Leo's Memo
Статистика“For the curse of life, is the curse of want. And so, you peer into the fog, in hope of answers.”
- Последний пост
- 17 июн. 2025 г.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
۴) بحث تعارض بین فلسطین و اسرائیل، یا بحث تعارض بین جمهوری اسلامی و مردم، یک بحث سیاسی، تاریخی و اجتماعی محدود میسازه؛ بحثی که اختلاف نظر درست میکنه و آدمها با نگاهها و تحلیلهای مختلف میتونن نتایج متفاوتی ازش بگیرن. به همین خاطر، من با وجود اینکه عقاید خودم رو دربارۀ هر کدوم دارم، معمولاً نتیجۀ خاصی از عقاید دیگران نمیگیرم؛ بالأخره ما به عنوان شهروندهایی که تصمیمهای سیاسی کلان نمیگیریم، در نهایت موضوعیت خاصی هم در این اتفاقها نداریم. اما بحث جنگ ایران و اسرائیل، برای آدمهایی که ارزشهای معمول بشری مثل وطندوستی و دفاع از قلمرو رو میپذیرن، یک سیستم ارزشگذاری شفاف میسازه: کسی که حاضر نیست برای دفاع از این اقیانوس چند هزار سالۀ تمدن ما، چند سال از زندگی قطرهای خودش رو تحتتأثیر قرار بده، نه شایستۀ اعتماد و انسجام این جوامع خواهد بود و نه جایگاهی در این تاریخ داره. منافع فردی، به وقت خود، برای هر انسانی اهمیت پیدا میکنه؛ اما این رفتارهای گلوبالیستیک فردمحور در این موقعیتهای بزرگ، هرگز با هویتی که انسان در طول تاریخ برای خودش تعریف کرده سازگار نیست.
۳) همۀ اینها، باعث میشه که من وطندوستی و تمایل انسانها به دفاع از محل زندگیشون رو، نه یک تصمیم سیاسی و اجتماعی خاص، بلکه یک مسئلۀ وجودی و فلسفی بزرگ در نظر بگیرم؛ مسئلهای که نشون میده انسانها چقدر تمدنی که عضوی ازش هستند رو درک میکنن، چقدر تمایل دارن که عضوی ازش باقی بمونن و چقدر برای این تاریخ چند هزار سالۀ بشری ارزش قائل میشن. جنگ و درگیریهای ملیتی، تقابل مستقیم دو جغرافیای مختلفه و بیشتر از اینکه ماهیت استراتژیک و دیپلماتیک داشته باشه، "دعوای آدم بزرگهاست"؛ تعارضی که درست مثل یک دعوای سادۀ بین انسانها میشه براش ارزشگذاری کرد: آدمها دعوا میکنن که از ارزشهاشون دفاع کنن، فارغ از اینکه در نهایت چه منافع دیگری حفظ میشه و چه بهایی حاضرن بهخاطرش بدن. درست مثل زمانی که آدم از خانوادهش دفاع میکنه، مثل زمانی که از دوستانش دفاع میکنه و مثل هر جای دیگهای که برای یک ایدئولوژی میجنگه.
۲) این قصۀ بزرگ، حالا که ایران درگیر جنگه یادآور یک نکتۀ مهم تاریخیه: اگر انسانها یک جا ساکن نمیشدن، اگر قلمرو و سرزمین وجود نداشت، اگر از این دارایی ارزشمند نگهداری نمیشد و اگر انسانها هم مثل خرگوشها در موقع خطر فرار میکردن و صلاح شخصی رو به جوامعشون ترجیح میدادن، تمدن نوع بشر هرگز به این نقطهای که درش هست نمیرسید. در این بحث تاریخی، چیزی که ماهیت جوامع انسانی رو متفاوت از جوامع دیگه میکنه و باعث میشه ما یک «تمدن» داشته باشیم، رسیدن به یک درک جمعی در پذیرش این اصلها و ارزشهاست؛ اصولی که در نهایت یک ساختار منسجم و قابلاعتماد و قدرتمند میسازه. آدمی که در موقع خطر اهمیتی به این قلمروها و سرزمینها نمیده و منافع شخصی خودش رو دنبال میکنه، در ماهیت رفتارش تفاوتی با یک خرگوش معمولی نداره؛ موجودی که زنده میمونه و منافعش رو حفظ میکنه اما هرگز به ساختار یکپارچهای مثل این تمدن بشری تعلق پیدا نمیکنه.
۱) قبل از اینکه اولین تمدنهای بشری شکل بگیره، نوع بشر فقط گروهی از شکارچیها و گردآورندهها بود؛ قلمروی مشخصی نداشت، روی زمین سفر میکرد و با شکار کردن حداقل برای چند روز فرصت زندگی پیدا میکرد. دههزار سال قبل، در مناطقی که امروز بهشون بینالنهرین و سوریه و فلسطین میگیم و اتفاقاً زیاد هم از محل زندگی امروز ما دور نیست، انسانها کشاورزی و دامداری رو یاد گرفتن. بهش میگیم «انقلاب نوسنگی»؛ قسمتی از تاریخ که انسانها یکجانشین شدن، جوامع بشری به وجود اومد، قلمرو و سرزمین معنا پیدا کرد و بستری فراهم شد که اولین تمدنها بتونه توش شکل بگیره و توسعه پیدا کنه. شهر و روستا به وجود اومد، فرهنگهای مختلف شکل گرفت، حکومت و قانون بر پا شد و اندیشه و اخلاق بشری به این شکلی که امروز میشناسیم معنا پیدا کرد؛ بر اساس امنیت و ثباتی که از یکجانشینی نصیب ما شد و این فرصت رو به انسان داد که طی هزاران سال در این مسیر جلو بیاد و پیشرفت کنه.
استمرار و پیوستگی خیلی ویژگیهای کمککنندهای هستن اما خیلی مهمه که آدم بیش از حد به اینها تکیه نکنه. بالأخره آدم وقتی یک مسیری رو چند بار طی میکنه احساس آشنایی و راحتی بیشتری پیدا میکنه و بعد از یک مدتی، تقریباً خودکار و بدون این که انرژی زیادی بذاره همین مسیر رو میره. این باعث میشه تغییر دادن مسیر و امتحان کردن راههای جدید، که خودش به همت و ارادۀ جدیدی نیاز داره و انرژی بیشتری میگیره، خیلی سختتر از قبل بشه. به همین خاطر به جای اینکه زور بزنه و مسیرها رو تغییر بده، هر بار روی مسیر قبلی امیدوار میشه و چشمش رو میبنده و از روی عادت شروع به حرکت میکنه. این تا یک حدی قابلقبوله؛ کما اینکه آدم تو هر مسیری که وارد میشه، حداقل چندین بار باید تلاش کنه و ادامه بده و استمرار داشته باشه تا شاید یک نتیجهای ازش حاصل بشه. اما بیشتر از یک اندازۀ خاص و زمانی که این مسیر تبدیل به عادت و چشمبسته حرکت کردن میشه، شاید وقت تغییر مسیر باشه. این اتفاقاً خیلی ویژگی خوب و بهدردبخوریه؛ یعنی آدم وقتی این مسئله رو بفهمه خیلی راحتتر حاضر به عوض کردن رَویههای بیحاصل قبلی میشه و از تغییر ویژگیهای قدیمیای که بهشون شناخته میشه نمیترسه. نهایتاً بعد از یک سن و سال خاصی، خواه یا ناخواه، آدم سبک زندگی ثابت خودش رو پیدا میکنه؛ چیزی که شاید خیلی بهندرت قابلتغییر باشه. اما قبل از اون، شاید بد نباشه آدم تا جایی که میتونه رَویهها رو بالا و پایین کنه و برای عوض کردن این رفتارها و نگاهها، با کسی رودروایسی نداشته باشه.
Far Cry 3 | 2012 «تا حالا بهت معنی دیوانگی رو گفتم؟ دیوانگی یعنی یه کار رو بارها و بارها انجام بدی و هر بار انتظار یه نتیجۀ متفاوت داشته باشی. این یعنی دیوانگی!»
без подписи
без подписи
без подписи
۳) حالا بین بیولوژی آدم و جهان اطرافش دوگانگی به وجود میاد؛ از یک طرف به سنی میرسه که از هیجان و ماجراجویی و دورهگردی لذت میبره و از طرف دیگه ویژگیهای دنیای امروز ایجاب میکنه که یک جا بایسته و قلعه بسازه و به فکر آیندهای دورتر باشه. این که کدوم باید استاندارد رفتاری ما باشه، خارج از بحثه؛ اما به هر حال توجه داشتن به اینکه جهان امروز چقدر متفاوت از گذشتهست، خیلی مهمه. این اصرار جامعۀ امروز به ماجراجویی و «جوانی کردن»، عقیدۀ خطرناکیه؛ اینجا آدم فارغ از اینکه چه رفتارهایی رو انتخاب میکنه، بهتره راجع بهش فکر کنه، حواسش جمع باشه و متعادلترین مسیری که متصور میشه رو داخل این دوگانگیها انتخاب کنه؛ چه این سمت و چه اون سمت.
۲) یک زمانی آدم عادی ۳۰-۴۰ سال بیشتر عمر نمیکرد؛ به دنیا میاومد و رشد میکرد و چند سال سختی میکشید و با استرس و هیجان زندگی میکرد و تمام سرمایههای انسانی و توان زندگی رو بیمعطلی خرج می کرد و بدون این که نگران آیندهای دورتر از این باشه، از دنیا میرفت. این الان بخش قابلتوجهی از بیولوژی ماست؛ آدم وقتی چند سال از بلوغ فاصله میگیره و دهۀ پر از استرس دوم و سوم زندگی رو شروع میکنه، تازه میبینه که ناخودآگاه چقدر بیشتر از همیشه داره پرانرژی و هیجانی و بیپروا رفتار میکنه. اما دنیای امروز چقدر با این ویژگی سازگاره؟ اینجا محل بحث میشه: انسانی که امروز دهها سال بیشتر عمر میکنه، چقدر به نگهداری سرمایهها، تقسیم منابع بین سالها و سرمایهگذاری برای آینده نیاز پیدا میکنه؟
۱) تو تاریخ پزشکی یک موضوعی هست که تقریباً میشه بهش گفت «تغییر چهرۀ بیماریها»؛ یعنی روندی که بهخاطر افزایش سطح بهداشت و واکسیناسیون و کشف درمان یک سری عفونتها به وجود اومد و همهگیریِ بیماریهای مزمنی مثل دیابت، فشار خون و سرطان رو جایگزین بیماریهای کشندهای مثل وبا، طاعون و سرخک کرد. اینا طول عمر انسان رو زیاد کرده؛ یعنی یک آدم عادی حالا به جای این که تو ۳۰ سالگی بمیره میتونه امیدوار باشه که حداقل ۷۰ سال زندگی میکنه. این خیلی نکتۀ مهمیه؛ چون عملاً ماهیت زندگی کردن برای هر شخص رو تحتتأثیر قرار میده. حالا آدمیزاد خیلی بیشتر از قبل، به دغدغههایی مثل آیندهنگری و استمرار و برنامهریزی و معنا ساختن برای زندگی، نیاز پیدا میکنه.
این دورۀ کارآموزی تو بیمارستان فرصت خوبی شده برای آشنا شدن با یک سری آدم استاندارد تو فضای حرفهای پزشکی؛ یعنی کسایی که آدم میتونه به عنوان الگو و role model بهشون نگاه کنه. این خیلی کمککنندهست؛ چون آدم خیلی از این اصول و نکتههای شغلی رو نه با خوندن و شنیدن، بلکه صرفاً با دیدن و الگو قرار دادن یاد میگیره: مثل خیلی از رفتارایی که بچهها فقط از تماشای پدر و مادر یاد میگیرن، مثل خیلی از ارزشهایی که آدم فقط از شخصیتای توی قصهها یاد میگیره، مثل هر جایی که آدم به یکی نگاه میکنه و با خودش میگه "من میخوام شبیه اون باشم" از اسپایدرمن و گاندولف خاکستری و نیکولا تسلا و مایکل جردن و چگوارا تا پدر و مادر و معلم و استاد و این دوست و اون آشنا و این دکتر و اون جراح؛ الگوهایی که خیلی قویتر از هر منطق و دلیل آموزندۀ دیگهای، آدم رو تو مسیر حفظ این ارزشها سر ذوق نگه میدارن.
این خیلی تاپیک مهمی به نظرم اومد: «استفاده از الگوهای ساده، استعاره و تشبیه برای درک مفاهیم پیچیدهتر.» | More
۱) اینا قالب کفشه. خیلی سادهست؛ میذارن داخلش که وقتی آدم پاش نیست، فرم کفش حفظ شه. اینطوری به جای یک ماه، سه ماه فرم اصلیش باقی میمونه و به جای یک سال، سه سال میتونی ازش استفاده کنی؛ یعنی هم کیفیت استفاده رو بالا نگه میداره و هم طول عمرش رو بیشتر میکنه. ۲) به این میگن Maintenance؛ یعنی نگهداری کردن. حالا این جنبههای زیادی داره: اول در حد روزمرگی ساده؛ یکی ضدآفتاب میزنه که مواظب پوستش باشه، یکی خونه رو مرتب میکنه، یکی به گل و گیاهش میرسه، یکی ورزش میکنه، یکی تغذیه رو کنترل میکنه، و اینا میشه نگهداری کردن. دوم در حد نیاز انسان؛ یکی تفریح میکنه روحیهش حفظ شه، یکی به دوستاش پیام میده ارتباط گرم شه، یکی واسه زنش گل میگیره، یکی شام مهمون دعوت میکنه، یکی قهر و دعوا رو حل میکنه، اینا همهش یعنی نگهداری کردن. سوم در سطح کلان؛ تعمیرکار لوله رو سرویس میکنه، شهرداری درختا رو هرس میکنه، وزارت راه جاده رو نوسازی میکنه، دولت خط انتقال گاز رو تعمیر میکنه، اینا همهش یعنی نگهداری کردن. همینطوری تا جایی که آدم به ذهنش میرسه، واسه این «نگهداری» میشه مصداق جدید پیدا کرد. اما ماهیت همهش تقریباً یکسانه؛ با چند تا روتین ساده و پیوسته، علاوه بر حفظ بقای یک سرمایه در حال حاضر، از کیفیت و پتانسیلهای آیندهش هم نگهداری میکنیم. ۳) پارسال اتفاقی با قالب کفش آشنا شدم؛ الآن بهم میگه که بین شور و شوق آدم برای زندگی کردن و حوصلهای که برای Maintenance از داشتههاش به خرج میده، یک ارتباطی هست؛ یعنی یا آدمِ خوشحال دغدغۀ نگهداری کردن داره، یا نگهداری کردن باعث خوشحالی آدم میشه، و یا صدها ارتباط ممکن دیگه. حالا اینکه واقعاً چه نوع ارتباطی دارن، بحث دیگریست؛ این بمونه واسه بعد.
без подписи
به این بهانه، چند تا کلیدواژۀ مهم: ۱) بخشی از قضاوت ما از ظاهر دیگران «غریزی» اتفاق میافته؛ دیدن بعضی از شکلها و رنگها و اندازهها، یعنی داریم به انسان سالم و مستعدی نگاه میکنیم. کلمۀ مهم اینجا «جفتیابی» میشه؛ پایینترین سطح از قضاوت ناخودآگاه سریع و بهینۀ آدم برای فیلتر کردن کسانی که میتونن برای «جفت» بودن مناسب باشن. این از تجربه و استقراء میاد؛ کمککنندهست اما چندان دوستداشتنی نیست. ۲) بخش دیگهای از این قضاوت با استاندارد روز دنیاست؛ متر و معیاری که جهان پیرامون برای ما تعریف میکنه. فرهنگ، رسانه، مارکت، اقتصادهایی که نیاز جدید تعریف میکنن و بازار جدید میسازن و کالای جدید میفروشن. اینجا مدلهای لباس پوشیدن، آرایش کردن، بدن ساختن و زیبایی جستن، کلمۀ «پروژه» رو برجسته میکنه؛ زمین بازی بزرگی که به جهان اضافه میشه و جریان میسازه. اینم کمککنندهست؛ اما بالأخره دربارۀ «بازی» حرف میزنیم. مثل «Persona» کار میکنه؛ هویتی که خود آدم میسازه تا پُلی بین شخص درونی و دنیای بیرونی باشه. ۳) بقیهش از تعریف «قضاوت» خارج میشه؛ یعنی اصلاً برای «سنجیدن» نیست. اینجا آدم از «individualism» صحبت میکنه؛ یعنی ظاهر انسان برای خودش و دربارۀ خودش و مخصوص خودش و جزوی از شخص خودش تعریف میشه. اینجا بدن دیگه «جفت» و «پروژه» نیست؛ بلکه «هویت» و کاراکتره. ما برای «فردیت» متر و معیار نمیذاریم: مزۀ پرتقال یعنی پرتقال، بوی دارچین یعنی دارچین، چهرۀ مسیح یعنی مسیح و هر کدوم از اینها صرفاً در همین چارچوب معنا پیدا میکنن. این پیچیدهست، شناخت میخواد و گاهی بهینه نیست؛ اما کمک میکنه به اینکه هویتها رو بپذیریم و این تو دنیای امروز، نسبتاً مهمه. ۴) قضاوت فیزیک ظاهری آدمها در موقعیتهای مختلف، شامل همۀ این سه تا میشه؛ حالا اینکه چقدر از اینیکی باشه و چقدر از دیگری و چقدر از اونیکی، دیگه میشه بحث بین ما و خودمان.
без подписи
ض۳: مکانیکِ Focus؛ کاراکتر باید انرژی داشته باشه، یکجا وایسه، هیچ ضربهای نخوره تا جون خودش رو پُر کنه.
без подписи