قِصّهفروشْ؛
Статистикаمیخواٰستم «آدَمی شاد» باشم، امّا «نویسنده» شُدم./ . لینکِ اولین یاٰدداشتم در کانال: https://t.me/ghesehforush/2449 . |°کپی کردن؟ رضایت ندارم. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی . |•روزنگاٰر: @mimsani .
- Последний пост
- 23 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 542
- 1/48двое суток
- 1 767
- 1/72трое суток
- 1 905
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
فِکر کرد دوست داٰرد «عِشقی» را درک کُند که گوشت و خون و پوست و مو داٰرد و تویِ خیاٰلش نیست هر شب و هرشَب و هرشب! بعد لفافِ وینستون را با دندان کَند و همانطور که تِپ تِپ میزد روی پاکت تا نخِ اوّل بپرد بیرون، یادَش آمد چهل و پنج ساله شده، کمتر شبیهِ جوانیهای…
فِکر کرد دوست داٰرد «عِشقی» را درک کُند که گوشت و خون و پوست و مو داٰرد و تویِ خیاٰلش نیست هر شب و هرشَب و هرشب! بعد لفافِ وینستون را با دندان کَند و همانطور که تِپ تِپ میزد روی پاکت تا نخِ اوّل بپرد بیرون، یادَش آمد چهل و پنج ساله شده، کمتر شبیهِ جوانیهای «جورج کلونی» است و بیشتر روی گَل و گردن و کَپَلش زائدهی گوشتی درآمده. قِی چشمَش را گرفت، عینکِ نزدیکبینش را روی موهاٰی بلوطی عقب داد و به تنِ زنانهای که بوی وانیل و مرکبات داشت و توی خوابَش میرقصید، فکر کرد. زَن، بادِ بهاری، سَبُک و لغزندهای بود که دورِ تنهاییِ مرد میپیچید و از “چیزی که بود” نجاتش میداد و کمک میکرد یادَش برود خاکِ مرغوبِ هیچ گیاهی نیست! کورماٰل کورمال از پشتِ لپ تاپ تا تراس رفت، پُکِ آخر را کشید و فیتیلهی سیگار را روی نردهی داغ خاموش کرد. به آفتابِ تُندِ مرداد که چسبیده بود به سینهی آسمان فکر کرد و بعد به لانهی چهل و دو متریِ اجارهایاش که سرتاسرِ روز، پوشیده با پردههای سنگینِ کتان، تاریک بود. به فلوکستین و سرترالین فکر کرد و نشئگیِ بعد از بالا انداختنشان و بعد باز و باٰز و باز دلش خواٰست، برایِ یکبار هم که شده، عوضِ حبهی تلخِ قرصها، زنِ دلخواٰهش صداٰش کند تا خاطرش بیایَد اسمِ کوچکی هم دارد و از مردن منصرف شود. امّا یادَش آمد موعدِ تمدید پول پیش و کرایه خانه رسیده، تیبایِ اسقاطیاَش به زرت و پرت افتاده، ریهی مامان آب آورده و از بابا حتیٰ سایهاش نمانده و تاحالاٰ مزارش ده باری سیبِ گلاب داده. پس تصویرِ لبهای گوشتیِ نیمه بازِ زن و افسونِ زنگِ صداش را کنار زد، سیگارِ دیگری گیراند و از تراس به تاریکیِ خانه برگشت و گذاٰشت تیرگی، باقیِ عمرِ بیبوسهاش را ببلعد.. میم سادات هاشمی. |•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽
без подписи
без подписи
عُمرم پاورچین پاٰورچین میرود. هنوز شیرینِ هیچ کوهکَنی نشدهام. توی تنهاییام میلولم و از رِتق و فتق امور و دلشورهی پول و درس و فردا را داشتن، خستهام. از منتظرِ کسی نبودن خستهام. از دلِ لندوک و سبُکم خستهام. کاش سر و کلهات پیداٰ شود تا خالی از خودم و پُر از نور شوم. تا دلواپس و دلتنگ و دلنگران تو باشم. کاش پیدا شوی. به خانهی تاریکم بیای تا چاٰی و قرابیه بادامی بخوریم. بعد با لبهای تَر و گرمت شانهی برهنهام را ببوسی و بگویی:«دلم میخواٰهد توی دامن گلدارت بمیرم!»... دلم براٰی دلم میسوزد! میم سادات هاشمی. |•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽
دستهاٰیت را به مَن بده، تا در آن خانه بسازَم../
دلم میخواهَد براٰی کسی رودهدرازی کنم! حرفهاٰی مُفتِ بُنجل بزنم. دلم میخواهد برای کسی از چیزهای بیخودِ حوصلهسربر قصّه سر هم کنم و از روزمرهی بیاهمیتم ساعتها حرف بزنم بدون آنکه توی چشمَش یک حرّافِ بیخاصیت بنظر برسم! دلم میخواهد کسی مشتاقِ اخبار غیرضروری و چرندیاتم باشد. مشتاقِ چیزهای بی سر و تَهی که قطار میکنم و بعدش غش غش یکوری میخَندم. خودم با خودم. دلم میخواهد برای کسی از مکنوناتِ قلبم بگویم. از خُرده چیزهایی که فهمیدنش چندان ارزشی ندارد. میدانی؟ دلم میخواهد مهمترین حادثهی زندگی کسی باشم؛ بعد او دَستش را پیاله کند زیر چانه و کلماتم را بنوشد و یکطور نگاهم کند که انگار با همهی مَعمولی بودنم، یک شگفتیام… میم سادات هاشمی. |•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️
без подписи
без подписи
متأسفم! زماٰن مرگم که برسد چیزی ندارم به کسی ببخشم. جُز قَلبی که حیوانات را بیش از آدمها ستایِش کرد و قوهی رؤیاٰ و خیاٰلپردازی که باعث شد زندگی را تحمل کنم./ میم سادات هاشمی. |•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️
خطوطِ روی صورتِ آدمیزاٰد، یادگارِ خاطراتی هستند که جرأت یادآوریشان را ندارد. سراغشان نمیرود. دستشان نمیزَند. میتپاندشان توی سوراخ سمبههای قلبش؛ یک جاٰیی دور از چشم تا فراموش کند امیدِ بکر و دست نخوردهی جوانیاش حیف و میل شده. میتپاندشان لا و لوی اسباب…
خطوطِ روی صورتِ آدمیزاٰد، یادگارِ خاطراتی هستند که جرأت یادآوریشان را ندارد. سراغشان نمیرود. دستشان نمیزَند. میتپاندشان توی سوراخ سمبههای قلبش؛ یک جاٰیی دور از چشم تا فراموش کند امیدِ بکر و دست نخوردهی جوانیاش حیف و میل شده. میتپاندشان لا و لوی اسباب و اثاثیهی خانه، زیر تخت، توی خنکیِ ملحفهها، بین کاسه بشقابِ ته کابینتها یا دفنشان میکند زیرخاک گلدانهای ایوان! یکطور گم و گورشان میکند تا ناچار نباشد از آنها حرف بزند و بتواٰند وانمود کند همیشه خوشبخت بوده، به موقِع رسیده و بر قلبش وزنهای سنگینی نمیکند. حالاٰ ظاهرا ما زندگی را از سر گرفتهایم، توی خوشیهای عاریهای، آسودگی و فراغَتی نیمبند که هر لحظه ممکن است پاره شود غلت میخوریم، گرمِ معنا بخشیدنیم و تقلا میکنیم «بودنمان» را در غیابِ «رفتهها» جشن بگیریم و این چند صباح را فرصت و موهبتی دوباره برای آرزو کردن و احتمالاً نرسیدن ببینیم! ظاهراً مشغولیم به هم و یکطور که انگاٰر آب از آب تکان نخورده و ما هنوز همان مردمانِ سابقیم، سرمستیم از خبر بازگشتِ اینترنت. امّا درواقع ما کهنه سربازانی بازگشته از خط مقدمیم که خوش خوشانک و روزمرگی را از یاد بُردهایم و حاضر نیستیم شبها بیاسلحه بخوابیم چون دیگر زیستن بدون ترس از مرگ را بلد نیستیم. بااینحاٰل خطوط عمیق روی صورتمان را میپوشانیم و از یکدیگر دربارهی «پیر شدنِ جمعی» چیزی نمیپرسیم. میداٰنیم که هرکداممان حالاٰ، خاطراتی داریم که جرأت یادآوریشان را نداریم… میم سادات هاشمی. |•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️
گفتند:«خانهی دوست اینجاست. اُدخُلوهاٰ بِسلامٍ آمِنینَ.» و من به امین و اَمانِ عالم که خودت باشی سلام کردم و پرواٰز پرواز از دالانِ سیاهپوشِ دنیا گذشتم تا از تو بپرسم آدم تا کُجا میتواند گم شود؟ بپرسم تا کِی قلبم راٰ آهار بکشم تا پُرز ندهد و پاره نشود؟ روی یک ابر کنارت نشستم و در همهمهی مهماٰنها، خاٰنهام را روی زمین نشاٰنت دادم که قبرِ کوچکی از آرزوها بود. رطبِ تازه دهاٰنم گذاشتی و اجازه دادی تماشاٰیت کنم تا شبِ غمگینِ عمرم را طاقت بیاورم. گفتی:«والضُّحَی!» و از طبقی که میکائیل بینِ روزه داٰرها میگرداند لقمهای برداشتی و دستم دادی. گفتی:«واللَّيْلِ إِذَا سَجَىٰ.» و انگشتانت که نور بودند را به عنبر آغشته کردی و به سینهام کشیدی. گفتی:«میدانم! خبَر دارم. امّا مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَی…» و جایِ من، براٰی من و همهی آرزوهایم گریستی تا دلِ من سبک شده باشد. بعد رشتههاٰی نوری که از سینهات به قلبِ هر یک از مهماٰنانت وصل بود نشانَم دادی تا یادَم بماند اندوهِ ما، ماٰتمِ توست و کُفر است اگر خیال کنیم نهنگِ تنهای این دریاچهایم… میم سادات هاشمی. |•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️
حالاٰ با ستارهها قوم و خویشید، به صُلح و سکونی که استحقاقش را داشتید رسیدید امّا روی دل ابرها سنگینی میکُنید تا باران شوید و به خاکِ وطن ببارید. ببارید و برگردید… میم سادات هاشمی.
شما مُردهاید و ما ذره ذره به بیآبرویی عادت میکنیم. شما مُردهاید، از قبیلهمان چندنفری کم شده، شهرداٰری خونتان را با شلنگِ پرفشار شسته و با هرلکهی سرخ که توی جویها و فاضلاب رفته یک آرزو گم شده. نمیداٰنم میارزید یا نه؟ در سیاٰست بیسوادم. خبرگزاری فارس گفته اعتراض حق مسلمتاٰن بوده و مَن زیر دوش، دور از نگاه کدر و دلواپس مادرم، منگ و بزدلانه گریه میکنم و هنوز نمیفهمم چراٰ ده روز اعتراضِ به حقتان آنقدر عامدانه بیجواب ماند که به برکه برکه اندوه و بغل بغل مرگ رسید. خبرگزاری این را هم گفته که ۳۱۱۷ لانه بیکبوتر شده و نیستید و از لایِ ابرها نمیبینید که سرِ تعدادتان، چه مذبوحانه جنگ شده. شما مُردهاید و من فکر میکنم یک یا ده، صد یا هزاٰر چه فرقی دارد؟ هرکدامتان خانهای داشتید و ماٰدری که خاطرنشان کرده سهمِ شامتان را کنار گذاشته. اتاقی داشتید که چراغش دیگر روشَن نشده و تختی که تا همین چند صباح قبلتر، بوی تنِ گرم و شامپوی شیرینتان را میداده. لباٰسهایتان، شاٰید ارزان و تاناکورا، شاید اصلِ پرادا، توی کمد دست نخورده مانده و شیشهی عطر گران قیمتی که هربار یک پاف بیشتر نمیزَدید بیصاحب کنارِ آینه افتاده. شما مُردهاید، با رؤیاها و حسرتِ داشتن اتومبیل شخصی، یک واٰحد آپارتمانِ کلنگی و جشنِ عروسیای که آخرش بتوانید تنِ برهنهی معشوقتان را بو بکشید، میپوسید، عطرتاٰن امّا میماند، میتُرشد و ما میگندیم و ذره ذره به بیآبرویی عادت میکنیم… میم سادات هاشمی. |•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️
لیاٰم؟ خوبِ من؟ گرامیترین داشتهای که برایم باقی مانده! میبینی؟ هر نفر، یک مُشت از این خاک بوده که از چنگمان رفته. حالاٰ وطن، بدونِ تن، یک جغراٰفیای ناچیز است… میم سادات هاشمی.
نفرَت انگیزم. در آینه نگاه میکنم و از دیدنِ صورتِ پیر و صبورم عق میزنم. میبینَم زندهام، با تو در کاورِ سیاه نخوابیدهام، هَنوز میتوانم آرزو کنم و عکسِ سیاه و سفیدَم دست به دست نمیشود. از تجسمِ جان کندنت در سرمای دی، رقصیدنت در خونِ شفاف و جوانت و این بارِ سنگین و کمرشکن که: «برایِ مُردن بقدر کافی جسور نبودم.» عُق میزنم. در آینه نگاه میکنم و از اینکه به یاد نمیآورم دقیقاً کِی به این خفت و نکبت و آب رفتنِ داشتهها تا فرطِ تباهی تن دادهام عق میزنم. به گریه میافتم. میبینَم که تو و صدهاٰ آدم شبیه به تو، در کاٰورهای پلاستیکی، آب میرَوید، کوچک و کوچکتر میشوید تا شبیه به موجی از ماهیهای سیاه به دریا برسید. به جهاٰنِ امن و آبی. به جایی که سزای آزادانه شِنا کردن مرگ نیست.. میم سادات هاشمی. |•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️
[ آدمهاٰ، زندههای ناچار به تحمّل، سلام! من در گورم و دیگر حتی استخواٰنهایم پوسیده. مُشتی خاطرهی بیاهمیتم که نمیتواند مرثیهای درخورِ زندگیِ تهوع آور بخواند../ ]
عزیز غریبَم، سرنوشتِ غمگینم! ما در برَهوتیم، جز «دوست داشتنِ هم» چیزی نداٰریم و آخرین نسلی هستیم که در «نَداری» غلت زدیم امّا در آغوشِ هم ماندیم تا در وطَن مُرده باشیم.. میم سادات هاشمی.
عزیز غریبَم، سرنوشتِ غمگینم! ما در برَهوتیم، جز «دوست داشتنِ هم» چیزی نداٰریم و آخرین نسلی هستیم که در «نَداری» غلت زدیم امّا در آغوشِ هم ماندیم تا در وطَن مُرده باشیم.. میم سادات هاشمی.