پروانه آبـ𓏲࣪ ִֶָـی
Статистика"لَا نَجَاةَ إِلَّا بِالظُّهُور 📍کپیِ پیامایی که لینک کانالم روشه ، مجاز نیست. نوشتههام رو هم در جریانید دیگه؟ «مستاجرِ سلطانِ خراسان...»🪴 اینجا همه چی درهمه، الگوی من آشِشلهقلمکاره!
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 11
- Всего постов
- 28
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 18
- 1/48двое суток
- 20
- 1/72трое суток
- 22
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اون دوستم که حواسش به مرغا هم هست:
اینجا بود ک خانم مرغه رو تنها دیدم و تصمیم گرفتم ب آغوش گرم خانواده برگردونمش. (بعدشم انقد خودش استقبال کرد ک از خوشحالی فقط میدوید🙂↔️)
دست بردم که کِشم تیر غمش را از دل، تیر دیگر زد و بر دوخت دل و دست بههم. _وصال شیرازی
-فورکنید، فور کنم.🤍☁️-
ممنون میشم به این ری اکت بدین اهالی😭🩷 https://t.me/crywiththemoon/17158
без подписи
عزرائیل همانجا روی پلهی حیاط نشسته بود و به حماقتِ جفتمان میخندید. اما ما کور بودیم... ندیدیمش. گفتی: «فعلاً.» کلمهای پُر از عفونتِ امید. دروغترین واژهی این لجنزار. من هم مثل یک تکهگوشتِ متحرک، مثل یک احمقِ مسخشده، حتی سرم را بلند نکردم تا قرنیهی چشمم برای آخرین بار، تصویرت را در خودش قاب بگیرد. سرسری گفتم: «به سلامت.» و در بسته شد. تق! به همین سادگی، یک نفر از کادرِ این زندگیِ پوچ حذف شد و منِ بیخبر، هنوز داشتم برای فردایمان نقشه میکشیدم. چه خیالِ خامِ خندهداری! ما چه میدانستیم داسِ مرگ، بیخِ خِرخِرهی ثانیههایمان نشسته؟ چه میدانستیم آن سایهای که از لای در سُر خورد و رفت بیرون، دیگر هرگز برنمیگردد که روی دیوارِ این اتاق بیفتد؟ اگر بو برده بودم... اگر فقط یک قطره از زهرِ این حقیقت در رگهایم میدوید که این آخرین سهمِ من از بوی گسِ نفسهای توست...چفتِ آن درِ لعنتی را با دندانهایم میکندم. خرخرهی زمان را میجویدم. شاهرگم را میدادم تا عقربههای آن ساعتِ شوم، فقط یک دقیقه به عقب برگردد. میدویدم، یقهات را میچسبیدم و حبست میکردم میانِ استخوانهای سینهام. اما ندانستیم. تو رفتی که بروی... و من ماندم با یک «فعلاً» که مثلِ خنجری زنگزده در گلویم گیر کرده؛ نه پایین میرود که خفهام کند، نه بالا میآید که خلاص شوم. حالا من ماندهام و بوی خونمردگیِ یک خاطره. تقاصِ آن ندانستن را دارم قطرهقطره پس میدهم. فاجعه همیشه همینقدر بیسروصدا میآید... درست مثل سُر خوردنِ تیغ روی رگ؛ همانقدر نرم... همانقدر کُشنده... –#پروانهآبی
#چالش_نویسندگی این پست رو فوروارد کنید و یک متن برای موقعیت زیر بنویسید. متنهای شما از 12 شب تا صبح در چنل راوی قرار میگیره. چنلی که بیشترین لایک رو داشته باشه؛ یک روز کامل تبلیغ میشه✨ " برای کسی بنویس که آخرین بار میبینی، اما هیچکدامتان نمیدانید این آخرین دیدار است. "
ما نمیدونیم شما چطو قراره همه چیزو باهم جفتوجور کنی. ولی توقعمون از شما زیاده. چشمونو که بینا کردی، پس دلمونم میتونی شاد کنی. سیاهی زندگیمونم میتونی سپید کنی. اشک غمبارمونم میتونی اشک شوق کنی. چی از تو برنمیاد آقا رضا؟ چیزی هست ما بخوایم و شما بگی نمیتونم آقا رضا؟ پ میتونی! همهچی رو میتونی! اگه ندی، ینی نمیخوای. که گمونم نکنیم دلت نخواد به دادِ ما برسی! ما رو دریاب آقا رضا. ما درمونده شدیم.
без подписи
واسه عصر پاییز، یه فنجون چایی و گشتن توی بهترین چنلها.✨
امروز تاجگل هوس درددل کرده بود. انگار اولین کسی که به ذهنش رسید، من بودم. شاید چون من تنها پیرزنی بودم که در آن اطراف حرفهای آدمها را به خاطر میسپردم. البته بعد از تاجگیس! او را نمیدانم اما من از جوانی حافظهام در این رابطه خوب کار میکرده. شاید هم از قبلترها، از کودکی. من یادم مانده که آقاجانم وقتی فهمید به خسرو نامه دادم، پشت دستم را داغ کرد و ورپریده صدایم زد. یا وقتی کتابقصههایم را از لای لحاف و تشکها پیدا کرد، دانهدانه آتششان زد و رویاهای مرا هم همراهشان دود کرد. آخر زمان ما دختری که سواد داشت و از آن بدتر، با کتابقصهها هوایی میشد، بیحیا بود. خانجون میگفت تو را چه به دختِ پریزاد و شاهزادهی سوار بر اسب و این خزعبلات؟! دختر باید آنقدر پای تنور نان پخت کند و کدبانو باشد که صورتش آبله بزند. میخواهی چشم و گوشت باز شود که فرداروز از کوچه جمعت کنیم؟! خلاصه که این حرفها را یادم مانده بود. خوب هم یادم مانده بود. نه فقط اینها، حرفهای خسرو را حتی بهتر از اینها از بر بودم. واو به واو، الف تا ی! پس تاجگل حق داشت که مرا انتخاب کند. چه گوشی شنواتر از گوش من؟ - رفتی تو هپروت! - آره. رفتم به قدیما. چی میگفتی؟ - میگم از این ترگل چیا میدونی؟ - همینقد که یه زمونی میخواسته دریا بشه. - من بیشتر میدونم. خیلی بیشتر! بگم برات؟ آن لحظه چیزهای مهمتری از حال و احوال ترگل بود که فکرم را مشغول کرده باشد. چیزهایی مثل آخرین باری که لبخند گلنوش را دیدم، آخرین باری که مرتضی را سوار دوچرخه دیدم، آخرین باری که گلاره را به مدرسه رساندم... آخرین باری که جوان بودم. آخرین باری که عاشق بودم...! اما حال و حوصله مخالفت با تاجگل را نداشتم. حال و حوصله اخم و تخم بعدش را هم. اگر او رو ترش میکرد، دیگر خبری از نوه زبر و زرنگش و سیگارهای قایمکی نبود. - بگو. - آراشگا قبلی که بو... - آسایشگاه! - ها؟ - آسایشگاه درسته. - همون. آساشگا قبلی که بوده همش میگفته منو گوگوش صدا کنن. یعنی هپروتی شده که گوگوشه. نه از اون هپروتای سادهها! خطری. خیلی خطری! تو فکر کن به جایی رسیده که بردنش دیوونهخونه! یه مدت اونجا خوابیده، بعدم آوردنش اینجا. آراشگا قبلیه قبولش نکردن. - گوگوش کیه؟ - همون پیریه که میخونه دیگه. همونی که انقلاب شد، رفت. با اون یارو صداکلفته خیلی فیلم بازی کرد. یافتی؟ یک چیزهایی توی ذهنم بود، ولی خیلی ناواضح. به اندازهی حرفهای آقاجان و خانجون و خسرو واضح نبود. - آره. چرا گوگوش حالا؟ چرا میخواسته گوگوش صداش کنن؟ - فکر کنم شوهرش عاشق این پیری شده. میدونی اصن حکایتش چی بوده؟ این از پولدارای طهرون قدیمه. اون زمونا باباش دو سه تا کاباره داشته تو شهر. شوهر این وقتی میره خواستگاریش، ندار ناچار بوده! هی از خونوادش اصرار، هی از این انکار. هرچی میگفتن این دده دهاتیِ غربتی به درد تو نمیخوره، تو ترگل ورگلی، تهتغاری خونهای، یه طهرون رو اسم بابات قسم میخورن، گوشش بدهکار نبوده که نبوده! الا و بلا من همینو میخوام! تهشم که دیگه عروسیشون سر میگیره و... یه شب که اینا کاباره بودن، گوگوشم همون شب دعوته و میخونه. شوهر مفتبر و الدنگشم همونجا شُل میشه. از دو روز بعدش یه جوری غیبش میزنه که انگار دود شده رفته هوا! ترگل میمونه و سهقلوی تو شیکمش. اون دده دهاتیم یه سال بعدش پیدا میشه. ولی ترگل ردش میکنه. البته من اگه جای ترگل بودم کارای دیگهای میکردم! خلاصه همینجوری تنهایی سر میکنه با بچههاش تا وقتی که باباش میمیره. اون موقع کمکم اثرات هپروت خودشو نشون میده، دیگه انقد بالا میگیره که میرسه به اینجا. آخر سر بچههاش میخوابوننش دیوونهخونه. الانم که فقط صبح تا شب همین یه خط شعرو میخونه. سلام و فحش و خدافظیش شده همین. این یکیو نمیدونم چه حکمتی پشتشه! داستان ترگل آشنا بود. - تو اینارو چطوری از بَری؟ - خبرا دست به دست میشه دیگه. ⊹ ࣪گلابتونو دیوار ⊹ ࣪#اپیزود3 ⊹ ࣪#پروانهآبی
کربلایی حمیدرضا رجب زاده – بلایی اومده سرم
🎙فـایل صـوتـی شب هشتم محرم۱۴۴۸ زمینه|#کربلایی_حمیدرضا_رجب_زاده گروه رسانه ابن الرئوف علیه السلام @mohebinoljavad135
دلخوشیمه... همین که بزم روضهت برقراره دلخوشیمه... دیگه دنیا برام چیزی نداره:))))
без подписи
[نمیدانم جوان بیست و چندساله را چه چیزی اینقدر آزار میداد. البته که بیست و چندسالههای حالا با بیست و چندسالههای زمان ما فرق داشتند. گفته بودم که مدتهاست حال هیچکس خوب نیست. نه بیست و چندسالهها، نه هشتاد و چندسالهها...]
این روزها حال هیچکس خوب نیست. اصلاً کلاً ایام خوبی نیست. به قول آقابزرگم تلخیاش به تلخکیهای خانجون میماند. نچسب و حالبههمزن. این را امروز و دیروز نفهمیدم. این را مدتهاست که فهمیدهام! از همان روزی که گلاره و گلنوش هزار بهانه و درد را سرهم میکردند که دیر به دیر آمدنشان را توجیه کنند. حالا که چهار ماه، شانزده هفته، صد و بیست روز و دو هزار و هشتصد و هشتاد ساعت است که چشمانم با رخسار نازنینشان غریب است، گمانم که شاید چیزی فراتر از بهانه باشد. شاید دامادهایمان واقعاً گرفتار کار باشند. شاید گلدخترانمان وقت خاراندن سرشان را نداشته باشند. بههرحال ما هم روزی جوان بودیم. روزی قد گلنوش و گلاره بودیم. بچهداری سخت است. برای من که بیوه بودم و شوهرم بارِ روی دوشم بود نه سایهی روی سرم، سختتر. آن روزها که مرتضی را نهماهه باردار بودم و گلهایم را کول میکردم و به حمام میبردم، زیاد آرزوی استراحت میکردم. تمام آرزویم این بود که فقط یک ساعت روی تختی نرم و گرم دراز بکشم و پلک روی پلک بگذارم. بیآنکه در حالت دفاعی قرار داشته باشم که مبادا گلنوش یکهو وسط بازی خودش را روی شکمم بیندازد و موهایم را بکشد و قاهقاه بخندد. بیآنکه با چشم باز چرت بزنم که مبادا گلاره وسط بازی یکهو گلدانی، بشقابی، چیزی روی خودش بیندازد و ناکار شود. آن روزها تمام آرزویم این بود که چند دقیقه بخوابم؛ بیآنکه مرتضی همصدا با خواهرانش خودش را به در و دیوار شکمم بکوبد و شر به پا کند. پس چرا حالا تمام بیست و چهار ساعت را میتوانم بخوابم اما آسان نیست؟ چرا حالا که کسی از سر و کولم بالا نمیرود خواب با چشمم بیگانه است؟ چرا حالا که از صبح علیالطلوع تا بوق سگ روی تخت درازکش افتادهام و کاری نمیکنم جز قضای حاجت، هیچچیز شبیه آرزوهایم نیست؟ بچهها پیش چشمم قد کشیدند. گلهای من سروهای پربار و بلندی شدند، بیآنکه چشم روی هم بگذارم. با خودم گفتم خیالی نیست... وقتش رسیده زیر سایهشان استراحت کنم و آسوده بخوابم. هیچ گمان نمیکردم به جای سایهی سروهایم، سایهی سقف نمزده و زرد و نارنجیِ این اتاق بالای سرم باشد. شاید من لایق هیچ سایهی امنی نبودم! نه سایهی سرم، نه سایهی فرزندانم! شاید... - وای خدا... وای... برو دعا کن نفهمم کی هی میره این آت و آشغالارو واسه تو جور میکنه! صدای رحیمی هم نتوانست از حسرت سایههای امنی که نداشتم، دورم کند. جلو آمد و سیگار را از دستم چنگ زد و توی سطل زباله پرتابش کرد. آمپولهای توی دستش را آماده میکرد و در همان حین غر میزد. نمیدانم جوان بیست و چندساله را چه چیزی اینقدر آزار میداد. البته که بیست و چندسالههای حالا با بیست و چندسالههای زمان ما فرق داشتند. گفته بودم که مدتهاست حال هیچکس خوب نیست. نه بیست و چندسالهها، نه هشتاد و چندسالهها... - بدبخت تو یه پات لب گوره، این قرتیبازیا چیه آخه! سیگار میکشی که چی بشه؟ مثلاً خیلی گنگی میخوای حس جوونیتو زنده کنی؟ به فکر ریههای داغونت نیستی، به فکر همسایههات باش گلابخانوم! - به من نگو گلاب! من گلابتونم. - این ترگل حق داره یه ماهه سوزنش گیر کرده رو دریا و گوگوش. منم اگه بیشتر از دو روز با تو هماتاقی بودم چِل میشدم. اینکه کارِ سه ماهه. - سیگارای این سری مالی نبود. قلابی بود. جاشو عوض کرده، معلومه. دادرس آمد و رحیمی به همان نگاه پرغیظش بسنده کرد. فرصت نکرد دوباره نیش بزند. دادرس و لبخندهای مهربانش، به کسی اجازه غرولند نمیداد. - چند دفعه گفتم میای سر کار درد و بلاتو بذار پشت در؟ به این طفلکیا چه که آرمان از صبح بیست بار ریجکتت کرده؟ - اصن... اصن... مثل بمب ساعتی ترکید. آمپول را کف دست دادرس کوبید و با گریه از اتاق زد بیرون. - این چیچک و جیجکی که گفتی رو نفهمیدم، ولی فهمیدم درد این دختره نر جماعته! آره پس؟ - چمیدونم والا ننهجون. پسرا این روزا زیاد دل میشکونن. دخترام زیاد نازکدل شدن. زمان ما که از این خبرا نبود. - همچین میگه زمان ما انگار خودشو با ما پیرپاتالا یکی میکنه! خندید و نیشگونی از گونهام گرفت. - پیرپاتال چیه قربونت برم؟ سن یه عدده. من برم به بقیه هم سر بزنم که رحیمی امروز اصلاً رحم نداره. رفت و من دوباره تنها شدم. دوباره ماندم با بوی الکل و شکم سوراخشده از آمپول و سقف زرد و نارنجیِ بدریخت. سکوت اتاق زیاد طول نکشید. این ترگل بود که سکوت را با همان نوای همیشگیاش شکست. - من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم... میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم... این روزها حال هیچکس خوب نبود. کلاً ایام خوبی نبود. ⊹ ࣪گلابتون و دیوار ⊹ ࣪#اپیزود2 ⊹ ࣪#پروانهآبی
без подписи
[ترگل صدای تکتک ماست. صدای من، سفیدگیس، تاجگل، محبوبه و... همهی ما شوریدهزارهایی که روزی میخواستیم دریا باشیم. روزی گمان میکردیم برای ما دوختن آسمان به زمین هم ساده است... دریا شدن که چیزی نیست!]