عاط
Статистикаکم حرف بزن که پشیمونیهات کم شن عاطی، به جاش اینجا بنویس. t.me/HidenChat_Bot?start=5108719069
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 24
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 95
- 1/48двое суток
- 108
- 1/72трое суток
- 117
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
شما وقتی تجربه از دست دادنی مثل مرگ رو تجربه میکنی، بعدش هر رفتنی تورو خیلی اذیت میکنه، تا میای التیام پیدا کنی یه آدم جدید میره از زندگیت، و تو دوباره برای کسی گریه میکنی که ایستادی و اون رو کردند زیر خاک.
دیشب خیلی زود خوابیدم و امروز زودتر از همیشه بیدار شدم. همه خواب بودن و بوی صبح جمعه پیچیده بود تو خونه. لباسهای تمیز و اتو شدهام رو پوشیدم. یکم ژل ابرو و تینت زدم که سرحالتر بنظر برسم. برای خودم ساندویچ الویه درست کردم. صبحانه خوردم، میوههامو برداشتم و دارم میرم سرکار. قطار جدید اومده تو مترو و صندلیهاش صورتیه، خیلی هم نو و تمیزه، امیدوارم آدمها باهاش درست برخورد کنن. قراره قبل از شیفت با نیکو منگو ماچا بخوریم، به یاد منگو ماچاهای لمیز که مرداد پارسال با ترانه میخوردیم. امیدوارم امروز جمعهی خوبی باشه. (چه جملهی Eww ای!)
تموم میشه. هیچی ازش یادت نمیمونه به جز یه خاطره تار. قول میدم بهت.
میزون نیستم. «میزون» کلمهی باباست، هروقت حالش خوب نیست اینو میگه. همهی قرارهامو کنسل کردم، به همه دروغ گفتم، از همه فرار کردم و خیلی سریع بعد از شیفت صبح امروز، خودم رو رسوندم خونه. هیچکس خونه نبود، خیلی خوشحال شدم. لباسها رو کندم، پریدم توی حمام. نشستم کف حموم، گذاشتم آب داغ بریزه روی سر و شونههام که شاید این غمهای چسبنده رو بکنه ازم. توی آینهی حمام خودم رو نگاه کردم، حس کردم یک شخصیت شکست خورده در یک فیلم حماسیام. کپهی لباسهای تمیز روی تختم رو جمع کردم. ظرفهای غذای دیروز و امروزم رو شستم. یک قوری چای دم کردم و گیلمور رو پلی کردم. قسمت یازده فصل هفتم گیلمور گرلز رو دیدم و چای و شیرمال کاکائویی خوردم. موهام رو سشوار کشیدم و به این فکر کردم که چرا من هیچوقت حالِ حاضر موهام رو دوست ندارم!؟ غروب شد. غروب پنجشنبه همیشه باید جالب باشه، ولی تنها چیزی که من از این غروب میخواستم سکوت و ساکن بودن بود. پس خونه رو تاریک کردم. اومدم خزیدم زیر پتو. بیکلام گوش میدم و تلاش میکنم یکم حس کنم که زندهام، که تموم میشه بلاخره، که ازش میام بیرون و دوباره بیپروا میخندم. حالا واقعا بنظرتون تموم میشه!؟ درست میشه بلاخره!؟ ۱۴۰۵/۵/۲۲
درست میشه!؟
ناراحتکنندهست که من قسمتی از روزت نیستم.
انقدر زل زدم به آسمون همون ستارهها رو هم دیگه نمیبینم. سوی چشمام از بین رفت.
بچهها واقعا هیچی دیده نمیشه. ما همینجوری نشستیم، ساندویچ میخوریم و آسمونو نگاه میکنیم، چایی و کروسان شکلاتی میخوریم و آسمونو نگاه میکنیم، موزیکهای ابی ماشین پشتی رو گوش میدیم و آسمونو نگاه میکنیم، و جز چندتا ستاره هیچی نمیبینیم. =))
без подписи
ما در کوههای لواسان در تلاش برای دیدن یک دونه ستاره بین نورهای اضافی و ابرهای تو آسمون.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
تا اینجای چهارشنبه که دوست دارم با مشت بزنم تو صورت یکی. بقیشو نمیدونم.
اگر زندگیم امروز یک کلمه بود، ناکامی بود. به معنای واقعی کلمه.
⚡️
تو یک مرحلهای از زندگیمم که ممکنهی همهی این خستگیها منجر به کوتاه کردن موهام بشه. یهو برم بشینم تو آرایشگاه سر کوچمون بگم از ته بزن و راحتم کن.