- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 39
- Всего постов
- 41
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 53
- 1/48двое суток
- 60
- 1/72трое суток
- 65
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
✨✨
میدونین این عموم و زنش به چی معروف بودن یه زمان طولانی؟ آقا و خانم تناردیه 😂 چون مثل کوزت از بچه های فامیل کار میکشیدن بچه های خودشونم لا پر قو🤌✨
حالا تو همه مراسمات تا ما میومدیم دو قطره اشک بریزیم یهو یه چیزی میگفت یخ میکردیم و چپ چپ همو نگاه میکردیم مثال؟ یهو بلند میشد داد میزد ایشالا خیر نبینین! ایشالا چشمتون در بیاد فلان جایی ها (اسم دهاتمون)😶 بچمو کشتین ایشالا بچتونو بکشن🙄
без подписи
خلاصه که را به را بهمون علنا میرید ولی ما به روی خودمون نمیاوردیم تا اگه میتونه بیشتر حرص بخوره
حالا تو همه مراسمات تا ما میومدیم دو قطره اشک بریزیم یهو یه چیزی میگفت یخ میکردیم و چپ چپ همو نگاه میکردیم مثال؟ یهو بلند میشد داد میزد ایشالا خیر نبینین! ایشالا چشمتون در بیاد فلان جایی ها (اسم دهاتمون)😶 بچمو کشتین ایشالا بچتونو بکشن🙄
این زن عموم با اینکه مثل بقیه خانواده پدریم در اصل ترکه و لهجش باید یه مدل دیگه باشه، چون حدودا سی سال کرمان معلم بوده از همه ما کرمونیتره هر چند دقیقه یبار یه چی میگفت که یهو ما با چشمای اشکی ولی شوکه برمیگشتیم به هم نگاه میکردیم🤦♀ وای خدا شنیدن حرفاش…
حالا مامانم و زن عموم امروز هی میگفتن بار بعدی اومد خونمون باید لوح تقدیرای بچه هامون رو بچینیم رو زمین 😎 فکر نکنه ما نداریم و بچه هامون آدمهای عادیای هستن😌
اینجا بود که فهمیدیم شایعات قبلی هم حقیقت داشتن و چون فرزندان این خانواده آدم های عادی نیستن باید بیشتر قدرشان را بدانیم 🫴
без подписи
نشسته بودیم گریمون رو میکردیم که یکی از فامیلای دورمون از راه رسید زن عموم بعد احوال پرسی یهو از جا پرید رفت یه چمدون آورد و شروع کرد دونه دونه لوح تقدیرای پسرش رو ریخت وسط......
نشسته بودیم گریمون رو میکردیم که یکی از فامیلای دورمون از راه رسید زن عموم بعد احوال پرسی یهو از جا پرید رفت یه چمدون آورد و شروع کرد دونه دونه لوح تقدیرای پسرش رو ریخت وسط......
ولی! ولی تو مراسمای پسر عموم دقیقا همین اتفاق افتاد😶
حالا ما این شایعات رو باور نکردیم گفتیم خانواده داماد پرحرفن حتما چون ازدواج سر نگرفته فشاری شدن😭
без подписи
یکی از شایعات این بود که زن عموم یهو وسط خواستگاری رفته یه چمدون آورده پر از لوح تقدیر اینجوری که از پیش دبستانی تا هر زمانی که میشده لوح تقدیر گرفت توی این مجموعه لوح ذخیره شده بوده میاد اینارو میریزه وسط رو قالی که ببینین دارین چه دختری رو میگیرین...............
چندسال پیش برای دختر همین عموم خواستگار اومد آشنا بود طرف و مثل بقیه فامیلامون پرحررررررف خلاصه رفتن و به هزار و یک دلیل به سر انجام نرسید حتی تا نامزدی هم رفتن ولی کنسل شد بعد از کنسل شدن یهو از دور و نزدیک ماجراهای خواستگاری و بله برون اینا هی به گوش میرسید 😭
مامان من چندسال پیش تو مراسم پدرش یه کلمه گفت بابای با فرهنگم که مثل شما نبود (ما بی فرهنگ بودیم مثلا تو چشم خانوم😒) هنوز که هنوزه خواهرم در شرایط غمگین اینو یادآوری میکنه که بخندیم دور هم حالا فک کن وقتی زن عموم از روغنی که به ریش کم پشت بچش زده میشد حرف…
من باز فامیلای پدری رو دیدم و کلی غیبت دارممممم
без подписи