tgindex
میمِ ثاٰنی؛

میمِ ثاٰنی؛

Статистика
@mimsaniКнигиперсидский

تو آمَده‌ای به دُنباٰلِ خودَت بِگَردی و بَرگردی./ . °صندوقِ پستی ناٰمه‌ها📮: @mimsadathashemibot . |°کپی کردن؟ رضایت ندارم. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی . |•قصّه‌ها: @ghesehforush .

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
17
Всего постов
38
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
5 219
−15 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 268
37 постов
Вовлечённость
24,3%
к подписчикам
Постов в день
2,4
всего 38
Упоминаний
8
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
957
1/48двое суток
1 096
1/72трое суток
1 182

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • همساده و هم‌خونه‌ای‌هاٰم، بنا دارم این یکی دوروز کمی در حیطه نویسندگی انتقال تجربه کنم و از باورهای غلط و جالب درباره نوشتن بگم که دونستنشون خیلی بهتون «هرکه هستید و هرکجا ایستادید» کمک میکنه. موجب ارتقای سطح و جایگاه اجتماعی، شغلی و ارتباطیتون میشه… این نظرسنجی هم به ادامه حرفهایی که قراره تو این کانال بگم @ghesehforushacademy مربوطه.

  • 14 авг.4071из ghesehforushacademy

    видео или голосовое, без подписи

  • هنوز دنباٰل خانه‌ات میگردم و از بساطِ طاهر نرگِس و فال میخرم. نرگس را برایِ تو، فال را برای خودَم. حافِظ چند سالی‌ است که میگویَد:«غم نخور، می‌آید.» من امّا غم میخورم، پشتِ ترافیک ولیعصر بوق میزنم و به سرنشینِ ماشین‌ها خیره میمانم تا کلاٰفه شوند و بپرسند:«طوریه؟!»…

  • هنوز دنباٰل خانه‌ات میگردم و از بساطِ طاهر نرگِس و فال میخرم. نرگس را برایِ تو، فال را برای خودَم. حافِظ چند سالی‌ است که میگویَد:«غم نخور، می‌آید.» من امّا غم میخورم، پشتِ ترافیک ولیعصر بوق میزنم و به سرنشینِ ماشین‌ها خیره میمانم تا کلاٰفه شوند و بپرسند:«طوریه؟!» بَعد من باید بگویم:«عزیزَم گم شده!». آن وَقت یا فحش میخورم یاٰ باز میپرسند:«تو ماشینِ ما دنبالش میگردی؟ عزیزت چه شکلی هست حالا؟». یادم می‌افتد که ندیدَمت. که نمیداٰنم. که فقط میداٰنم قشنگی حتماً و هیچ‌کس شبیهَت نیست. یاٰدم می‌افتد بی‌بی مُرد و نتواٰست صورتت را وقتی از شله‌ی زعفرانی‌اش میچشی ببیند. مُرد و قبلش سپرد اگر دیدَمت خاطرنشان کنم دوستت داشت، که شَمعدانی‌ها را برایِ تو آب میداد به این امید که به خانه‌اش سَر میزنی. نزدی! نیاٰمدی. یاٰدم می‌افتد من هم میمیرَم و میترسم حتی کسی نباشد که از او بخواٰهم دنبالَت بگردد و بگوید دوستت داٰشتم... میم سادات هاشمی. |•@𝑀𝒾𝓂𝓈𝒶𝓃𝒾 🕊️

  • تجربه‌ی حدود هشت ساٰل آموزش، امسال به طراحیِ «پنج دوره‌» کاملاً متفاوت ختم شد. دوره‌هایی که بصورت پلکانی از صفرِ صفر و کاملا مقدماتی تا نیمه پیشرفته گردآوری و ضبط شدند! یعنی برای شما در هر سطحی که باشید [ مبتدی، قدری باتجربه، نیمه‌پیشرفته، پیشرفته ] و حتی اگر هیچ پیش زمینه، استعداد و ذهنیتی هم نداشته باشید و صرفِ داشتن علاقه، بخواید فضای نوشتن رو تجربه کنید؛ هم دوره‌ی مناسب و کاربردی طراحی شده. @ghesehforushacademy @ghesehforushacademy

  • سلام ببخشید من نمیدونم تو این رباته پیامام میاد نه. هربار پیام میدم هیچ علامتی پیامی که بگه به دستتون رسیده نمیاد. فقط میخواستم ببینم کی کلاس نویسندگی برگزار میکنید… من منتظرم تو دوره شما ثبت نام کنم اخه 🙏🏻

  • سلام ببخشید من نمیدونم تو این رباته پیامام میاد نه. هربار پیام میدم هیچ علامتی پیامی که بگه به دستتون رسیده نمیاد. فقط میخواستم ببینم کی کلاس نویسندگی برگزار میکنید… من منتظرم تو دوره شما ثبت نام کنم اخه 🙏🏻

  • [ و بُگذاٰر از دَست بِرَوی، چرا که خُدا دستان دیگری برایت مقدر کرده. ]

  • 13 авг.1 08038

    به یکباٰره میبینی که بزرگساٰلی؛ توی دهه‌ی سوّمت تلو میخوری، کمتر میرَنجی، بیشتر ناامید میشَوی و میگذاٰری آنچه از دست رفتنی‌ست، از دست برَود عزیزِ من../

  • 12 авг.1 24333

    با عششششقِ غلیظ بخدا:)🕊️💌 علت اینکه صوت بلافاصله ارسال شده و اماده بود اینکه مجبور شدم در قسمت سیو مسیج ضبط کنم چون اطرافم صدا بود و باید مطمئن میشدم صوتِ تر و تمیزی میشد. پس اول صوت رو اماده کردم و بعد پیام این عزیز رو فور زدم و بلافاصله هم صوت. پ.ن: وقتی دیگه (مع‌الاسف) مثل کفِ دست با قضاوتهای احتمالی مجازی آشنایی🤡پس جلیقه ضدگلوله‌ت همیشه تنته.

  • 12 авг.1 2257

    کامنتهارو بستید پس اینجا مینویسم. وااااقعا استاد ترکیبات و اصطلاحات بدیع و خلاقانه اید🥲🩷 (عزیز موعود؟ هرگز هنوز؟ 😭) من زیر داستان قبلیتونم کامنت زدم خانم هاشمی. جمع شیم دم در خونتون راضی میشید کتابتون رو چاپ کنید؟ بخدا بخدا بخداااا اصلا در سطح و اندازه ی مجازی نوشتن نیستید. شما قشنگ میتونید اسطوره ی بعدی داستان نویسی ایران باشید. اصلا اغراق و مجیزگویی نمیکنمممم… (بچه ها بیاید کمپین راه بندازیم تا میم سادات جان دیگه دست به کار شه👩🏻‍🦽)

  • 12 авг.1 35041

    زاٰنوی غمم؛ بغلم کُن!

  • 12 авг.1 29455

    تو بناٰی رفتن کردی معشوقِ کم تحمل. نااهلِ چموش. قدرناشناسِ ستیزه‌جو. درحاٰلیکه من میتواٰنستم تو را جایِ خودت، جایِ مادرت و درواقع جای همه‌ی مردُمان دوست بدارم../

  • 12 авг.1 32557

    ای عزیزِ موعودْ! هرگزِ هنوز! از دست رفته‌ی باقی! باور کُن تو راٰ همیشه پنهان خواهم کرد در آنچه نوشته‌ام، در سروده‌هاٰ، نقاشی‌ها، آوازها، در آنچه میگویَم و هرچه دوست میدارم. تو باقی خواٰهی ماند، در گوشه‌ گوشه‌ی فروپاٰشیده‌ی این زندگی و کسی زیستنت، ماٰندن و نَمُردنت را در چشمانَم، نه خواٰهد دید و نه خواٰهد فهمید../ میم سادات هاشمی. |•@𝑀𝒾𝓂𝓈𝒶𝓃𝒾 🕊️

  • 10 авг.1 73717

    گفت:«مو رو اگه با اوناٰ تو یه دیگ بکنن بجوشونن، روغناٰمون با هم قاطی نِمیشه.» بعد آب‌پاشِ حلبیِ زنگار بسته را گرفت روی کَلّه‌ی داغش. مویِ زبرِ لول، اسفنج شد، آب را مَکید به خود. پوستِ برشته‌ی سر و تَنش عطش داٰشت. دوبارَکی گفت:«اونا تخمِ عُمَرَن. از کمرِ حرمله…

  • 10 авг.1 86143

    گفت:«مو رو اگه با اوناٰ تو یه دیگ بکنن بجوشونن، روغناٰمون با هم قاطی نِمیشه.» بعد آب‌پاشِ حلبیِ زنگار بسته را گرفت روی کَلّه‌ی داغش. مویِ زبرِ لول، اسفنج شد، آب را مَکید به خود. پوستِ برشته‌ی سر و تَنش عطش داٰشت. دوبارَکی گفت:«اونا تخمِ عُمَرَن. از کمرِ حرمله درومدن! و الّا کدوم ولدِ شیرپاک خورده‌ای همچین خاکش رو حیف میکنه؟ دُنیا و دریا و آسمونش تاب میخورن تو شکمم، خلیل! هیچ فکرِشِ میکردی که ایرانی، خونِ ایراٰنی بریزه؟ همو آمریکا و دشمنی رو شیر کنه که همهٔ جنوب و بندر و بچه‌هاشِ نفله کرد تا بتازه، برسه قلبِ تهرون؟ هشت سال زیرِ آتیش، دُلا دُلا، هِی عینهو سگِ پاسوخته خواهر و مادر و اثاث و خونمونِ گرفتیم دندون. از ای آبادی به او آبادی، پیِ دهات و روستایی گشتیم که آسمونش خون نباشه، تا تیکه‌های تنمونِ اقلاً بدیم به امانتِ خُدا و بعد خودمون هرباره برگشتیم سیِ جنگ. تا او که میمیره، ما باشیم، نه زِنامون!» هوایِ داغ و سوخته از خاکِ نخلستان میریخت بیرون. دهانش تُف نداشت. زبانش به سق میگرفت. پاچه شلوارَش را وَر داده، با کونه‌ی پا افتاد به جانِ گِل. میخواست حصارکی بکشد دورِ باغ. جگرم لت میزد. از گرمایِ گزنده، از حرفهاش. گفتم:«ها! تو نذاشتی عدنان! مو نذاشتُم که بندر بشه اسکله‌‌ی زن‌بارِگی! شدیم نصفِ آدم. تو یه لا دست و یه ورِ پک و پوزتِ دادی رف! مو یه پام موند تو خاکِ جبهه که حالاٰ ای جوونکایِ بی‌بُته، راست راست بشاشند کلّه‌ی قبرِ نداشته‌ ما؟! همی سوسولچه‌ها که دماغشونِ بگیری‌ها، ریقشون در میاد؟! ای گو خوری‌ها که شاخ و شونک بکشن سیِ ما، بِشون نمیاد!» یکباره ایستاد. بادِ ذوب‌کننده، آستینِ خالیِ پیراهنش را تاب میداد. با تک چشمِ سالمِ ماهگونی، زُل زل، گنجشک‌ها را دنبال کرد. فکرش همراهِ جوجک‌ها شاخه به شاخه میپرید. آتشِ جنگ صورتش را بُرده امّا خُرده باقی‌ها، یک تاٰ چشم و ابرو و یک ورِ لب‌ها، لنگه و همتا نداشت. تا هنوز و همیشه خوشگلِ بندر بود. پرسید:«خلیل؟! یادته دُرّه، شش تا پسراشا باهم داد زیرِ خاک و یه نجلا موند واسش؟» نگفتم یادم است. نگفتم و نگاه گرفتم از پیرِ علیلِ دست‌کوتاهی که هنوز توی دِلش پاگیرِ لیلاش بود. گفت:«خاطرته! میدونُم! یادته او صُبی که قاطیِ نخلا، واسادیم برا خدافظی؟ تو ندیدی خلیل! محرمِش نبودی. دورترها، سوارِ هوندا، واساده بودی بیخِ کوره راه. گریه میکردی واسم! میدونُم رفیق. نجلاٰ گیسشِ گرفت مشتش، گفت عاقم میکنه اگه بزنم زیر سور و ساتِ عروسی. گفت چشمِ سرمه‌مالِ عسلیشِ میذاره جا چِشَم، دستش جا دستم. گفت طوری نی. مگه واس خاطرِ مو نمیگی؟ راضیَم واللّهی! مرد باش و همینطور بشین پای سفره عقد… خلیل! از لا باند و پانسمونا، نگا نگاش میکردم و شوریِ اشکام جِز میداد زخمام رو. گفتم سی‌چه جهنمش میکنی دخترِ دُرّه؟! مو بمونُم میشم آیینه دق! یادِ برادرات میکُنی. تو و بی‌بی، سایهٔ علیل نمیخواید که. یکی سالمش میاد، میشه هواخواتون. ای‌طور خیالِ مو هم راحته. نمیخواٰم با دستا قشنگِت، بشینی به باز و بسته کردن پانسمون و چرک و کثافتا. برو و من رو با صورتِ قبلنام یادت بیار. برو… وقتی که رفت‌هاٰ، خواسدم داد بزنم (برگرد! الآنکه بیوفتم!) امّا گم شدنش رو، پشتِ خونه‌های سنگیِ تو سری‌ خورده دیدم. دیدم و مُردم و اومدم نشستم تَرکِ موتورت، وسطِ گودیِ کتفت زار زدم. خاطرته که؟» حرفی نزدم. چیزِ بدردبخوری برای مردِ عزبِ سالخورده‌ای که قرار بود تنهاٰ بمیرد نداشتم! گفت:«حالا اینم یادت نگه دار؛ مو که از خیرِ نجلاٰ و دستا شفابخشِ خداییش گذشتُم، مو که مزه‌ بی‌دستی و نگاهِ خیره خیره رهگذرا از سر رحم رو چشیدُم، گذشتن از نصفهٔ دیگم و ای یکی دست و چشمُم که دیگه وحشت نداره. آدمِ مُرده، دوبار نمیمیره خلیل! همی‌جا واسادم ببینُم کی میخواد یه مُشت ازین نخلستونِ ببره؟ بِشون بگو عدنان، مثلتون، تو شلوارش تخمِ مرغ نداره که بشینه جوجه شه! عدنان منتظره!..» بعد دوباره پا انداخت به گِل، درحالیکه نقشِ سبز و محوِ خالکوبیِ «نجلا»، از لایِ یخه‌ی باز، روی سینه‌ی پُر و آفتاب سوخته‌اش پیدا بود… میم سادات هاشمی. |•@𝑀𝒾𝓂𝓈𝒶𝓃𝒾 🕊️

  • 10 авг.1 44716

    داستان کوتاهی نوشتم که قدری کشدار و درازه. اما بعد نوشتن به کام من خیلی شیرین افتاد و گریه‌م گرفت… نمیدونم حوصله میکنید بخونید یا نه. همه‌ی بارش هم پاراگراف اخرشه که قلبت رو میکَنه… به گمونم اولین باره که با گویش جنوبی قصه‌ای نوشتم. خیلی برای خودم عجیب بود که اینهمه سال چرا بارِ اولمه؟! چرا هرگز تجربه نکردم این همه قشنگی رو؟

  • 6 авг.2 47042

    و این صوت هم فقط برای دوستدارانم و انساٰن‌‌هایی که واقعاً انسانند. پ.ن: مِن بعد هرکانالی که متنهای من رو به هر بهانه‌ای (الهام، قصدی نداشتم، مگه چی شده، فقط یک خطه..) بدون نام و نشون کپی کنه بخصوص اگر تذکر دریافت کنه ولی مقاومت نشون بده و بامن بحث کنه، اسمش مشخصاتش، عکسش و ایدیش بعنوان دزد هنر دراینجا قرار میگیره تا بقیه هم مطلع شن و از کانالهاشون ریموش کنن تا یکوقت حق بقیه رو هم پایمال نکنه. و آشنایانش هم بشناسنش… و بعدش قانونا باهاش برخورد میشه. (شهر هرت نیست و خوشبختانه چند بند مشخص برای افرادی مثل من وجود داره) ان‌شاالله امشب دیگه حجت تمام شده و دیگه عذر و بونه‌ای برای در لجن‌زار قوطه زدنتون نیست. مرگ برشما./

  • 6 авг.2 16641

    🚨🚩 لطفاً چه دوستدار بنده هستید چه دشمناٰنی در لباسِ میش و اینجا هستید که بنده رو بپایید حتماً این صوتها رو بشنوید. خطاب به کسانی که متن‌های من، سبک من رو کپی میکنن و در کانالها، پیجشون یا هرکجا که دارن، میذارن./

  • 6 авг.2 11239

    видео или голосовое, без подписи