لیلی سلطانی
Статистикаیک ادبیات خوانده که قصه مینویسد، تدریس میکند و به دنبال رویاهاست🌱 •
- Последний пост
- 31 июл.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 63
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 820
- 1/48двое суток
- 939
- 1/72трое суток
- 1 013
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
لیلی سلطانی pinned «این خونه فعلا ساکته... برای حرفها، برای کنار هم بودن، تشریف بیارید کانال دوم❤️ https://t.me/+GFLneQj7AV0yZWFk 🌻»
این خونه فعلا ساکته... برای حرفها، برای کنار هم بودن، تشریف بیارید کانال دوم❤️ https://t.me/+GFLneQj7AV0yZWFk 🌻
سلام و نور امید که خوب باشید عزیزانِ ندیده و غم دیدهام🌱
رمضان با صدای برخورد قاشقها در گوشم مانده. برخوردشان وقت سحر با بشقابهای گل سرخِ جهازِ مامان و هم خوردنشان در استکانهای کمر باریکِ چایِ افطار. زیر رقص آبیِ پررنگِ گرگ و میشِ هوا که از لای پردههای نازک میلغزید روی سفره. همراه عطر نان تازه و پنیر و سبزی که مامان با وسواس میشست و در سفره میچید. ماهِ رمضان خانه حالِ عجیبی داشت. شبیه هیچ روزی نبود. نفسها به حیات مشتاقتر میشد. خوابها سبکتر و جسم و قلب آدم خیال تخت. انگار خوابیده باشیم توی بغلِ خدا. تلویزیون دم اذان صبح و مغرب، روی شبکهی یک بود. به انتظارِ ربنای نابِ شجریان و پشت بندش موذن که نام خدا را بکشد روی آسمان. الله اکبر که بلند میشد، اول لبخند و قبول باشد ورد زبان میشد، بعد شیرینیِ خرما و داغی چایِ هلدار. همان خرمایی که شیرینتر از هر روز سال بود. انگار خدا با دستهای خودش از نخلهای طبقهی هشتم بهشت برایمان چیده باشد. رمضان بوی آش رشته و شله زردی بود که هر غروب از کوچه میآمد و معلوم نبود از خانهی کدام همسایه است. با این حال سهم هر خانه محفوظ بود. سهمِ مهمانهای خدا. ظرفهای اعلا بین همسایهها دستبهدست میشد و بشقابها هیچوقت خالی به خانههایشان برنمیگشتند. شبها، آسمان ستاره باران بود و خدا مهمانِ خانهیمان. رمضان، ماهِ نور بود. ماهِ آهسته زندگی کردن. ماهِ پیدا کردن خودت وسط شلوغی دنیا. حالا که الله اکبرِ مغرب رمضان را میشنوم، خاطرهها در قلب و مردمکهایم تکان میخورد. انگار هشت نه سالگیام، با لیوان آب خنک از آن سالها برمیگردد و میگوید: یادت هست؟ زندگی چقدر سادهتر بود. چقدر همهچیز مزهی زندگی میداد. میگویم: یادم هست. از معدود چیزهایی که هنوز به زندگی وصلم میکند همین ماهِ خداست. هنوز هم هر وقتی از خدا جا بمانم، هرطور شده این سی روز میپرم توی بغلِ خدا. هنوز هم رمضان مزهی زندگی میدهد در این آشفته بازارِ دنیا... لیلی سلطانی @leilysoltani 🤍✨️
هفتهی قبل همچین روزی، قبل از اینکه استراحتی بشم، با هنرجوهام رفتیم خونهی ابر و انار و این خونه که قشنگترین خونهی تهران برای منه🤍✨ یه روز قبل از ماهِ مبارکِ خدا #تهران
هفتهی قبل همچین روزی، قبل از اینکه استراحتی بشم، با هنرجوهام رفتیم خونهی ابر و انار و این خونه که قشنگترین خونهی تهران برای منه🤍✨ یه روز قبل از ماهِ مبارکِ خدا #تهران
دوست داشتنت رنجِ بیهوده بود... و من آموختهام رنج را برای هیچ خرج نکنم. لیلی سلطانی
جهان را تیره میبینی؟ هیچ آینهای، از آنچه برابرش ایستاده بیشتر نشان نمیدهد. در خودت شمعی، جرقهای روشن کن تا آینه رنگ نور بگیرد. لیلی سلطانی
شیر و خورشید؛ نه آنچنان باستانی، نه آنچنان سلطنتی یا مذهبی. بیایید بدون دعوا به این نماد و مفهومش نگاه کنیم. این روزها (شروع اصلی از سال ۱۴۰۱) باب شده که بعضیها میگن شیر و خورشید نماد کاملا باستانی و سلطنتی و پرچم اصلی ایرانه. بعضیها هم میگن مذهبیه. اما داستانش طولانیتره. ماجرای شیر و خورشید در اصل از نجوم شروع شد. شیر نماد برج اسده. وقتی خورشید وارد این برج میشد، به قدرت و فرخندگی تعبیرش میکردن. چند قرن بعد، در دورهی صفویه که مذهب تشیع مذهب رسمی ایران شد، این نماد رنگ و بوی مذهبی گرفت. شیر رو به امام علی (ع) (اسدالله) نسبت دادن و خورشید رو به نور پیامبر و لقب دیگهی امام علی (ع) (شمسالله). در دورهی قاجار شمشیر بهش اضافه شد. به نشانهی قدرت نظامی ایران و ذوالفقارِ امام علی (ع). و در زمان پهلوی بیشتر به عنوان نماد ملی معرفی شد. پس شیر و خورشید: نه صرفا باستانیه. نه صرفا مذهبی و نه صرفا سلطنتی. نماد تاریخیه که معناش در طول زمان تغییر کرده و چند بعدی شده. از اخترشناسی به تفسیر شیعی و بعد به نشان حکومتی رسیده. قبل از اینکه سر نمادها بحث کنیم، داستانشون رو بدونیم. به جای جنگ با تاریخ یا انتخاب برشی ازش، بفهمیمش. @leilysoltani 🕊
گفت: این روزا برای ایران چی کار کنیم؟ گفتم: مادری. باید برای ایران مادری کنیم...
без подписи
با سری شیدا و دلی دیوانه، چه ربطی به آدمهای عادی دارد؟ #کتاب ارمیا | رضا امیرخانی پن: از تفریحات یه نویسنده جمله و پاراگراف سازیِ مرتبط و نو با کلمه و جملههای هر کتاب. #نویسندگی #نوشتن
مثل قصهی امروز از جاهایی که میرم، از قصههاشون براتون روایت کنم؟ اگر دوست دارید روی این پیام قلب قرمز رو فشار بدید و بهش بچسبونید❤️
без подписи
من اینجا چه کار میکردم؟ رفته بودم دنبال حالوهوای ابر و انار. قصهام که در روزگارِ آدمهای این قبرستان میگذرد. فهمیدم نوشتن همیشه ساخت و سازِ خیال نیست. گاهی تنها گوش دادن به واقعیت است. ایستادن در جایی که تاریخ، مصور حرف میزند... زیر گنبد فیروزهای که وام گرفته از معماری ایرانی اسلامیست و چهار گوشهاش شکل و شمایل اماکن مذهبی زرتشیان را دارد، ایستادم و ورقی از تاریخ را نگاه کردم... به نامها فکر کردم، به مزارهای پر و خیلی این آرامگاه، به قبرهای همسان که کاری به سن و درجه و مرتبهی آدمها نداشتند، مرگ برای همه برابر بود. یک شکل و اندازه. و به زنها فکر کردم. زنهایی که جنگ را به ارث بردند. زنهایی که در غیبت مادر شدند. منتظر ماندند و دیگر به زندگی برنگشتند. زنهای بینامِ تاریخ که شاید جنگ را تن به تن نجنگیدند اما تاوانش را نسل به نسل پرداخت کردند... و ساکت و شانه افتاده از گورستان برگشتم... #قصه #ایران_من #تهران_من
без подписи
اینجا چند صد نام دیگر به خانه نرسیدند... روی سنگها اسمهایی نوشته شده که به گوش ما آشنا نیست. اسمهایی از هند، لهستان، انگلیس، روسیه و... صاحب بعضی از نامها جوان بودند. جانهایی که سالها قبل جنگ، زندگیشان را کوتاه کرد. همان زمان آنطرف شهر، جوان ایرانی ترسیده، در فقر و جنگی که به او مربوط نبود، زندگی میکرد. وقتی چشمم به سنگهای قبر هم قد و قواره افتاد، از ذهنم گذشت: جنگ، همه را میکُشد؛ بعضی را دورتر از خانه. و این چه غریبانهتر است... ایران، آن سالها بیطرف بود اما راحتش نگذاشتند. قطارها میآمدند، سربازها میگذشتند، تصمیمها جای دیگری گرفته میشد و تهران نظارهگر بود. در گورستان قلهک این نقشِ را میشود دید: سرزمینی که محل عبور بود، نه محل انتخاب... #قصه #ایران_من #تهران_من
без подписи
پنجشنبهی گذشته، روزِ سر زدن به اهل قبور، صبحِ علی الطلوع شال و کلاه کردم رفتم قلهک. چایی صبحم را هم برداشتم که توی قبرستان بخورم! اما نه قبرستانی معمولی. قبرستانی که بخشی از زمان است. تهران مثل هرروز شلوغ بود. به رسمِ این روزها، آسمانش لباس خاکستری تن کرده بود و به زمین سوز و سرما می فرستاد. قارقار کلاغها هم لقلقهی دهان خیابانها بود. اما پشت دیوارهای باغ قدیمی قلهک، سکوتی بود ایستاده. ایستاده و ساکن از دههها قبل. اینجا گورستان متفقین یا Tehran War Cemetery. جنوبِ باغ قلهک. داخل محوطهای که روزگاری باغ سفارت بریتانیا بود و امروز بخشی از کمپ سفارت. ردی از مردمانیست از سرزمینهای دور. مردمی که در سالهای جنگ جهانی از این خاک عبور کردند و بعضیشان برای همیشه ماندند. بعضی با جسم و بعضی با نام. #قصه #ایران_من #تهران_من
دعوای ایران و آمریکا سر خطرِ سلاح هستهایه؟ آمریکا حق داره نگران باشه و این همه فشار بیاره؟ اگر مسئله فقط بمب و تهدید نظامی بود، با تضمین فنی و بازرسی بینالمللی، ماجرا سالها پیش تموم میشد. مسئله عمیقتر از اینه. تو خاورمیانه، کشوری که دانش هستهای و چرخهی سوخت مستقل داره، فقط به یه فناوری دست پیدا نکرده؛ به امکان استقلال رسیده. کشوری که غنیسازی داره: •برای برق، دارو و سوخت وابسته نیست. •زیرساخت علمی و صنعتی بومی میسازه. •میتونه سیاست منطقهایش رو بدون اجازه از کسی طراحی کنه. برای آمریکا و اسرائیل، ایرانِ هستهای فقط تهدید نظامی بالقوه نیست؛ بلکه تهدید سیستمیه. تهدید علیه نظمی که آمریکا تصمیمگیرندهی نهایی خاورمیانه باشه. حتی اگر ایران بارها و بارها تضمین بده که بمب نمیسازه یا انرژی هستهای رو گسترش نمیده، فشار باقی میمونه. چون مسئلهی اصلی «سلاح» نیست. مسئله کشوریه که میخواد با علم، صنعت و توان بومی رشد کنه و مستقل بمونه. نزاع واقعی سر تهدید نظامی و جنگ و بمب نیست. سر اینه که چه کسی حق داره مستقل تصمیم بگیره. @leilysoltani 🇮🇷