- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 146
- 1/48двое суток
- 167
- 1/72трое суток
- 180
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مگر شغلی به اسم سگ بودن هم داریم؟ این عنوان آخرین مجموعه داستان من است که شامل هشت داستان از بهترین داستانهای کوتاه من در پانزده سال اخیر است. داستانهایی که ممکن است قبلا" در نشریاتی چاپ شده باشند یا جوایزی هم برنده شده باشند. در این مجموعه داستانهای خاک مردار، کریدور، مهرمرگی، پاپیون دوبل، آرزوبراتی وکیل پایه یک دادگستری، مونبلان، طرح ناخن و مگر شغلی به اسم سگ بودن هم داریم؟ به چاپ رسیده است. کتاب در ۱۰۲ صفحه و به قیمت ۲۹۰ هزار تومان به همت نشراوی چاپ و منتشر شده است. برای خرید کتاب میتوانید به صفحه نشراوی یا وبسایت آنها رجوع کنید. @nashrravi Nashrravi.com
رونمایی از جدیدترین کتابهای نشراوی همزمان با سومین سالگرد تاسیس نشراوی با حضور نویسندههای آثار و منتقدین پنجشنبه پانزده مرداد چهارصد و پنج چشم بهراهتان هستیم #راوی_قلم_زرین #انتشارات_نشراوی #نشراوی #موسسه_راوی
از مقدمه "بیلی باتگیت" نوشته ای ال دکتروف و ترجمه نجف دریابندری
حالا همه چیز تغییر کرده. دیگر دوست صمیمی نیستیم. دیگر برای هم از طاقتفرسا بودن زندگی گلایه نمیکنیم. دیگر همدیگر را رفیق صدا نمیکنیم. حالا او همسر من است و کنارم نشسته توی کوپه سبز رنگ قطار و عازم تهرانیم برای رونمایی چهارمین کتاب من. واقعیت این است که زندگی بعد از چهل سالگی جور دیگری شده برای من. حالا انگار همه چیز دارم. همه چیزهایی که یک عمری دنبالشان دویده بودم و بهشان نرسیده بودم. مگر آدمیزاد از زندگی چی میخواهد جز یک همسفر که جنس دیوانگیاش با جنس دیوانگی او بخواند و هر دو از یک دریچه به دنیا نگاه کنند؟
رونمایی از جدیدترین کتابهای نشراوی همزمان با سومین سالگرد تاسیس نشراوی با حضور نویسندههای آثار و منتقدین پنجشنبه پانزده مرداد چهارصد و پنج چشم بهراهتان هستیم #راوی_قلم_زرین #انتشارات_نشراوی #نشراوی #موسسه_راوی
رونمایی از جدیدترین کتابهای نشراوی همزمان با سومین سالگرد تاسیس نشراوی با حضور نویسندههای آثار و منتقدین پنجشنبه پانزده مرداد چهارصد و پنج چشم بهراهتان هستیم #راوی_قلم_زرین #انتشارات_نشراوی #نشراوی #موسسه_راوی
مشهد امرداد ۱۴۰۵ #گات #شعر #ادبیات #خراسان #مشهد #بهرام_اردبیلی #گروه_ادبی_گات #گالری_رادین #شعر_معاصر #شعر_مشهد @anjoman_gat
لینکهای خرید کتاب قطار ابدی: https://zaya.io/kicq6 https://zaya.io/0hcvo https://zaya.io/4ypx7 https://zaya.io/cv5zz
به بهانه زادروز ناصر تقوایی
این عکس را اینگه مورات در سال ۱۳۵۶ گرفته. به هوش اینطور عکاسها حسادتم میشود گاهی.
دوره جدید کلاسهای آموزش داستاننویسی در دو سطح مقدماتی و پیشرفته حضوری و آنلاین هماهنگی و ثبتنام: ۰۹۳۷۶۸۳۰۶۰۴
لینکهای خرید کتاب قطار ابدی: https://zaya.io/kicq6 https://zaya.io/0hcvo https://zaya.io/4ypx7 https://zaya.io/cv5zz
مشهد تیرماه ۱۴۰۵ #گات #داستان_خوانی #شعر #ادبیات #خراسان #مشهد #گروه_ادبی_گات #گالری_رادین #داستان #ادبیات_داستانی @anjoman_gat
من یک کهکشان کوچک بودم. با یک میلیون ستاره ریز و درشت و کلی سیاره و سیارک که از خیلیهاشان حتی خبر هم نداشتم. آنها در من بودند بیاینکه بدانم. مثل گلبولهای سفیدی که مدام در تلاشاند برای بقای موجودی زنده، اینها هم مدام در حال گردش به دور خود یا یک ستارهای چیزی هستند تا حیات من تضمین شود. من یک کهکشان کوچک معمولی بودم، تا زمانی که یک سیاهچاله از ناکجا پیدایش شد و من به ناگاه آن را قورت دادم. از آن لحظه به بعد، کمکم و به آهستگی همه چیز در سیاهی و تاریکی فرو رفت. من گمان میکردم برای هر شبی ماهی و ماهتابی هست. در دنیای ما کهکشانها کلی قمر کوچک و بزرگ هست، کلی ستاره که نورشان تمامناشدنی است. اما تاریکی این سیاهچاله عجیب بود. تاریکی و سرمایی ورای هر تاریکیای که فکرش را بکنی. نور همه ستارهها را گرفت. مهتاب همه قمرها را خاموش کرد. بعد من ماندم و تاریکیای که تا مغز استخوانم نفوذ میکرد. فکر میکردم سیاهی تمامنشدنی است. هرچند کورسوی امیدی هم داشتم که شاید روزی سیاهچاله همانطور که آمده راهش را بگیرد و برود. عهد کردم که اگر روزی از این سیاهچاله بیرون آمدم بیشتر برای خورشید میانه کهکشان، بیشتر برای ستارهها، بیشتر برای سیارهها و سیارکها خوشحال باشم. اما انگار سیاهچاله قصد رفتن نداشت. ابر سیاهی که همه دنیای من را گرفته بود روز به روز غلیظتر میشد و انگار از همان چرخش سیارات و ستارهها که منبع حیات من بودند انرژی میگرفت. دیگر فاتحه زندگی کهکشانیام را خوانده بودم. هیچ امیدی نداشتم. من در ته چاهی افتاده بودم که هیچکس آدرسش را نداشت تا برای نجات من طنابی بیاورد. من سیاهچاله شده بودم و سیاهچاله من. تاریکی دیگر چیزی بیرونی نبود. از درون من متصاعد میشد و همه وجود من برای آن کار میکرد. من دیگر یک کهکشان معمولی نبودم. حالا یک کهکشان تاریک بودم که سیاهچالهای را بلعیده بود.
از نظر نشانگر کتاب
без подписи
امروز یکم تیرماه زادروز کیارستمیه.
به مناسبت روز قلم ...
به فروغ فکر میکنم و آن مصرع شعرش که میگفت: و خاک، خاکِ پذیرنده، اشارتی است به آرامش... و به این که این خاک پذیرنده حتی دیکتاتورها را هم در خودش آرامش میدهد. این قانون نظام هستی است و چارهای برایش نیست. شاید یک بار مردن برای کسانی بس نباشد. هرچند که با مرگشان جهانی آسوده میگردد ولی حیف که خودشان نیز آسوده میمیرند و خاک پذیرنده آرامششان میشود. اگر افسانهها واقعی میشدند خاک باید قبولشان نمیکرد!
مرگ چیز غریبی است اما در غربت مردن از خود مرگ هم غریبتر است. از قدیم الایام انگار رسم بوده که نویسندگان ما در غربت بمیرند. از صادق هدایت و غلامحسین ساعدی گرفته تا عباس معروفی و یعقوب یادعلی و این آخری هم که شهرنوش پارسی پور در آمریکا. خبر مرگ هر کدام از این نویسندگان من را به هزاران فکر مربوط و نامربوط پرت میکند. اینکه چه میشد اگر در مملکت خودشان میمانند و همین جا در خاک خودشان میمردند. هرچند که باید برای زندگیای که کردند و آثاری که آفریدند خدا را شاکر باشند وگرنه که سرنوشتشان زیر تیغ این حکومت جبار میتوانست خیلی بدتر هم باشد. شاید هر کدام از اینها اگر در مملکت خودشان میماندند بیشتر و بهتر مینوشتند. شاید به قول معروفی غمباد به ورطه سرطان نمیکشاندشان. شاید هزار چیز دیگر. فی الواقع وقتی که خوب دقت میکنم، میبینم نفرینِ زاده شدن در این خاک، با مهاجرت از بین نمیرود که ای بسا چند چندان هم میشود. کی میتواند بگوید زندگی برای مهاجران آسان میشود؟ من که فکر میکنم زندگی برای مهاجران حتی عادی هم نمیشود چه برسد به آسان.