- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- skr
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 83
- 1/48двое суток
- 95
- 1/72трое суток
- 102
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اون مویی که بهش رسیده بودم پاره شد و دیگه نایِ دوباره گره زدن هم ندارم.
без подписи
без подписи
از درختها بپرسید که چقدر میخورم بهشان.
Maybe this is what happens when you grow up. You feel less joy. inside out 2(2024)
ابرها را چه هراسی است از سقوط در دریا که نه افتادن توانند و نه غرق گشتن. لیک آزادنند بر این باور که میتوانند، و شاید حتی از این باور بهراسند. ریچارد باخ
یکی از عجیبترین تجربیاتم تو دورانی که اینترنت قطع بود و یادم نگه داشته بودم که ازش حرف بزنم آشنا شدن با النا فرانته و خوندن چهارگانهی ناپل و به دنبالش تماشای سریالش بود. انقدر با النایِ این کتاب همدردی یا شاید همزیستی داشتم و همه ی احساساتش رو درک میکردم که برام عجیب بود. آدمی که برای دوستی هرکاری میکنه و سرد شدن رابطهاش با دوست صمیمیش واقعا تمام افکارش رو درگیر میکنه. یکجایی از کتاب النا همه ی نامه های لیلا رو تو رودخونه میندازه و با خودش فکر میکنه اینجوری قراره فراموشش کنه ولی حالا داره به عنوان نویسنده اون نامههارو مینویسه چون بعضی آدمها مثلِ النا هیچ وقت هیچ چیزی رو فراموش نمیکنن. بارها و بارها در طول قصه میخواستم بگم النا اینطور خودت رو با تلاشهای زیاد از بین نبر تو همینجوی کافی هستی ولی نمیفهمیدم دارم با النا حرف میزنم یا خودم.
“I would always be afraid: afraid of saying the wrong thing, of using an exaggerated tone, of dressing unsuitably, of revealing petty feelings, of not having interesting thoughts.” -The Story of a New Name(Elena Ferrante)
It's so easy to talk about myself without Lila, my brilliant friend (S2،E6) #نجات_دهنده
"She was like that, she threw things off balance just to see if she could put them back in some other way." My Brilliant Friend(Elena Ferrante)
When you haven't been in the world long, it's hard to comprehend what disasters are at the origin of a sense of disaster: maybe you don't even feel the need to. Adults, waiting for tomorrow, move in a present behind which is yesterday or the day before yesterday or at most last week: they don't want to think about the rest. Children don't know the meaning of yesterday, of the day before yesterday, or even of tomorrow, everything is this, now: the street is this, the doorway is this, the stairs are this, this is Mamma, this is Papa, this is the day, this the night. My Brilliant Friend(Elena Ferrante)
به خاطر من فقط یه بار دیگه از رو شاخهی درخت بیا پایین.
او و دوستانش - he and his friends – جای تو خالی - you are missed here
اومدم اینجا اعتراف کنم من واقعا کم آوردم.
Laugh and the world laughs with you, weep and you weep alone. Oldboy(2003) #نجات_دهنده
امروز: برای شما روزِ جهانی فرشتهها و برای ما روزِ جهانی مثلِ سگ کارکردن.
وقتی خاطرِ یکیرو میخوای ؛ اون وقتی که نمیبینیش توی دلت پنداری یخ میبنده ، وقتی میبینیش یک حُرمی توی این دلت روشن میشه پنداری تنورِ نونوایی رو روشن کردن. دایی جان ناپلئون(ایرج پزشکزاد)
The world is grey, the mountains old, The forge’s fire is ashen cold; No harp is wrung, no hammer falls: The darkness dwells in Durin’s halls.
زمین گفت: اکنون به دوراههی تفریق رسیدهایم. تو را جز زردرویی کشیدن از بیحاصلی خویش گزیر نیست؛ پس اکنون که به تقدیر فریبکار گردن نهادهای مردانه باش! مدایح بیصله(احمد شاملو)
без подписи