کتاب، این چاره اندوه
Статистика- Последний пост
- 14 апр.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
برداشت کلی من از «نیمهٔ تاریک وجود» این کتاب میگه ما آدما از بچگی یاد میگیریم بعضی بخشهای وجودمون «خوب نیست»، «زشته»، «نباید باشه». عصبانی بودن، حسادت، خودخواهی، نیاز، ترس، حتی گاهی قدرت و اعتمادبهنفس. بعد چی کار میکنیم؟ همهشونو هل میدیم یه گوشهی تاریک توی خودمون و وانمود میکنیم نیستن. اما داستان اینه: این بخشها واقعاً ناپدید نمیشن. کتاب میگه اون چیزایی که قایمشون کردیم، از راههای دیگه برمیگردن: تو رابطههامون، تو قضاوتهامون، تو خشمهامون، تو انتخابهامون، تو اینکه چرا بعضی آدما انقدر اعصابمونو خرد میکنن. دبی فورد خیلی ساده میگه: هر چی رو تو خودت نپذیری، مجبوری بیرون از خودت زندگیش کنی. نکتهی مهم کتاب اینه که «نیمهٔ تاریک» فقط چیزای بد نیست. خیلی وقتها قدرت، جسارت، خواستن، درخشیدن، حتی استعداد هم جزو همون چیزاییه که یه روزی بهخاطر ترس یا طرد شدن قایمشون کردیم. کتاب اصلاً نمیگه: «هر کاری دلت خواست بکن چون اینم سایهته.» میگه: «اول ببینش. بشناسش. مسئولیتش رو بپذیر.» بهجاش یاد میده چطور: • کمتر نقش بازی کنیم • کمتر خودمونو آدمِ خوبِ اجباری نشون بدیم • کمتر دیگرانو قضاوت کنیم • و بیشتر واقعی باشیم پیام آخر کتاب خیلی سادهست: آرامش از بینقص بودن نمیاد. از کامل بودن میاد. کامل یعنی با نور و تاریکی. پایان❤️
فصل پایانی | یکپارچگی ۲۲) شفا در حذف هیچ بخشی از خود اتفاق نمیافتد. 📄 ص ۱۰۸ ۲۳) یکپارچگی یعنی اجازه بدهی همهی بخشهای وجودت دیده شوند. 📄 ص ۱۱۲ ۲۴) آزادی یعنی دیگر لازم نیست نقش بازی کنی. 📄 ص ۱۱۵
فصل ۷ | روابط ۱۹) روابط نزدیک، سریعترین راه فعال شدن سایه هستند. 📄 ص ۹۲ ۲۰) ما جذب کسانی میشویم که دقیقاً روی زخمهای حلنشدهمان دست میگذارند. 📄 ص ۹۵ ۲۱) رابطه آینه است؛ نه دشمن. 📄 ص ۹۸
فصل ۶ | مسئولیتپذیری ۱۶) تا وقتی خودمان را قربانی بدانیم، سایه کنترل زندگیمان را در دست دارد. 📄 ص ۷۹ ۱۷) پذیرش سایه یعنی دیدن آن، نه تسلیم شدن به آن. 📄 ص ۸۱ ۱۸) مسئولیتپذیری اولین قدم واقعیِ تغییر است. 📄 ص ۸۴
فصل ۵ | سایهی مثبت ۱۳) همهی سایهها تاریک نیستند؛ بعضی از آنها توانمندیهایی هستند که اجازه بروز نداشتهاند. 📄 ص ۶۶ ۱۴) ممکن است قدرت یا جسارتت را پنهان کرده باشی چون زمانی بابتش طرد شدهای. 📄 ص ۶۹ ۱۵) فروتنی افراطی گاهی ترس از درخشیدن است. 📄 ص ۷۱
فصل ۴ | شرم و سرکوب ۱۰) شرم، زندان اصلی سایه است. 📄 ص ۵۳ ۱۱) آنچه بیشترین شرم را دارد، معمولاً همان بخشی است که بیشترین انرژی را در خود نگه داشته است. 📄 ص ۵۶ ۱۲) احساسات سرکوبشده از بین نمیروند؛ فقط شکلشان عوض میشود. 📄 ص ۵۸
فصل ۳ | نقاب «آدم خوب» ۷) بسیاری از ما بهجای سالم بودن، تمام عمر تلاش کردهایم «آدم خوبی» باشیم. 📄 ص ۴۲ ۸) مهربانیِ اجباری، خشم پنهان میسازد. 📄 ص ۴۴ ۹) وقتی اجازه نمیدهیم احساسات منفیمان دیده شوند، آنها را به شکل رفتارهای ناخودآگاه زندگی میکنیم. 📄 ص ۴۶
فصل ۲ | قضاوت و فرافکنی ۴) ویژگیهایی که در دیگران بهشدت قضاوت میکنیم، معمولاً همانهایی هستند که در خودمان سرکوب کردهایم. 📄 ص ۳۰ ۵) وقتی از رفتار کسی بیشازحد عصبانی میشویم، اغلب در حال مواجهه با سایهی خودمان هستیم. 📄 ص ۳۲ ۶) فرافکنی راهی است که ذهن برای فرار از دیدن حقیقت درونی انتخاب میکند. 📄 ص ۳۵
فصل ۱ | آشنایی با سایه ۱) ما از همان سالهای اول زندگی یاد میگیریم کدام احساسات و ویژگیها «قابل قبول» نیستند؛ و همانها را به سایه میفرستیم. 📄 ص ۱۸ ۲) سایه نتیجهی بد بودن ما نیست، نتیجهی سازگار شدن با انتظارات دیگران است. 📄 ص ۲۰ ۳) هرچه بیشتر تلاش کنیم فقط نیمهی خوب خودمان را نشان دهیم، نیمهی تاریک با شدت بیشتری خودش را نشان میدهد. 📄 ص ۲۲
نیمه تاریک وجود نویسنده: #دبی_فورد مترجم: #فرنازفرود انتشارات: #کلک_آزادگان
چقدر حس کردم شبیه این شخصیت ام.
без подписи
از چه خدایی را سپاس میگذارم؟ از آنکه درد را از دانش جدا کرد. که اگر بیمار هم چندان میدانست که پزشک، امید از دست میداد. -٢١۴-
انسانی را در حجاب تاریکی در میپیچد، اما در وجودش کششی جاویدان به طرف نور قرار میدهد. همزمان به زمین وابستهاش میکند، نیز کاهل و سنگینش، و با این حال هر باره از نو به خود میآوردش. -١٨۴-
تو خود میدانی که من برای دین احترام قائلم، و حس و دلم با من میگوید که دین برای برخی از پایافتادگان تکیهگاه است و برای برخی دلسوختگان طراوت جان. ولی آیا میتواند و حتماً لازم است که برای هر انسانی همین نقش را داشته باشد. -١٢۵-
ولی ای وای که من روشنتر از اینها گناه را در وجود خودم میبینم. گناه کدام است! همین بس که سرچشمه همه نکبتها در وجود خودم نهفته است، همانطور که پیشترها سرچشمه همه شادیها در من بود. -١٢٢-
میپرسم چرا به این کار تن در دادید، و جوابم این است که در این مملکت کدخدا که به کاری اراده کرد، از دیگران کاری بر نمیآید. -١١٨-
من به قلب خود میخندم و با این حال خواستهاش را به جا میآورم. -١٠٨-
آخ، هر آن دانشی که من دارم، برای هر کس دیگری هم آموختنی است. ولی قلبم مال خودم تنهاست. -١٠٧-
میگویند نژادی از اسب نجیب هست که اگر وحشتناک تازان دید و به ستوهش آوردی، از سر غریزه یک رگ خود را به دندان پاره میکند، که نفس را بر خود آسانتر کرده باشد. من هم اغلب چنین حالی دارم. دلم میخواهد یک رگ خودم را باز کنم و به این ترتیب به آزادی جاویدان برسم. -١٠٣-