جنگنوشتهها
Статистикаدرباره جنگ ایران و عراق و برخی چیزهای دیگر
- Последний пост
- 18 июл.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
یکذره برای خدا همین چند وقت پیش، ده سکهی طلا برای شعر جنگ میخواستند به من بدهند و آقای رئیسجمهور هم سکهها را میداد. من نپذیرفتم. هرچند آن را سیاسی قلمداد کردند، ولی من کار چندانی با این حرفها ندارم. من فقط گفتم اگر برای جنگ شعر گفتهام و اگر یک ذره از آن برای خدا بوده، بگذارید همچنان باشد. آن را نیالایید. گفتم سکه گرفتن ساده است؛ نگرفتن، در این روزها که هر سکه پنجاه هزار تومان است، ساده نیست. نمیگویم ما را ستایش کنید. دستکم نکوهش نکنید. بگذارید آدم در نخواستن آزاد باشد. چند سال پیش هم سکه میدادند؛ من و دوستانم نگرفتیم. میخواستم بگویم که پولدار شدن، لااقل برای من، زیاد هم سخت نیست؛ البته حتی حلالش. چه رسد به حرام، که کوشیدهام هیچوقت نخورم. تا تو پاک باشی. میبینی پاک بودن چه خرجهایی دارد. تکهای از نامهی قیصر امین پور به دخترش؛ شاعرِ شعری برای جنگ و طرحی برای صلح @gheysaraminpourofficial @jangneveshte
ضربآهنگِ یک شهادت ۵۰ روز از عملیات کربلای۵ میگذشت. آتشی که تا آن زمان سابقه نداشت بیامان در منطقه فرود میآمد. جنگ تمام عیار بر سر دشت شلمچه. و نهر جاسم، آبراهی که عرصه مقاومت لشکر ۱۴ امام حسین در عملیات تکمیلی کربلای۵ بود. فرمانده لشکر، پس از روزها بیخوابی و جنگِ سخت تا چشم روی هم گذاشت، خبر آمد که به یکی از گردانهای مستقر در خط غذا نرسیده. در یک ساعت گذشته دو ماشین غذا رفته و هر دو در مسیر رسیدن به خط منهدم شدند و ماشین سوم در راه است. فرمانده از سنگر خارج میشود، آتش به قدری سنگین است که زمین را سانت به سانت شخم میزند. منتظر راننده سوم میماند و اصرارها برای فرستادنش به داخل سنگر جواب نمیدهد. بالاخره راننده میرسد. فرمانده توضیحاتی میدهد و میگوید: -مسیر پر از آتیشه؛ اگر نمیتونی و میترسی خودم راننده بشم -میبرم؛ خیال شما راحت باشه. ناگهان انفجاری در همانجا، زمین را به آتش میکشد و زمان میایستد: هشتم اسفند ماه ۱۳۶۵. حسین خرازی فرمانده لشکر خطشکن امام حسین، پس از هفت سال نبرد در پیشانی جبهه، به شهادت میرسد. فرمانده تراز: https://etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/198170
تنهای تنهای تنها حاجیها بعد از احرام و قربانی دادن سر میتراشند، اما حمید باکری که هر بار از جایی حذف و طرد شد و باز با تمام قلبش برگشت و به دل دشمن زد؛ اول سر تراشید و بعد خودش را قربانی کرد. پیش از عملیات خیبر سرش را تراشید، میگفتند این عملیات آخر است، کار عراق یکسره میشود و ... اما حمید گفت وقتش که شد و ما از هور عبور کردیم، هیچ هلیکوپتری به کمک ما نمیاد. هر که با ما آمد میشود رویش حساب کرد و لاغیر... همین هم شد، او و یارانش در نبود یک عقبه ایمن و با سلاحهای سبک (دستِ خالی) زیر خروارها آتش دشمن رها شدند و حمید باکری در ششم اسفند ۱۳۶۲ کنار پل شحیطاط مردانه جنگید و سرود رهایی سر داد؛ بعید میدانم از آنها که به او تهمت زدند، ناجوانمردانه حذفش کردند و وادارش کردند از گناه نکرده توبه نامه بنویسد، قبل از شهادت چیزی در دلش مانده باشد. به همه آنها که ماندند «و ما» خندید و رفت… @jangneveshte
«نبردِ مهآلود» سوم اسفند، سالروز آغاز عملیات خیبر: تلاش برای بنبستشکنی، تحمیل هزینههای کمرشکن، از دست رفتن جانهای عزیز، مردد بین پیروزی و شکست، مبهوت ماندن دشمن، جنگیدن در زمین ناممکنها… فشار بیسابقه بر ایران تا آنجا که فرمانده سپاه گفته بود: «داریم ذوب میشیم» و در مقابل، ایستادگی در هور و مقاومت شگفتانگیز در زمینی بدون عقبه و تسلیحات و تصرف جزیره مجنون… خیبر، عملیاتی در حصار پرسشها، در تلاطم روایتها و راه یافته به ذهن و ضمیر جامعه ایرانی؛ آنجا که حاجکاظم در «آژانس شیشهای» در اعتراض به فضای سیاسی ایران دهه هفتاد گفت: «دود این موتوریا من و عباس رو خفه میکنه، خیبری دود نداره، سوز داره…» سالهاست که خیبر با ابهاماتش در ذهنم عجین شده. رازآلود؛ شبیه مهی که صبحها سراسر هور را فرا میگرفت، همان مه اسرارآمیز که حمید باکری به عنوان اولین فرمانده ایرانی آن را شکافت و در سحرگاه سوم اسفند وارد جزیره مجنون شد… هور آتش گرفت، حمید به دل آتش زد و همچون سیاوش از دل آتش عبور کرد و زنده شد… @jangneveshte
«همچنان که زمان میگذرد» سالها از کنار این تصویر خندان، مطمئن و دلگشای محمد بروجردی در بزرگراه کردستان گذشتم و هر بار با دیدنش هزار درود فرستادم به آن همه صفا و وفا و جلا که در وجود او و یاران نامدار و گمنامش جا خوش کرده بود. فراموش میکردم این «عکس» بروجردی است نه «خود» او؛ در این جهان عکسها و نقاشیها رو به زوال میروند و در این سرا با این همه فرسودگی و دلشکستگی و رنج، شوربختانه خود آدمیان هم. تصویر بروجردی نو شده اما، چیزی لابلای این رنگها گم شده: احساس غرور و همبستگی و ایمان به اینکه این جامعه مستحق شکست نیست در چشمان شهیدانمان میدرخشید، کجاست آن درخشش ناب؟ راستی در این سالها و دههها، با عظیمترین سرمایههای نمادین که قوام و دوام دولت-ملت ما را بازآفرینی کرده بودند چه کردیم و به چه فرو کاستیمشان؟ اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد هرچه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه هرچه میپنداشت درمان است، عین درد شد @jangneveshte
تداعی مردی که بسیار تلاش کرد، بسیار مورد بیمهری قرار گرفت، بسیار میل به دیدهنشدن داشت، بسیار سلحشورانه جنگید و سر آخر در پیشانی جبهه و در نبرد رخ به رخ با دشمن به شهادت رسید. همانطور که میخواست، نشانی از پیکرش روی زمین جا نماند، اما نام و نشان او پس از شهادتش درخششی کمنظیر پیدا کرد. آنچه او را نام و یا نماد مهمی کرد، همین درخششِ تداعیگر است: دههها از پایان جنگ میگذرد، صدام سقوط کرد، ایران و عراق حالا دو کشور همسایه و دوست با مراودات گسترده هستند و... حتی فضای حاکم بر جامعه ایران با آنچه در دوران جنگ بود، دچار دگرگونیهای فراوان شده... با این همه، نامهایی هستند که بین جامعه و بهویژه نسلهایی که جنگ را تجربه نکردهاند، با آنچه در دوران دفاع رخ داد، پیوند برقرار میکنند و بسیاری از مختصات آن دوره را برای ناخودآگاه و ضمیر جامعه ایرانی احضار و تداعی میکنند. مهدی باکری یکی از برجستهترینِ این نامهاست؛ نامی که زمان را لحظهای متوقف و مخاطب را به درنگ وامیدارد: سرزمین ما چه از سر گذرانده است و چه جانهای گرامی برای دوام و قوامش فدا شدهاند؟ از کتاب «بیا تماشا کن» روایت زندگی مهدی باکری @jangneveshte
جای خالی حسن جای خالی رشید در روزهای سخت ایران آخرین صفحه یادداشتهای روزانه حسن باقری به قلم غلامعلی رشید نوشته شد: «صبح ساعت ۱۰ به شناسایی میرود (صاحب دفتر را میگویم، حسن باقری عزیز را). در یک سنگر، شروع میکنند به شناسایی... ساعت ۱۲ ظهر است… صدای قاری قرآن به گوش میرسد… و گرم شناسایی هستند. حسن، محمد باقری را صدا میزند و میگوید برو بیرون بپرس مختصات این جا چند است… و محمد بیرون میرود و خدا انتخاب میکند… که کرده است. در این لحظه، گل رسیده بود… و آماده چیدن بود… و صفیر یک گلوله توپ نزدیک شد… و درست در سنگر هدایت شد و منفجر شد… موج شدید انفجار او را بیهوش کرد و ناله میکرد، یا حسین… یا مهدی… یا الله… ۲.۵ ساعت بعد رفت پیش خدا و رستگار شد و راحت… و دفتر زندگیاش در ساعت ۳.۵ بعدازظهر روز ۹ بهمن ۶۱ از این دنیای پر از بلا و فتنه و رنگ و ریا بسته شد. خوش به حالش… او به صف شهدا پیوست. او که مثل تمام موجودات دنیای فانی باید میرفت،به بهترین شکل مرگ از دنیا رفت و پا به آخرت گذاشت. شهادت عجب نعمت بزرگی است، وقتی بناست که تمام آدمیان «مرگ» را بچشند.» @jangneveshte
جراحتِ باز «عملیات از رده به کلی سری لو رفته است» این جمله آرام و نجواگونهی محسن رضایی فرمانده وقت سپاه در ساعات پایانی سوم دی ۱۳۶۵ که دقایقی پس از آغاز عملیات بزرگ کربلای ۴ و در مقر قرارگاه مرکزی خاتم گفته شد، پس از قریب به چهار دهه، طنین بلندی در جامعه ایران و ذهنهای پرسشگرِ مسائل ایران پیدا کرده است. عملیاتی که در منطقه عمومی بصره و از معبر منطقه ابوالخصیب قرار بود سرنوشت جنگ را رقم بزند، به تدریج و به ویژه در سالهای اخیر به یکی از پرسشها و ابهامات مهم جنگ و در بستر اجتماعی به جراحتی عمیق بدل شده است. مراجعه به تاریخ گاهی برای عبرت و درسآموزی و گاهی نیز کند و کاو در گذشته برای دانستن چیزهایی است که شاید بتوانند برای زخمی کهنه و استمراریافته نقش مرهم داشته باشند. روایت کربلای۴، تکه روایتی از جنگ است که شاید در زمره تلخترین قسمتهای آن باشد... متن کامل یادداشت «چشمهای دشمن باز است»: https://www.etemadonline.com/tiny/news-454326 روایت صوتی یادداشت: https://t.me/jangneveshte/339 https://t.me/jangneveshte/340 @jangneveshte
کتابِ مهدی «بیا تماشا کن» روایت زندگی شهید مهدی باکری در ۸۱۶ صفحه و به همت نشر مرز و بوم و مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس منتشر شد. خدا را شاکرم و قدردان همه عزیزانی هستم که در این مسیر من را یاری کردند. [تکهای از مقدمه: هدف اصلی و انگیزه پیشبرنده در تمام طول مسیر هشت ساله تحقیق و نگارش این کتاب، میل غریب به نزدیکی و شاید اتصال به مهدی باکری بود: در نام و شمایل او، در یاد و خاطره جامانده از او چیزی وجود داشت و دارد، که با همه سکوت و میل به نهانماندگی در دل هستی (که به احمد کاظمی گفته بود: دعا کن من هم بروم، مثل حمید، بینشانِ بینشان) انسان را به سوی خودش میکشد. شبیه نقطه کانونی زخمی و جراحتی که میلی به فشردن آن و دردکشیدن وجود دارد. انگار در لایههای نهان این درد، عمیقترینِ دلآسودگیها و خوشیها منتظرت باشد. در این زمانه پرحسرت و پرمصرف، در این روزگار کمرمق و کمکیفیت، نوشتن از مهدی باکری و آویختن به نام او، شاید طنابی بود که از قعر چاه رخوت و وابستگی به دنیا خارجت میکرد، وگرنه چه نیازی داشت و دارد مهدی باکری به روایت کارنامهاش؟ آن که مینویسد، محتاج سخنگفتن از او است.] @jangneveshte
هر شب به خوابم میاد…
این مردمِ نازنین گوهر اصلی شکلگیری دفاع همهجانبه و مقدس ایرانیان در جنگ ایران و عراق که مانع از کم شدن حتی یک وجب از خاک کشور شد، حضور همهجانبه مردم است؛ مردمی که اصالتاً از سوی خودشان -عاشقترینِ زندگان- و نیابتاً از سوی گذشتگانشان و آیندگانشان در جنگ حاضر شدند: در صف خط مقدم، در آموزش نظامی و مشارکت در رزمندگی و فرماندهی، در پشتیبانی و مشارکت در هزینههای دفاع، در تحمل شرایط اقتصادی سخت، در تداوم زندگی با جنگ و داشتن دورنمایی از صلح و آرامش، در تولید مایحتاج غذایی و دارو و حفاظت بیبدیل از پالایشگاهها و کارخانهها و.... مردم ایران بازیگر نقش اول تمام این غصه غمناک و میدانگاه خون و آتش بودند… مردمی که هیچ وقت تمام نمیشوند، نسلها میآیند و میروند، شمایل و ظواهر عوض میشود اما آنچه میماند (که امسال شاهدش بودیم) ذات یکتای پای کار ِایران ماندنِ «مردم» است. @jangneveshte
صبح امروز، کودکی به مدرسه نرفت، چون «شهید» شده بود. ۴۵ سال پیش جنگ آغاز شد. در تمام این سالها و دههها «جنگ» انصراف به تجاوز عراق به ایران و دفاع هشت ساله متعاقب آن داشت. اما از امسال وقتی از جنگ حرف میزنیم از کدام جنگ حرف میزنیم؟ صبح امروز وقتی جای کودکی که باید روی نیمکت مینشست با شاخه گل و پرچم ایران پر شد، تاریخ رنجهای این سرزمین در یک آن احضار و همه چیز بهم متصل شد؛ جنگ دیروز و جنگ امروز، زخم دیروز و جراحت امروز و همه فرداها و این حقیقت محض که هر وقت دشمنی به این خاک حمله کرد هدف مردم بودند، مردم همین خیابانها و کوچهها، «مردمی که نامهایشان، جلد کهنه شناسنامههایشان درد میکند». آقای بهرام محمدی فرد عکاس شهیر جنگ در یادداشتی که به ضمیمه عکسی که خودش در مهر ۵۹ ثبت کرده چقدر درست و شریف نوشته: «عکسها، حیرتهای ما هستند. حیرتهایی در مرز انکار و یقین.... هیچکجای جهان عکسها دردی را دوا نکرده و زخمی را مرهم نگذاشتهاند. این آدمهای عکسها بودند که از دالان تاریخی، رنجهای بشریت را التیام دادند. آدمهایی که در مقابل دوربین عکاسی کشته میشوند تا نور حقیقت بشری باشند». @jangneveshte
فرماندهان سپاه در جنگ؛ سال ۱۳۶۴، درست در میانه جنگ تحمیلی. چهل سال زمان لازم بود تا به شهدای این عکس، علی هاشمی، حسین خرازی و رضا دستواره، سه چهرهی دیگر هم اضافه شوند: غلامعلی رشید، محمد باقری و غلامرضا محرابی. آدمها اگر رونده باشند و ساکن نباشند، بلاخره میرسند به آنچه که میخواهند. چهل سال به عمر ما شاید طولانی باشد، اما برای کشورِ قرنها و هزارهها، زمان بلندی نیست: به پای او دمیست / این درنگ ِدرد و رنج @jangneveshte
без подписи
سرباز دانشجوی مهندسی مکانیک پلی تکنیک بود؛ ناامنی غرب کشور و بعد شروع جنگ مصادف شد با تعطیلی دانشگاهها. تهران را به قصد جبهه و رزمندگی ترک کرد… از کردستان به جنوب رفت و در رکاب برادرش از موثرین در عملی کردن جمله/شعاری بودند که سرنوشت ایران را از سر نوشت: «باید به خود جرات دهیم و جور دیگری بجنگیم» بعد از شهادت حسن، مسئول اطلاعات عملیات نیروی زمینی سپاه و قرارگاههای مرکزی کربلا و خاتم بود. در همه عملیاتها زمین و دشمن را شناخت و به فرماندهان شناساند. در کوران جنگ آبدیده شد و پس از آن در ستاد کل نیروهای مسلح نگرش اطلاعات عملیاتی را سامان داد تا ۹ سال پیش از این که سکاندار بالاترین جایگاه نظامی در ایران شد. در دانشگاهی غیر نظامی درسی خواند که پیشتر زیر گلوله و آتش فهمش کرده بود؛ جغرافیای سیاسی؛ فارغ از کسوت نظامی از سرآمدان این دانش در کشور بود. از آن روز که تهران را به قصد جبهه ترک کرد؛ ۴۵ سال گذشته بود و محمد باقری هنوز به زندگی عادی برنگشته بود، سالها بود سرلشکر شده اما هنوز «سرباز» بود. تا آن نیمهشبی که سرباز، «شهید» شد. سپهبدِ شهید محمدحسین باقری؛ به معنی دقیق کلمه ذخیره خرد دفاعی و نظامی ملت ما بود.
آقارشید؛ فرماندهِ فرماندهان غلامعلی رشید؛ فرمانده فکور، طراح و با صلابت سالهای جنگ به خاک سپرده شد. آنقدر فرمانده لشکر و قرارگاه زیر دستش بودند و او مرشد یا به قول قاسم سلیمانی کاشف همه آنها بود، آنقدری در همه عملیاتهای مهم جنگ حضور تعیینکننده داشت (وقتی هنوز مهر فرماندهی محسن رضایی در سپاه خشک نشده بود و نخواسته بود رمز عملیات را اعلام کند، این رشید بود که با اعتماد به نفس و صلابت رمز عملیات طریق القدس را از پشت بیسیم اعلام کرد: «من، رشید… رمز عملیات را اعلام میکنم») و آنقدری در دهههای پس از جنگ -در سایه- و در حسرت و دلتنگی سالها و فرازهای پرافتخار دفاع ماند که تصور اینکه حالا «آقارشید» رفته و آنچه مانده: شهیدرشید است، دشوار و ذهنسوز است… درست شبیه ماجراهای این چند هفته. قریب به نیمقرن، غلامعلی رشید در نقطه کانونی استراتژی و تصمیمگیری نظامی ایران قرار داشت و دوران پس از شهادت او بواسطه نقش برجسته و مستمری که طی دههها داشته است میتواند دوران پسارشید در فهم نظامی ایران نام بگیرد. فرزند یک آهنگر ساده در بازار قدیم دزفول، در تمام این سالیان طولانی با عقل سرد و قلب گرم، با ذخیره دانایی انباشتشده در کوران حوادث دفاع مقدس، با چشمی باز و نظارهگر و دهانی کمسخن و گزیدهگو و با آن ایراندوستی آمیخته با روح مسلمانی که امتحان خود را پس داده؛ از پایههای استوار شکلگیری خرد دفاعی کشور بوده است. فرماندهان شهید و عملیاتهای جنگ هشتساله، هر دو با رشید پیوند خوردهاند، نمیشود اینها را از هم جدا کرد؛ شهادتِ رشید -که طی اینسالها به سیاست و اقتصاد و… آلوده نشد- نمادی از بسته شدن پرونده فرماندهان نامآور و فخرآور دوران جنگ است، یا شاید بشود گفت نماد عبور از گفتمان درهمآمیختگی فرماندهان جنگ با بطن جامعه. عصر، عصرِ سختافزار پیچیده، اطلاعات، هوش مصنوعی و ماجراهایی از این دست است. آن گفتمان بلحاظ کالبدی خاتمه پیدا کرده، برای امروز باید روح جاری در تحولات دفاع مقدس را از کلام یار غار رشید و برادر بزرگ دیگر شهیدِ عالیرتبه این ایام، حسن باقری، وام گرفت: «باید به خود جرات داد که این نوع جنگیدن به درد نمیخورد و لازم است که استراتژی در این جنگ عوض شود». نقش غلامعلی رشید در دوران جنگ آنقدر برجسته و پررنگ است که به سختی بتوان ردی از او در جای جای تاریخ پر افتخار دفاع پیدا نکرد؛ رشید اهل نوشتن حتی در کوران روزها و شبهای جنگ بود و خدا کند دستنوشتههای او باقی و محفوظ مانده باشد. شاید مرور برگی از آنها در عملیات سهمگین و سرنوشتساز خیبر، چکیدهای از مجاهدتهای بیامان او باشد: «در دفترچه خاطراتم در تاریخ ۱۸ اسفند ۱۳۶۲، نوشتهام: هیچوقت در طول این سی سال عمرم اینگونه با مفاهیم دنیا و آخرت و مرگ و شهادت و ترس روبهرو نبودهام. خداوند بالاخره من را در جزیره امتحان کرد و من خود را تا اندازهای شناختم. خدایا شکرت. خدایا رحم کن. من در برابر رزمندگانی همچون حمید و مهدی [باکری] و بسیجیهای دلیر و شجاعی که آنقدر میجنگند تا دشمن از روی جنازهشان عبور کند، خجل و شرمندهام و در برابر عظمت آنها سر خم میکنم. در روز هفدهم نوشتهام: امان از این و آتش توپخانه، گویی که هزاران دهلزن بر دهل میکوبند. عراقیها در داخل زره و نفربر و با انبوه آتش، در مقابل نیروهای بسیجی به رزم ذلتوار خودشان ـ که از سوی همۀ دنیا حمایت میشوند ـ ادامه میدهند. شگفت از این همه نابرابری! خداوندا تو را به عزتت رحم کن. تا ساعت ده روز هجدهم اسفندماه این فشار دشمن ادامه داشت. ولی بچهها مردانه ایستادند. این نیروها را مهدی باکریها و احمد کاظمیها و مهدی زینالدینها و همتها و رستگارها فرماندهی میکردند. روز هجدهم وقتی آتش دشمن کم شد و معلوم شد که مأیوس شده است، در بیسیم فریاد زدم که جزایر از آن ماست…» غلامعلی رشید به قافله شهدا پیوسته اما امروز همه ملت ایران به تأسی از او و همه شهدای پاکباخته این مرز و بوم، خطاب به دشمنان این دیار -اسراییل و اسراییلدوستان- یکصدا فریاد میزنند: «ایران از آنِ ماست» @jangneveshte
«زنده بودن ما در گروی رفتن ماست» تاریخ خدا میخواهد به ما بگوید کسی که ایمان داشته باشد و برود و در راه خدا قدم بگذارد از مشکلات، یعنی همان آتش سوزان، خدا برای مومن آتش را سرد میکند. در این پیش رفتنها و جلو رفتنها آتش هم هست، خمپارههای دشمن، توپخانهی دشمن، تیربارهای دشمن، همان آتشی است که آن زمان مشرکین روشن کرده بودند… نسل غریب خدا کجاست؟ همین جاست، نسل خدا در جبهه این است که دژهای پوشالی دشمن این موانع و استحکامات دشمن این سدهایی که در جلوی اسلام درست کردند، شکافته شود و از بین برود. عظمت اسلام و سرفرازی پرچم اسلام امروز در گرو جنگ است و مسائل جنگ هم در گرو پیشرفتن است نه ماندن و... مسائل پیشرفتن هم در گرو ایمان شماست. برای آغاز عملیات شرط اول و اساسی این است که یقین داشته باشیم خداوند قادر است و خیلی از کارهایی که ما تصور میکنیم که سخت است، در مقابل قدرت او هیچ نیست، بلکه آسان است و فقط شرطش این است که خودمان را آماده کنیم که در آن لحظهی به عقبرفتن فکر نکنیم ما را فرستادهاند جلو که دست نیروها را بگیریم و راهنمایی کنیم و از این راه ببریم.... زنده بودن ما در گرو رفتن ماست، که میخواهیم در زیر پای کفار له نشویم، باید برویم باید این دژها و استحکامات شکافته شود و قابل شکافته شدن هم هست، اگر به قدرت خدا ایمان نداشته باشیم، نمیشود. اگر قلبها آماده باشد و این باور به ایمان بشود که اگر خداوند قادری که یک برگ از درخت نمیافتد، مگر به اذن خدا، چقدر باید بیفکر و سادهاندیش باشم که من انسان به این بزرگی بمیرد یا سالم بماند و مشیت الهی و اراده الهی در او نباشد. اگر خدایی با این عظمت ما را به این دنیا آورده، پس خیلی ساده در این صحنهها بگویم تا وارد شدیم میمیریم، اگر کمی جلوتر برویم دیگر امیدی نیست، بنابراین خود را پشت سنگرها پنهان میکنید. این کانال و آن کانال شاید طوری شود که ما نمیریم. حداقل شما که چند عملیات بودید، خیلی برایتان اتفاق افتاد که برادرتان کنارتان بوده و شهید شده و شما زنده بودید، چرا این تیر به شما نخورد؟ شما به کسی سپرده بودید که ترکش به شما نخورد؟ اسم شخصی روی ترکش نوشته شده بود؟ شما خودتان از خود حفاظت کردید؟ این عمل دور از قدرت الهی بود؟ این گونه نبود خدا خواست تا شما زنده بمانید پهلوییتان شهید شود دیگر به کسی مربوط نیست که چه شد. خدا خود میداند و شما هم انشاالله باید به آن استحکامات که دشمن درست کرده، فکر نکنید... مهدی باکری زمستان ۱۳۶۳ @jangneveshte
خرمشهر عبور از کارون برای دستیافتن به یک سرپل ایمن اولین یورش نیروهای ایران بود که در یک شبانهروز و با عبور بیش از ۴۰ هزار رزمنده و دو هزار خودروی سبک و سنگین و تانک و نفربر از روی پلهای نصبشده در رودخانه با موفقیت انجام شد. مرحله بعدی ۱۲ کیلومتر حرکت به سمت مرز و استقرار در دژ مرزی عراق بود. پیشرویهای موفق ایران در این ۱۰ روز، باور به آزادی خرمشهر را در دل و جان همه ایرانیان طنینانداز کرد. گام بعدی، محاصره خرمشهر و جنگ سخت دوهفتهای برای آزادی آن بود: نیروهای ایرانی که طی روزهای متمادی حضور در جنگ کاملا فرسوده شده بودند، برای شادی مردمی که هر لحظه منتظر شنیدن خبر آزادی بودند تا پای جان جنگیدند. نهایتا در یورش پایانی که در اولین روز از خردادماه ۱۳۶۱ سامان دادند و دو روز طول کشید، نیروهای عراقی که دیگر توانی برای دفاع نداشتند، وادار به زمینگذاشتن سلاح شدند و از ساعت ۷ صبح سوم خرداد تا غروب همان روز بیش از ۱۲ هزار عراقی خود را تسلیم فاتحان خرمشهر کردند. سوم خرداد ۱۳۶۱، بار دیگر خرمشهر، این نگین همیشه درخشان به دامان ایران بازگشت. متن کامل در: https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-814982
یکم خرداد و یاد محمد بروجردی چریک تنها، عارف دلداده فرماندهی بزرگی بود که در عملیات بزرگی شهید نشد، یکم خرداد ۱۳۶۲ در یکی از جادههای نا امنشدهی جبهه شمال غرب کمین خورد، رفت روی مین و تمام. این ظاهرا پایان قصهی میرزا بود، همان پسربچهای که بیست و چندسال قبل از این، بعد از فوت پدرش با مادر و برادران و خواهرانش از روستایشان درهگرگ در حوالی بروجرد، کنده و آمده بودند تهران. خیلی کوچک بود اما مرد خانواده شده بود. اول با روزگار و فقر و سختیهای زندگی جنگیده بود، بعد که کمی بزرگ شد با ظلم میجنگید: توی همان کارگاه خیاطی با همان سن و سال کم، زیر بار زور نمیرفت که وقتی یکی از کارگرها تصادف کرد و افتاد گوشه بیمارستان و گفتند تا پول عمل را نیاوری همینطور میماند، میرزا آمد و از صاحبکار پول را طلب کرد و وقتی قبول نکرد، یک تنه همه کارگرها را بسیج و کارگاه را تعطیل کرد. بعد هم که حواس و توجهش رفت عقب طاغوت و ستم، این بار هم کارگر شد هم مبارز. همه جا میجنگید، با فقر، با کار، با زخم... با شاه. خیلی زود ازدواج کرد و خیلی زود هم به اجباری فراخوانده شد. اما هرچه حساب کرد دید نمیتواند سرباز ارتش شاه بشود، برای همین بود که فرار کرد… این دیگر میرزای سابق نبود، کارگر روز بود و چریک عصر و شب. تحصیلات دانشگاهی نداشت، اما شروع کردن به خواندن و یاد گرفتن و بعد هم که رفت دنبال آموزش نظامی و رفته رفته گروه مبارز منسجمی شکل داد که هسته اولیه آن در منزل خودش شکل گرفت. اعضا تفالی به قرآن زدند، آمد: «ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفاً کانهم بنیان مرصوص» از سوره صف. گروه توحیدی صف با رویکرد مسلحانه، انقلابی و اسلامی متولد شد. آن سالها، سالهای جوانی بود، میرزا محمد، پسربچه رنجکشیدهی جنوب تهران که رد زخم و رنج روی دستهاش بود، قد کشیده بود، در میانه جوش و خروش تهرانِ دهه پنجاه، لابلای بوی دود و باروت و سوز گرما و سرما، آدمی دارد شکل میگیرد که زمان زیادی طول نکشید تا روزی که با آن شمایل شکوهمندش تبدیل شد به مسیح، مسیح کردستان؛ محمد بروجردی. بعد از انقلاب بنا شد او همان فردی باشد که از سوی شورای انقلاب برای دفاع از تمامیت ارضی ایران و انقلاب اسلامی سامان میدهد. جنگ در کردستان جنگ سخت و نامردی بود. برای همین هم شاید بهترین انتخاب برای فرماندهی نیروهای نظامی وفادار انقلاب در آنجا محمد بروجردی بود که هم جنگ و کار نظامی را بلد بود و هم توان و بنیه نظامی و عملیاتیاش در کوره صبوری و مردمگرایی پخته شده بود. سازمان پیشمرگان کرد مسلح که در واقع ورزیدهترین کادرها برای مقابله با احزاب مسلح تجزیه طلب بودند با همین نگاه و توسط میرزا محمد تاسیس شد. بسیاری فرماندهان کیفی و نامی سپاه در کنار میرزا رشد کردند، میدان دیدند و در سختترین روزهای کردستان و ایران پای کار دفاع ماندند: ناصر کاظمی و محمود کاوه فرماندهان شهید و سربلند جبهه غرب و احمد متوسلیان، ابراهیم همت و عباس کریمی از فرماندهانی که با بدرقه خود میرزا از غرب به جبهه اصلی یعنی جنوب رهسپار شدند و در قالب لشکر ۲۷ حضرت رسول بازوی محکم سپاه در جنگ با ارتش بعث عراق شدند. با همه این توصیفات و با نقش بیبدیل میرزا در کردستان، عرصه به او تنگ شد و میرزا از فرماندهی ستاد غرب کنار گذاشته شد، رفت ارومیه و قرارگاه حمزه سیدالشهداء را راه اندازی کرد. از آنجا هم کنار گذاشته شد و بدون حکم، تنها و دلداده؛ همچنان از جنوب تا شمال جبهه غرب با دشمنان مردم میجنگید. وقتی خانوادهاش گفتند کی جنگ تمام میشود برگردیم تهران؛ با خنده گفته بود: «تا زندهام حتی وقتی جنگ تمام شود میمانم کردستان». قدیمیترها به او میگفتند میرزا، میرزا محمد. آنها که دوستش داشتند هم به او میگفتند: مسیح کردستان. شمایلش به مسیح میماند و بالاتر مرام و سلوکش مسیحوار بود. که وقتی سربازی از عصبانیت و ناگهانی یک سیلی خواباند توی صورتش، لبخند زد و جوان عصبانی را بوسید. همیشه میخندید اما درونش دنیایی از زخم بود، و مثل اسم مستعارش مسیح، هر آینه مصلوب میشد… صبحها، نیروهاش با صدای آواز او از خواب بیدار میشدند که میخواند: ای لاله خوابیده چو نرگس نگران خیز/ از خواب گران خواب گران خواب گران خیز... پای حرفش ایستاد و تا آخر کردستان ماند. اول خرداد ۱۳۶۲ کمین خورد… و محمد بروجردی به شهادت رسید. فرماندهای بزرگ که اگرچه آنچنان قدر ندید و بزرگش نداشتند، اما شهادت برای اویی که از دهه سی در جنوب تهران تا دهه شصت در غرب ایران را یکسره در حرکت بود و آمیخته به رنج؛ سرنوشت نیکو و رشک برانگیزی بود. ای کاش؛ صدای او از میان تاریخ و این همه سال و ماه، باقی میماند و در گوشم مینشست: از خواب گران، خواب گران، خواب گران خیز. @jangneveshte
کادح [چهل سال از شهادت مهدی باکری گذشت] آفتاب در آسمان شفاف روز ۲۵ اسفند ۶۳ که جولانگاه هواپیماهای بعثی شده بود، رفته رفته کم رمق میشد. عصر نزدیک بود اما دقیقهها زیر آن آتش مرگبار و عافیتسوز به کندی سپری میشد. مهدی باکری با یارانی که دیگر کمشمار شده بودند، همچنان در حال مبارزه و مقاومت است. عقلش میگوید باید تا شب مقاومت کند تا راهی برای انفجار پل پیدا کند و کار نیمه تمام را تمام کند، دلش میگوید اصغر و علی و بسیار شهدای دیگر اینجا ماندهاند، کجا برگردد؟ عقلش میگوید حالا که فرمانده میدان است باید یا همه را برگرداند یا بماند، دلش میگوید اینجا همان جایی است که حسرتش را داشت و بارها در خلوت به گوش محرمان گفته بود: «خوشا به حال حمید، دعا کن من هم بروم، بینشانِ بینشان...» ماندن مهدی باکری در غرب رودخانه دجله و حوالی کیسهای و حریبه، پیوند عقل و دلش بود، نمیشد مهدی باکری باشی و برگردی. برای همین است که ساعات آخر و بلکه دقایق واپسین، تجلی همه آن چیزی است که او بود؛ چکیده یک عمر دویدن توام با مرارت به سوی معشوق: «یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه» @jangneveshte