tgindex
| حسْبِ حال |

| حسْبِ حال |

Статистика
@hasbehaalКрасотаперсидский

تاماشاچی؛ سرمستی ناشی از وحشت و زیبایی عیان شدن و در معرض چیزی بزرگ‌تر از خود قرار گرفتن. https://t.me/pinkChats_bot?start=sec-deifdebja

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
10
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Красота
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
338
+2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
206
22 постов
Вовлечённость
60,9%
к подписчикам
Постов в день
1,4
всего 23
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
125
1/48двое суток
143
1/72трое суток
154

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • در امتداد ساحل.

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • حسب احوالی که گذشت./

  • سفر جمعی هم جالبه! مثلا آخرین چیزی که ممکن بود به ذهن من برسه که با خودم بیارم چراغ‌قوه بود با این فرض که ممکنه برق بره! اما خوب، اون فکر اینجاشو کرده.

  • سفر جمعی هم جالبه! مثلا آخرین چیزی که ممکن بود به ذهن من برسه که با خودم بیارم چراغ‌قوه بود با این فرض که ممکنه برق بره! اما خوب، اون فکر اینجاشو کرده.

  • без подписи

  • و آواز دادند که سنگ دهید. هیچ‌ کس دست به سنگ نمی‌کرد و همه زار زار می‌گریستند؛ خاصّه نشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند. و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود از شکم مادر… | تاریخ بیهقی |

  • без подписи

  • ظرفیتم پر شده. از تاثیر کلمه‌های تکراری ناامیدم. از واژه‌های تکراری، از رمانتیزه کردن جنایت، از محتواهای تکراری که هر چند وقت یه بار از آرشیو میان بیرون، خاکشونو می‌تکونیم و می‌ره تا بعدی، از «اگر جان را خدا داده‌ست، چرا باید تو بستانی»‌، از «عوعو سگان شما بگذرد»، از این امیدِ کهنه‌‌ به نابودی ظلم، از این اکت‌واره‌های از سر استیصال خسته‌‌ام. شبیه به تمرینِ جمعیِ درماندگیِ آموخته شده‌ست انگار. نمی‌دونم. خسته‌ام.

  • -أنا السّائرُ في الدَّربِ أمِ الدَّربُ يَسيرُ؟ أم كِلانا واقفٌ والدَّهرُ يَمشي؟ لستُ أدري. من رهروِ این راهم یا این راه است که مرا با خود می‌برد؟ یا شاید هر دو ایستاده‌ایم و تنها روزگار است که می‌گذرد؟ نمی‌دانم.

  • مکالمه از کوچه: عه انفجار دی! اه نینیاخ دا. بؤشلا گئتسین. بو ساعات‌لار یادینا دوشور تبریزه بیر پای وئرسین.

  • صبح که از خواب بیدار می‌شد، سلام و صبح به خیر نگفته و دست و رو نَشسته، تنش را ور می‌کشید و ناشتا می‌گفت: «آی آدمیزاد! تو چه ناامیدکننده‌ای!» همین. این را بلند می‌گفت و بعد دستی به صورتش می‌کشید و می‌رفت سراغ کارهایش. یک روزی نشستیم به چای و صحبت که یکی پرسید:«فلانی! این مشقی که سر صبحی می‌گی و خواب نکرده‌مون رو زهرمارمون می‌کنی، چی چی هست؟!» خندید. هیچ‌وقت جواب درست و حسابی نمی‌داد. سیگارش را روشن می‌کرد و می‌گفت: «هن بالا! دای نه خبر؟» طفره می‌رفت و ما هم پی‌اش را نمی‌گرفتیم. من خیلی دیر از آدم‌ها ناامید می‌شوم. کوبه‌ی در بسته‌ای که پشت آن، کسی منتظرم نبود را بارها کوفته‌ام. چون ناامیدی از کوبیدن آن در، یعنی عبور. یعنی دفن کردن امید و آینده‌ای که توی ذهنت ساخته بودی و بدرقه‌ی آن نسخه از تو که در آن رابطه می‌زیست. گاهی آدم‌ها را نه آن‌طور که هستند، که آن‌طور که می‌توانند باشند دوست داریم. همین است که خیلی زود می‌پرسیم:«بر او چه گذشته؟» و خیلی دیر می‌پرسیم:«این رابطه با من چه می‌کند؟» بله! آدم‌ها ناامیدمان می‌کنند؛ همان‌طور که ما ناامیدشان می‌کنیم. آن‌هایی که دوستشان داریم، آن‌هایی که کنارشان کار می‌کنیم، آن‌هایی که ازشان انتظار داریم ما را بفهمند یا نجاتمان دهند. خیلی وقت‌ها بخشی از این ناامیدی سهم خودمان است؛ سهمِ تصویری که ساخته بودیم، سهمِ امیدی که به جای واقعیت، به امکان بسته بودیم. چند صباح دیگری که کنار هم چشم باز ‌کردیم، سلام و صبح به خیر نگفته و دست و رو نشسته، تنمان را ور می‌کشیدیم و با خنده می‌گفتیم:«آی آدمیزاد! تو چه ناامیدکننده‌ای!» بعد چشم‌هایمان را می‌مالیدیم و می‌رفتیم سراغ کارهایمان.

  • اول اجرا این چند بیت رو می‌خونه: قابل بحث ندارم، سخنی خاموشم و در این یخ‌زده ایام، هیاهویم نیست گرمی و شوقم نیست، بودنم پوشالی‌ست و رگ عمرِ عزیز می‌زند، لیک درونش خالی‌ست