یادداشت های فاطمه علمدار
Статистикаدر ایران،انقلاب مشروطه هنوز پیروز نشده است... یادداشت های فاطمه علمدار Instagram.com/fsalamdar
- Последний пост
- 6 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 613
- 1/48двое суток
- 702
- 1/72трое суток
- 757
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
وطن جایی است که کنار دریایش که نشسته ای،بچه مردم می آید با تویوپ طرح پرچم آمریکایش و به زبان مادری بهت میگوید خاله بیا بازی و تو خاله اش هستی... وطن یعنی میتوانی حرفهای آدمها رو گوش کنی و از لهجه شان بفهمی آن پدر و دختری که قلعه میسازند خوزستانی اند و آن خواهرانی که بچه هایشان را آماده آب بازی میکنند ترکمنند و آنها که روی زیرانداز نشسته اند بلوچند و ... وطن یعنی لهجه آدمها و چهره شان و لباسشان و رنج هایشان را میشناسی و دریا مال همه تان است...و آسمان و خاک... وطن یعنی فکرش را نکن،یعنی سعی کن یادت نیاید،یعنی شمال که هستی لهجه جنوبی دلت را بلرزاند... وطن جایی است که لهجه مردمانش را میشناسی...
گروه روانشناسی اجتماعی و شورای دانشجویی انجمن جامعه شناسی ایران برگزار می کنند: نشست نهم از سلسله نشست های زیست در زمانه بحران: «امید رسیدن یا جرأت ادامه دادن؟» سخنران:سعید مدنی دبیر نشست: پریا اسماعیلی زمان: سه شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۵:۳۰ مکان: گوگل میت لینک نشست: https://meet.google.com/ptz-dmbh-psx #انجمن_جامعه_شناسی_ایران @iran_sociology
پناه بر بخار فنجان ها فاطمه علمدار ۱_در فیلم (۲۰۱۰)Inception, شغل آدمها به خواب رفتن بود و گاهی آنقدر شرایط پیچیده میشد که نمیتوانستند تشخیص بدهند الان خواب هستند یا بیدار؛ پس چیزی ساختند به نام "توتم". هرکس توتم خودش را داشت.چیزی که تابع قوانین طبیعت بود، مثل فرفره ای که در دنیای واقعی وقتی بچرخانی اش بالاخره از چرخش خواهد افتاد ولی در خواب میتواند تا ابد بچرخد...آدمها به توتم هایشان پناه میبردند تا بفهمند خواب هستند یا بیدار... ۲_اولین بار مفهوم توتم را در دانشکده علوم اجتماعی شنیدم.دورکیم در صور ابتدایی حیات دینی رفته بود قبایل اولیه را بررسی کرده بود و دیده بود هرکدام یک نماد مقدسی دارند، گیاهی،حیوانی، شیئ ای، چیزی که به قول دورکیم مثل یک آینه عمل میکند که اعضای جامعه میتوانند نیروی جمعی خودشان را در آن ببینند و احساس هویت و انسجام کنند.آن روزها از آهنگ این مفهوم خوشم می آمد.بیش از ۲۰ سال قبل بود.تصوری از جای خالی احساس انسجام اجتماعی نداشتم.از هم گسیختگی هویتی هم.مسائلی داشتیم، نقدهایی، اعتراضاتی، مطالباتی، ازهم گسیخته ولی نبودیم.پایمان روی زمینی سفت بود و بحث میکردیم نه مردابی که ناگهان طرف صحبتت را در خودش میبلعد و تمام. ۳_مدتهاست ننوشته ام.بارها باخودم مرور کرده ام که کلمات را کجا گم کردم؟ آن شبی که کیسه های سیاه و یخچال های حمل جنازه را در پزشکی قانونی کهریزک تهران از صفحه تلوزیون دیدم و یکهو بغض کسی ترکید،کلمات از دستم رفتند؟ یا وقتی با رفیق ۲۰ ساله ام حرف میزدم در اینستا و یکهو گفت ولی جنگ راه حل نیست و من فهمیدم تصورش از من این است که مشتاقانه لحظه شماری میکنم برای بمباران شدنمان.در دنیایی که رفقای ۲۰ساله شک کنند که همدیگر را میشناسند یا نه، به چه چیز میشود اعتماد کرد و پناه بود؟شاید هم آن روز در میانه جنگ بود،وسط نگرانی های کشنده از بمباران نیروگاهها که رفیق دیگری زنگ زد که عید را تبریک بگوید و همزمان مردد پرسید الان تو خوشحالی؟و محجوبانه ادامه داد دیگر نمیدانم به کی باید تبریک بگویم و باکی باید گریه کنم...قلبم شکافته شد که باید توضیح میدادم نه!من از اینکه کشورم بمباران میشود و آدمها میمیرند خوشحال نیستم و هیچ وقت هم جنگ را راه حل نمی دانستم و دلم میسوزد...برای همه چیز دلم میسوزد...و کلمات رفتند. ۴_دوماه از ایران رفتم.فردای روزی که قرار بود تمدن را نابود کنند ولی آتش بس کردند.جنگ که دوباره شروع شد برگشتم و شروع کردم به قرارگذاشتن با دوستانم که از نزدیک حرف بزنیم نه از پشت تلفن یا در فضای مجازی.مینشینیم و باهم مرور میکنیم چه برسرمان آمد و حرف که میزنند به خطوط صورتشان نگاه میکنم و دست میکشم بر فنجان قهوه یا چای و مطمئن میشوم که داغ است.آدمی که مقابلم نشسته میخندد و اشک میریزد و گوشت و پوست و خون دارد.خانواده، فرزند، شوهر،کراش،پارتنر، و من او را میشناسم.من با او تاریخ دارم.با اویی که شاید هرشب در تجمع است یا به تجمعات فحش میدهد، با اویی که دی ماه در خیابان بود یا زیر حکم است یا هرچی...من باهمه شان تاریخ دارم و فنجان چای و قهوه ام در کنارشان داغ است.گوشت و پوست و خون دارند و خانواده و فرزند و کراش و پارتنر. ۵_فکر میکنم این روزها شاید رابطه واقعی توتم ما باشد.رابطه ای که در آن بشود به خطوط چهره دیگری نگاه کرد وقتی صحبت میکند و دست کشید روی فنجانی که داغ است و مطمئن شد که او آدمی است که ماباهم تاریخ داریم.ایده نیست،برچسب نیست،مفهوم نیست،یک توده بی شکل نیست که بشود در مورد حذف کردنش یا حذف شدنش کلمات را کنار هم چید.توتم ما شاید در این روزهایی که انگار داریم در حیرت و بهت رمان های دیس اتوپیایی زندگی میکنیم،بزرگداشت ارتباطات واقعی باشد و رها کردن کانالها و اکانت ها و هشتگ ها.تاثیری بر تغییر کابوسی که در آن هستیم ندارد ولی خوب است...و در رمان های دیس اتوپویایی، جستجوی خوبی مقدمه رهایی است...
اگر داستانی مینوشتم دربارهی روزگاری که میگذرانیم میشد که نامش را «حباب» بگذارم. مینوشتم چطور زندگیهامان به زیستن درون حبابی از کف میمانست. ما که بیپناه و بیحفاظ میکوشیدیم حریم خود را از بیرون جدا کنیم اما ضمنا میدیدیم که دیوارهای نگهبان ما چه پایه ضعیف و نازکند. برای خود، برای این زندگیهای سادهی خواستنی که از آن ما بود، وزن و شأنی قائل بودیم، اما هر لحظه هم میشد که ناگاه به خود آییم و با تلنگری بیدار شویم و بفهمیم که همهچیز از دست رفته است. میشد از مرزهایمان که چنین جدیشان میگرفتیم بگویم، از سادگیهای غمانگیزمان، از رِندیها و نمایشهای بیپایانی که هر یک در حباب خود مشغولش بودیم. ما که معلق در بیکرانگی جهان پیش میرفتیم و در هوس ماندگار شدنْ بر دیوارهی حباب یادگارهایی مینوشتیم.
گذار از سرزمین عجایب محمدرضا کلاهی مدتی است انگار وارد سرزمین عجایب شدهایم. تصور کنید یک سال پیش چند دقیقه به امروز پرتاب میشدید و در خبرها میدیدید هزاران نفر در خیابانهای ایران شعار جاوید شاه دادهاند و به گلوله بسته شدهاند. آمریکا و اسرائیل به ایران حمله کرده و چهل روز مراکز نظامی و نفتی و زیرساختی ایران را بمباران کردهاند. یک مدرسهای ابتدایی بمب خورده و بیش از ۲۷۰ بچه کشته شدهاند. ایران به تلافی، تأسیسات نظامی و نفتی آمریکا را در منطقه و تأسیسات اسرائیل را درون مرزهایاش به موشک بسته. بخش بزرگی از تولیدات گازی و نفتی در منطقه متوقف شده، به شهرهای لوکس کشورهای عربی بمب خورده و از آنها خیابانهایی ساکت و خالی از گردشگر به جا گذاشته. پروازها در منطقه تعطیل است. ایران تنگهی هرمز را بسته. قیمت نفت از ۱۰۰ دلار گذشته. از بزرگترین بحران انرژی پس از کرونا در جهان حرف زده میشود که ممکن است تا سالها ادامه یابد. اتحاد سنتی آمریکا و اروپا در حال فروپاشیدن است و معلوم نیست اتحادهای بعدی چه شکلی پیدا کند. ... بقیهی خبرهای این روزها را خودتان بخوانید و تصور کنید چه حالی میداشتید اگر پارسال در چنین روزی، دقایقی به امروز پرتاب میشدید و این خبرها را میدیدید. فقط مناسبات بینالمللی نیست، آدمها هم دیگر آدمهای قبلی نیستند. آنکه تا دیروز پهلوی را مسخره میکرد امروز اسماش را بدون لقب شاهزاده نمیآورد. آنکه تا دیروز تشویق به رأی دادن میکرد، امروز در آسمان به دنبال موشک بعدی میگردد. آنکه تا دیروز منتقد نظام بود، امروز اسلامگرای متعصب شده. آن که تا دیروز کاری به خیر و شر سیاست نداشت، امروز استوریهای آتشین میگذارد. انگار از خواب کهف پریده باشی. جهان قبلی انگار در خواب بوده است. با یک آشنای قدیمی وقتی تازه روبهرو میشوی، اول باید مطمئن شوی که او کیست. آدم حتا دیگر خودش را هم نمیشناسد. عدهای با خشم نگاهات میکنند که «خائن به وطن شدهای»؛ عدهای از تو روبرمیگردانند که «حکومتی شدهای». کسانی به راستگرایی متهمات میکنند، دیگرانی اسیر توهم چپ میدانند. نه فقط افراد، مسیرهای استدلالی پیشین نامعتبر شده و دیگر کار نمیکند. ساختارهای استدلالی از هم پاشیده است. گفتوگو ناممکن شده است. استدلالها در آدمها اثر نمیکند. هر کس حرف خودش را میزند و حرف دیگری را نمیشنود. توضیحات طولانی و مفصل حوصلهها را سر میبرد. همه منتظر حرف نهاییات هستند تا بدانند باید تأییدت کنند یا فحش بدهند؛ فضایی شلوغ که صدا به صدا نمیرسد. در میان این همه ابهام چیزی که روشن است آن است که این وضعیت عادی نیست. در این وقایع، فقط ساختمانها نبود که منفجر شد. جامعهی ایران منفجر شد و هر تکهای از آن جایی پرتاب شد. چهگونه میتوان تکهپارهها را جمع کرد و جامعه را باز ساخت. چیز دیگری که روشن است آن است که دوباره ساختن همان جامعهی پیشین ممکن نیست. جامعه به پیش از این مقطع بازنخواهد گشت. جامعهمان به وضوح و با شدت در حال دگردیسی و پوستاندازی است. جهان جدید هنوز شکل جدیدش را پیدا نکرده. همهچیز در تبوتاب و تحول است. پهلویگرا هم به همان معنای قبل پهلویگرا باقی نخواهد ماند؛ چنانکه اسلامگرا به همان معنای قبل اسلامگرا نخواهد بود. همه در تلاطمیم و نمیدانیم در انتهای این تلاطم، هر کدام از ما در کدام نقطه ایستاده خواهیم بود. در این ابهامِ متلاطم باید شنواییهایمان را تقویت کنیم. بتوانیم همدیگر را هرچه بیشتر ببینیم و بشنویم. تلاش کنیم دوباره خودمان را پیدا کنیم. درک کنیم که که هستیم و در چه جهانی زندگی میکنیم. در حال ورود به جهانی هستیم که پیشاپیش نمیدانیم آیا زیستپذیرتر است یا زیستناپذیرتر؛ آیا روادارتر است یا طردگراتر؛ دوستانهتر است یا خصمانهتر. مهم آن است که نباید چهگونگی جامعهی آینده را گریزناپذیر و مقدر پنداشت. نباید خود را اسیر تقدیرش دانست. باید باور داشت مسیری که شکلیابی جامعهی آینده در پیش خواهد گرفت، به شدت به تلاشها، کنشها و موضعهای همهی ما وابسته است. باید مدام از خود پرسید چگونه میتوان تکههای جامعه را جمع کرد و جامعهی جدیدی از نو ساخت که فراگیرتر، روادارتر، دوستانهتر و زیستپذیرتر باشد؛ و دائم مسیرهایی برای رسیدن به چنان جامعهای جستوجو کرد. ما در حال ساخته شدنیم. مسأله آن است که خود جدیدمان را چهگونه بسازیم. #انجمن_جامعهشناسی_ایران #جنگ_نوشتهها @iran_sociology www.isa.org.ir
گاهی بحران تمام نمیشود. فقط شکلش عوض میشود و میآید داخل زندگی روزمره. آنقدر تکرار میشود که دیگر اسمش را «عادی» میگذاریم. خبرهای بد، ناامنی، فشار اقتصادی، ترسهای پراکنده… همه در پسزمینهی زندگی روشن میمانند؛ مثل صدایی که قطع نمیشود، فقط عادتش میکنیم. اما عادتکردن به درد، به معنای حلشدنش نیست. چیزی که مجال روایت پیدا نکند، در بدن میماند: در بیخوابی، خستگی مزمن، بیحوصلگی، دلآشوبی. وقتی فرصت سوگواری نباشد، فقدانها جمع میشوند. ما فرصت نمیکنیم بایستیم و بگوییم: «این اتفاق درد داشت.» در چنین شرایطی ذهن برای بقا سادهسازی میکند: آدمها یا کاملاً خوباند یا کاملاً بد. یا باید قوی باشیم، یا فروبپاشیم. جایی برای خاکستریها نمیماند. اما روان انسان فقط با «دوام آوردن» زنده نمیماند. به معنا نیاز دارد. به شنیدهشدن. به اینکه رنجش نام داشته باشد. وقتی رنج نام نداشته باشد، خودش را در رابطهها نشان میدهد: زودرنجی، فاصلهگرفتن، خشمهای ناگهانی، یا برعکس، کرختی و بیحسی. بحرانِ طولانی، فقط بیرون از ما نیست. کمکم به درون ما نقل مکان میکند. و ما فکر میکنیم «مشکل از من است»، در حالی که بخشی از این سنگینی، جمعی است. حق داریم خسته باشیم. حق داریم سوگوار باشیم، حتی اگر دنیا فرصت ندهد. ایستادن و نامگذاریِ درد، اولین قدمِ بازگرفتن خودمان است. اگر این روزها بیدلیل مضطربی، اگر بیدلیل اشکت نزدیک است، اگر حس میکنی تحملت کمتر شده— شاید «بیدلیل» نباشد. شاید روانت دارد زیر فشارِ عادیشدهی بحران نفس میکشد. و همین که میفهمی، یعنی هنوز زندهای. 🤍 ~ مانا سیری وقت رواندرمانی صفحات مجازی من یوتیوب کانال تلگرام | گروه تلگرام
وضعیت روانی جامعه ایران را میتوان از خلال یک استعاره فهمید: «ترنزیشن» نه فقط بهعنوان تجربهی فردی ترنسجندر، بلکه بهمثابه یک فرآیند روانی-جمعی. در تجربه ترنسجندر، ترنزیشن فقط تغییر بدن نیست؛ عبور از یک نظم نمادین قدیمی به سوی نظمی دیگر است. با اضطراب، فقدان، سوگ و بازساخت هویت همراه است. جامعه ایران نیز در چنین برزخی قرار دارد. از منظر لکانی، سوژه درون «نظم نمادین» تعریف میشود. وقتی این نظم ترک برمیدارد، سوژه دچار بیثباتی میشود. ایران امروز: فروپاشی تدریجی دالهای کلان (اقتدار، معنا، آینده، هویت جمعی) در ترنزیشن، فرد بین «آنچه بوده» و «آنچه میخواهد باشد» معلق است. نه میتواند به گذشته بازگردد، نه هنوز به آینده تثبیت شده رسیده. این همان وضعیت تعلیق جامعه ایران است. از منظر کلاینی: جامعه در نوسان بین موقعیت پارانوئید-اسکیزوئید و افسرده است. یا دوپاره سازی، دوقطبیسازی، دشمنسازی یا غرق شدن در سوگ، بیقدرتی و افسردگی جمعی. در موقعیت پارانوئید: «دیگری» بهعنوان تهدید تجربه میشود. فرافکنی گسترده، خشونت کلامی، قطبیسازی اجتماعی. (ما/آنها، خوب/بد مطلق) در موقعیت افسرده: سوژه با فقدان روبرو میشود. اما اگر این سوگ پردازش نشود، به رخوت، بیعملی و فرسودگی روانی تبدیل میشود. ترنزیشن موفق نیازمند چیست؟ یک «فضای نگهدارنده» (holding) امکان فکر کردن، نمادینسازی، و تحمل ابهام. چیزی که در سطح اجتماعی ایران بهشدت آسیب دیده. جامعه ایران در تلاش برای بازتعریف خود است: جنسیت، بدن، قدرت، آزادی، میل. اما بدون امکان گفتوگو و نمادینسازی، این فرآیند به بحرانهای شدیدتر تبدیل میشود. ترنزیشن همیشه با رنج همراه است، اما میتواند به تولدی جدید منجر شود— اگر سوژه بتواند فقدان را تحمل کند، و معنایی نو بسازد. حال سوال مهم این است:آیا جامعه ایران میتواند این گذار را «تحلیل» کند، یا در آن «گیر» خواهد کرد؟ وقت رواندرمانی صفحات مجازی من یوتیوب کانال تلگرام | گروه تلگرام
یک عمر و آتش بس و ۱۶ روز ۱/از ایران آمدم بیرون.در اتوبوس بودم که آتش بس شد.آن سه شنبه سهمگین را در جاده ها گذراندم و زمین و آسمان و پل و کابل برق و مردم را گریه کردم. جای دوری نرفتم.همین بغل خودمان. ترکیه. ۲/هفته اول به جان دادن گذشت.از هفته دوم کم کم توانستم…
Channel name was changed to «یادداشت های فاطمه علمدار»
یادداشت های فاطمه علمدار pinned «مدتی است که با اسم این کانال راحت نیستم. حس میکنم آنچه در اینجا میگذرد روانشناسی اجتماعی ایرانیان نیست، هرچند که قصد داشتم این باشد... این روزها ولی نمی توانم به آن قصد پای بند باشم و ترجیح میدهم کسی برای این اسم وارد این کانال نشود و به آنچه که میخواهد نرسد...…»
مدتی است که با اسم این کانال راحت نیستم. حس میکنم آنچه در اینجا میگذرد روانشناسی اجتماعی ایرانیان نیست، هرچند که قصد داشتم این باشد... این روزها ولی نمی توانم به آن قصد پای بند باشم و ترجیح میدهم کسی برای این اسم وارد این کانال نشود و به آنچه که میخواهد نرسد... اینجا یادداشت های من است.فاطمه علمدار که جامعه شناسی خوانده ام و با عینک روانشناسی اجتماعی سراغ جامعه میروم و دغدغه ام بیش از همه فکر کردن به ما ایرانیها و حال و روزمان است و آنچه از سرگذراندیم و آنچه داریم میگذرانیم .همین.
یک عمر و آتش بس و ۱۶ روز ۱/از ایران آمدم بیرون.در اتوبوس بودم که آتش بس شد.آن سه شنبه سهمگین را در جاده ها گذراندم و زمین و آسمان و پل و کابل برق و مردم را گریه کردم. جای دوری نرفتم.همین بغل خودمان. ترکیه. ۲/هفته اول به جان دادن گذشت.از هفته دوم کم کم توانستم اطراف را ببینم.اینترنت آزاد بود.بعد از ده سال توانستم تلگرام و واتس آپ را روی لپ تاپ نصب کنم و چتgpt را هم. اینجا پر از عکس و مجسمه آتاتورک است و خیلی کم اردوغان را میبینیم.آدمها می توانند از اردوغان خوششان بیاید یا نیاید.همه ولی حول آتاتورک احساس انسجام میکنند.آتاتورکی که حرف نمیزند.فقط نگاه میکند. اینجا یک چیزی هست که آدمها سرش توافق دارند و خودشان را با آن تعریف میکنند و آن چیز فراتر از آن است که خودش را در حد دخالت در باید و نبایدهای خرد زندگی روزمره پایین بیاورد.آن چیز به مردم هویت میدهد و احساس ارزشمندی؛ و نه حس عذاب وجدان و ناکافی بودن. آدمها میتوانند از وضع موجود ناراضی باشند،از ترافیک شهری و آموزش مدارس و قیمت ها؛ ولی اعصابشان متشنج نیست.آستانه تحملشان پایین نیست.یکپارچگی شخصی و اجتماعی شان در خطر نیست. یا لااقل تنش هایشان آنقدر سرریز نکرده که در کوچه و خیابان و اتوبوس و مغازه بشود از چهره شان حال بد دلشان را فهمید. ۳/گزارش ۲۰۲۵ احساس شادکامی جهانی (world happiness report) را میخوانم که در آن حس رفاه و خوشبختی را در کشورهای مختلف جهان براساس شاخص هایی مثل: ارزیابی فرد از زندگی اش، سهمش از تولید ناخالص داخلی، امیدش به اینکه چندسال میتواند سالم عمر کند نه اینکه فقط زنده بماند، حسش به اینکه چه قدر میتواند روی حمایت اجتماعی دیگران حساب کند، درکش از میزان فساد در کشورش، حدی که حس میکند آزاد است در انتخابهای زندگی اش و میزانی که کار خیر و داوطلبانه میکند و با دیگران سخاوتمند است؛ میسنجد.رتبه ایران ۹۷ است از بین ۱۴۷ کشور و ترکیه ۹۴ است.هرچند که برای خیلی از این شاخصها جلوی نام ایران عدد ننوشته اند و این یعنی پژوهشگران نتوانسته اند اطلاعات دقیقی از درون ایران به دست آورند ولی به هرحال جمع بندی تیم مطالعاتی این بود که ایران را بگذارد جایگاه ۹۷ دنیا.ما خیلی باهم فرق نداریم پس چرا من هنوز در اینجا دعوا ندیده ام و کسی را که در خیابان بغضش بترکد و کودک کار... ۴/به گمانم جواب را در همان خط تیره ها باید پیدا کرد.همان بی عددی.همان اجازه مطالعه و پژوهش نداشتن.خط تیره ها فریاد میزنند که این جامعه از بی اعتمادی کشنده ای رنج میکشد که در آن روزنه های مطالعه علمی آنچه در جریان است توسط قدرت سختگیرانه بسته میشود.قدرت چیزهای زیادی برای پنهان کردن دارد و مردمش همانقدر که درکی از فساد نمی توانند داشته باشند،نمیدانند سهمشان از تولید ناخالص داخلی چه قدر است و هم زمان گرفتار جنگی دائمی برای داشتن حداقل آزادی در زندگی روزمره هستند. ۵/اجازه مطالعه علمی جامعه وقتی وجود نداشته باشد،اراده ای هم برای پیشگیری از سرریز شدن جامعه وجود نخواهد داشت.فرق ما با ترکیه این است که انگار سرریز نشدن مردم اینجا مهم است و در ایران مهم نیست. دیروز روز جهانی کودک بود.شهر پر شد از کودک و نوجوانهایی که با پرچم ترکیه به جشن های خیابانی میرفتند.سوار اتوبوس شدیم.ایستگاهی بعد اتوبوس کج شد و متوجه شدم سالمندی میخواهد سوار شود و چون بالا آمدن برایش سخت است اتوبوس ارتفاعش را کم کرده.همزمان راننده بلند شد و خطاب به مسافران اتوبوس شلوغ گفت صندلی خالی کنند برای سالمندی که وارد شد و تا او ننشست اتوبوس حرکت نکرد.همراهمان گفت همین را برای زنان باردار و افراد دارای معلولیت میبینید.یادم افتاد یک هفته مانده به زایمان پلیس ماشینم را توقیف کرد برای حجاب و پیاده مان کرد... ۶/میرسیم به پاساژی که در آن جشن است.سن آماده کرده اند و گروههای مختلف سنی می آیند و میرقصند و تشویق میشوند.جوانان،نوجوانان،کودکان.پدرها و مادرها و مادربزرگ و پدربزرگها همه هستند. اجرای دوم ناگهان بغضم میترکد و میروم پشت سن،آنجا که پارک کوچکی برای نوپاها ساخته اند و نوجوانانی که حوصله رقص ندارند و فوتبال را ترجیح میدهند کنارش دارند بازی میکنند.مینشینم روی جدول و یادم میافتد خواهرزاده ۹ساله ام که شاهنامه خوانی میکند قرار بود با گروهشان در برج میلاد اجرا داشته باشند.یادم میآید چند بار از ارشاد آمدند و لباسهایشان و اجرایشان را بررسی کردند و آخر هم مجوز بهشان ندادند.یادم می آید خانواده ها پول گذاشتند و سالن کوچکی گرفتند و حواسشان بود پدرها نیایند و سروصدا نشود و دخترکان رفتند روی سن و چراغ ها خاموش شد و صدای هق هق میآمد در سالن.دخترانمان حرکات موزون میرفتند با اشعار حافظ و فردوسی و مولانا و ما مادران نشسته در تاریکی همه عمرمان را میگریستیم...
مردان بی صدا، زنان بی صورت
видео или голосовое, без подписи
۹ روز بعد از آتش بس! ۱/در گروههای مختلف همه در تکاپوی دورهمی گذاشتن هستند.امیدی هست که آتش بس ادامه دار شود یا لااقل دوباره تبدیل به صدای موشک و جنگنده و پهباد وسط زندگی روزمره شهری نشود.بشود تحریم،بشود محاصره،بشود مرگ بر و زنده باد و نه به اعدام و نه به انفرادی و مطالبه حداقل های حقوق شهروندی،ولی صدای جنگنده و موشک و لرزش نشود.میشود اسم این حس را امید گذاشت؟ به هرحال،دوستانم از طیف های فکری مختلف،در گروههای مجازی مختلف،از آنکه عکسش رهبران ج.ا است تا آنکه عکسش ویرانی و جنگ است، دارند از روز و ساعت دیدار حرف میزنند و اینکه چه کسی زیرانداز بیاورد و آب بردارند و قابلمه پارتی کنند و کدام کافه بروند و .... زندگی دارد شروع میشود.امروز حتی در گروهی که فقط صحبت از تجمعات شبانه بود حرف از سفید شدن موها و رنگ کردنشان و عکس بچه ات را بگذار بود...رفیقی که از صدای موشک پنیک میکرد هم رفت و بوتاکس زد و عکسش را برایم فرستاد و قربان صدقه اش رفتم...زندگی دارد برمیگردد با همه سخت جانی اش... ۲/قبل از جنگ،کتابی که ۵سال دنبال مجوزش بودم بالاخره مجوز گرفت با ۱۷ تا اصلاحیه که به نظرم انجامشان روح کتاب را مخدوش نمیکرد.هفته قبل از جنگ با طراح جلد صحبت کرده بودم و قرار بود کتاب را برساند به هفته بعد.روزی که باید کتاب را میرساند جنگ شروع شد.چند روز بعد با دوستی حرف میزدم و گفتم به نظرت اینکه در این وضعیت زنگ بزنم و جویای کتاب شوم کار زشتی است؟گفت ادامه دادن زندگی نه تنها زشت نیست بلکه درست ترین کار است در روزهایی که همه کمر بسته اند برای نابود کردن زندگی.تماس گرفتم و ۸ مارس بود که ناشر زنگ زد و کتاب را برایم فرستاد و گفت در این شرایط چاپ کاغذی نشده و به بازار نیامده ولی به هرحال میتوانی متولد شده بدانی اش.کتاب کوچک قشنگم بالاخره توانست از لپ تاپ خودم به بیرون سرک بکشد.لااقل اجازه به بیرون سرک کشیدن را پیدا کرد و میشود امیدوار بود روزی قدم بزند در کوچه پس کوچه های شهر و خودی نشان دهد و نقد و نظر بگیرد و بالنده شود...کتاب کوچک قشنگ من.... ۳/یادم آمد ۸مارس سال قبل با دوستان عزیزی ویژه نامه درآوردیم در مجله زنان امروز و من با سه مرد نشست گذاشته بودم راجع به درک و تجربه مردانه شان از جنبش #زن_زندگی_آزادی .خوش بین بودم و هستم به این تلاش های کوچک و آهسته برای باز کردن باب گفتگو و درک یکدیگر و سوهان زدن به لبه های تیز قضاوت دیگری.فکر میکردم علاج در پذیرفتن "ما" با همه تفاوتهایمان است و یاد گرفتن و تمرین اینکه چطور کنار هم زندگی کنیم و بپذیریم که این خاک وطن همه مان است و همه از آن و به آن حق داریم. از خودم میپرسم آیا هنوز خوش بین هستم به اینکه شاید بشود روزی "ما" با همه تفاوتهایمان کنار هم در صلح و آرامش زندگی کنیم؟ یا گمان میکنم که محکومیم به اینکه مدام در اعماق ذهنمان رویا ببافیم که اگر قدرت داشتم دیگری مزاحم را چطور نابود و حذف میکردم که همه این سرزمین فقط مال خودم باشد و همانطور باشد که من میخواهمش؟ فعلا جوابی ندارم... ولی دوست داشتم کتاب کوچک قشنگم را اینجا رونمایی کنم.اخیرترین تلاشم برای نزدیک کردن دنیاهای متفاوت "ما" به همدیگر. هرچند که انگار هزارسال از آن روزهایی که مینشستم پای لپ تاپ برای نوشتنش گذشته... من این کتاب را دوست دارم.شاید روزی دوباره با همان حس،نشستم به نوشتن...شاید روزی دوباره باور کردیم علاج در کتابخانه است نه موشک.
روز یک عمر و آتش بس! و یک هفته بعدش! ۱/دیروز را فقط گریه کردم.بی اختیار.به کوه نگاه کردم و دلم خواست تنگ بغلش کنم.به پل.به جاده.به قطار.به تیرهای چراغ برق.به نیروگاه ها و کارخانه ها.به پیرمرد باربری که چشمش مصنوعی بود.به سربازها.به همه آدمها.به خاک...به دانه های خاک نگاه کردم و فکر کردم تازه میفهمم چه میشود که آدم ها به خاک سجده میکنند و می بوسندش.دیروز را فقط گریه کردم و حالا که فکر میکنم همه این ۳۸ روز را به جز غصه خوردن و حسرت کشیدن کاری نکردم.من مواجهه قهرمانانه ای با جنگ نداشتم.ایده نداشتم.تحلیل نداشتم.گزارشی ننوشتم.غذایی برای امدادگران نپختم.لباس هلال احمر نپوشیدم و کسی را از زیر آوار بیرون نیاوردم.عکسی نگرفتم.جز چند متن پراکنده چیزی ننوشتم.نرفتم سر وقت خانواده های داغ دیده و سعی کنم یک گوشه کار سامان دادن به فاجعه ای که درگیرش هستند را بگیرم.من فقط گریه کردم... ۲/روز قبل از شروع جنگ شهر وان بودم.برف همه جا را گرفته بود.رفتیم نیلی وسیع و آرام دریاچه وان را دیدیم و به صدای مرغان دریایی اش که شبیه قهقهه دختران مدرسه ای بود خندیدیم و از ذهنم گذشت باید بروم به دریاچه ارومیه سر بزنم.انگار از دیدن مادر شاداب و خوشبخت دوستت لذت برده باشی و از دلت گذشته باشد به مزار مادرت سر بزنی.ایران که آمدیم جنگ شروع شد.در ترافیک فرار آدمها از تبریز بودیم که تلفن ها قطع شد و اینترنت هم.به ارومیه خشک رسیدیم.چرا انتظار این حد از خشکی را نداشتم؟می دانستم خشک شده ولی باور نکرده بودم انگار...از آنجا گریه ام شروع شد.از آنجا که چطور دیوانی میتوانند دریاچه ای باستانی را در کمتر از نیم قرن خشک کنند و جوانان را بکشند و ناامیدی و بی اعتمادی را آنچنان بر سر مردمان آوار کنند که حمله دشمن خارجی را جشن بگیرند...از غم عمیق کابوس رویاگون دفع دشمن با دشمن... ۳/دیشب مردک قرار بود تمدن ما را نابود کند.تمدنها یک شبه ساخته نمیشوند که یک شبه نابود شوند.این را هر آدم متمدنی میفهمد.همینکه کار به جایی رسید که چون اویی بتواند این جملات را به زبان بیاورد قلبم را پر از خشم و غم و حسرت کرد.حالا آتش بس کرده اند.دوساعت قبل از زمانی که قرار بود آخرالزمان شود...و ما نفهمیدیم چطور جنگ شد و نفهمیدیم چطور آتش بس شد و نه چرایی شروع دوباره احتمالی را خواهیم فهمید و نه چرایی پایان احتمالی را.ما محرم هیچ کدام از طرفین جنگی که دارد خانه مان را ویران میکند نیستیم.فعلا ولی ویرانی خانه با موشک و بمب متوقف شده و همین خوشحالم میکند... یک هفته بعدش... ۱/هواپیما را پر از کوله های بچه های میناب کردند و به سینه شان عکس رهبران را سنجاق کردند و رفتند بعد از سالها رودررو مذاکره کردند و بازهم به توافق نرسیدند و سوار هواپیما شدند و برگشتند و حرف از محاصره دریایی شد و کسی توییت زد که یکی که میداند این یعنی چی بیاید بگوید چه قدر قرار است بدبخت شویم...دیروز محاصره دریایی شروع شد. ۲/نصفه شب با خشم و استیصال بیدار میشوم و وسواس گون مینشینم به خبر و تحلیل خواندن.گزارشی میخوانم از نگین باقری راجع به خانواده جهانشاهلو که وسط بیابانهای قزوین زندگی میکردند و در جنگ خانه خراب شدند.نگین میگردد دنبال بی صداترین آدمهایی که کشته شدند و دارند کشته میشوند و سعی میکند با انگشت نشانشان بدهد.همین.در حد توانش سعی میکند نگذارد چون محکوم به بی صدا زندگی کردن بودند، بی صدا هم بمیرند. ۳/یادم میاید در گداختگی روز آتش بس چیزی نوشته بودم و منتشر نکردم.این روزهای نوسان میان گداختگی و یخ زدگی متناوب،گاهی توان نوشتن پیدا میکنم و از میانه اش میفهمم توان انتشار ندارم و میگذارم کلمات در سیو مسیج تلگرام بمانند برای خودشان...شاید زمانی در آینده برسد که بتوانم از پس فکر کردن و فهمیدن این روزها بربیایم و اینها بشوند مواد خام زنده ام. ۴/از خودم میپرسم، سالها گداختگی و یخ زدگی متناوب...یک عمر گداختگی و یخ زدگی متناوب، چه از جامعه باقی میگذارد؟...شاید روزی در آینده، در یک نقطه ای از زندگی که نه گداخته است و نه یخ زده، بتوانم بنشینم و به جوابش فکر کنم.فعلا ولی ابرهای همه عالم، شب و روز، در دلم میگریند...
✍🏻 سلاح کشتارجمعی باتری لپتاپم دیماه خراب شد. تعمیرکار مطمئنی معرفی کردند. روز ۱۷ دیماه تلفن کردم، گفت شنبه تماس بگیر و دیگر هرگز تلفنش را جواب نداد. امیدوارم سالم و آزاد باشی آقای تعمیرکار. صبح زود، همسرم قبل از اینکه برود مرا بیدار کرد که «بنشین سر کارهات، معلوم نیست تا کی برق داشته باشیم». خوابآلود لپتاپ را روشن کردم و مشغول نظم و اولویت دادن به فایلها شدم و خیلی سریع...دیدهاید چطور ناگهان باتری آدم خالی میکند و خاموش میشود؟ نمیشود با اضطراب و شتاب به این کارها سامان داد. باید با آرامش یکی یکی کتابها را بررسی کنم. به کتابهای جدید نیاز دارم. خیلی توهینآمیز است برای فلسفه و کتابها... تحقیر است برای خود آدم اینطور عجله و شلخته... درثانیه احساس نفرت کردم، از همه ایرانیان جنگطلبی که خارج از ایران شبها خوب میخوابند و روزها سر کارند پشت لپتاپهای باتریدارشان، اینترنت دارند و تعمیرکارشان گم نشده. فکر کردم اینترنت که وصل شد همه چراغهای رابطه با این خائنان را خاموش خواهم کرد. باور نمیکنم آنها که مهاجرتشان را چونان «دستاورد» به ما میفروختند و دل میسوزاندند؛ حالا تا حد رضایت به نابودی نگران وطن شده باشند. (نخوردن صبحانه و کاهش قند خون هم البته موثر بود در تشدید این احساسات) جایی خواندم که «تحقیر» آن کاری را با روان آدمها میکند که بمب اتم با بدنها. تحقیر سلاح کشتار جمعی است. در همین جنگ تحقیرهای ترامپ در کنار تهدیدهایش خشم عمومی گستردهای ایجادکرده. بویژه بین مردمی که عزت و شرف فضای قابل توجهی از خزانه عاطفی فرهنگشان را پر کرده است. صبحانه که خوردم توانستم نفرت خودم را بهتر ببینم. خشم و نفرتی که حاصل تحقیر است. تحقیری که چشمها را کور و گوشها را کر میکند. پژوهش درباره گاندی هم نمیتواند ترمیم کند تحقیر آن استاد دانشگاه را که بعد از بازداشت ازش اعتراف تلوزیونی پخش کردند. جایزه صلح نوبل هم نمیتواند مانع توجیه جنگ شود وقتی از همان ابتدای برنده شدن جایزه، خودت و خانوادهات موضوع تحقیر رسانهها شدید، ولی بهوقت خطر همه طلبکار اعتبارت هستند. تحقیر آن همه دانشگاهی و دانشجوی از درس مانده و آواره و سرخورده؛ تحقیر همه اخراجیهای قربانی تنگنظری، همه «رد صلاحیت عمومی»ها؛ تحقیر صورتهای ازریخت افتاده با اسید؛ تحقیر خبرنگارانی که متواری شدند؛ تحقیر مادری که میخواست ون گشت ارشاد را متوقف کند؛ تحقیر زنی که از مویش بر زمین کشیده شد؛ تحقیر هنرمند ممنوعالکار؛ تحقیر اساتید اخراج شده بابت دفاع از دانشگاه که مجبور شدند توبهنامه امضا کنند؛ تحقیر قهرمانیکه زن و بچهاش را از پرواز پیاده کردند؛ تحقیر پهلوانی که همه حسابهای بانکی اش را بستند؛ تحقیر روحانی منتقد خلع لباس شده، تحقیر نوجوانی که باتوم زانویش را چنان خرد کرد که هرگز نتوانست دوباره فوتبال بازی کند...تحقیر آن خواننده که بعداز جنگ دوازده روزه همه حیثیتاش را گذاشت که در میدان آزادی کنسرت برگزار کند و میدان را به روی نوازندگانش بستند... تحقیر هربار مصادره کردن حضور مردم به امید تغییر... احتمالا از عظمت آنکه رغم همه اینها ایستاده باید تعجب کرد، نه آنکه روگردانده یا ساکت شده. ماجرا اصول و منطق و آرمان و «قطبنما وطن است» نیست که با استدلال و حماسهسرایی قانع شود. ضمن اینکه سنخ روانی آدمها با هم متفاوت است... دلبستگیها و دلبریدگیهایشان هم. دوربین را روی خشم خودم چرخاندم. فکر کردم در آیندهای دور، خیلی دور، خواهم توانست به اندازه خودم ببخشم؟ چای سرد شد... @neoritic
روز یک عمر و سی و دوم ۱/ در ماشین بودیم.ترافیک بود.صدای پهباد آمد.مردم آسمان را با نگرانی نگاه کردند.برای لحظاتی همه مردد بودیم.نمی دانستم که ترافیک برای ایست بازرسی است یا نه.پهباد میخواهد ایست بازرسی را بزند یا نه.باید سعی کنم سریعتر حرکت کنم یا بایستم.هیچ کس هیچ چیز نمی دانست.پهباد رفت.هدفش ما نبودیم.چند روز قبلش رویا در خیابان بود.یکهو یک ایست بازرسی را زدند و او آدمهایی را دید که در هوا پرت میشدند.دستها و پاها و خون... حس میکنم زندگی شبیه آن صحنه ای از فیلم ها شده که اسیرانی ایستاده اند و مردی نظامی با چهره ای جدی میانشان راه می رود و یکهو به سر یکی تیر میزند و او می افتد درحالیکه بقیه هنوز ایستاده اند و تنها توانسته اند با صدای تیر تکانی بخورند.یادم نمی آید این صحنه مال کدام فیلم بود.شاید در چند فیلم حتی دیده باشم.آن سکوتی که با صدای چکمه میشکند و مردمی که منحصربه فرد بودنشان پاک شده.اسم ندارند.پیشینه ندارند. سن ندارند.شغل ندارند.کسی نمی رود از نزدیک بهشان نگاه کند و بفهمد که کسی را دوست داشته اند؟از قدم برداشتن کودکی قند در دلشان آب شده؟کسی هست که دلش برای بوییدن دوباره بوی تنشان لک زده باشد؟چیزی نوشته اند؟چیزی ساخته اند؟رویای ساختن چیزی را دارند؟آدمند؟ارزشمندند؟ در صحنه فیلم ها، آنها فقط توده ای از مردمند.بی نام.مثل همان دست و پاهایی که جلوی چشمهای رویا به آسمان پرتاب شدند و ما نمی شناسیمشان... ۲/این ولی همه ماجرا نیست.قصه این روزهای ما تلخ تر از فیلمهایی است که دیده ایم.فکر کن مرد نظامی،به کسی تیر میزند.او می افتد.و بقیه تازه فکر میکنند: "اوا، یعنی این هم از ""خودشون"" بود!!!" نه تنها کسی سوگوار نمیشود، بلکه آدمهایی که خودشان ممکن است تا لحظاتی دیگر هدف بعدی گلوله باشند، فکر میکنند:" نه! این یارو کارش درست است! فقط کسانی را میزند که از ""خودشان"" است"...مغزم میسوزد وقتی به اینجای قصه میرسم. بارها و بارها با صدای بلند برای خودم تعریف میکنم تا باورم شود دارم این روزها را زندگی میکنم و خواب نیست. خانه روی سر دوست دوستم خراب شده.عکسهایش منتشر میشود.در بیمارستانند که میفهمند مردم دارند میگویند اینها بازیگرند! چرا؟چون واقعا دستگاه تبلیغاتی نظام بازیگرانی استخدام کرده است که از رنج مردم عادی برای تبلیغ نظام استفاده کنند و فضا آنقدر مسموم است که تشخیص حقیقت از دروغ سخت شده... ما داریم این روزها را زندگی میکنیم.نظامی که جدی جدی با شروع جنگ اینترنت را قطع کرد و جدی جدی هنوز دارد برایمان خط و نشان میکشد و صاف توی چشممان نگاه میکند و میگوید حواست به بچه ات نباشد می کشیمش... و دشمنی که صاف توی چشممان نگاه میکند و میگوید نفتت را میخواهم و طوری میزنمت که آب و برق هم نداشته باشی و رسانه هایی که صاف توی چشممان نگاه میکنند و میگویند دشمن برای حمایت از شما دارد بمبارانتان میکند.و عزیزانمان در بیرون از این مرزها که جدی جدی راهپیمایی میکنند که جنگ تمام نشود و همزمان دائم نگرانند که ما زنده ایم یا نه و میپرسند که در بمباران فلان جا کسی از نزدیکان آسیب دید یا نه.مغزم میسوزد وقتی که بهش فکر میکنم.باید بارها و بارها با صدای بلند برای خودم تعریف کنم تا باورم شود این روزهایمان کابوس نیست.واقعی است.این پیچیدگی دهشتناک که هر طرفش را که نگاه کنی دل آشوبه میگیری واقعی است. ۳/دارم موضوع مرگ و زندگی نوشته اروین یالوم را میخوانم.کتاب را ماههای آخر زندگی همسرش باهم نوشته اند.وقتی که میدانستند چیزی به جدایی شان نمانده.جایی یالوم به همسرش که درد میکشید گفت من بعد از تو زنده می مانم.نگران من نباش...و همسرش احساس آرامش کرد. من این جمله را به مامان نگفتم وقتی که داشت نفس های آخر را میکشید.نمی توانستم به بعد از او فکر کنم.حالا ولی میدانم که زنده مانده ام.زندگی هم حتی کرده ام.دوباره خندیده ام.دوباره لذت برده ام.توانسته ام با زندگی با زخم کنار بیایم.فکر میکنم واقعیت سخت زندگی این است که ما از پس فجایع زنده می مانیم.زندگی هم حتی میکنیم.بشر هزاران هزار سال است که دوام آورده از پس روزهایی که فکر میکرد همه چیز نابود شده و فروپاشیده و آینده ای برایش متصور نیست. واقعیت سخت زندگی این است که این روزها میگذرد.ما آدمهای قبل نمیشویم ولی بالاخره یاد میگیریم با این زخم زندگی کنیم.مثل زخم های دیگرمان.فعلا، وسط این کابوس تجسم یافته،ترجیح میدهم با دیگران مهربان باشم و هرکسی را که میبینم بگویم مواظب خودت باش...
روز یک عمر و بیست و چهارم ۱/اینترنت را قطع کرده اند.من وصل شده ام.تعدادی از دوستان و اطرافیانم هم.آنها که وصلند یعنی یا توان مالی خرید کانفیگ های گران قیمت را دارند و یا ارتباطاتی(در داخل یا خارج از کشور) که بتوانند قطعی را دور بزنند و این یعنی امتیازاتی دارند که اکثریت قریب به اتفاق ایرانیهای اسیر در قطعی اینترنت تحمیلی از آن بی بهره اند. دلم میخواهد جنگ را روایت کنم ولی خجالت میکشم که اینترنت دارم و هنوز میتوانم جواب ایمیل هایم را بدهم و کارهایم را پیگیری کنم و دیکشنری آنلاین داشته باشم و نیازهایم را سرچ کنم.از خودم می پرسم برای چه احساس گناه داری؟برای اینترنت داشتن! و چندبار با خودم تکرار میکنم. من برای اینکه اینترنت دارم احساس گناه میکنم چون اکثریت قریب به اتفاق هم وطنانم که باهم در مرزهای ایران زندگی میکنیم توان مالی و ارتباطی لازم برای دسترسی به اینترنت را ندارند. انگار که دسترسی به اینترنت چیز بسیار خاصی است و نه امکانی که امروزه دیگر تبدیل به بدیهی ترین وضعیت زندگی آدمها در کشورهای مختلف شده.چه شد که من ایرانی برای به زور دسترسی پیدا کردن به این حق شهروندی احساس گناه و شرمندگی میکنم؟! ۲/بعد از کشتار دی بود.همان روزهای تاریک بهت و سکوت. روزی دیدم بوته گل رز حیاط سبز شده و جوانه زده. ناگهان خجالت کشیدم.انگار کسی جلوی بابای سپهر با صدای بلند خندیده باشد.بهار داشت می امد.درختها شکوفه میزدند.طبیعت برایش مهم نبود عزای دل ما.از این عزاها در این هزاران هزار سالی که بشر عضوی از طبیعت شده،زیاد دیده بود.یادآوری این واقعیت در کنار آن خجالت عمیق خسته ام کرد. ۳/دائما احساس گناه کردن و خجالت کشیدن و واکاوی خود برای فهم محلی از اعراب داشتن این احساسات یا نداشتنشان آدم را فرسوده میکند.چندوقتی بود که از در خیابان راه رفتن با کیسه خریدها معذب میشدیم.این را از خیلی ها شنیده بودم.دیگر پیاده خرید نمیرفتند.ماشین را در فروشگاه پارک میکردند که گوشت و مرغی که خریده اند برای مصرف روزمره را کسی نبیند.باری کارگر زحمتکش و شریفی مهمان سفره مان بود.کوکو سیب زمینی داشتیم.با خنده گفت با این قیمت روغن و تخم و مرغ چطور این را پختید.خسته شدم. ۴/در نت برداری هایم میگردم دنبال احساس گناه.قبلا چیزی در موردش خوانده بودم و گذشته بودم.کتاب روان درمانی اگزیستانسیال.صفحه ۲۱۴: احساس گناه قبلا احساسی تعریف میشد که در نتیجه تجاوز خیالی یا واقعی به حریم دیگری به وجود می آمد.این کیرکگورد و رنک و تیلیش بودند که ما را متوجه منبع دیگری از احساس گناه کردند؛تجاوز به حریم خویش!ناتوانی در زیستن زندگی ای که به فرد اختصاص داده شده.رنک میگوید ما به دلیل هستی در خواب مانده و زندگی نازیسته درونمان احساس گناه میکنیم... ۵/پسرک ده ساله ای بر مزار مادر نشسته.در آغوش کسی که دوستش دارد و می پرسد زندگی من تمام شد؟ فیلمش را هیچ وقت باز نکردم.مثل فیلم مادری که از زیر آوار بیرون کشیده شد و از بچه اش پرسید.مثل فیلم مردی که رفته بود خرید و برگشت و خانه اش خراب بود و خانواده اش مرده.سخت است که بگوییم با زندگی کردن باید از این زندگی که بر ما تحمیل شد انتقام گرفت.سخت است ولی انگار واقعا، زندگی کردن مقاومت است. پ.ن:این را روز ۲۴ام نوشته بودم.امروز ولی توانستم با خودم کنار بیایم برای منتشر کردنش.
هرچه مینویسم، پنداری دلم در آن خوش نیست. و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم، همه آن است که یقین ندانم که نوشتنش بهتر است از نانبشتنش کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی چون احوال عاشقان نویسم نشاید چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید و هرچه نویسم هم نشاید و اگر هیچ ننویسم هم نشاید و اگر گویم نشاید و اگر خاموش گردم هم نشاید و اگر این واگویم نشاید و اگر نگویم هم نشاید و اگر خاموش شوم هم نشاید! عینالقضات همدانی، نامهها #جملات_عینالقضات @Ein_al_Qozat