ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ،
Статистикаکانالی متفاوت برای تمام اعضا خانواده مجموعه ای از داستانها و رمان، اشعار شاعران قدیمی و معاصر و نوشته های ادبی.
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 109
- Всего постов
- 756
- Тип
- открытый
- Язык
- ur
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 85
- 1/48двое суток
- 97
- 1/72трое суток
- 105
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🗓 ۱۴۰۵/۵/۲۴ سلام صبح بخیر الهی یک معجزه جبران تمومِ صبرهامون باشه الهی آمین
شاید باید جهان را رها کرد و فنجانی چای خورد مبادا که خودمان را از یاد ببریم بی گمان لایقترین فرد در زندگیمان، اول خودمان هستیم برای دل خودمان زندگی کنیم، که زندگی زیباست... درود بر شما روز بخیر 📖🪴@fazayeadaby
❇️برخیز .... برخیز ، غزل گوش کنیم این دم صبح❗️ یک چای و عسل نوش کنیم این دم صبح❗️ با خنده ی خورشید دم پنجره ها .... هر غصه فراموش کنیم این دم صبح❗️ 📖🪴@fazayeadaby
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
#صوت_ترجمه #صفحه_112 سوره مبارکه #مائده #سوره_5 #جزء_6 منبع: پایگاه قرآن ایران صدا - ترجمه استاد حسین انصاریان
#ترتیل #صفحه_112 سوره مبارکه #مائده #سوره_5 #جزء_6 قاری: #پرهیزکار
#متن_عربی #صفحه_112 سوره مبارکه #مائده #سوره_5 #جزء_6
سلام صبح تون معطر به ذکرصلوات برمحمدوآل محمد(صلی الله علیه و آله وسلم)🌷 🍃🌼 اللَّـهُمَّ 🌼🍃 🍃🌷 صَلِّ 🌷🍃 🍃🌼 عَلَى 🌼🍃 🍃🌷 مُحَمَّد 🌷🍃 🍃🌼و آلِ 🌼🍃 🍃🌷 مُحَمَّد 🌷🍃 🍃🌼وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ🌼🍃 به رسم ادب هرصبح: السلام علی رسول الله وآل رسول الله جمیعا و رحمت الله و برکاته❤️ السلام علیک یا امیرالمومنین❤️ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَة وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بَنیها وَ سِرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحَاطَ بِهِ عِلْمُکَ❤️ السلام علیک یا حسن بن علی المجتبی ❤️ السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین❤️ السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا❤️ السلام علیک یابقیة الله فی ارضه(عج)❤️ السلام علیکم جمیعاو رحمت الله و برکاته..💚
. 💚خـداونـدا یاریمان کن بر کلاممان مسلط باشیم و بانارضایتی سکوت نکنیم حرفی را که بر زبان میرانیم ناحق و خارج ازعدل نباشد . 💚جـانـا ! از تو میخواهم یاری ام کنی تا با صبر و یقین دعا کنم، با امید چشمانتظار رحمتت بمانم و با شکرگزاری زندگی کنم ... 💚الهی به امید تو
پروردگارا... در این "شب" ڪه نوید بخش "امید" و "رحمت" توست هر آن ڪه چشم بخواب برد "قلبش" سرشار از امید و زندگیاش سرشار از رحمت و برکت تو باد... ✨شبتون در پناه حق تعالی✨
پيامبر اسلام صلی الله عليه و آله وسلم فرمود: سه نفر از بنی اسرائيل با هم به مسافرت رفتند در ضمن سير و سفر در غاری به عبادت خدا پرداختند، ناگهان! سنگ بزرگی از قله كوه فرود آمد و بر در غار افتاد و دهانه غار به كلّي بسته شد. و مرگ خود را حتمي دانستند. پس از گفتگو و چاره انديشی زياد به يكديگر گفتند: به خدا سوگند! از اين مرحله خطر راه رهايی نيست مگر اينكه از روی راستی و درستی با خدا سخن بگوييم. اكنون هر كدام از ما عملی را كه فقط برای رضای خدا انجام داده ايم به خدا عرضه كنيم، تا خداوند ما را از گرفتاری نجات بخشد. يكی از آنها گفت: خدايا! تو خود می دانی كه من عاشق زنی شدم كه دارای جمال و زيبايی بود و در راه جلب رضای او مال زيادی خرج كردم، تا اينكه به وصال او رسيدم و چون با او خلوت كردم و خود را برای عمل خلاف آماده نمودم، ناگاه در آن حال به ياد آتش جهنم افتادم. از برابر آن زن برخواسته بيرون رفتم. خدايا! اگر اين كار من به خاطر ترس از تو بوده و مورد رضايت واقع شده، اين سنگ را از جلوی غار بردار! در اين وقت سنگ كمی كنار رفت به طوری كه روشنايی را ديدند. دومی گفت: خدايا! تو خود آگاهی كه من عده ای را اجير كردم كه برايم كار كنند و قرار بود هنگامی كه كار تمام شد. به هر يك از آنان مبلغ نيم درهم بدهم، چون كار خود را انجام دادند من مزد هر يك از آنها را دادم ولی يكی از ايشان از گرفتن نيم درهم خودداری كرده و اظهار داشت: اجرت من بيشتر از اين مقدار است، زيرا من به اندازه دو نفر كار كرده ام، به خدا قسم كمتر از يك درهم قبول نمی كنم در نتيجه مزدش را نگرفته رفت و من با آن نيم درهم بذر خريده كاشتم خداوند هم بركت داد و حاصل زياد بر داشتم پس از مدتی همان اجير پيش من آمده و مزد خود را مطالبه نمود. من به جای نيم درهم، هيجده هزار درهم (اصل سرمايه و سود آن) به او دادم خداوندا! اگر اين كار را من تنها به خاطر ترس از تو انجام داده ام اين سنگ را از سر راه ما دور كن! در آن لحظه سنگ تكان خورد، كمی كنار رفت به طوری كه در اثر روشنايی همديگر را می ديدند، ولی نمی توانستند بيرون بيايند. سومی گفت: خدايا! تو خود می دانی كه من پدر و مادری داشتم كه هر شب شير برايشان می آوردم تا بنوشند، يك شب دير به خانه آمدم و ديدم به خواب رفته اند خواستم ظرف شير را كنارشان گذاشته و بروم، ترسيدم جانوری در آن شير بيفتد، خواستم بيدارشان كنم، ترسيدم ناراحت شوند، بدين جهت بالای سر آنها نشستم تا بيدار شدند و من شير را به آنها دادم! بار خدايا! اگر من اين كار را به خاطر جلب رضای تو انجام داده ام اين سنگ را از ما دور كن! ناگهان! سنگ حركت كرد و شكاف بزرگی به وجود آمد و توانستند از آن غار بيرون آمده و نجات پيدا كنند. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: مَن صَدَقَ اللهَ نَجَاه كسى كه به راستى و از روى خلوص با خدا رابطه برقرار كند و بر همين اساس، رفتار نمايد رهايى و نجات مى يابد. 📚 بحار الانوار 📚@fazayeadaby 💚@fazayeasmaney
#فودوشین496 چند ثانیہ فڪر ڪرد، ڪمے هم صبر و بعد گفت: _اگہ ر فاقتتون سالم باشہ، اگہ دوستیتون درست باشہ آرہ بازم همین نظرمہ و میگم حرف زدن با جنس مخالف قدغن نیست. آرامش درستہ من سواد ندارم، ولے شعور دارم و اینقدر از این روزگار دیدم و شنیدم ڪہ بلدش شدم. مرد یا زنے ڪہ قصد خیانت داشتہ باشن رو اگہ بندازے توے شیشہ نوشابہ و درش رو هم ببندے باز ڪار خودشون رو میڪنن. همہ چے بستگے بہ ذات و آدم بودنت دارہ نہ دلت... نگین اولین دخترے بود ڪہ من توے زندگیم باهاش دوست شدم، تنها آدمے بود ڪہ هیچوقت دلم رو نشڪست. ڪہ هرچے گذشتہ رو زیرو رو میڪنم یادم نمیاد یہ بارم باعث ناراحتیم شدہ باشه. اون فقط رفیق منہ! چرا اینقدرازمن میترسے؟ چرا منو یہ اسڪول با طرز فڪر عهد دقیانوسے میبینے؟ چون نرفتم دانشگاہ؟ چون درس نخوندم؟ تا حالا چند بار ڪنار من بودے و تلفنت زنگ خوردہ و جلوے چشم خودم گفتے سلام آقاے فالن، چطورین آقاے بهامن؟ و بعد از جلو چشم من دور شدے و بہ حرف زدنت باهاشون ادامہ دادے؟ همون لحظہ ڪہ میخواے جواب تماسشون رو بدے برمیگردے میگے یڪے از همڪلاسے هامہ واسہ یہ درس و نقشہ و نمیدونم چے زنگ زدہ و من بعدش چیزے میگم؟ نہ! چون بهت اعتماد دارم چون دیدم سینا با همڪلاسیهاے دخترش همچین رابطہ هاے دوستانهاے داشتہ، چون دیدم ڪہ مصطفے با اون همہ مقررات سفت و سختے ڪہ دارہ چند سالہ از بین همڪارهاش خانمش با چندتاشون دوستہ و هر وقت مشڪلے داشتن برادرانہ ڪمڪشون ڪردہ. توے امتحاناتت یادتہ یہ روز اومدم دنبالت دم دانشگاہ؟ وقتے رسیدم با یہ پسر دیلاق وایسادہ بودے و داشتے حرف میزدے من اصلا پرسیدم چے گفتے؟ من ِڪیف میڪنم وقتے میرم یہ جایے و میگم زنم دو سال دیگہ خانم مهندس میشہ. بخدا من اون غولے ڪہ توے ذهنت ازم ساختے، نیستم. منم آدمم و توے همین اجتامع زندگے میڪنم... بحث مهرداد جدا از این حرفاست چون هردوتامون قصدش ر و میدونیم. چون صدبار دیدم ڪہ با مزاحمتهاش و حرفهاے مسخرهش اذیتت ڪردہ. اگہ روے اون مرتیڪهے چشم رنگے حساس شدم واسہ خاطر این بود ڪہ خودت نسبت بهش حساسیت نشون دادے. از روے مبل برخاست _آرامش؟ بہ حرفام گوش میدے؟ یعنے واقعا نمیبینے واسہ اینڪہ بفهممت دارم از هرڪسے اطلاعات گدایے میڪنم؟ نمیبینے اونقدرے مشڪلت برام مهم شدہ ڪہ دست بہ هر ڪارے میزنم؟ حتے اذیت ڪردن خودت؟ انگشتان میانے دستم روے لبم نشست، طوفان هرچقدر هم دلیل براے روشنفڪریاش و ڪم شدن ترسم بیاورد باز میدانم ڪہ در برابر گذشتهے من طاقت نمیآورد. نمیتواند با این واقعیت ڪہ چہ بلایے سر روح و جسمم آمدہ ڪنار بیاید. _پس برو پیش همون نگین و ازش ڪمڪ بخواه... در مورد اون شبم بهش گفتے؟ چانهام لرزید. لعنت بہ این بغضهاے ڪثافت. _گفتے خواستم با زنم باشم و اون.. نتوانستم ادامہ بدهم، مگر شوخے بود صحبت ڪردن در مورد چنین حرفهاے سخت و سنگینے! _خاڪ توے سرت! من میرم با مردم در مورد این چیزها حرف بزنم؟ الان مشڪل ما همینہ؟ از روے مبل پایین آمدم و قصد داشتم برگردم طبقهے بالا. وسوسهے عملے ڪردن تصمیمے ڪہ گرفتہ بودم داشت قفل بستهے چندین سالہ ے دهانم را براے باز شدن قلقلڪ میداد و ضربان قلبم از این قلقڪ بالا رفتہ بود. _ڪجا؟ وایسا ببینم؟ دارم باهات حرف میزنم؟ #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین495 صدایم بالا رفت. _چرت میگم؟ تو واسہ دیدن لیلا نرفتے رشت؟ _نہ! _دروغ میگے حاال نوبت او بود تا صدایش را بالا ببرد. _صد دفعہ گفتم وقتے با من، شوهرت، دارے صحبت میڪنے ادب داشتہ باش. من ڪے تا حالا بہ تو دروغ گفتم؟ عدم سوسابقهاش در زمینهے صداقتش هم باز نمیتو اند ڪمے دلم را آرام ڪند. _پس واسہ چے رفتے؟ ڪار؟ سرڪشے از باغ؟ اینا رو ڪہ سینا میگفت هرسال خودش انجام دادہ. خودم اونشب شنیدم ڪہ داشتے با لیلا صحبت میڪردے و روز بعدش هم راہ افتادے رفتے رشت. تیشرت لیمویے رنگے بہ تن داشت. صور تش و بازوهاے بزرگ و عضلانے اش بہ خاطر آفتاب سوختگے بہ رنگ ماسہ هاے ساحل درآمدہ بودند. این رنگ پوست چهرهاش را جدیتر ڪردہ بود و البته... ڪمے هم جذاب تر! _من واسہ گرفتن شمارہ ے یہ دوست مشترڪ با لیلا بهش زنگ زدم. من رفتم یڪے رو ببینم ڪہ وقتے زمین خوردم دستم رو گرفت و سر پام ڪرد. اون وقتها ڪہ درد و مصیبت از سرتاپام آویزون شدہ بود با حرفهاش باڪارهاش و خوبیهایے ڪہ در حقم ڪردہ بود انگار من رو از نو ساخت. وقتے شد زنداداش لیلا، دیگہ قید رفاقت باهاش رو زدم. نگین هم سر گرم زندگے خودش شد و.. _صبر ڪن ببینم! این دوستے ڪہ میگے یہ زنہ؟ سرش را ڪمے سمت شانهے چپش خواباند و چشم از روے من برنداشت. _مثل زهراست واسهم. از همون روز اولے این بود و الانشم هست. خندهام گرفت. _اونوقت بعد از این همہ سال چرا باز خواستے برے دیدن زنداداشِ لیلا؟ اینڪہ بہ جاے تلفظ اسم نگین نسبتش را با لیلا گفتم عصبیاش ڪرد. _تا باهاش حرف بزنم تا ڪمڪم ڪنہ تا.. _تا چے طوفان؟ چرا با خودم حرف نمیزنے؟ ها؟ مگہ من زنت نیستم چرا از من نمیخواے تا واسهت حرف بزنم؟ تا درد و دلهات رو بشنوم؟ دست ڪشید روے سینہ و پشت گردنش و بعد پوزخندے با صداے بلند زد. _نگین آخرین درے بود ڪہ زدم. آخرین راہ چارهم بود. بہ جان زهرام قسم اگہ محض خاطر تو نبود شاید هیچوقت دوبارہ نمیرفتم سراغ آدمهاے ڪہ خودم ولشون ڪردم... من با تو حرف بزنم؟ نزدم؟ هزار و یڪ راہ رو امتحان نڪردم آرامش؟ از قسم بگیر تا قربون صدقہ رو امتحان نڪردم؟ دیگہ گفتم لابد من بلد نیستم چہ جورے با یہ دختر رفتار ڪنم پس حداقل از یہ همجنسش ڪمڪ بگیرم. میدونم اینطورے رو راست باهات حرف زدن بہ ضررم تموم میشہ، ولے من هیچوقت خوشم نمیاد با ترس و لرز برمال شدن دروغے ڪہ گفتم زندگے ڪنم. راست هر چیزے رو میگم پاے ڪارے هم ڪہ ڪردم وایمیستم. دو بار اونم فقط واسہ چند دقیقہ لیلا رو هم دیدم و در مورد اون چیزے ڪہ تو فڪر میڪنے من یڪے حتے فڪر هم نڪردم چہ برسہ بہ اینڪہ بخوام در موردش با اون حرفے بزنم. من واسہ خاطر خودم و خودت رفتم رشت نہ ڪس دیگهاے. این صداقت وحشتناڪش بود ڪہ همیشہ دلهرہ بہ جانم میانداخت و نمیدانم نگین چہ شڪلے بود، اصلا چہ جور آدمے بود، ولے طوفان حتے حین حرف زدن از او هم لحنش محترم بود! _یعنے اگہ منم برم با یہ دوستے ڪہ بهش حس برادرانہ دارم صحبت ڪنم بازم نظرت همینه؟! #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین494 مژههایم سمت ابروهایم ڪشیدہ شد تا واضحتر ببینم، زنے ڪہ وقتے دختر آقا بود من را لایق خودش ندانست و حالا ڪہ بیوهے هرمز شدہ بود مرا لایق میدید! مشڪل از لیاقت من بود یا او...! آرامش: بہ دستهے گرد و پهن مبل تڪیہ دادم و پاهایم را توے شڪمم جمع ڪردم. دستانم را دور زانوهاے برآمدهام قفل ڪردم و نگاهم را بہ صفحهے بزرگ تلویزیون مقابلم دوختم. متوجهے برنامهے در حال پخش نبودم بلڪہ فقط تڪیہ گاهے شدہ بود براے نگاهم. صداے قدمهایش را در پشت سر میشنیدم. او دو ساعت پیش برگشتہ بود و من ڪمے زودتر... دیگر نمیدانم انتظار چہ چیزے را میڪشیدم! مشغول انجام ڪارے بود، و من خستہ بودم از ڪارِ نڪردہ، از تلاشهاے ذهنے و بہ اندازهے صد سال فڪر ڪردن و مدام یڪ تصمیم را سبڪ و سنگین ڪردن. بقیهے چراغهاے توے سالن را هم روشن ڪرد، حتے حین سلام ڪردن هم توے صورتش نگاہ نڪردہ بودم. دلتنگش بودم و نمیخواستم این حس را متوجہ شود. داشت روز بہ روز از من دورتر و بہ یڪے دیگر نزدیڪ میشد. _قرارنیست ازاون ِڪشتے ڪہ سوارش شدے پایین بیاے؟ غرق شدے توے خودت ناخدا.. مقصدش ازلفظ ِڪشتے، مبل بود. جوابش را ندادم، دیگر حرفے نداشتم ڪہ بزنم. _آرامش؟ سڪوتم ڪشاندش سمت قسمت بالاے سالن و روبروے مبلے ڪہ بہ قول خودش سوارش شدہ بودم. _از وقتے برگشتم باهام حرف نمیزنے چرا؟ نگاهم را از ڪنار بازویش عبور دادم سمت صفحہ ے تلویزیون. برنامهے آشپزے پخش میشد. _من حرفے ندارم ڪہ با تو بزنم. آمد روے مبل و با فاصلهے ڪمے از من نشست. سنگینے وزنش را روے تشڪ نشیمن احساس ڪردم. _ولے من دلم برات تنگ شده نگاهم ڪشیدہ شد سمت صورتش، احساسے ڪہ غرورم اجازهے بیانش را بہ من نمیداد او چقدر راحت و سادہ بہ زبان آورد. _مگہ لیلا توے دلت جایے واسہ دلتنگ من شدن هم گذاشتہ؟ یڪ طرف لبش سمت باال ڪشیدہ شد. _آرہ! دل من اینقدر بزرگہ ڪہ جا واسہ همہ هست. این آرامش وبا تمسخر صحبت ڪردنش برخلاف همیشہ ڪہ تن صدایش بالا بود و اخمهایش درهم، اذیتم میڪرد. _جاے منم بِدہ بہ اون. اصلا مگہ من جایے دارم توے دل و زندگیت؟ دلم بہ حال خودم سوخت. با لحن ملایمے گفت: _این چند روز ڪہ ازت دور شدم... باز ابروهایش را درهم گرہ زد. آها حالا شد! این طوفانے بود ڪہ من شناختہ بودم. _فهمیدم ڪہ دیگہ بدون تو و دردسرهات بلد نیستم زندگے ڪنم. گردنم را روے تن درماندہ ام بہ سویاش چرخاندم. _چرا؟ مگہ من لیلام ڪہ نتونے بدون من زندگے ڪنے؟ انتظار نداشت در جواب آن ابراز احساس صادقانہ این سر ڪوفت عایدش شود. _باز دارے چرت میگی #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#پیام_سلامتی🍏🍎 زنجبیل 🫚 یک همراه طبیعی برای هضم بهتر و سبکتر شدن بدن ✌️ ▪️ زنجبیل + لیمو قبل غذا 🍋 ▪️ زنجبیل + دارچین ☕️ ▪️ زنجبیل + عسل قبل خواب 🍯
👁️ داستان با روایت ناظم یک مدرسه آغاز میشود. او که به نقاشی و هنر علاقه دارد، در موزهای، مشغول تماشای تابلوهاست. در میان همهٔ نقاشیها، یک تابلو به نام «چشمهایش» بیش از همه توجهش را جلب میکند. 📚این تابلو تصویر چهرهی زنی است که نگاهش پر از رمز و راز است؛ نگاهی که انگار رازی بزرگ در خود پنهان کرده. ناظم با دیدن آن چشمها حس میکند پشت این نگاه داستانی عاشقانه و پرماجرا خوابیده و تصمیم میگیرد راز تابلو و هویت زن صاحب آن چشمها را کشف کند و .... #معرفی_کتاب 📖🪴@fazayeadaby
#داستان پند آموز 🌐بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. ❇️شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد. ✳️همهی شب نیارمید (نخوابید) از سخنهای پریشان گفتن؛ که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین. گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست. باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست❗️ ❇️سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیه عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم: آن کدام سفرست❓ 💠گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس تَرک تجارت کنم و به دُکانی بنشینم❗️ 💢انصاف ازین ماخولیا (اختلالات ذهنی و روانی، توهم، زوال عقل...) چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند! گفت: ای سعدی! تو هم سخنی بگوی از آنها که دیدهای و شنیدهای. گفتم: 💎آن شنیدستی که در اقصای غور بار سالاری بیفتاد از ستور 💎گفت چشم تنگ دنیادوست را یا قناعت پر کند یا خاکگور 📕#گلستان_سعدی 📚@fazayeadaby
ضرب_المثل 💃موقع رقص من هم میشه 💃 💢مورد استفاده: به كسانی گفته میشود كه با لجبازی كاری انجام میدهند كه باعث اذیت و آزار دیگران میشود. 🏞در روستایی دور صاحب شتر و خری كه از شدت كار و باركشی لاغر و ناتوان شده بودند آنها را رها كرد. مرد فكر كرد دو حیوان مریض شدهاند و آنها را رها كرد تا مجبور نشود غذای رایگان به آنها بدهد و درنهایت شاهد مرگ آنها باشد. دو حیوان كه این رفتار صاحبشان را دیدند خیلی ناراحت شدند و با هم به راه افتادند و به كشتزاری خارج از شهر رفتند. آنها از صبح تا شب میچریدند و میخوابیدند. این دو حیوان كه تمام عمرشان كار كرده بودند، كم كم از این وضعیت خوشحال شدند و تصمیم گرفتند همین جا راحت و آسوده با هم زندگی كنند. كم كم دو حیوان چاق شدند و توان از دست رفتهشان بازگشت. تا اینكه یك روز كه خر با شادی تمام در حال آواز خواندن و عرعر بود، شتر گفت: آرام باش، صدای زنگولهی شتر به گوش میرسد سكوت كن شاید صدای تو را بشنوند. بیایند ما را پیدا كنند و دوباره برای باركشی ببرند ما تازه از باركشی و كار راحت شدهایم. هر وقت رفتند دوباره چندین ساعت آواز بخوان. خر كه تازه سر ذوق خواندن آمده بود به حرف شتر بیچاره هیچ توجهی نكرد و به آوازخوانی خود ادامه داد. در اثر لجاجت خر شد آنچه كه نباید میشد و كاروانی كه از آن مسیر میگذشت صدای الاغ را شنید دنبال صدا را گرفت و خر و شتر را پیدا كرد. مرد جوان با خوشحالی به همسفرانش خبر داد كه یك شتر و خر پیدا كرده. همراهانش آمدند و دو حیوان را گرفتند و اسباب و اثاثیهای كه با خود میبردند، مقدار زیادی را بر پشت این دو حیوان بستند و با خوشحالی حركت كردند. مسیر كوهستانی و پرپیچ و خم بود. شتر بیچاره وقتی مجبور بود سربالایی رود. به خر كه زیر بار اسباب و اثاثیه در حال خفه شدن بود نگاه میكرد و میگفت: من خودم میكشمت. خر كه انگار تازه فهمیده بود با زبانی كه بیموقع باز شده چه مصیبتی برای خودش و دوستش رقم زده میگفت: چه كنم؟ حالا كه شده من خودمم دارم زیر این بار خفه میشوم. ولی شتر هر لحظه كه میگذشت كینه بیشتری از خر به دل میگرفت خر كه میدانست كینه شتری یعنی چه بیشتر میترسید. آنها از كوهستان رد شدند و به رودخانهای رسیدند. چون رودخانه پل نداشت كاروانیان مجبور بودند كه هر طور شده از عرض رودخانه عبور كنند مردان كاروان فكر كردند با طنابی اثاثیه و حیوانات را به یكدیگر ببندند تا آب آنها را نبرد. مردها همه كاروان را با طناب بستند و آماده عبور شدند. آب رودخانه زیاد بود و با شدت به آنها میخورد و آنها را تكان میداد. وسط رودخانه كه رسیدند شتر كه دید میتواند از این رودخانهی خروشان عبور كند، شروع كرد به رقصیدن، خر بیچاره كه به شدت از آب میترسید و نمیتوانست در آب راه برود چه برسد به حالا كه باری سنگین بر دوشش بسته بودند شروع كرد به التماس كه شتر جان نكن. خواهش میكنم در آب نرقص. این اثاثیه با شدت خودشان تكان میخورند، حالا تو كه با طناب به من وصلی به آن تاب دهی من حتماً در آب میافتم و غرق میشوم. شتر هم بیتفاوت از بلایی كه ممكن است بر سر دوستش بیاید گفت: آخه حالا موقع رقص من شده! خر گفت: حالا، وسط آب. شتر با خونسردی گفت: چطور دیروز كه به تو میگفتم نخون موقع آوازخوانیات بود و نمیتوانستی صرفنظر كنی. حالا هم موقع رقص من شده. شتر اینقدر رقصید تا اینكه طناب پاره شد، خر تعادلش برهم خورد. در آب افتاد آب خر را با خود برد و حیوان نادان غرق شد. 📚@fazayeadaby
видео или голосовое, без подписи