و ما ادراک ما الحدیث
Статистика| در این کانال، مطالب و پژوهشهایی پیرامون «حديث، علوم حديث، منابع حديثى و نسخ خطى حديث» منتشر میشود | کانال دیگر https://t.me/QuranMushaf2023
- Последний пост
- 4 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 127
- 1/48двое суток
- 145
- 1/72трое суток
- 156
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سکوت جنوب در تاریخ اسلام . بررسی تحلیلی آمار وقایع صدر اسلام نشان میدهد که حدود ۹۰ تا ۹۵ درصد از شخصیتهای کلیدی، اصحاب و کارگزاران دخیل در شکلگیری تاریخ اولیه اسلام، تباری «یمنی» داشتهاند. در خوانش سنتی، این افراد از جنوب شبهجزیره برخاستهاند، اما منابع متقدم در تبیین دقیق جغرافیای زیستی آنها دچار ابهاماند و روشن نیست که آیا این قبایل در همان مقطع ظهور اسلام؛ از اعماق جنوب به نزد پیامبر(ص) آمدهاند، یا از پیش در مناطق پیرامونی خاستگاه اسلام سکونت داشتهاند. با طرح نظریه «خاستگاه شمالی اسلام»، این پرسش اساسی مطرح میشود که اگر ظهور اسلام در حجاز شمالی رخ داده و پیامبر(ص) و اصحاب پیوندی با جنوب حجاز و عربستان نداشتهاند، حجم انبوه وقایع منتسب به یمنِ جنوب چگونه قابل توجیه است؟ برای پاسخ به این پارادوکس، نخست باید به پیامدهای فروپاشی سد مأرب و واقعه سیل العرم (حدود ۴۵۰ تا ۵۴۲ میلادی) توجه کرد. این بحران، امواج مهاجرتی گستردهای را از یمن به سوی شمال رقم زد که در سه محور عمده قابل پیگیری است: شمال حجاز (استقرار در حوزه وادی اضم ـ جزل و شکلگیری قبایل اوس و خزرج و مانند آن)، شامات (تأسیس کنفدراسیون غسانیان)، و نجد و بینالنهرین. بنابراین، اطلاق عنوان «یمنی» به قبایل طرف تعامل با پیامبر(ص)، مشخصاً ناظر بر «اصالت تباری» این گروههای مستقر در شمال حجاز است، نه سرزمین یمنِ جنوبی. تفکیک «اتحادیه قبایل یمنیتبار» از «یمن جغرافیایی» برای هرگونه پژوهش روشمند در این حوزه الزامی است. از سوی دیگر، شواهد باستانشناختی نیز روایت سنتی برای یمن جنوب را تأیید نمیکنند؛ و قدیمیترین آنها به چند دهه پس از هجرت پیامبر(ص) بازمیگردند. این فاصله زمانی میان روایات تاریخی و شواهد مادی نشان میدهد که نخستین مدارک استقرار نظام سیاسی و اداری اسلامی در یمن، از دهههای میانی قرن نخست هجری آغاز شده و با دوره تثبیت حکومت امویان سازگاری دارد، نه خلافت راشدین، یا دستکم، اواخر حکومت عمر بن خطاب. بنابراین، روایتهای سنتی از یمن جنوب، حاصل انتقال و تطبیق اخبار مربوط به قبایل یمنیتبار مستقر در شمال حجاز به جغرافیای جنوب شبهجزیره است. بررسی دقیق وقایع کلیدی پیوند خورده با نام یمن جنوب نیز، این نظریه را پشتیبانی میکند. برای نمونه: 1ـ تخریب بتخانه ذوالخَلَصه در تباله (عسیر) ــ ۹ یا ۱۰ هجری. 2ـ اعزام معاذ بن جبل به جَنَد یمن ــ ۱۰ هجری. 3ـ اعزام ابوموسی اشعری به زَبید و تهامه یمن ــ ۱۰ هجری. 4ـ اعزام علی بن ابیطالب به یمن (مذحج و نجران و نواحی پیرامون) ــ ۱۰ هجری. 5ـ داستان مباهله و نیز انعقاد پیمان با مسیحیان نجران و تثبیت وضعیت آنان ــ ۱۰ هجری. 6ـ ظهور و سرکوب اسود عنسی در پیرامون نجران ــ ۱۱ هجری. 7ـ جنگهای رده در حضرموت و کِنده (محاصره دژ نُجَیر) ــ ۱۱ تا ۱۲ هجری. 8ـ جنگهای رده در مَهره و عمان ــ ۱۱ تا ۱۲ هجری. 9ـ اخراج مسیحیان نجران در دوره عمر بن خطاب ــ حدود ۲۰ هجری. 10ـ حمله بُسر بن ارطاة به یمن و سرکوب هواداران امام علی(ع) ــ ۳۹ تا ۴۰ هجری. در نهایت، این بازخوانی انتقادی به یک کشف قابل توجه میرسد: اگر خطی فرضی در زیر مدار مدینه کنونی رسم کنیم، از این خط تا منتهیالیه جنوب عربستان با یک «خلأ و سکوت مطلق» در تاریخ عملیاتی و سیاسی اسلامِ چند دهه نخست مواجه خواهیم بود. تمامی وقایع تکوینی و تاریخساز صدر اسلام، در جغرافیای شمال حجاز و مرزهای شامات رخ دادهاند و انتساب آنها به جنوب، صرفاً حاصل خلط تبارشناسی بازیگران با جغرافیای وقایع در تاریخنگاری متأخر است. . (برای اطلاع بیشتر، فایل پیوست را مطالعه بفرمایید) . https://t.me/dinaznegahidigar/767
بر پایهٔ بررسیهای متعدد و بازخوانیهای چندجانبهٔ تاریخ و جغرافیای صدر اسلام، به نظر میرسد که مدینهٔ کنونی در عربستان، محل واقعی هجرت و استقرار پیامبر اسلام(ص) به عنوان «یثرب تاریخی» نبوده است و انتساب و تثیت این شهر به عنوان «مدینةالنبی»، حاصل فرایندهای تاریخیِ متأخر، بهویژه متون دورهٔ عباسی و پس از آن، و در چارچوب شکلگیری نوعی «حافظهٔ تاریخی کاذب» بوده است. با توجه به شواهد، قرائن، سرنخهای پنهان موجود در متون، و نیز تحلیل همگرایی و تشابک شواهد مستقل، به نظر میرسد که یثرب تاریخی در شمال حجاز، در ناحیهای میان الحجر و تبوک (مثلاً حوالی حوزهٔ وادی إضم–جزل و شرق وادیالقری)، قرار داشته است. بر این اساس، شایسته است پژوهشگران در مطالعات مربوط به زیستبوم و جغرافیای تاریخی فعالیتهای پیامبر اسلام(ص) پس از هجرت، جانمایی جدید این شهر را در این محدودهٔ جغرافیایی مورد توجه قرار دهند. برای آگاهی بیشتر، به ویراست جدید (مرداد ۱۴۰۵) کتاب «دربارهٔ کعبهٔ ابراهیمی» مراجعه فرمایید. . https://t.me/dinaznegahidigar
وزنکشی متن و سند . در هر نظام معرفتی، ارزش یک گزارش تاریخی نه به شیوه انتقال آن، بلکه در نهایت به میزان انطباق آن با واقعیت وابسته است. از این منظر، سند تنها یکی از راههای دستیابی به واقعیت است، نه خودِ واقعیت. اگر متن یک روایت بتواند در معرض آزمون مجموعهای از شواهد مستقل قرار گیرد و از این آزمونها سربلند بیرون آید، نقش سند از یک دلیل اصلی به قرینهای فرعی فروکاسته میشود. از همین به نظر میرسد که باید به جای تمرکز بر زنجیره ناقلان، اعتبار متن را از طریق همگرایی شواهد مستقل سنجد. متن یک روایت را میتوان با ابزارهایی متنوع ارزیابی کرد: سازگاری با اطلاعات قرآن، انطباق با دادههای قطعی تاریخی، شواهد جغرافیایی، یافتههای باستانشناختی، مطالعات زبانشناختی، منابع همعصر، تحلیل اجتماعی و سیاسی، و نیز انسجام درونی روایت. هر یک از این ابزارها از منشأیی مستقل از زنجیره راویان پدید آمدهاند و از همین رو، قدرت آزمونپذیری بهتر و بالایی دارند. بنابراین، هرچه تعداد این قرائن مستقل بیشتر باشد، احتمال تصادفی بودن انطباق روایت با واقعیت کاهش مییابد و اعتبار متن حدیث و روایت افزایش پیدا میکند. در چنین وضعیتی، وثاقت یا ضعف یک راوی دیگر نقشی تعیینکننده در «داوری نهایی» ندارد. اگر گزارشی با مجموعهای از شواهد مستقل تأیید شود، ضعف ناقل نمیتواند آن واقعیت را از میان ببرد؛ همانگونه که اگر متنی با واقعیات قطعی ناسازگار باشد، وثاقت همه راویان نیز قادر به اثبات محتوای آن نخواهد بود. بنابراین، صدق متن از سنخ مطابقت با واقع است، نه از سنخ شخصیت ناقلان آن. ناقلان تنها میتوانند احتمال دستیابی ما به واقعیت را تا حدودی افزایش یا کاهش دهند، اما جایگزین خودِ واقعیت نمیشوند. بر همین اساس، میتوان گفت که اعتبار سند تابعی از میزان دسترسی ما به شواهد مستقل درباره متن است. هرچه امکان راستیآزمایی مستقیم متن بیشتر باشد، نقش سند کوچکتر و کمتر میشود؛ زیرا دادههای مستقل، جایگزین کارکرد اثباتی آن خواهند شد. در مقابل، تنها در مواردی که متن روایات و احادیث اسلامی فاقد امکان ارزیابی مستقل باشند، سند اهمیت پیدا میکند. از این رو، در پژوهش تاریخی، محور اصلی باید نقد متن و سنجش آن با واقعیتهای بیرونی باشد و سند در مرتبهای پس از آن قرار گیرد. این جابهجایی روششناختی نه به معنای نفی مطلق ارزش اسناد، بلکه به معنای تقدم معرفتشناختی واقعیت بر ناقلان و تقدم شواهد مستقل بر گواهی اشخاص است. . https://t.me/htidah/362
без подписи
وضعیت سادات ایران . در مطالعه مهاجرت سادات به ایران، معمولاً توجه پژوهشگران معطوف به گزارشهای «تذکرهای، انساب و شرح احوال خاندانهای علوی» بوده است؛ در حالی که کمتر کوششی برای تحلیل این پدیده از منظر «بومشناسی تاریخی» صورت گرفته است. حال آنکه پراکندگی کنونی جمعیت سادات در ایران، اگر در کنار جغرافیای راههای ارتباطی سدههای نخستین هجری مطالعه شود، میتواند سرنخهایی درباره الگوی واقعی این مهاجرت در اختیار پژوهشگر قرار دهد. در این رویکرد، به جای آنکه هر کانون استقرار سادات به صورت مستقل بررسی شود، مجموعه پراکندگی آنان به منزله یک نظام فضایی تحلیل میشود؛ نظامی که ممکن است بازتاب مسیرهای واقعی حرکت، توقف و استقرار تدریجی علویان در ایران باشد. از نظر تاریخی، بخش عمده مهاجرت سادات از قلمرو خلافت عباسی، از عراق به سوی ایران انجام گرفت. طبیعیترین دروازه ورود، ناحیه خوزستان بود؛ زیرا این منطقه پیوند مستقیم جغرافیایی میان عراق و فلات ایران ایجاد میکرد و راههای اصلی ساسانی و سپس اسلامی از همین مسیر به درون ایران امتداد مییافت. از خوزستان، شاهراه بزرگ شرق، شهرهای مهمی چون «فارس، اصفهان، قم، ری، قومس (سمنان، دامغان، بسطام، شاهرود و ...)، نیشابور، توس و سرانجام خراسان بزرگ را به یکدیگر متصل میکرد. این مسیر نه تنها مهمترین شریان بازرگانی و اداری ایران بود، بلکه امنترین و پرجمعیتترین محور ارتباطی نیز به شمار میرفت و طبیعی است که مهاجرتهای گسترده انسانی نیز عمدتاً از همین مسیر انجام شده باشد. اگر پراکندگی امروز سادات در ایران بر این نقشه تاریخی منطبق شود، همبستگی قابل توجهی آشکار میشود. تقریباً همه شهرها و استانهایی که بر محور راه عراق به خراسان قرار داشتهاند، امروزه نیز دارای جمعیت قابلتوجهی از سادات هستند. خوزستان، اصفهان، قم، تهران و ری، سمنان، دامغان، سبزوار، نیشابور، مشهد و بخشهایی از فارس، همگی در زمره مناطقی قرار دارند که هم بر شاهراه تاریخی شرق واقع بودهاند و هم امروزه سهم چشمگیری از جمعیت سادات را در خود جای دادهاند. این همزمانی جغرافیایی، دستکم این فرضیه را مطرح میکند که میان شبکه راههای تاریخی و الگوی استقرار سادات رابطهای معنادار وجود داشته باشد. این الگو، با منطق مهاجرت در جهان پیشامدرن نیز سازگار است. مهاجرتهای چند صد یا چند هزار کیلومتری، معمولاً به صورت یک حرکت مستقیم و بدون توقف انجام نمیشد. مهاجران در شهرهای بزرگ و ایمن توقف میکردند، بخشی از آنان همانجا ساکن میشدند، خانواده تشکیل میدادند و نسل آنان از طریق رشد طبیعی افزایش مییافت، در حالی که بخشی دیگر از همان جریان مهاجرت، مسیر خود را به سوی شهر بعدی ادامه میداد. بنابراین، مهاجرت را نباید صرفاً انتقال یک جمعیت از نقطه آغاز به مقصد نهایی دانست، بلکه باید آن را فرآیندی زنجیرهای و مرحلهای تلقی کرد که در هر ایستگاه، بخشی از جمعیت را بر جای میگذاشت و در عین حال موج مهاجرت را به مرحله بعد منتقل میکرد. بر اساس چنین مدلی، تراکم کنونی سادات در شهرهای واقع بر محور راه خراسان بزرگ، الزاماً به معنای آن نیست که هر یک از این شهرها مقصد مستقل و نهایی مهاجران علوی بودهاند؛ بلکه ممکن است این تراکم حاصل انباشت تدریجی جمعیت در طول چند قرن باشد. گروهی از سادات وارد خوزستان شدند و در همانجا ماندگار شدند، گروهی دیگر به اصفهان رسیدند، بخشی در آنجا اقامت گزیدند و بخشی دیگر راه قم و ری را در پیش گرفتند. همین فرآیند در قومس، نیشابور و دیگر شهرهای مسیر نیز تکرار شد. حاصل این مهاجرت مرحلهای، شکلگیری نواری از کانونهای جمعیتی سادات در امتداد مهمترین شاهراه شرق ایران بود؛ نواری که هنوز نیز در سیمای جمعیتی کشور قابل مشاهده است. البته این الگو، استثناهایی نیز دارد که مهمترین آنها طبرستان و مازندران است. امروزه مازندران از بالاترین تراکم سادات در ایران برخوردار است، در حالی که بر مسیر مستقیم شاهراه عراق به خراسان قرار ندارد. از این رو، نمیتوان تمرکز سادات در این منطقه را صرفاً با مدل مهاجرت مرحلهای بر محور راه خراسان توضیح داد. به نظر میرسد که طبرستان باید به عنوان یک کانون مستقل جذب جمعیت تحلیل شود؛ منطقهای که به واسطه شرایط خاص سیاسی و مذهبی خود، مسیر متفاوتی را طی کرده است. تشکیل حکومت علویان زیدی در طبرستان از نیمه سده سوم هجری، پناهگاهی امن برای علویان تحت تعقیب خلافت فراهم آورد و همین عامل، موجی مستقل از مهاجرت سادات را به این ناحیه جذب کرد. در نتیجه، تراکم بالای سادات در مازندران را باید بیش از آنکه محصول قرار گرفتن بر شاهراه اصلی مهاجرت دانست، پیامد یک عامل (ادامه در فرسته بعدی)
«سستی و منابع اسلامی» . حدیث مرسل، به عنوان یکی از انواع حدیث ضعیف است؛ به معنای ذکر نشدن نام راوی در سند روایت و از بین رفتن ارتباط بین رجال آن حدیث، به طوری که تعدادی از راویان یا حتی یک راوی از سلسله سند حذف شده باشد. الف- جمع کثیری از علمای شیعه و سنی، قائل به عدم اعتبار روایاتِ مرسل هستند؛ برخی از ایشان عبارتند از: محقق حلی، علامه حلی، شهید اول، شهید ثانی و آیت الله خویی؛ و نیز: حاجبی، عضدی، بیضاوی، رازی و شافعی. ب - از سوی دیگر و با وجود تأملاتی دقیق، میتوان گفت که: تمام احادیث و روایات اسلامی، از نظر قواعد حدیثی، «مرسل» هستند؛ و بلکه، دارای «ارسال طویل» میباشند. به این معنی که هیچ روایت غیرمرسلی، وجود خارجی ندارد. . سؤال: چرا تمامی روایات و احادیث اسلامی، مرسل هستند؟ پاسخ: به عنوان مقدمه باید توجه نمود که یکی از مسائل بنیادین در معرفتشناسی اسلامی، توجه به «روایتبودنِ» تمامی منابع دینی است. «حدیث، تاریخ، سیره، تفسیر» و حتی خود متن موجود قرآن، همگی واقعنما هستند نه «واقع». یعنی آنچه امروز در اختیار ماست، نه خودِ رخداد، بلکه حکایت از رخداد است؛ و حکایت، بهطور ماهوی، امری «قابل صدق و کذب» است. بدین ترتیب، ذاتیترین ویژگی هر معرفت تاریخی ـ دینی، امکانِ خطا، تحریف، افتادگی یا افزودهشدن در طول انتقال است. بر اساس این تحلیل، تمام آنچه به عنوان معارف اسلامی در دست داریم، مجموعهای از گزارشهاست؛ گزارشهایی که دربارهٔ گفتار و رفتار پیامبر(ص) یا دربارهٔ متن وحی ارائه شدهاند. از این منظر، حتی متن قرآن موجود نیز «خودِ رخداد وحی» نیست، بلکه گزارشی مکتوب و نیز محفوظ در سینهها، از آن چیزی است که بر پیامبر(ص) ابلاغ شده است. بنابراین، تفاوتی ندارد که این گزارشها در قالب نقل شفاهی آمده باشند یا در قالب نوشتهای که بهعنوان شاهد فیزیکی انتقال، نقش «راوی» را ایفا میکنند. در هر دو صورت، ما با «واسطه» روبهروییم نه با «اصل». پس از توجه به مقدمه بالا، اکنون بسیار مهم است تا بدانیم که در علوم حدیثی اسلامی، همواره دربارهٔ «انتقال شفاهیِ روایات» بحث شده است، اما فرآیند انتقال کتبی - یعنی نقش نسخههای خطی بهعنوان حاملان روایت - کمتر مورد دقت و تحلیل قرار گرفته است. اگر یک نسخهٔ خطی (که حاوی روایات متعددی است) را همچون نقش «راوی» بدانیم، همان معیارهایی که برای راویان انسانی بهکار میرود، باید در مورد خود نسخههای فیزیکی نیز رعایت شود. نسخه خطی باید «قابل اعتماد، همعصر، فاقد احتمال تبانی، و دارای طبقات انتقال روشن» باشد. اما بررسی نسخهشناسی منابع حدیثی متقدم به نسبت حال حاضر ما، نشان میدهد که هیچگاه چنین شرایطی برای «نسخههای روایتگر» فراهم نبوده است. اکنون اگر فاصلهٔ زمانی میان حیات مؤلف یک کتاب حدیثی متقدم را با کهنترین نسخهٔ موجود از آن در حال حاضر، بررسی کنیم، در تمامی موارد، ما با «چند قرن فاصله» میان مؤلف و نسخهٔ استنساخی از مؤلف، روبهرو هستیم؛ و این یعنی، «ارسال طویل نسخهای». مثلاً کتاب کافی که در قرن چهارم تدوین شده، اما کهنترین نسخهٔ آن (که البته کاملاً ناقص است) مربوط به قرن هفتم است. از این فاصلهٔ زمانی طولانی، نتیجهای قطعی حاصل میشود که: میان مؤلف و نسخهٔ موجود، طبقات ناشناخته و گمشدهٔ «انتقال کتبی» قرار دارد. این «ارسالِ طویل نسخهای» نه استثنایی، بلکه قاعدهٔ حاکم بر تمامی منابع حدیثی اسلامی و مخصوصاً شیعی است. به این ترتیب، همهٔ روایات اسلامی از نظر علم حدیثِ دقیق، «اخبار مرسل» و «اخبار واحد» محسوب میشوند؛ زیرا نه وضعیت «همعصری» نسخهها با مؤلف برقرار است، نه «تعدد نسخههای همزمان» وجود دارد که نشاندهندهٔ عدم تبانی باشند. . (برای اطلاع بیشتر، یادداشت «معضل مهم منابع حدیثی» را هم ببینید). . https://t.me/htidah/358
без подписи
ذکر کرامتی از رحمة الله علیه . آوردهاند که کاظم، رضی الله عنه، در روزگار مرادی، دلش به طلب حدیثی بسته بود، و آن روایت، وی را ضرورت افتاد. پس روزی در معیت مریدان به کتابخانهای نو، اندرآمد؛ در حالتی که عقلْ به بندِ اسباب بود و دلْ در آتشِ احتیاج. نیت خالص کردندی و توکلِ تمام نمود، دیده بر هم نهاد و دست بر قضا به جانب طبقهای دراز کرد و بر مجموعهای صد و ده جلدی، نسختی برگرفت؛ بیآنکه بداند آن کتاب چیست. نسخه را بگشاد، چنان که گویی تقدیر به اشارهای گشوده است. چون نظر بر صفحه روشن کرد، آن حدیث که ضرورت نموده بود، بر آن خط بدید، بیکم و کاست. یاران گفتند: «این چه حالت بود؟» گفت: «چون دل صافی گردد و نیتْ محضِ او باشد، هر راه بسته، گشاده گردد و هر غیبْ، مشهود شود.» و مشایخ گفتهاند: صِدقُ النِّیّةِ مفتاحُ الفتحِ، و من أخلَصَ لِلَّهِ، سَخَّرَ اللَّهُ لَهُ کلَّ شیءٍ. . و این از کرامات کاظم بود، که چون دیدهٔ جانْ گشاده گشت، کتبِ عالمْ برگِ درختی بیش ننمود. رحمة الله علیه و علی جمیع أولیائه. . https://t.me/zendegybazendegy/108
تمام مطالبی که استاد میفرمایند، نادرست یا مخدوش هستند. . همچنین، استاد سه بار تأکید میکنند که ۵۰۰۰ روایت در کتاب «مُنتَخبُ الاَثَر فی الامام الثّانی عَشَر» درباره اسامی ائمه آورده شده است. سؤال: کل کتاب منتخب الاثر مگر چند روایت دارد، که فقط در این موضوع، پنج هزار روایت داشته باشد؟ . پ.ن. مناسب است قبل از انتشار کلیپها در فضای مجازی توسط مؤسسه معظمله، افرادی اهلعلم، کلیپها را بازبینی کنند تا خطاهای فاحش استاد تصحیح گردند. . https://t.me/Imamate_Caliphate
معرفی نسخههای خطی و چاپی کتاب فصل الخطاب محدث نوری . کاظم استادی . فایل مقاله👇 https://sanad.iau.ir/fa/Journal/noskheh/DownloadFile/1201107 . چکیده: یکی از جنجالیترین کتابهای دو قرن اخیر، که احتمال حذف و تغییر در مصحف عثمانى قرآن را صحیح دانسته است، کتاب فَصْلالخطاب میرزا حسین نوری است. وی در سال ۱۲۹۲ق و در سن 38 سالگی، کتابی تحت عنوان «فصل الخطاب فی تحریف کتاب ربالارباب» نگاشت؛ که در سال 1298ق منتشر گشت. با توجه به اهمیت محدث نوری و کتاب فصل الخطاب، و آثار متعدد مستقل و غیرمستقلی که در رد این کتاب نوشته شده است، لازم بود تا خود کتاب فصل الخطاب نیز نسخهشناسی و معرفی گردد؛ تا پژوهشگرانی کهمیخواهند به این کتاب بپردازند، اطلاعات دقیق و کاملی از وضعیت کتاب فصل الخطاب داشته باشند. بنابراین، مناسب است تا روشن شود که: 1ـ نسخههای خطی فصل الخطاب چگونه هستند و آیا نسخه دستنویس محدث نوری نیز باقی مانده است؟ 2ـ وضعیت چاپهای کتاب فصل الخطاب چگونه میباشند؟ 3ـ آیا این کتاب، تصحیح و تحقیق نیز شده است؛ و آن تحقیقات کدامند؟ در پژوهش حاضر، جدای از معرفی کتاب فصل الخطاب، پنج نسخه خطی از این کتاب شناسائی شد؛ که یک نسخه آن، نسخه دستنویس مؤلف است. همچنین،جدای از چاپ سنگی کتاب، که در نجف و به تاریخ 1298ق منتشر شده است، شش چاپ تحقیقی از کتاب فصل الخطاب، موجود است؛که همۀ آنها متأخر هستند و دو تای آنها نیز، نشر دیجیتالی میباشد. برخی از این چاپها نیز، به همراه رساله جوابیه محدث نوری و یا رساله النقد اللطیف آقا بزرگ تهرانی، منتشر شدهاند. کلیدواژهها: عدم تحریف قرآن, تحریف قرآن، فصل الخطاب, رساله ردیه, نسخههای خطی, محدث نوری. . https://t.me/kazemostadiqom
تاریخِ مجهول و سینۀ مسلمانان (یادداشت ۲۸ ژانویه ۲۰۱۹م) . اگر نگوئیم مهمترین، یکی از مهمترین وقایع تاریخی مذهبِ شیعه، شهادت حضرت صدیقه کبری(س) است. امّا تاریخ وفات ایشان، «مجهول» مىباشد؛ و حتی «مدت عمر» ایشان نیز، میان 17، 18 و 23 سال، در کتابها متغییر نقل شده است. (جدای از مشکلات تاریخ قمری که در پستهای قبلی به آن اشاره نمودیم) مقطع تاریخی رحلت ایشان، به ذکر «روز تقویمی» بیان نشده است؛ و جدای از آن، حتی روز «غیر تقویمی» شهادت حضرت زهرا(س) به نقلهای مختلف تاریخی و روایی نیز، «یکسان» مشخص نیست. برخی آن را 40 روز، 45روز، دو ماه، یا 70روز، ۷۲ روز، و گروهی ۷۵ روز، و نیز برخی 85 روز و گروهی سه ماه، و عدهای ۹۵ روز، و برخی 100 روز، یا چهار ماه، شش ماه و هشت ماه بعد از «رحلتِ پیامبر(ص)» دانستهاند. بنابراین، اکنون به طور کلی، 13 گفته متفاوت و مختلف (مابین حداقل 40 روز تا حداکثر 235 روز) در منابع تاریخی و روایی در مورد تاریخ شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) در دست است. . امّا مهم این است که همه این تاریخها، «تاریخ تقویمی» نیستند؛ و بیان «تعداد روزهای زندگی» ایشان پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) را ذکر نمودهاند. از طرف دیگر و متأسفانه، خودِ تاریخ رحلت پیامبر نیز مجهول است. درباره تاریخ وفات پیامبر(ص)، اقوال متعددی وجود دارد، ولی اقوال معروف و مشهور 4 یا ۵ روز هستند، که عبارتند از: 28 صفر، اول ربیعالاول، 2 ربیعالاول و 12 ربیعالاول. (برخی از محققین، با بررسی شش واقعه تاریخی که در تعیین وفات پیامبر(ص) نقش دارند، و کنار هم قرار دادن آن وقایع، تاریخ رحلت پیامبر را مورد بررسی قرار دادهاند؛ و تاریخ رحلت مشهور شیعه در 28 صفر و تاریخ مشهور اهل سنت در 12 ربیع الاول را اشتباه دانسته، و تاریخ دوم ربیع الاول را، احتمالاً صحیح دانسته است؛ و برخی دیگر نیز، ۱۳ ربیع الاول را تاریخ رحلت ایشان میدانند.) بنابراین، اگر بخواهیم همه فرضها را برای ذکر تاریخ شهادت حضرت زهرا(س) در نظر بگیریم، تاریخ وفات ایشان، بین 250 روز، یعنی حدود هشت ماه، مجهول و متغییر است. . سؤال در تاریخ اسلام، دورهای نبوده است که مسلمانان وجود نداشته باشند؛ چرا با این وجود، تاریخ وفات بزرگان اسلام، نسل به نسل و «سینه به سینه»، انتقال پیدا نکرده است؟ مگر برای ایشان، «عزاداری و بزرگداشت» در همۀ دورهها مرسوم نبوده است؟ که تاریخ وفات ایشان مشخص و دقیق باقی بماند؟ . نکته علت به وجود آمدن اختلاف تاريخ در كتب دينى مهم نيست؛ مهم اين است كه: وقتی مهمترین وقایع تاریخ شیعه و سنی، مجهول و يا اختلافى هستند؛ چگونه مسائل و جزئیات دینی دیگر اسلامی، قطعی و حتمی معرفی میشوند؟ آیا پیرامون این مسائل، آراء قطعی در اختیار دانشمندان وجود دارد؟ . https://t.me/+CSoLVDBne9UwOGFk . https://t.me/dinaznegahidigar
https://t.me/ShaikhMuhammadKhatun/99 مقاله منتشر شده جدید در شماره ۳۸ (دوره۱۹) مجله «حدیث و اندیشه» با عنوان: «واکاوی جایگاه علمی و کتاب شناختی ملّا معزّالدین اردستانی در پرتو بررسی انتساب کاشف الحق» . کاظم استادی . فایل مقاله👇 https://hadithvaandisheh.qhu.ac.ir/article_13960_bb6710f426e8958c1644d632bf074ae1.pdf چکیده: معزالدین محمّد حسینی اردستانی» (م بعد از ۱۰۶۶ق) از نویسندگان کمتر شناخته شدۀ قرن یازدهم هجری است که نامش غالباً تحت الشعاع انتساب جنجالی به یک کتاب حدیثی - کلامی موسوم به «کاشف الحق» و پیوند بحث برانگیز آن با «حدیقة الشیعة» منسوب به مقدس اردبیلی قرار دارد. روشن نبودن جایگاه علمی وی و نبود پژوهشی مستقل دربارۀ شرححال او، باعث شده تا تحلیلها دربارۀ انتساب آثار به وی دچار تشتّت باشد. این پژوهش به این پرسش پاسخ دهد که: معزالدین اردستانی کیست و انتساب کتاب کاشف الحق به وی، با تکیه بر شواهد تاریخی و نسخه شناختی، تا چه حد مستند و قابل قبول است؟ این تحقیق که با رویکرد توصیفی - تحلیلی و استناد به منابع تاریخی و نسخه شناختی نشان میدهد که وی منصب دبیری در محضر سلطان قطبشاهی و تولیت برخی از موقوفات را در اختیار داشته و شخصیتِ علمی قابل توجهی نداشته است. علاوه بر چند اثر ترجمه ای (عربی به فارسی) و تفسیر کم حجم هل اتی، کتاب موسوم به کاشف الحق هم به او منسوب شده که محل تأمل بوده و این انتساب پذیرفتنی نیست. این یافتهها علاوه بر زدودن غبار از چهرۀ وی، بستر ارائۀ نظریات و تحلیلها در خصوص این آثار را فراهم میآورد و به حلّ بخشی از چالشهای انتساب کتاب کاشف الحق کمک میکند. کلیدواژهها: محمد اردستانی، کاشف الحق، حدیقة الشیعة، مؤلفان هند، حیدرآباد دکن. . https://t.me/ShaikhMuhammadKhatun
без подписи
نسخهٔ جدید کتاب «دربارهٔ کعبهٔ ابراهیمی» تقدیم میشود. (۱۳۹۰ صفحه؛ شامل ۱۱۶۱ صفحه متن اصلی، جلد بنفش؛ و ۲۲۹ صفحه ضمائم، جلد سبز) خرداد ۱۴۰۵ . در این اثر، زیستبوم و جغرافیای فعالیت پیامبر اسلام(ص) در منطقهٔ مدین، واقع در شرق خلیج عقبه، بازخوانی و جانمایی شده است. همچنین، اعتبار انتساب کعبهٔ کنونی در حجاز جنوبی به کعبهٔ ابراهیمی، بر پایهٔ شواهد «قرآنی، تاریخی، جغرافیایی و متنی»، مورد نقد و تشکیک بسیار جدی قرار گرفته است. . https://t.me/kazemostadiqom
امام زمان و تغییر قبله . https://t.me/MuhammadalMahdi2023
(ادامه از فرسته قبل) . ... امام صادق(ع) نقل شده که میفرماید: «إنّ القائم إذا قام ردّ البیت الحرام إلی أساسه و مسجد الرسول إلی أساسه و مسجد الکوفة إلی أساسه». تعبیر «إلی أساسه» قلب تپنده این روایت است. «اساس» در اینجا نه صرفاً شالوده فیزیکی، که بنیاد تاریخی و جهتیابی قدسی نخستین بنا را میرساند که از منظر گوینده روایت، در طول زمان دستخوش انتقال یا انحراف از آن اساس شده است. اگر بناها بر همان اساس اصلی خود استوار بودند، «ردّ» و بازگرداندن معنا نداشت. این روایت با کلاننگری تصریح میکند که انحراف فقط به مسجد کوفه محدود نمانده، بلکه حتی بیت الحرام و مسجد الرسول نیز اکنون بر اساس خود نیستند و نیازمند بازگشتند. «ردّ البیت الحرام إلی أساسه» توسط قائم (ع)، نه یک نوسازی ساده، که بازگرداندن خانه مقدس به موقعیت اصلی و اساس جغرافیایی و قدسی آن است؛ همان بنیاد ابراهیمیای که به تصریح روایت دوم، پیش از طوفان نیز به عنوان «قبله نوح» شناخته میشده است. «ردّ مسجد الرسول إلی أساسه» نیز اشاره به آن دارد که پیامبر اکرم (ص) خود مسجدش را بر مبنایی استوار کرد که امروزه آن بنا و مبنا مغفول و مغلوب شده و قائم (ع) آن را به جهتگیری نخستین بازمیگرداند. این سهگانه، یک منظومه اعتراضی را شکل میدهد که از دل انتظار فرجامین قائم (ع) سربرآورده است. این روایات، پرسشهایی بنیادین پیش روی پژوهشگران قرار میدهند: چرا اصلاح یا ویرانی مسجد کوفه از علائم ظهور شمرده شده است؟ منظور از «تغییر قبله نوح» چیست؟ و چرا بازگرداندن سه مکان مقدس به اساس خود ضروری دانسته شده است؟ پاسخ به این پرسشها مستلزم بررسی دقیق بافت تاریخی، جغرافیایی و کلامی این احادیث است. اما همین اندازه میتوان نتیجه گرفت که در سنت شیعی، امیدی موعودگرایانه برای اصلاح وضعیت موجود عبادی که شامل جهت قبله نیز میشود، حفظ شده است. این امید، خود بازتابی از یک نارضایتی تاریخی عمیق و سرکوبشده نسبت به تغییراتی است که حاکمان وقت در جغرافیای مقدس اسلام ایجاد کردند. بنابراین، ادعای سکوت مطلق مسلمانان در برابر تغییر قبله را نمیتوان پذیرفت؛ بلکه باید از واکنشهای خاموش، غیرمستقیم و موعودگرایانه در میان گروههای مغلوب سخن گفت که ردّ آن را میتوان در لایههای زیرین متون مذهبی بازجست. این کشف، نه تنها برای فهم تاریخ تحولات عبادی اسلام ضروری است، بلکه پنجرهای نو به روی پویاییهای پیچیده رابطه میان قدرت، مقدسسازی مکان و مقاومت در تاریخ اسلام میگشاید. . (برای اطلاع بیشتر فایل پیوست را ملاحظه بفرمایید) . https://t.me/MuhammadalMahdi2023/207
امام زمان(ع) و تغییر قبله . در تاریخ اسلام، روایت رسمی و تثبیتشده، تغییر قبله را رویدادی واحد، الهی و فوری در دوران پیامبر اکرم (ص) در مدینه توصیف میکند. اما برخی فرضیههای نوین تاریخی با تکیه بر قراین متنی، باستانشناسی و تحلیل تحولات سیاسی، تصویر متفاوتی ترسیم میکنند: قبله مسلمانان در فرایندی تدریجی و چندمرحلهای، متأثر از کشمکشهای قدرت، شکل نهایی خود را یافته است. بر اساس این خوانش، قبلۀ نخستین در کوه طور (جبل اللوز) در شمال حجاز بوده، سپس به صخرۀ ابراهیم در اورشلیم تغییر یافته و نهایتاً در دورۀ حدوداً یکصدساله منازعات امویان، زبیریان و عباسیان، کعبۀ کنونی در جنوب حجاز به عنوان قبله تثبیت شده است. در این میان، پرسش اساسی این است که آیا مسلمانان در برابر این تغییرات بنیادین در یکی از ارکان عبادی خود واکنشی نشان دادهاند یا خیر؟ پاسخ را باید در بستر سه واقعیت تاریخی جستجو کرد: تدریجی بودن فرایند تغییر که حافظه جمعی را به تدریج بازسازی میکند؛ پیوند عمیق این تغییرات با سیاست و حاکمیت که هرگونه اعتراض آشکار را به قیمت جان و مال تمام میکرد؛ و تنوع جغرافیایی و مذهبی جهان اسلام که واکنشها را ناهماهنگ و پراکنده میساخت. در چنین فضایی، تصویر یک سکوت عمومی میتواند ناشی از فقدان منابع ثبتکننده اعتراضات پراکنده، سرکوب شدید مخالفان و درونیسازی تدریجی تغییر باشد. اما آیا این سکوت مطلق بوده است؟ در میان گروههای اسلامی، شیعیان و پیروان اهلبیت(ع) تنها جریانی بودند که هم با خلافت اموی و هم با خلافت عباسی در مخاصمه دائمی و عقیدتی به سر میبردند. آنان نه تنها مشروعیت سیاسی این حکومتها را رد میکردند، بلکه مشروعیت دینی اقدامات آنان از جمله تعیین مراکز عبادی را نیز زیر سؤال میبردند. از این رو، ردپای هرگونه نارضایتی از تغییر قبله را باید در متون بهجامانده از این جریان ویژه جستجو کرد؛ متونی که به دلیل حاشیه سیاسی، کمتر در معرض پالایش و یکسانسازی رسمی قرار گرفتند. در احادیث منسوب به ائمه شیعه، نشانههایی یافت میشود که از نگاه منتقدانه آنان به وضعیت مساجد، محراب و قبلۀ زمان خود حکایت میکند. این روایات اگرچه مستقیماً به تغییرات تاریخی اشاره نمیکنند، اما در بافت تاریخی خود حاوی معناهایی هستند که با فرضیه تغییر تدریجی قبله همخوانی دارند. نخستین روایت از امیرالمؤمنین علی (ع) نقل شده که در آن به وضعیت مسجد کوفه اشاره میکند: «کأنّی أنظر إلی شیعتنا بمسجد الکوفة قد ضربوا الفساطیط یعلّمون الناس القرآن کما أُنزل؛ أما إنّ قائمنا إذا قام کسره و سوّی قبلته». در این روایت، مسجد کوفه که در سال هفدهم یا نوزدهم هجری بنا نهاده شد، به عنوان کانون تعلیم حقیقت شیعی ترسیم شده است؛ مکانی که شیعیان در آن قرآن را چنانکه نازل شده تعلیم میدهند. اما اوج روایت، عبارت «کسره و سوّی قبلته» است. فعل «کسر» نه یک تعمیر یا بازسازی معمولی، که تخریب عمدی و نمادین یک سازه موجود را میرساند و «تسویه قبله» به معنای راست و مستقیم کردن آن، نشان میدهد که مشکل اصلی نه فرسودگی بنا، که انحراف و تحریف قبله است. این واژگان دقیقاً نشان میدهند که از نگاه گوینده روایت، مسجد کوفه دچار ایرادی ساختاری در جهتگیری عبادی خود است؛ ایرادی که نه سهوی، بلکه حاصل یک اقدام انحرافی پیشین است و نیازمند اصلاحی قهرآمیز و مهدوی. این منطبق بر مسئلۀ تاریخی تغییر قبله است: اگر قبلۀ پیامبران الهی ثابت و مشخص بوده، اقدامی که آن را تغییر دهد، قبله را از حالت استوا خارج کرده و به اعوجاج دچار کرده است و عمل قائم (ع) بازگرداندن آن به حالت استواست. روایت دوم نیز از امیرالمؤمنین (ع) درباره مسجد کوفه است که در آن آمده: «ویلٌ لمن هدمک و ویلٌ لمن سهّل هدمک و ویلٌ لبانیک بالمطبوخ المغیّر قبلة نوح؛ طوبی لمن شهد هدمک مع قائم أهل بیتی». این روایت با تأکید بر مصالح اولیه مسجد (خزف و دنان و طین)، تضاد آن را با بنای بعدی «المطبوخ» (آجر پخته) برجسته میکند و سازندگان آن را لعن میکند. کلیدواژه محوری «مغیّر قبلة نوح» است که بر اصالت فراتاریخی قبله دلالت دارد؛ کعبهای که از دوران نوح نبی(ع) تا پیامبر اسلام(ص) تداوم داشته و اکنون با تحولات سیاسی، ابتدا به صخره ابراهیم در اورشلیم و سپس به کعبه جنوبی منتقل شده است. لعن شوندگان در این حدیث، کسانی هستند که در زنجیره مقدس «قبله نوح» گسست ایجاد کرده و مسجد کوفه را نه بر محور آن قبله کهن، که به سوی قبله جدید (مکه جنوبی) بنا نهادهاند. از آنجا که تثبیت نهایی کعبه جنوبی در دوران عباسیان رخ داده، این لعن میتواند ناظر به بازسازی عباسی مسجد کوفه باشد. این روایت نیز با بشارت به حاضران در تخریب مسجد همراه با قائم (ع)، اعتراضی تاریخی سرکوبشده را بازتاب میدهد که در لفاف امید به ظهور منجی پیچیده شده است. روایت سوم از امام (ادامه در فرسته بعد)
قبر امام علی(ع) در کجاست؟ . https://t.me/dinaznegahidigar
قبر امام علی(ع) در کجاست؟ . بررسی تحلیلی و تاریخی معمای مکان دقیق دفن امام علی (ع)، پژوهشگر را با چالشی عمیق میان روایتهای رسمیِ پذیرفتهشده و متون کهن امامیه مواجه میسازد. در نگاه نخست و بر اساس باور عمومی و سنت تاریخیِ متأخر، آرامگاه ایشان در شهر نجف در جغرافیای عراق قرار دارد. مستندات متراکم تاریخی نیز بر حضور ایشان در این جغرافیا صحه میگذارند؛ بر اساس این شواهد، امام علی (ع) در سال 36 هجری قمری شهر پیامبر(ص) را ترک کرده و شهر کوفه در عراق را بهعنوان پایگاه خلافت و مدیریت نظامی خویش برگزیدند. پس از حدود چهار سال استقرار در این شهر، سرانجام در ماه رمضان سال 4040 هجری در محراب مسجد جامع کوفه به شهادت رسیدند. بنابراین، وقوع شهادت ایشان در جغرافیای عراق، یک تصویر تثبیتشده در تاریخنگاری رسمی است. با این وجود، مطالعهٔ دقیق متون کهن شیعی، بهویژه احادیث مندرج در منابعی چون «الکافی»، نقشهٔ جغرافیایی متعارفِ پس از شهادت را در هم میریزد و تعارضی جدی میان مکان شهادت و مکان تدفین ایجاد میکند. این روایات کهن حاوی سه مؤلفهٔ کلیدی و شگفتانگیز هستند که فهم ما از رویدادهای پس از سال 40 هجری را دگرگون میکنند. نخستین مؤلفه، وصیت صریح امام علی (ع) مبنی بر دفن پیکرشان در مکانی تحت عنوان «اول طور سیناء» است؛ منطقهای که از نظر جغرافیایی در شمال غرب عربستان (مدین و حوالی جبلاللوز) واقع شده و صدها کیلومتر با کوفهٔ عراق فاصله دارد. مؤلفهٔ دوم، بیانات امام صادق (ع) است که در آنها منطقه «غری» نه بهعنوان یک مکان مستقل در عراق، بلکه صراحتاً بهعنوان «پارهای از طور سینا» معرفی میشود. مؤلفهٔ سوم نیز به یک عملیات پیچیدهٔ فریب و پنهانکاری اشاره دارد؛ روایات نشان میدهند که برای جلوگیری از نبش قبر توسط دشمنان، دستور اکیدی بر پنهانسازی مدفن وجود داشته و همزمان چندین تابوت فریبنده به مقاصد مختلفی چون مدینه، مکه و بیتالمقدس ارسال شده است. تحلیل این روایات نشان میدهد که کاربرد واژهٔ «طور سینا» در اینجا یک استعارهٔ ادبی یا عرفانی نیست، بلکه ارجاعی کاملاً واقعی به منطقهٔ باستانی مدین و البته، «قبلهٔ نخستین» مسلمانان است. در نتیجهٔ همین پنهانکاریِ راهبردی، مدفن امام (ع) برای بیش از یک سده، یعنی تا حوالی سال 145 هجری قمری، کاملاً ناشناخته و مخفی باقی ماند. برای حل شکاف و تعارض ظاهری میان دادههای تاریخی (حضور و شهادت در کوفهٔ عراق) و روایات مذهبی (وصیت به دفن در طور سینا در مدین)، میتوان سه فرضیهٔ روششناختی را مطرح و ارزیابی کرد: فرضیهٔ نخست که بر پایهٔ نظریهٔ «انتقال کامل جغرافیا» بنا شده، مدعی است که کل جغرافیای صدر اسلام، از جمله شهر کوفه، در ابتدا در منطقه مدین بوده و بعدها نام این مکانها به عراق منتقل شده است. این دیدگاه به دلیل نادیده گرفتن شواهد گستردهٔ باستانشناختی در عراق و پیامد آن مبنی بر فروپاشی اعتبار کل تاریخنگاری اولیهٔ اسلام، فعلاً فاقد وجاهت علمی است و ظاهراً مردود شمرده میشود. فرضیهٔ دوم، وجود «دو کوفه» را پیشنهاد میکند؛ به این معنا که یک کوفهٔ اصلی در مدین (بهعنوان مکان حکومت و دفن) و یک نظامیگاه متأخر با همین نام در عراق وجود داشته است. این فرضیه نیز به دلیل فقدان آثار توسعهٔ شهری در منطقهٔ مدین و ناتوانی در توجیه پیوند تنگاتنگ جغرافیاییِ رویدادهایی نظیر واقعه کربلا با عراق، بسیار ضعیف ارزیابی میشود. در این میان، فرضیهٔ سوم یعنی «انتقال پنهانی جسد»، بهعنوان معقولترین و مستدلترین گزینه خودنمایی میکند. این فرضیه میپذیرد که امام (ع) در کوفهٔ عراق زیسته و به شهادت رسیدهاند، اما پیکر ایشان طی یک برنامهریزی دقیق و کاملاً مخفیانه، به منطقه مقدس طور سینا در مدین منتقل شده است. اگرچه پیمودن مسافتی در حدود 1000 کیلومتر در آن دوره زمانی نیازمند سفری 30 تا 40 روزه بوده و چالشی بزرگ محسوب میشده، اما این سناریو تنها راهی است که همزمان اعتبار مستندات تاریخی و متون رواییِ مذهبی را حفظ میکند. بر اساس این نظریهٔ برگزیده، پس از شهادت امام در سال 40 هجری، حلقهٔ یاران خاصِ ایشان با ارسال تابوتهای دروغین، اذهان عمومی را منحرف ساخته و پیکر اصلی را به دامنهٔ کوههای مقدس مدین (اول طور سیناء) منتقل و به خاک سپردند؛ و این راز برای دههها نزد معدودی از خواص حفظ شد. یک سده بعد و در دورهٔ خلافت عباسیان، جامعهٔ شیعه برای انسجام هویتی خود نیازمند یک کانون فیزیکی و زیارتی شد. در این مقطع تاریخی، منطقهٔ «نجف» در مجاورت کوفهٔ عراق، بهعنوان یک «مشهد و زیارتگاه نمادین» برساخته شد و به نیازهای هویتی شیعیان در جغرافیایی جدید پاسخ داد، درحالیکه حقیقتِ مدفن، همچنان ریشه در جغرافیای قدسیِ مدین دارد. . پ.ن. برای اطلاع بیشتر، فایل پیوست را مطالعه بفرمایید. . https://t.me/dinaznegahidigar/658
«روایت 4» (اسناد ماقبل موجود است) قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: لَمَّا انْتَهَى رَسُولُ اللَّهِ (ص) إِلَى ثَنِيَّةِ كَدَاءٍ فِي حَجَّةِ الْوَدَاعِ، أَقْبَلَ عَلَى أَصْحَابِهِ فَقَالَ: «سَيُبْعَثُ بَعْدِي رَجُلٌ اسْمُهُ بَهَاءُ اللَّهِ، وَإِنِّي سَأَلْقَاهُ فِي رَجْعَتِي عِنْدَ هَذِهِ الثَّنِيَّةِ». (صفحه 223) ابن عباس گوید: هنگامی که رسول خدا (ص) در حجة الوداع به گردنهی کَداء رسید، روی به یارانش کرد و فرمود: «پس از من مردی برانگیخته میشود که نامش بهاءالله است و من در بازگشت خود (رجعت)، او را نزد همین گردنه دیدار خواهم کرد.» . پینوشت: به نظر شما این روایت معتبر است یا خیر؟ (با لایک و دیسلایک نظر دهید)