tgindex
کلبهٔ نویسندگی گلبرگ

کلبهٔ نویسندگی گلبرگ

Статистика
@gol_bargКнигиперсидский

گلبرگ سرزمین منه،یک خیال پر معنا با عطر نسکافه _ اینجا بهت یادم میدم چطور نویسنده بشی☁️🌱 جهت شرکت در دوره نویسندگی به ادمین پیام بده @Motahhar_89 @gollb_bot ربات ⬆️

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 917
−10 за 3 дн.
Сутки
−2
−0,07%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
67
24 постов
Вовлечённость
2,3%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 24
Упоминаний
8
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
35
1/48двое суток
40
1/72трое суток
43

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • -این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت چون آب به جویبار و چون باد به دشت هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت چنان دست روی ریش میکشد که گویی تمام فضل و رحمت خداوند با پایان یافتن لمس بلندایِ ریشش به روی زمین جکه میکند. مریدان در پی مرشد؛…

  • -این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت چون آب به جویبار و چون باد به دشت هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت چنان دست روی ریش میکشد که گویی تمام فضل و رحمت خداوند با پایان یافتن لمس بلندایِ ریشش به روی زمین جکه میکند. مریدان در پی مرشد؛ و او در پی خدا بود. آن چنان سکوتی می‌گذراند بعضی از ماه‌های زندگانی را؛ که به التماسِ حضار دوباره و دوباره لب به جهان می‌گشود. پدر را پدری بود؛ و مرد را مردی! دستار دور سرش؛ و تسبیح‌ دانه درشت دور دستش؛ مراد جوانی کاکه می‌نمود. می‌گفتند ماهی میشد؛ که ماه انس‌ِ قرآن نامیده بودند اهل دل؛ استاد تمام مدت بجز سوره‌های قرآن سخنی نمی‌نمود. مردک یلا قبایی در جمع‌شان روزی چهارزانو زده فرش نمناک را بوسه زد؛ و بلاخره دهان باز کرد که از سر شب تا به حال هر چه سوره خواندید؛ اشتباه بود! فلان... فلان...! شاگردان یک ماه از برای کم کاری و راه دادن هر بی‌سر و پایی؛ و اهانت پیرِ مرشدان گریستند. عاشقان را دوایی بود؛ و عالمان را نوایی؛ و چگونه بگذرد بدون او زندگانی؟ دیگران اگر قلب بودند؛ او بدون شک خونِ این قلب بود! -خواهم که در این غمکده آرام بمیرم گمنام سفر کردم و گمنام بمیرم خواهم زخدایم که به دلخواه بمیرم یعنی که تو را بینم و آنگاه بمیرم زندگی دو سه روز نیست؛ مردمانی اطراف ما زندگی میکنند که چریغ آفتاب تا ظلمات شب در پی نان‌اند؛ خدا کجاست؟ این زندگیست؟ مال به کجا بری آخر ای آدم؟ به گور؟ شادمان نباش که تو را در قبر هم جایی نیست؛ تو را زندگانی نیست! سر ها از شدت تفکر پایین فتاده بود -مادامی که عمر باشد؛ یک طرف قرآن و طرفی دیگر چرک‌ دست؛ چه بر سر آدمی آمده که قرآن را رها کنی و مشغول دنیا شوی؟ پسر جوانی که گویی او هم دلش هوس مبتلا شدن به قصه‌ی جوانِ بیرون انداخته شده از مجلس را کرده بود با تعلل می‌گوید: زمان حضرت علی چندین مرد در مسجد نشسته بودند و بیرون نمی‌رفتند؛ همه می‌گفتند آنها مردان خدا اند؛ حضرت گفتند آنها مثل سگان کوفه هستند؛ بروید و کار کنید. چگونه کار... درویش با تشری می‌گوید: آنها به چه حد رسیده بودند که حضرت این حرف را زد؟ در حد او برس از عبادت؛ بیشتر نرو! تا حد آن مردان رسیدن دنیایی‌ست! مردان سر تکان می‌دهند و پسر نیم نگاهی به جایی که درش نشسته بودند میاندازد. تمامش نم بود. کاه‌گلی و بدون هیچ گونه جلال و شکوه. مردم نشستن در این اتاق را در وقت موعظه از بزرگی درویش می‌دانستند. پسر پاهایش درد میگیرد. این پا آن پا میکند و بلاخره بلند شده کفش‌هایش را برداشته؛ بدون توجه به نگاه چپ چپ حضار بیرون میرود. پایش به بیرون نرسیده؛ قلبش فرو میریزد. زمین زیر پایش می‌لرزد. لحظه‌ای فکر میکند خدا از آنکه آن پیر مرشد را به چالش کشیده خشمگین است. زمان فکر کردن ندارد؛ کفش‌ها را روی زمین رها می‌کند و میدود داخل. هر آدمی که از پهلوی این کلبه رد میشد؛ کلبه‌ی سست می‌لرزید. مردان به خیال آن لرزش؛ آرام نشسته بودند. با داد پسر که زلزله است؛ همهمه‌ای برمیخیزد. خود را روی زمین خدا و بیرون آن کلبه‌ی تو در تو میابند. کلبه فرو میریزد. مردان زجه میزنند مرشد داخل است. و مریدِ مرشد خاک بر سر ریخته میگوید: قرآن داخل بود؛ مرشد در راه گرفتن قرآن دیر جنبید؛ کلبه آوار شد بر سرش! قلب همه فشرده بود؛ و اشک در نی‌نی چشمان همه به جوش آمده بود. خشت و کاه‌گل را از سر او برمیدارند. به پشت افتاده بود و دستانش به حالت آغوش‌. گریه حضار بلندتر شد. پسر برش گرداند؛ دستان سرد شده را باز کرد؛ کفش‌هایش را در آغوش گرفته بود. نویسنده: #فاطمه_حسینی_افشار

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • «شهر خرس» جلد اول مجموعه

  • از شیب سرسره سر خورد پایین. جوراب‌هایش را درآورده بود و بجای راه‌پله؛ باز هم از سرسره بالا می‌رفت. هنوز به افتخارات بالارفتن از سرسره به قول بقیه بچه‌ها چرخَکی نرسیده بود؛ اما سرسره صاف حکم زمین را داشت برایش. لباس هایش را مامانش صبح تمیز تنش کرد؛ اما حکم نانوشته این بود که بعد از پارک؛ لباس‌ها مستقیم برود داخل ماشین لباسشویی. سوگند در میان بالا پایین پریدن‌هایش هراز گاهی چپ چپ به مهران نگاه میکند. در دلش به لم دادنش روی یک پا زبان درازی میکند و با نگاه ریز شده فکر میکند چقدر از مهران قوی‌تر است. مهران با سوگند با هم توی زمین بازی می‌آمدند؛ سوگند تمام زمین بازی را ویران میکرد؛ و سهم مهران از بازی فقط نگاه کردن بود. سوگند نچی میکند و بلاخره میگوید: باز مامانت گفته لباسات کثیف نشه یه جا وایستادی؟ مهران کمی؛ فقط کمی چهره در هم میکشد و میگوید: حق داره؛ خسته میشه! سوگند چند قدم عقب برمیدارد و با پاهای بدون جورابش با شدت میدود سمت سرسره و از شیب سرسره بالا می‌رود. شادمان از بالا رفتنش با صدایی که تن پر هیجانی به خود گرفته بود می‌گوید: ماشین لباسشویی لباس میشوره؛ چرا مامانت خسته میشه؟ مهران که در کالبد کودکانه‌اش حس میکرد به مادرش توهین شده برای دفاع می‌گوید: مامانم میگه ممکنه بخورم زمین؛ زخمی بشم! سوگند در حال سُر خوردن میگوید: اگه بخوای هی بترسی که زخمی نشی که هیچوقت سرسره بازی نمیکنی! مهران لبش را جویده میگوید: مامانم دوستم داره! -اگه دوستت داشت باهات میومد پارک! -از دستت ناراحت میشم! -تو از دست هیچکس ناراحت نمیشی، همیشه دیدم. بازم باهام بازی می‌کنی. -مامانم دوستم داره؛ فقط خسته است چون بابا دوستش نداره! سوگند؛ بلاخره کمی احساساتش زبان تند و تیزش را غلاف میکند. دلسوزی مینشیند در کلامش -دوست داری بیای با ما زندگی کنی؟ مهران نچی میکند و بیشتر دستانش را در هم گره میزند -هرچقدرم ناراحت باشم؛ پیش مامان بابام نباشم ناراحت‌ترم. بابام گاهی مهربون میشه؛ آدم بدها چطور ثابت کنن آدم خوبی‌ان؟ -بعضی وقت‌ها نمی‌فهمم چی میگی! -منم نمیفهمم؛ اما دوست‌های بابام میگن؛ منم گوش میدم و یاد میگیرم. به سلامتی! سوگند هم به تبعیت از مهران می‌گوید: خداحافظ؛ به سلامتی! نویسنده: #فاطمه_حسینی_افشار

  • اینجا برام از روزمرگی‌هات بگو تو این روزها چیکار می‌کنی؟ https://telegram.me/BitChats1Bot?start=sc-jKtQa9viHB

  • видео или голосовое, без подписи

  • پایان

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • بیشتر با تمام سفرنامه خندیدم؛ البته قبل اینکه برسم به فصل بلاکش هندوکش! اون عکس دخترک زیبای هزاره را که می‌بینید؛ تصویر دختریست که رضا امیرخانی را گریاند (و مرا هم)!

  • حقیقتا کُپ کردم گویا با یکی از فامیل‌های ما ملاقاتی داشتن آقای امیرخانی

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • رفته بودم کنسولگری افغانستان؛ آقایی به شکل و شمایل طالبانی نوبت به ورود میداد‌. صحبتی به پشتو کرد؛ همه مردم به گنگی نگاهشان کردند_فارسی زبان بودند همه_این آقا شروع کرد به داد و قال که شما چرا پشتو بلد نیستید(و حرف‌های کمی بدتر)! همان یک رفتار آن روزِ آن آقا_هرچند طالب بود و از طالب جز این انتظاری نیست_باعث شد آن مردم اگر حتی تمایلی در دل داشتند برای یادگیری زبان پشتو؛ آن تمایل به نفرت تبدیل شود!!

  • دعوایِ میان فارسی و پشتو؛ آنقدر ادامه‌اش دهند تا زمانی همه به زبان انگلیسی صحبت کنیم 🤍🫂 «-متاسفانه»

  • ادامه متن در تصویر بعد 👇

  • و چگونه با خودی بیگانه میشویم؛ و بیگانه را خواهیم پرستید!

  • ادامه متن در تصویر بعد 👇

کلبهٔ نویسندگی گلبرگ — tgindex