📌Iran-IMSA Official Announcement ✅Telegram: @iran_IMSA ✅Instagram: @iran_imsa ✅Email: IMSA-iran@IFMSA.org ✅Website: www.imsa-iran.org

  • همیشه به جاده که می‌زنیم؛ کلمه‌‌های درون سرم قطار می‌شوند؛ این بار هم: جنگ، آتش بس، موقتی، دائمی، مهاجرت، آینده … ترمزِ ایست‌های بازرسی پر تکرار، مجالِ گذر افکار نابسامان را نمی‌دهند. آتشِ جنگی کهنه در مغزم بس نمیکند: « ماندن یا رفتن ؟!» نوتیفیکیشن تلگرام، نوید رسیدن پیامی می‌دهد: « خانم دکتر! خوشبختانه تومور مارکر سیما پایین اومده!» همه روزهای سختِ جنگِ من و سیما و مهربان همسرش با بیماری سرکش سیما از سه سال پیش تا کنون زیر آوارِ آشوب و ترور و انتخابات و بمب و موشک و پدافند حالا دورند، خیلی دور … آتش همه تردیدها بس می‌شود: « با اینکه هر روزِ زندگی مان در این خاک، زیر آوار مصیبتی نو ایم، تا آن روزی که دردی از آدمهای قبیله‌ام توانم فروکاست، جاده زندگی‌ام از مرز وطن نخواهد گذشت …» https://t.me/metastatic

  • قبل از اینکه خوابش ببره میگه:« مامان! صدای موسیقی میشنوم!» میگم :« از کجا؟!» میگه:« از توی سرم!» میگم:« چه خوب که توی سرت صدای موسیقی میاد!» میگه:« توی سر تو صدای موسیقی نیست؟!» میگم:« نه!» میگه: « پس صدای چیه؟!» بی اینکه به صدای مغزم گوش کنم ، میگم:« یه عالمه سر و صدا؛ یه عالمه کلمه…» نمیگم: « صدای جنگ، صدای بلاتکلیفی…» نمیگم:« صدای بی پناهی ، بی سرزمینی…» نمیگم:« صدای نگرانی برای آینده تو در میانه این همه بی آیندگی …» فقط میگم: « یه عالمه کلمه …» میگه:« دکمه موسیقی سرت رو روشن کن مامان !» انگشت می‌زاره روی پیشونی اش، میگه:« این جوری…»  بیتاب می‌شوم در مادرانگی های سهمگین قلبم ، لبریز می‌شوم از کودکانگی های سبکبار قشنگش . میگم:« با همین موسیقی سرت، آروم بخواب!» نمیگم:« خاورمیانه جای خوبی نیست برای آرمیدنی بیخیال در سایه ترنم نغمه های شادانه و کودکانه!»  نمیگم:« کاش بشه هیچ وقت صدای جنگ رو نشنوی !» میگم:« خوابت پر از موسیقی دخترم!» از خودم می پرسم:«تا کی می‌توانم سنگری باشم که صدای جنگ و پدافند و آوار را سد شوم تا سرت فقط پر باشد از صدای موسیقی دخترک معصوم کوچکم؟! »  https://t.me/metastatic

  • همان روز بعد از آتش‌بس، تولدم بود. تولدی نه شلوغ و پرنور و پر از بادباک؛ تولدی که این بار در راهروهای بخش آنکولوژی بیمارستان به قاب نشست. تولدی بین ویزیت بیماران و ورق زدن پرونده‌های پر از رنج آدمها. تازه از روزهایی تاریک و شب‌هایی بی‌خواب برگشته بودیم؛ از همان روزهایی که کوله پشتی اضطراری بسته بودیم و آب معدنی ذخیره کرده بودیم و در شکنجه قطعی اینترنت و بی‌خبری، تند تند به عزیزانمان در شهرهای دیگر پیام می‌دادیم و زنگ می‌زدیم که:« شماها خوبید؟!»  تازه از جنگ برگشته بودیم، دلهایمان ولی هنوز جایی بین آوارها جا مانده بود؛ از درون زخم‌هایی داشتیم که در قاب هیچ تصویر و فیلم خبری ننشسته بود. همه دوازده روز جنگ را در بیمارستان با آدم‌هایی سپری کرده بودیم که بمب و موشک از هوا و تومورهای بدخیم از درون، زندگی‌شان را نشانه گرفته بود و هنوز برای زنده ماندن تلاش می‌کردند. آدم‌هایی که هم در سکوت و هم در ناله‌شان، صداهای ترسی فرو خورده به گوش می‌رسید: ترس از مراقبت نشدن؛ ترس از بیماری در زمانه بی‌رحم جنگ؛ ترس از سرطان زیر سایه آوار خانه‌ها! یکی می‌پرسید:« دارو نایاب نمی‌شود؟!» دیگری می‌گفت:« پزشک جراحم را در تهران پیدا نمی‌کنم!» مریض دیگری می‌گفت:« نمی‌شود داروهایم را برای دو جلسه شیمی درمانی الان بنویسید؟!»  آن دیگری ترسیده بود که:« شما تا کی اینجا می‌مانید؟!» و من سعی می‌کردم لبخند بزنم:« اگر زنده ماندیم …»  و با خودم زمزمه می‌کردم:« زیر سایه این همه مرگ، تلاش برای زنده ماندن انگار مصمم‌تر شده است!»  تازه از جنگ برگشته بودیم؛ شب‌های پر صدای پدافند و روزهای شلوغ بیمارستان فرسوده‌مان کرده بود. آنقدر به فردای‌مان مشکوک بودیم که هیچ مریضی را جواب رد نمی‌دادیم به امید فردا! آنقدر مریض دیده بودیم که وقتی به خانه می‌رسیدیم، نایی نداشتیم برای برنامه‌ریزی روزهای بی سامان بعدی… صبح‌های خسته، در خاکستری بیرون کشیدن خودمان از رختخوابِ کابوس و اضطراب، با خودمان می‌گفتیم:« تا کی دوباره برای نجات یک عدد زندگی تلاش کنیم در همین روزهایی که یک عدد موشک، خروارها مرگ با خودش می‌آورد؟! تا کی یک بیمار را از برزخ به زندگی دوباره برهانیم در جایی که آدمها دوباره و ده باره فوج فوج و دسته دسته می‌میرند؟!» همه پوچی‌های ادامه دادن را تاب آوردیم تا به فردای آتش‌بس برسیم و در رد سکوتی که از جنگ مانده بود، دوباره در همان دنیای سیاه بی‌رحم بی آینده از نو متولد شویم … https://t.me/metastatic

  • видео или голосовое, без подписи

  • شنیده‌ام ساکن همیشگی همان خانه ای شده ای که دوستش می‌داشتی! شنیده ام در آغوش همان خاکی آسوده‌ای که پابندش مانده بودی! چه حیف که سربریدهٔ همان مکتبی شدی که با همه زخم‌هایی که بر پایت وانهاده بود، مقدسش می‌داشتی! شنیده ام می‌خواستی به زبان همان مردمی حرف بزنی که زبان عشقت را دیر شنیدند؛ - وقتی دیگر نبودی! با این حال، در غم نبودنت مردم شرم‌زده ای را دیدم که به تسلای اشک‌های بی پناه پسرکت آمده بودند! چه هنرمندانه برای زندگی، پا در خار هزار صحرا فرسوده بودی! چه باشکوه ترکمان گفتی! چه قهرمانانه در آغوش آدم‌هایی آرام گرفتی که از آلوده دامان و پاک دوست‌شان می‌داشتی! کاش ادامه ات جایی باشد در خیال؛ همان‌جایی که ما پزشکان و مردم‌مان می‌مانیم کنار هم؛ رو در روی ظلم؛ رو در روی فساد؛ رو در روی ناراستی؛ رو در روی خشونت … یادت تا همیشه مانا مهربان انسان! https://t.me/metastatic

  • ماجراهای من و دانشگاه و ترفیع!  گاهی وقتها آدم، خواسته یا ناخواسته در وضعیت عجیبی گیر می‌افتد؛ عجیب یا حتی خنده‌دار. منشی بخش، بین مریض‌ها در می‌زند و وارد درمانگاهم می‌شود. حکمی را به مژده آورده که نشان می‌دهد دانشگاه به پاسِ خدمتِ تمام وقت دولتی، ترفیع‌مان داده… برای من که مدتهاست طبق یک قرار شخصی، خود خواسته، خودم را از چارچوب این بوروکراسی معیوب بیرون انداخته ام و عطای ارتقا و ترفیع در این سیستم بی سامان را به لقایش بخشیده‌ام، این حکمِ تشویقی که به موجب آن، مبلغ خنده‌داری به حقوق ماهیانه‌ام و ردیفی به ردیف‌های سازمانی‌ام اضافه شده، مایهٔ تفریح و خنده‌ام می‌شود؛ خنده شاید نه بر مسئولینی که بالاخره تکانی به خود داده و فکرِ بکری! کرده‌اند برای ایجادِ انگیزهٔ کار در سیستم درمانی دولتی؛ بلکه شاید خنده بر خودم، که به دست خودم، خودم را در وضعیت متنقاضِ مضحکی گیر انداخته و سرِ رهایی از آن ندارم! سالهاست با وسواسی غریب، در دانشگاه به کار درمان و آموزش  چسبیده‌ام و غافل از بندهایی که سیستم روانیِ خودم، مرا به دامشان درافکنده و به آنها مقید و متعهد نگه داشته، به جبران چشم‌پوشی از منافع مادی و غیرمادی که در کارِ غیر دولتی وجود دارد، در ورطهٔ معناسازیِ بیهوده افتاده و با خودم تکرار کرده‌ام که دلخوشم به رضایت بیماران و دانشجویانم! با این حال این روزها که به لطف همراهی دوستی کاربلد، قدم در راه تحلیل مکانیسم‌های پیچیدهٔ روانم گذاشته‌ام و پوشش مکانیسم‌های دفاعی پررنگ و لعابم کنار رفته و واقعیت بر من عریان شده، دیگر نمی‌توانم به راحتی لباسِ معنا بر فرمایشاتِ والدِ سختگیرِ درونم بپوشانم و خودنمایی های پرطمطراقش را نادیده بگیرم و به سبک گذشته از زندگی لذت ببرم! درست همان طور که این آگاهی جدید به یاری‌ام می‌شتابد تا به خودم تلنگر بزنم اگر از دانشگاه دلخوری که به جای قدر دیدنِ زحمات شبانه‌روزی‌ات، پیوسته اعتقادات شخصی و سیاسی‌ات را رصد می‌کند و محکوم؛ یعنی هنوز دل در گرو قدرشناسی و رضایت دیگران داری و جایی از روانت می‌لنگد!؛ همانطور هم همین آگاهی، گیجم میکند که حالا که دیگر معنایی برای تلاش‌های متعهدانه‌ات نداری، به کدام دستاویز برای ادامه چنگ انداخته‌ای؟! وسط رفت و برگشت‌های سریع ذهنم بین همهٔ این گزاره‌ها که البته چند ثانیه‌ای بیشتر طول نکشیده، در حضور دستیار جوان و بیمار و همراه بیمار به منشی می‌گویم:« کاغذ را تا کرده‌اید که کسی مبلغش را نبیند؟! حالا یعنی یک میلیون به حقوقم اضافه شده، خوشحال باشم؟!» همراه مریض به کمک باز شدن کلاف پیچیدهٔ ذهنم می‌آید و با خنده می‌گوید:« برای همین تزریق زیرپوستی که امروز برای همسرم اینجا رایگان انجام می‌شود، در مطب های خصوصی هفتصد هزار تومان گرفته می‌شود.»  همین جمله کافی است تا تقلای ذهنم آرام شود. حتی حالا هم، برای من که سالهاست خودم را از قید جمع کردن امتیازهای پژوهشی و فرهنگی! دانشگاه برای ارتقای مرتبهٔ استادی ام رهانیده‌ام؛ و این روزها وسط کوره راه پر از رنجِ شناختنِ خود و آگاهی بر نفس، بسیاری از معناهای مألوفم را گم کرده‌ام؛ هنوز هم کمک کردن به آدمها معنا بخش است حتی در ازای اسارت در زندان بوروکراسی های اداریِ کار در بخش دولتی … https://t.me/metastatic

  • برای خش خش برگ‌های درخت آرزوهایمان در پاییزهای غروب‌زده دخترک می‌پرسد:« مامان امروز چندم شهریور است؟» می‌گویم:« سی و یکم.» با خوشحالی جیغ می‌زند و می‌پرسد:« فردا اول مهر است؟ تقویم رومیزی‌ام را یک ورق جلوتر ببرم؟!» او به اتاقش می‌دود تا تقویمش را ورق بزند؛ من به حسرت همه ورق‌هایی که تند تند بر تقویم زندگی زدم، گوش به ترانه پاییز می‌سپارم. خاطرم به همه پاییز‌هایی سفر می‌کند که با ذوقِ کودکی و نوجوانی و جوانی ورقشان زدم تا در دلتنگی غروب رنگِ زندگی به پاییزی دیگر برسم. روزهای بعد از چهل سالگی، به گمانم پاییزِ زندگی هر آدمی است؛ جایی میان تابستان و زمستان؛ جایی میان جوانی و پیری. همان فصلی است که دوستش دارم؛ با همه دلتنگی‌اش. همان فصلی که انگار زمان کم کم کند می‌شود تا به ایستایی زمستان برسد. از داغیِ رنگارنگ تابستان که به کندیِ غروب زدهٔ پاییز سرازیر می‌شوی، کم کم بر همه تند تند دویدن‌ها، و عرق ریختن‌ها، و رو به بالا پرواز کردن‌ها خنده می‌زنی. پاییز زندگی آدم‌ها همان فصلی است که بادبادک رؤیاهایت را از آسمان به زمین فرو می‌کشی؛ رؤیاهایت را از بهشت آسمانی به همین نیمه جهنم زمینی فرا می‌خوانی و در تعلیق‌شان غوطه می‌خوری. با خودت خلوت می‌کنی و واژه‌های دورِ روزهای دورِ تقویم‌ها را ورق می‌زنی: آزادی، آرمان، مبارزه، هدف، پیروزی، قهرمان… و به خش خش له شدنشان زیر پای عمرِ رفته گوش می‌سپاری. پاییز که می‌شود کوله بارت از بهار و تابستان آنقدر سنگین است که گام‌هایت را کند می‌کند؛ حالا راحت‌تر می‌توانی روی نیمکتی لم بدهی و بی‌شتاب، برگ‌های آرزویت را، که رقصان بر زمین می‌افتند، تماشا کنی و کج‌خندی بر لبت بیاید از همه آرزوهای دوری که که داشتی؛ و نشد. چای تلخ سرد نشده همین لحظه‌های پاییزی را مزه مزه کنی و با خودت بگویی خوشبختی واقعی همرنگ پاییز است؛ نارنجی غروب زده ملس؛ همانقدر نزدیک و دور… پاییز عمرت که می‌رسد بهشت آدم و حوا را به افسانه‌ها وا می‌گذاری و بهشتت می‌شود همان بوی غروب جمعه خانه؛ بوی خورشت قیمه ناهار شنبه که روی گاز قل می‌زند، با پس زمینه صدای جیغ دخترکی که با پدرش بازی می‌کند! و خوشبختی انگار همین قاب است؛ همین قدر پاییز! دکتر سمیرا رزاقی متخصص رادیوآنکولوژی https://t.me/metastatic