tgindex
عاطفه اسدی

عاطفه اسدی

Статистика
@atefeasadi2Книгиперсидский

داستان، شعر، ترانه، معرفی کتاب و فیلم و از این حرف‌ها

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
7
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
558
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
216
22 постов
Вовлечённость
38,7%
к подписчикам
Постов в день
1,0
всего 22
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
116
1/48двое суток
132
1/72трое суток
143

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • از کدام گوش تو خون می‌چکد روی زمین که من با گوش دیگر تو حرف بزنم؟ که من حرف بزنم با گوش دیگرت بیژن نجدی @atefeasadi2

  • استاد ایرج🖤💔 ۱۴۰۵ - ۱۳۱۱ @atefeasadi2

  • @atefeasadi2

  • @atefeasadi2

  • آه! که می‌زند برون، از سر و سینه موج خون من چه کنم؟ که از درون، دست تو می‌کشد کمان... هوشنگ ابتهاج @atefeasadi2

  • اگه غمگینه یعنی آخرش نیست ته قصّه همیشه شاد می‌شه واسه این خاک می‌تونم بمیرم اگه با مرگ من، آزاد می‌شه عاطفه اسدی @atefeasadi2

  • 10 авг.1491из mohdeh_official

    مارگو من از هیچ‌چیزی نمی‌ترسم! نمی‌ترسم چون هر بلایی که ممکن است بر سر مردی بیاید، تا به حال به سر من آمده. آن‌قدر ترسیده‌ام که دیگر هیچ‌چیز نمی‌ترساندم! • مرشد و مارگریتا/ میخائیل بولگاکف @Mohdeh_Official

  • پایان تو رسیده گلِ کاغذیِ من حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت (مهدی موسوی) @atefeasadi2

  • 6 авг.1621из seyedmehdimoosavi2

    «اخوان» گفت که «زمستان است» من نگاهی به دوستان کردم گفتم از عشق و قدرت انسان - «مطمئنم بهار می‌آید! بر سر هر درخت، گنجشکان باز آواز شاد می‌خوانند» از شبِ تلخِ سرزمین گفتم از زمستانِ آخرین گفتم - «ما قرار است غول را بکشیم...» به رفیقان خود چنین گفتم (و رفیقان که سست‌پیمانند!) راه دشوار بود و طولانی راه دشوار بود و ما با هم و یقین داشتم که جز این راه چیزی از زندگی نمی‌خواهم (خاطرات خوشی که می‌سازیم همگی میله‌های زندانند!) تا نفهمند در دلم غوغاست خنده در اوجِ استرس کردم دستشان را گرفتم از سرِ عشق که نگفتند و باز حس کردم همگی ظاهرا پشیمانند خسته‌ام از سکوت و ویرانی پوچیِ صبرهای طولانی آنچه می‌گویم و نمی‌گویم آنچه می‌دانم و نمی‌دانی دردهایی بدون درمانند دوستان پای سفره‌ی غول و دشنه‌های به پشت مشغول و ↓ هر کسی قیمت خودش را گفت سکس و ویزای خارج و پول و... دوستانم چقدر ارزانند! ای شبِ بی«فروغِ» تنهایی «شاید این ابتدای ویرانی‌ست» با چنین دوستان و یارانی نه! نمی‌شد به جنگ دنیا رفت! آه «سهراب»! کاش می‌شد که تحت‌تأثیر الکلی شاید! در جهانی تخیّلی شاید! «قایقی ساخت» و از اینجا رفت «جای آدم، درخت بنشانند»... غول در حال خنده در قصرش دوستانم کنار سفره هنوز من به دنبال کشتن لحظات کشتنِ روز در ادامه‌ی روز روزهایی که رو به پایانند! «فصلِ سرد» است و گونه‌ها نمناک اشک «سهراب» بود یا که «فروغ» «کفش‌هایم کجاست؟!» تا بروم مردم شهر، جز دروغ و دروغ چیزی از زندگی نمی‌دانند «اخوان» آن «کتیبه» را چرخاند هیچ‌چیزی به‌غیر هیچ نبود... مهدی موسوی @seyedmehdimoosavi2

  • : «تو چه چشم‌های روشن شفافی داری... آدم دلش می‌خواهد خودش را در آن غرق کند.» - «این چیزها دیگر مال کدام فیلم است؟!» : «مال هیچ فیلمی. توی فیلم‌ها این‌طوری حرف نمی‌زنند. آنجا فقط می‌گویند «هانی»! من دوست ندارم این‌طوری صدایم کنند. این‌طوری انگار به انگشت‌های آدم می‌چسبد.» زیر لب می‌گویم: «هانی...» او لبخند می‌زند: «این‌جوری اشکالی ندارد. این‌طور که تو می‌گویی، به انگشت‌ها نمی‌چسبد.» (رختکن بزرگ/ رومن گاری) @atefeasadi2

  • @atefeasadi2

  • @atefeasadi2

  • مثلاً چرا آدم‌فضایی نیستیم؟ که بعضی وقت‌ها بنشینیم و فیلم‌های علمی‌تخیلی زمینی‌ها را تماشا کنیم. بعد کمی با شخصیت‌ها و‌ قصه همذات‌پنداری کنیم چون کمابیش شبیه ما و زندگی‌مان هستند. چرا فیلم‌هایی که سرکوب، زندان، دیکتاتوری، کشتار و حسرت آزادی را نمایش می‌دهند، باید این‌همه شبیه زندگی ما و مردممان باشند؟ چرا سرنوشت ما ایرانی‌ها لمس رنج و همذات‌پنداری با آن است؟ @atefeasadi2

  • گر اژدهاست بر رَه، عشقی‌ست چون زمرّد از برقِ این زمرّد، هین دفعِ اژدها کن مولانا @atefeasadi2

  • البته که باید تنها ماند، مطلقاً تنها! این اصلی است که به همان دقتی که در مورد مرگ صادق است، در مورد زندگی نیز صدق می‌کند‌. رختکن بزرگ/ رومن گاری @atefeasadi2

  • 23 июл.3225из saaayehaaa

    می‌شد که یک عکس باشم توی فضای مجازی می‌شد که یک گریه باشی، بعد از شب عشقبازی می‌شد که یک مرد باشم در حال تعمیر کولر می‌شد زنی خوب! باشی، از پختن شام راضی می‌شد که یک توده باشم در حال تکثیر با رنج می‌شد که در روده باشی، یک انگل بی‌هوازی! می‌شد که سلطان پیری در کشوری دور باشم می‌شد که در فقرِ مطلق، شب‌ها عروسک بسازی یک تکه‌ی شیشه باشم در ازدواجی یهودی یا فندکی کهنه باشی در دست سرباز نازی می‌شد که محکوم باشم در صحن بیدادگاهی! با اتهامی دروغین، بازیچه‌ی دست قاضی می‌شد زنی خسته باشی، دیوانه از دست فامیل در شامشان سم بریزی در اوج مهمان‌نوازی! هر اتفاقی که افتاد، وقتی جهان رفت بر باد می‌شد که ما بچه باشیم، خوشحال در حال بازی می‌شد که من باشم و تو، می‌شد که تو باشی و من در یک جهان موازی... در یک جهان موازی... مهدی موسوی 📎لینک دسترسی در وب‌سایت: https://sayeha.org/mehdi-mousavi-poem/ 📚سایه‌ها، خانه‌ی ادبیات معاصر @saaayehaaa

  • تنت به ناز طبیبان @atefeasadi2

  • هیشکی دلش نمی‌خواست از اینجا بره هر کی رفت، هر شب خواب برگشتن رو می‌بینه @atefeasadi2

  • 16 июл.3841из seyedmehdimoosavi2

    ماه در متنِ شب قدم می‌زد دست من روی بغض حسّاست تن داغ تو را شنا کردم تا رسیدم به «بندرعبّاست» جزر(جذر) و مد بود و دور و نزدیکی و به این جبر و جبر، خیره شدن خسته از اسم‌های گوناگون گوشه‌ی نقشه‌ای جزیره شدن شرجی شانه‌هام «بوشهر» است چشم تو ابتدای خیسی‌ها قلب من، مِهر آخرین سرباز جلوی تیرِ انگلیسی‌ها وسط ازدحام کارگران بغلت کردم و تنم سِر شد! چاه کندند... چون نفهمیدند از لبان تو گاز صادر شد!! توی رگ‌هام نفت جریان داشت شعله‌ات گفت که بسوز و بساز جنگ را از کنار دُور زدم تا رسیدم به غربت «اهواز» لبِ «کارون» به شوق رقصیدم تا به آغوش تو کشیده شدم تاولِ هشت سال بغضت بود نخل‌هایی که سر بریده شدم ابر بودم، به عرش تکیه‌شده بعد باران شدم، زمین رفتم خواستم با خودم قدم بزنم تا که یک‌دفعه روی مین رفتم... مهدی موسوی @seyedmehdimoosavi2

  • لذت دیدن کتاب کوچکم در کتابفروشی‌های برلین💛 @atefeasadi2

عاطفه اسدی — tgindex