- Последний пост
- 26 нояб.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- арабский
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
باید بپذیری که بعضی آدمها فقط توی یک یا چند فصل زندگیت نقش دارند. زور نزن که تا آخر کتاب باقی بمانند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من -هرچند دیر- یاد گرفتم که خودم را درگیر «دوستت دارم»های تکیهکلامی نکنم. دوستت دارمهایی که ورد زبان آدمهاست و مخاطبهایش عوض میشوند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من یاد گرفتم با هر چیزی غیر از آدمها حالم خوب باشد. هر چیزی که یکدفعه عوض نشود و نرود و من بمانم و حوضم و کلی حال بد که ندانم باید باهاشان چکار کنم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینکه یک زمانی مهم بودید دلیل نمیشود که همیشه مهم بمانید. من آدمی را میشناسم که برای دیدنش کلی ذوق و شوق میکرد؛ حالا اما زمین و زمان را بهم میدوزد که نبیندش. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیدهای وقتی بادام تلخ میخوری سریع بعدش چندتا بادام شیرین میخوری تا تلخی آن اولی از بین برود؟ تو فیالواقع دیگر لذتی از بادامهای شیرین نمیبری، فقط میخواهی آن تلخی را فراموش کنی. وقتی هم آن تلخی تمام شد، بالکل دیگر میترسی بادام بخوری که مبادا دوباره تلخ باشد. عشق، مثل آن بادام تلخ است. بعدش با آدمهای زیادی آشنا میشوی ولی فقط برای فراموش کردن آن عشق! بعدترش هم دیگر میترسی عاشق بشوی کلا. اوج بدبختی هم آنجاست که بعد از آن تلخی و مدتهای مدیدی که صرف فراموش کردن و بادام نخوردن کردهای، خودت را راضی کنی که دوباره بادام بخوری و باز هم بادام تلخ نصیبت بشود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مگر چندتا آدم توی دنیا پیدا میشود که دیوانهوار شما رو دوست داشته باشد؟ فکر میکنید نفر بعد بیشتر عاشقتان میشود؟ یا بیشتر بهتان توجه میکند؟ نه... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آدم با نداشتههاش زندگی میکند و با داشتههاش وقتی از دست داد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آدمها یادشان نمیرود باهاشان چهکار کردید، اما بهراحتی فراموش میکنند که برایشان چهکار کردید. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آدمها را ذخیره نکنیم برای روزهای مبادا! اگر برای کسی نصفه و نیمهایم و او تمامش را برایمان خرج میکند، نخوابانیماش توی آب نمک و هی بگوییم: اگر هیچکس نباشد این آدم هست که تمامِ خودش را پای من میگذارد. آدمها ته میکشند یکهو؛ بیآنکه بفهمید! و زمانی به خودتان میآیید که دیگر راهی برای بازگرداندن آدمی نیست که احساسش را صادقانه خرجتان کرده بود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دل کندن یک شبه اتفاق نمیافتد. پشت آن هزار فریاد «دوستات دارم» بدون جواب مانده. هزار خواهش برای دیده شدن. هزار شب که با اندوه به صبح رسیده. هزار مهربانی که نادیده گرفته شده. هزار بخشش که فراموش شده. هزار تلاش برای ساختن. هزاربار تماشای سوختن خود. نه! آدم هرگز نمیتواند یک شبه دل بکند، اما میتواند در هزار و یکمین شب، آخرین رشتهی محبت را برای همیشه پاره کند؛ برای ابد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آدمها یک جمله میگویند و رد میشوند و آدم یک عمر توی همان یک جملهی آدمها میماند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بههرحال باید قبول کرد که اکثر آدمهایی که وارد زندگی ما میشوند مسافرند؛ ماندنی نیستند. حالا یا بهاندازهی یک ایستگاه، یا فاصلهی تهران-مشهد. اما حتی اگر دور دنیا در هشتاد روز را هم کنار شما باشند، روز هشتاد و یکم از راه میرسد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیلی از آدمها، توی زندگیشان یک نقطهی تاریک و پُر از درد دارند که بعد از آن، دیگر آدم سابق نشدند. خیلی آدمها، از يک جايى به بعد، احساسشان يخ مىزند، ديگر دردى حس نمىكنند و هيچكس هم نمىتواند يخ احساسشان را باز كند. آنجا جاییست که دیگر به جای قلب، مغز کار میکند و هر کسی نمیتواند خواسته یا نخواسته بهشان آسیب بزند. خیلیها بهش میگویند «بیتفاوتی» ولی من میگویم «قوی شدن». ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی از عجیبترین و شاید غمانگیزترین اتفاقها، فرآیند غریبه شدن آدمها است با همدیگر. اصلا نمیفهمی کی و چهجوری و حتی چرا اتفاق افتاد. اینجوریست که یکهو به خودت میآیی و میبینی فقط یک سری خاطره مانده. به خودت میآیی و میبینی برای صحبت کردن باهاش باید دنبال بهانهی خوب بگردی. آنهم تازه اگر دلت بخواهد باهاش صحبت کنی. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمیشود با آدمی که تو را فراموش کرده دوباره دوست شوی. تا آخر عمر همیشه نگران خواهی بود که باز هم مثل دفعهی قبل تو را فراموش کند. همیشه این را میدانی که حال او بدون تو صددرصد خوب است ولی حال تو بدون او، نه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی آدمها را میشناسی، مثل معما حل میشوند. میفهمی چهطوریاند و چرا اینطوریاند. برای همین آدم میفهمد چرا وقتی شناخت اتفاق میافتد، آدمها دلشان میخواهد دیگر بروند سراغ نفر بعدی یا در واقع معمای بعدی. من ولی ترجیح میدهم سرم را بگذارم روی پای معمای حل شدهم و کنارش چایی بنوشم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پس زندگی همین بود؟ همینکه آدم مدتی با تمام وجود تلاش کند و تلاش کند و تلاش کند، بعد زخم کهنه دوباره سر باز کند و آدم از نقطهی اوجش سقوط کند به نقطهی اولش؟ مدتی غمگین باشد و بعد از کمی بهبود به خود نگاه کند و تازه ببیند آن سقوط و غم طولانی با او چه کرده و دوباره روز از نو تلاش برای بهبود از نو؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبر کلمه عجیبی است؛ آدمهای صبور از آن عجیبتر. اما ادمهایی که صبور نیستند ولی گاهی صبر میکنند عجیبتریناند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک بیخیالیای هست که بعد از انتظار کشیدن طولانی برای آدم بهوجود میآید؛ بعد از تلاش زیاد. یکهو حس میکنی دیگر خسته شدهای، دیگر هیچچیز برایت مهم نیست. آدم اینجا که میرسد، دیگر فقط نگاه میکند. برایت رسیدن و نرسیدن، آمدن و نیامدن، ماندن و نماندن، بودن و نبودن، چایی و قهوه، پیراشکی و نان تافتون، هیچ فرقی نمیکند. اینجا که میرسی دیگر دلت نه تنگ میشود نه گشاد. اینجا میگویی: بیخیال. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شما هم حتما شنیدهاید که میگویند: «چیزی که نمیکشدت، قویترت میکنه...»؟ دروغ میگویند! فیالواقع چیزی که نمیکشدت، خوشبینی و بیگناهیت را از بین میبرد. چیزی که نمیکشدت باعث میشود دیگر سختتر به آدمها اعتماد بکنی. چیزی که نمیکشدت، کاری میکند که با خودت درگیر بشوی؛ درگیر بشوی که چرا کافی نیستی؟ خودت و هرآنچه که مربوط است به تو را دائم زیر سوال ببری. فکر بکنی به کارهایی که میتوانستی متفاوت انجام بدهی و از خودت بارها و بارها بپرسی: آیا واقعا میباید این همه درد میکشیدم؟ چیزی که نمیکشدت، ممکن است قسمتهایی از وجودت را بکشد که لابد دیگر هیچوقت به دست نمیآوریشان. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ