-یه تیکه از من-
Статистикаتا همیشهی شعر! شعرهای من با: #لیلا_کریمی نیمچهآوازهایم: #آوای_من و نقاشیهایم: #هنریجات "تکبیتها و نوشتههای بینام و نشون یا بدونِ «»، از خودِ بنده هستند."
- Последний пост
- 3 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 242
- 1/48двое суток
- 277
- 1/72трое суток
- 299
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
لبخند نیز آفت ما شد زیرا که در نهایتِ لبخند یک شب بدون گریه نخفتیم...
без подписи
راستی اگر تو را در این دنیا پیدا نکرده بودم چه میکردم؟ حتما میمردم. خودم را میکشتم. هرچند که با تو هیچچیز جز عشق کامل نبود اما همین کافی بود... همین که میدانستم که تنم درد تنت را دارد نه میل تنت را... -فروغ فرخزاد؛ نامه به ابراهیم گلستان.
میبوسیام؛ لبهام میرویَند تا باز هم با لهجهی خورشید، روشن بگویم: «دوستت دارم!» پرچانهام از دردها امّا میبوسیام آرام و میبینم دارد غمم از چانه میافتد...
زیر زبانم است در هر کجا که باشم تا هر کجا بروم. نام تو یک ساقهی ترِ گندم یک قاچ سیب، یک گل سرخ یک برگ سبز نارنج... - منوچهر آتشی.
شعر جدیدی نیست امّا منتشرش نکرده بودم و بِیتابیتِ این روزهاست.
مرا ببر به جهانی که هیچچیز نباشد نه آدمی، نه غمی آنقَدَر عزیز نباشد سکوت پا بگذارد به خانهای که ندارم صدای دلهره و جنگ، روی میز نباشد! مرا ببر به جهانت، که مُرده است جهانم... هوای شهر گرفته... هوای تازه بیاور لبم خمیده؛ برایم عصای تازه بیاور خدای ساکت من، گرمِ آفریدنِ رنج است پیمبرم شو؛ برایم خدای تازه بیاور مگر دوباره خودم را به «کودکی» برسانم... مرا ببر به درختان، به ریشههای رونده به سبزحالیِ ممتد، به جیکجیکِ پرنده مرا بکار کنار درختِ کهنهی زیتون مگر گیاه شوَم با جوانههای تپنده... چگونه آدمِ این روزگارِ سخت بمانم؟ کجاست صبحِ عزیزی که بیدرنگ نمیرد؟ مرا ببر به طلوعی که با فشنگ نمیرد! گرفته روز و شبم را سیاهبازیِ موشک... نشد سپیدهی من، زیرِ دودِ جنگ نمیرد چهقدر روی تنم نعشِ صبح را بکشانم؟ مرا ببر به رهایی، به دورتر شدن از من که باد باشم و دیوانهوار بگذرم از تن قفس نبافم و دیگر به هیچْ بند نباشم ولی وطن... وطنم را... وطن نمیرود از زن! غبارِ غربت خود را، کدام سو بتکانم؟ مرا بگیر از آوارهای مانده به جانم نخواه زیرِ خودم، اینچنین شکسته بمانم مرا ببر به جهانی که هیچچیز نباشد... که مرده است جهانم... که مرده است جهانم... . . بایست لرزش دستم! که ماشه را بچکانم! #لیلا_کریمی اواخر اسفندماه ۰۴
без подписи
وطنم؛ مادرِ سر به زانو گذاشته... دلم، دستم، سرم، پایم، دهانم، تمام وجودم برای تو و با تو میسوزد.
...چگونه بیست و نه سال شرحِ جان کندن به سادگی وسط چند بیت جا بشود؟! چگونه آدمِ از کودکی زمین خورده شفا بیابد و یک شب دوباره پا بشود؟! کسی که هر چه دعا کرد، مستجاب نشد چگونه معتقدِ بودنِ خدا بشود؟! بریده دیگر از این آدم آهنی بودن شبیه کاغد میخواست ساده تا بشود... 🎂 ۴/۲۳ #فاطمه_کاظمی
فروختم به دو تا بوسه کلّ دنیا را! رها کنید در این حسّ لعنتی ما را [...] که گور بابای هر که هر چه گفت... بخواه! چنان که ماهی آزاد خواست دریا را به شانههای غمم تکیه کن میان اشک که گریه میفهمد مردهای تنها را بیا که میلبقم آف آف آف بسااااف بگیر از کلمه قصد و ربط و معنا را که فعل مرده و فاعل تویی که تا... از... به... که توی دست تو مفعول میشوم با «را» مرا به شور به دیوانگیت میخواند صدای ضبط که پر کرده کلّ ویلا را برقص در بغلم... هی برقص... رقص... برقص... بچرخ... چرخ... جهان دُور میزند ما را نترس از اینهمه احساس غیرمعمولی بیا و تجربه کن یک دقیقه رؤیا را بیا و تجربه کن ترسهای گیجی که بیا و تجربه کن آخرین مبادا را بیا و تجربه کن در اتاق، داخل شهر نگفتنیها را و نکردنیها را کجاست جای من و تو در این جهان بزرگ؟! بیا و حل بکن این آخرین معمّا را رها کنید در این حسّ لعنتی ما را رها کنید در این حسّ لعنتی ما را... -مهدی موسوی.
دیشب توی خواب نثر بسیار زیبایی به ذهنم خطور کرد. سریع رفتم دنبال کاغذ و قلم که بنویسمش تا یادم نره؛ امّا باز موقع نوشتن یکسری جاهاش رو دقیق یادم نمیاومد و نوشتمش. صبح که بیدار شدم نه خبری از نوشته بود و نه قلم و کاغذ! درواقع حتی همون دنبال کاغذ و قلم گشتن هم توی خوابم رخ داده بود... الان هم درست یادم نیست چی نوشته بودم ولی خیلی قشنگ بود. معمولاً وقتهایی که یه مدت طولانی از نوشتن دور میشم، توی خواب به نوشتن رو میارم. عجیبه و دوستداشتنی و در عین حال حرصدربیار! چون واقعا خیلی هم خوب مینویسم! :)
دنیا پر از رنج است امّا باز هربار دستم را تو میگیری بارِ جهان از شانه میافتد... هربار از در میرسی، انگار سنگینیِ یک عمر بیخوابی از پلکهای خانه میافتد...
دوست دارمش... مثل دانهای که نور را مثل مزرعی که باد را مثل زورقی که موج را یا پرندهای که اوج را دوست دارمش... از میان پلکهای نیمهباز خستهدل نگاه میکنم کاش با همین سکوت و با همین صفا در میان بازوان من خاک میشدی با همین سکوت و با همین صفا در میان بازوان من زیرِ سایبانِ گیسوان من لحظهای که میمکد لبان تو سرزمین تشنهی تنِ جوانِ من چون لطیف بارشی یا مهِ نوازشی کاش خاک میشدی کاش خاک میشدی تا دگر تنی در هجوم روزهای دور از تن تو رنگ و بو نمیگرفت با تن تو خو نمیگرفت تا دگر زنی در نشیب سینهات نمیغنود سوی خانهات نمیغنود نغمهی دل تو را نمیشنود... -فروغ فرخزاد.
без подписи
قربانت بروم که به قدر تمام درختهای دنیا دوستت دارم. چرا که فقط تو و درختها ارزش دوست داشتن دارید. چرا که سبز میشوید. هر سال سبز میشوید و سایه دارید و پر از پرنده هستید و نفستان عطر روان است و ریشههایتان در خاک، که جز خاک حقیقتی وجود ندارد. -از نامههای فروغ به ابراهیم گلستان.
تو از کدام خوابِ من و از کدام آرزو پرندهوار پر زدی به آسمانِ خالیام؟ تو از کدام خمرهای؟ که مست شد جهان من همینکه ریخت بودنت در استکانِ خالیام! کدام ابر مهربان تو را به خاک من چکاند که من بهارتر شدم؟ بریده بودم از خودم به من قدم گذاشتی؛ ادامهدارتر شدم! تو ای دوانده ریشهها به نیمهجانِ خالیام! نگاهِ شکلِ بوسهات که شُرّه کرد بر تنم به چشم دید «آینه» به یک نگاه زنترم! که دستها کشیدهتر و گونههام سرختر و تاجی از ستارهها به گیسوانِ خالیام... نمانده بود بر لبم به جز سیاهیِ شبم به جز پریشواژهای که میچکید از تبم چه بود در صدای تو؟ که یک سلام گفتی و گرفت رنگ و بوی شعر_ به تن، بیانِ خالیام! شکسته بود زیر غم دویست و چند¹ بیثمر دویست و چند شاخهی میانِ مرگ غوطهور... تو آمدی و زندگی نفوذ کرد پیبهپی شکوفه داد رگبهرگ در استخوانِ خالیام! اگرچه میچکید «شب» به روی روزگار من و خالی از چراغ بود دو دستِ بیقرار من... همین که تو؛ پرندهجان! تنی زدی به پنجره چکید قرصِ ماه در چراغدانِ خالیام... #لیلا_کریمی اردیبهشتماه ۰۵ ¹ بدن هر انسان بالغ ۲۰۶ استخوان دارد.
بله، ما غمگینیم یا من غمگینم، نمیدانم، ولی همین است که هست. شاید نسل بعد بتوانند از چیزهای شاد هم بگویند. -هوشنگ گلشیری؛ آینههای دردار.
به طرز عجیبغریبی عاشق این موزیک شدم.
خورجین اسبت پرِ عشق؛ پر از شکفتن و صدا...