tgindex
تکه‌ها
@fragmentaaaперсидский

هزارتوی حافظه -فربد مهاجر

Последний пост
19 февр.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
606
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
995
20 постов
Вовлечённость
164,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • نگاه خیره‌ی بدن‌های بی‌جان یادت هست...؟ بازمانده در سوگ زخم‌هایی است که هنوز خون‌ریزی می‌کنند، در سوگ بدن‌هایی که هنوز با چشم‌های باز او را نگاه می‌کنند، در سوگ رد خونی که از تصویرها نشت می‌کند و در حافظه می‌نشیند. در سوگ هزار هزار آرزو و زندگی... بازمانده گاهی خودش را با تن زنده‌اش بیگانه می‌بیند. شاید نام دیگر تاریخ سوگ، تاریخ شرم باشد. شرم از فاصله‌ای که بازمانده با فاجعه داشته. من کجا بودم وقتی تن او شکافته شد؟ چطور او را در حافظه‌ام نگه دارم؟ چگونه به یاد بیاورمش؟ به‌یادآوردن آنچه بر ما رفته کنشی اخلاقی است. انگار من می‌خواهم حافظه‌ی تو را داشته باشم و به کسی دیگر بدهم و او به آن یکی و آن یکی به دیگری تا این حافظه‌ی مشترک، مرگ‌ها، بدن‌ها و امکان‌های زندگی را از فراموشی نجات دهد. اما چقدر می‌توانیم به حافظه‌ی مشترک اعتماد کنیم؟ آیا فقط بازماندگان‌ معماریِ این حافظه را می‌سازند؟ نه. در شکل‌گیری حافظه‌ی جمعی نیروهایی بیشتر از سوگ و خشم بازمانده نقش دارند. سخنِ قدرت [و رسانه‌هایش] شکل حافظه را تغییر می‌دهد، پیوندها را مخدوش می‌کند، جان‌ها و زندگی‌ها را به شمارش اعداد فرو می‌کاهد، برای بدن‌های بی‌جان صدایی دیگر تعریف می‌کند و نزاع دیرین [جسد پولی‌نیکوس] درباره‌ی بدن بی‌جان و خانه دوباره اوج می‌گیرد. حاکم می‌گوید: من خانه‌ام و این بدن بر خانه شوریده. نیرو‌ی تمامیت‌خواه مقابل می‌خواهد بدن‌هایی در حافظه‌ی جمعی بمانند که در برابر جعل روایت‌ها مقاومت نکنند، او نیز می‌گوید: من خانه‌ام، شاید این بدن بر خانه بشورد. در این غبار است که ارزش کنش‌های اصیل کم‌رنگ می‌شود تا اینکه بازمانده خودش را می‌بیند که تنها ایستاده. بی‌چهره، بی‌صدا مانند بدن‌های ناشناس. وقتی حافظه‌ مخدوش می‌شود؛ زمین از امکان‌های زیستن خالی می‌شود، آینده و امکان‌هایش در مه فرو می‌روند تا ما بازماندگان گروگانِ نظمی از پیش‌ساخته شویم که با صدای بلند می‌گوید: تنها راه موجود است. تنها آینده همین است. همه همین آینده را صدا می‌زنند. یا مردودید یا فرشِ خون... بازمانده می‌خواهد حافظه را نجات دهد. آنچه دیروز اتفاق افتاده چگونه روایت می‌شود؟ اگر حافظه‌ی مشترک تبدیل به هیولایی دست‌ساز شود که برای یادآوری، مدام سرگیجه می‌گیرد و پیوندها را گم می‌کند، چگونه باید واقعیت را نجات داد؟ پاسخ به این سوال ساده نیست، اینجا پر است از غبار و کورسو‌هایی کم‌جان. اینجا زمین تعارض‌ها است. اینجا یا صداها کنار هم دوام‌ می‌آورند و امکان‌هایی درون‌زا می‌آفرینند یا دیگری را خفه می‌کنند. بازمانده در سوگ همه‌ی زخم‌ها و بدن‌هاست برای همین می‌خواهد واقعیت را نجات دهد. اینجاست که روایت‌ها را می‌شنود، صداها، رقص‌های سوگ، فریادها، حرف‌ها و... همه‌ی تکه‌ها را جمع می‌کند تا شاید بتواند در این تاریکی راهی را به «آینده» تخیل کند، نه آینده‌ای جعل‌شده، بلکه آن فردایی که واقعیت را انکار نمی‌کند و مسئولیت آن را می‌پذیرد. @fragmentaaa

  • 26 дек.38552из asfarpodcast

    قسمت پانزدهم: شب‌جایی که من بودم کجاست لیلا؟ ▫️پانزدهمین اسفار، قصه‌‌‌ای است از قصه‌هایی که برای هم روایت می‌کنیم تا جهان را قابل‌تحمل کنیم؛ قصه‌ی عزیز و عشقی که از بلوچستان تا زاهدان و از زاهدان تا خورشید می‌رود... قصه‌ای که هیچ‌وقت نمی‌دانیم واقعی بود یا نه اما چه کسی می‌تواند بگوید قصه‌ها واقعی نیستند؟ 🔗 اسفار در کست‌باکس | اسفار در اسپاتیفای | اسفار اپل پادکستز | اسفار در گوگل پادکستز | اسفار در پادبین | اسفار در پادچیسر

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • اینجا یک کارگاه جستارنویسی برگزار می‌شود: نوشتن تکه‌های حافظه | در جستجوی زخم ۹ جلسه آنلاین فربد مهاجر این دوره برای کسانی است که می‌خواهند تکه‌‌پاره‌ها را از دالان‌های ذهن بیرون بکشند و روی کاغذ، کنار هم بچینند. برای کلکسیونرهای زخم‌های حافظه...  🔻 برای ثبت‌نام و گفتگو درباره‌ی کارگاه همین‌جا پیام بدهید. @Farbod_Mohajer

  • 17 сент. 2025 г.5283из asfarpodcast

    قسمت ویژه: اسفارِ رویاها و کابوس‌ها جز خواب‌ها، چه راهی برای فهم واقعیت داریم؟ ▫️جنگ ۱۲ روزه بسیاری از چیزها را درون ما تکان داد؛ هر آنچه که تهِ انبار ذهن ما بود بیرون ریخته شد و ناگهان مرزهایی از واقعیت تغییر پیدا کرد که تصور نمی‌کردیم به این راحتی فرو بریزد؛ اما ریخت و ما مبهوت ماندیم. در این بهت، به سراغ خواب‌هایمان رفتیم. این قسمت از اسفار، سفری به خواب‌هایی است که در آن ۱۲ روزِ دیدیم، همانقدر نامفهوم و همانقدر آشنا برای همه‌ی ما. شاید که رشته‌ای برای فهم واقعیت هم پیدا کردیم... گرچه نکردیم هم چندان اهمیتی ندارد. این‌ها فقط خواب‌اند. 🔗 اسفار در کست‌باکس | اسفار در اسپاتیفای | اسفار اپل پادکستز | اسفار در گوگل پادکستز | اسفار در پادبین | اسفار در پادچیسر

  • St. Sebastian (detail), 1506. Andrea Mantegna

  • بیداری؟ این صحنه‌ش خوبه. یادداشت‌های همینجوری مردی که می‌خواست نباشد/ دیروز یه فیلم دیدم از اوگوری کوهنی به اسم «مرد خفته». درباره‌ی یه آدمی بود که تو دل کوهستان می‌ره به یه خواب عمیق. یه آدمی که جایی بین بودن در شهر و سکون خواب‌آلود یه فضا برای خودش ساخته. [نکته‌ی خودمونی: فیلم خسته‌کننده‌ای بود] راه رفتن زیر سایه‌ی جنگ/ سایه‌ی جنگ: یه ترکیب شاعرانه و نخ‌نما از روزهایی حوالی جنگ. دو واژه‌ای که کنار هم بوی دود و خاک دم‌کرده می‌دن. کسی هم که اولین‌بار این دو کلمه رو کنار هم گذاشته، یه نویسنده‌ی بی‌استعداد بوده که می‌خواسته از  زندگی روزمره تو جنگ بنویسه. اما تقریبا دو ماهه که فهمیدم این دوتا کلمه، بیانگر یه وضعیت بیولوژیکی‌ان، مثل ماه‌گرفتگی روی پوست. «سایه‌ی جنگ» روی بدن و ذهن فرد مبتلا می‌شینه و حالتی از خواب‌آلودگی می‌سازه. انگار که همراه با تقلا برای زندگی، میل به گوشه‌گیری داری. انگار زمان روی پاشنه‌ی خودش چرخیده و تمام وزنش روی افتاده روی تو. حالا تو از خودت جا می‌مونی. سرعت بدن در کمال بی‌کفایتی از ذهن جا می‌مونه. من دچار این فاجعه‌ی بی‌شکل شدم. بازمانده در حالت تهوع/ این تحلیل‌های زورکی از این روزها حالم رو به هم می‌زنن. دنبال کردن حرف این و اون بهم یادآوری می‌کنه که «هیچ‌کاره‌ای». این کلمه‌هایی که تقلا می‌کنن مهمل ببافن و با چنگ‌انداختن به یه دستگاه نظری بگن چرا من تو این ابهام ویران‌گر بین اشباح و سایه‌ها موندم و هر قدمی که برمی‌دارم باید گوش به زنگ آژیرهایی باشم که نیستن... چرا من هر روز باید تکه‌هایی از حرف‌های یه مشت بنجل رو تو خبرها کنار هم بچینم تا حدس بزنم الآن کجای کاریم... چرا من به تاریخ‌های دورتر از بیست‌و‌چهار ساعت مشکوک شدم و هر جمله‌ای رو با این جمله شروع می‌کنم که: ـ اگه جنگ نشه، برای این روز بچینیم، بریم تو کارش... 🔗 پ.ن: این متن هیچ پایان‌بندی و صورت‌بندی مشخصی ندارد. می‌تواند همینجوری تمام شود. 🔻 @fragmentaaa

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • سفر به انتهای شب لویی فردینان سلین بیایید این واژه‌ها را زیر دستگاه رادیولوژی ببینیم. این رگ و پی تاریکی را. این سرما را که به جان کلمه‌ها افتاده.

  • سفر به انتهای شب لویی فردینان سلین بیایید این واژه‌ها را زیر دستگاه رادیولوژی ببینیم. این رگ و پی تاریکی را. این سرما را که به جان کلمه‌ها افتاده.

  • رادیولوژی ساعت‌های بی‌شکل روز چهارم بود. ساعت هشت و بیست دقیقه‌ی شب از خانه زده بودم بیرون، دنبال ده لیتر بنزین. چراغ چشمک‌زن بنزین مرا ترسانده بود. نکند وسط اتوبان بمانم؟ جلوی پمپ بنزین‌ها صف‌های دو کیلومتری ماشین کشیده شده بود. همه‌ی اتوبان‌هایی که به کرج و جاده‌های شمال می‌رسند قفل بودند. همه در خانه‌ها را قفل کرده‌ و با وحشت داشتند اینجا را ترک می‌کردند. همه نه. خیلی‌ها هم مانده‌اند. خیلی‌ها هم نشد که بروند. شهر خالی؟ / کلمه‌هایی مشکوک، دسیسه‌گر با بوی خام‌سوزی اگر بخواهم خانه را بگذارم و بروم، تکلیف لباس‌های تمیز توی کمد چه می‌شود؟ یا آن لباس‌هایی که نه آنقدر تمیزند که توی کمد باشند، نه آنقدر کثیف که در سبد، آن‌هایی که روی مبل مانده‌اند... یا مثلا کتاب‌ها، کتاب‌های کثیف خاک‌خورده... دختر بچه‌ای توی ماشین بغلی می‌گفت: من معده‌م می‌سوزه، می‌خوام بالا بیارم‌... یاد دعوایی افتادم که ظهر در پمپ بنزین دیدم. آن چهار نفری که افتاده بودند روی سر آن مرد. آن لحظه معده‌م درد گرفته بود... یعنی وقتی همینگوی در وداع با اسلحه از دل‌پیچه و ترس می‌گفت یا احمد محمود (با نثری که دوستش ندارم) از بوی باروت و زمین سوخته می‌گفت، درباره‌ی همین تصویرها حرف می‌زنند؟ اشباح کجایند؟ آن‌ها می‌مانند؟ یا بعد از خلوت‌شدن جاده، می‌زنند به دل اتوبان؟ به اینجا حمله شده! / جمله‌ای همچنان دور از من با هرم یک روز بهاری زیر تیغ آفتاب برای دیروز ۲۶ خرداد. ۰۴ تهران @fragmentaaa

  • ساعت شش صبح. اتوبان ستاری. شهر ساکت بود. خیلی ساکت. چشم‌هام از بی‌خوابی دیشب می‌سوخت، خیلی هم نه. از بالای شهران یک ستون دود رفته بود بالا. هنوز هم داشت می‌رفت بالاتر. یکی هم پشت سرم در جنوب شهر. عجب تصویر دلگیری... به شهر حمله شده. چرخ ماشین از روی یک چاله رد شد. می‌شد اشک توی چشم‌هام جمع شود. نگذاشتم. هیچوقت فکر نمی‌کردم با کلمه‌هایی خسته‌کننده از دود سیاهی بنویسم که در این شهر، در سکوت بالا می‌رود. یکشنبه. ۲۵ خرداد. ۰۴ تهران @fragmentaaa

  • 23 мар. 2025 г.819916из thestutter

    ‌‌ ‌  «تنباکوفروشی» از: آلوارو دو کامپوس [فرناندو پِسوآ] فارسیِ محسن امام‌وردی صفحه‌آرایی: معین نایبی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ [...] دنیا برای آن‌هاست که برای تسخیرش زاییده شده‌اند، نه برای آن‌ها که رویای تسخیرش را می‌بافند، حتا اگر حق با آن‌ها باشد. من خودم خیال‌هایی داشته‌ام که ناپلئون نداشته. بیشتر از مسیح انسان‌ها را بر سینه‌ی خیال‌ام فشرده‌ام. در خفا فلسفه‌هایی بافته‌ام که کانت هیچ‌وقت ننوشت. اما من مردی زیرشیروانی هستم، و احتمالاً همیشه خواهم بود، حتّا اگر توی یکی‌شان زندگی نکنم. ‌[...]

  • اون سال‌ها وقتی یه یونانی می‌خواسته بگه «خون»، ده تا واژه جلوش بوده اما یکی‌شون اینه: Eima یا Ema بعد به «شعر» گفت: Poiema یا Poema یونانی‌ها فهمیده بودن که شعر رد خون و زخمه. آرتور رمبو یه شعری داره به اسم: چه مانده است برایمان قلب من پر از خون و شیون، پر از زغال‌های گداخته و هزاران کشته و پر از ناامیدی از پیمان‌ها. وقتی این شعر رو می‌خونی انگار روی یه زمین سوخته راه می‌ری و بادی که بهت می‌خوره، بوی جسد می‌ده. تو یه سطری رمبو می‌گه: روح من میان زخم‌ها بگرد دقیقا همین‌جاست که دیگه قدم نمی‌زنی. اینجا سیاهچاله‌ی این شعره، لحظه‌ای شاعر خودش رو می‌سپره به دست کلمه‌ها/زخم‌ها. سال‌ها بعد وقتی که محمود درویش بعد از کلی آوارگی می‌رسه پاریس، یه شعری می‌نویسه که یه جاش می‌گه: از سرزمین ما بیرون بروید از گندم ما از زخم ما... ای کسانی که میان کلمات می‌چرخید @fragmentaaa

  • پازل: اشراق‌های خودمونی یک - امروز خنو بودم. این جمله رو بعد از یه سکوت تقریبا طولانی گفت. حالا دستش رو گذاشته‌بود زیر چونه و منتظر بود تا من پازل این سه کلمه‌ رو کنار هم بچینم. خنو بودن... بعد ادامه داد: - همون‌قدر ناکافی، همون‌قدر عقب و شاید خنده‌دار. دو خنو کیه/چیه؟ ویلیام خنو همون موزیسینی بود که تو دهه‌ی ۵۰ دو تا قطعه‌ی خوب برای فریدون فروغی ساخت: زندون دل و همیشه غایب. اما یه مشکلی بود: همون موقع که خنو با خودش گفته آس موسیقی رو گذاشتم روی میز، دوتا کوچه بالاتر، شماعی‌زاده داشته شاهکار آینه رو برای فرهاد می‌ساخته، یا منفردزاده با خودش یه ملودی تازه زمزمه می‌کرده که بعدا شد جمعه. ماجرا اینه که خنو خوب بود اما تو اون دوره زورش نمی‌رسید به ذهن‌های درخشان اطرافش. حالا تو تیکه‌کلام‌های خودمونی ما تبدیل شده به یکی از تصویرهای ناکافی بودن، تصویر کسی که همیشه چند قدم عقب‌تره. سه جان برجر یه جایی نوشت: «انگار کلمات سرجای خود نیستند...» بعد هم می‌گفت چیزی که می‌خوام بگم رو بین همین کلمه‌ها ببین. یا یه چنین چیزی... چهار زبان خودمونی زیباست. کلمه‌های مشترک، ترکیب‌هایی که بیرون از این دایره شبیه به یه فایل زیپ می‌شن که قفل شدن. اما کنار آدم‌های نزدیک، انگار که داریم پیش از نابودی برج بابل زندگی می‌کنیم و زبان هنوز فرو نریخته. @fragmentaaa