tgindex
خبرنامه گلسنگ

خبرنامه گلسنگ

Статистика

خبرنامه گسنگ؛ روایتگر تازه‌ترین دستاوردها، اخبار، تاریخ، خاطرات، تحلیل‌ها و آموزش‌های مرتبط با چالش های توسعه گلسنگ شناسی در ایران است که با هدف گسترش دانش، فرهنگ‌سازی و پاسداری از میراث ارزشمند گلسنگ‌های ایران منتشر می شود. Admin: @mylichen

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
10
Всего постов
27
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
448
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
200
27 постов
Вовлечённость
44,6%
к подписчикам
Постов в день
1,4
всего 27
Упоминаний
6
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
62
1/48двое суток
71
1/72трое суток
76

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • زوال شمشاد هیرکانی؛ از دست رفتن یک بازمانده کهن و زیستگاه گلسنگ‌های برگ‌زی شمشاد هیرکانی (Buxus hyrcana Pojark.) یکی از عناصر ارزشمند و کهن جنگل‌های هیرکانی شمال ایران و از گونه‌های گیاهی بازمانده (Relict) این پهنه جنگلی است. حضور این درخت در جنگل‌های حاشیه جنوبی دریای خزر، یادگاری از فلور کهن منطقه و شاهدی بر پیشینه طولانی و ارزش تکاملی جنگل‌های هیرکانی است. ازاین‌رو، اهمیت شمشاد هیرکانی تنها به حضور یک گونه درختی در ساختار جنگل محدود نمی‌شود، بلکه این گونه بخشی از میراث طبیعی و تاریخی یکی از کهن‌ترین اکوسیستم‌های جنگلی منطقه محسوب می‌شود. در سال‌های اخیر، جمعیت‌های طبیعی شمشاد هیرکانی در جنگل‌های شمال ایران با زوال گسترده و نگران‌کننده‌ای روبه‌رو شده‌اند. بیماری سوختگی شمشاد، ناشی از قارچ Calonectria pseudonaviculata، و پس از آن گسترش شب‌پره شمشاد (Cydalima perspectalis)، همراه با تنش‌های محیطی، موجب آسیب شدید به بسیاری از شمشادزارهای طبیعی بخصوص در جنگل سیسنگان شده‌اند. ریزش گسترده برگ‌ها، خشکیدگی شاخه‌ها، کاهش تراکم تاج و در نهایت مرگ درختان، ساختار بسیاری از رویشگاه‌های شمشاد را به‌شدت دگرگون کرده است. با این حال، پیامد زوال شمشاد را نباید تنها در کاهش جمعیت این درخت جست‌وجو کرد. هر درخت کهنسال در یک جنگل طبیعی، خود زیستگاهی برای مجموعه‌ای از جانداران است. برگ، پوست، شاخه و حتی شرایط سایه و رطوبتی که تاج درخت ایجاد می‌کند، ریززیستگاه‌هایی را برای قارچ‌ها، گلسنگ‌ها، خزه‌ها، جلبک‌ها و بی‌مهرگان فراهم می‌آورد. بنابراین، با مرگ یک درخت، بخشی از این شبکه پیچیده زیستی نیز ممکن است از میان برود. در این میان، گلسنگ‌های برگ‌زی (Foliicolous lichens) از گروه‌هایی هستند که می‌توانند به‌طور مستقیم تحت تأثیر زوال شمشاد قرار گیرند. این گلسنگ‌ها بر سطح برگ‌های زنده رشد می‌کنند و بقای آن‌ها به وجود برگ، رطوبت کافی و شرایط ریزاقلیمی مناسب وابسته است. شمشاد هیرکانی، به دلیل همیشه‌سبز بودن، ماندگاری نسبتاً طولانی برگ‌ها و حضور در زیستگاه‌های جنگلی مرطوب و سایه‌دار، می‌تواند بستری مناسب برای استقرار چنین گلسنگ‌هایی فراهم سازد. از بین رفتن شمشادها، در نتیجه، تنها به معنای نابودی درخت نیست؛ برگ‌هایی که زیستگاه گلسنگ‌های برگ‌زی بوده‌اند نیز همراه با آن‌ها از میان می‌روند. افزون بر این، کاهش پوشش تاج درختان موجب افزایش نور، تغییر دما و کاهش رطوبت نسبی در ریززیستگاه می‌شود و در نتیجه حتی گلسنگ‌هایی که مستقیماً بر روی شمشاد رشد نمی‌کنند نیز ممکن است تحت تأثیر تغییر شرایط محیطی قرار گیرند. از دیدگاه گلسنگ‌شناسی، مسئله نگران‌کننده‌تر آن است که احتمال دارد همراه با زوال گسترده شمشادزارهای هیرکانی، برخی جمعیت‌های محلی گلسنگ‌های برگ‌زی نیز پیش از آنکه به‌طور کامل شناسایی، جمع‌آوری و ثبت علمی شوند، از بین رفته باشند. با توجه به محدود بودن مطالعات اختصاصی درباره گلسنگ‌های برگ‌زی ایران، در حال حاضر نمی‌توان بدون شواهد کافی از «انقراض قطعی» گونه‌های مشخص سخن گفت؛ اما حذف گسترده زیستگاه، احتمال نابودی محلی و از دست رفتن بخشی از تنوع ناشناخته این گلسنگ‌ها را جدی می‌کند. این پدیده نمونه‌ای از اهمیت مفهوم هم‌انقراضی (Co-extinction) در حفاظت از تنوع زیستی است. هنگامی که یک گونه میزبان یا زیستگاه‌ساز از یک اکوسیستم حذف می‌شود، موجوداتی که به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم به آن وابسته‌اند نیز ممکن است با کاهش شدید جمعیت یا حذف محلی مواجه شوند. بنابراین، حفاظت از شمشاد هیرکانی در واقع تنها حفاظت از یک گونه درختی نیست؛ بلکه حفاظت از مجموعه‌ای از روابط زیستی و موجودات وابسته به آن است. زوال شمشاد هیرکانی نه‌تنها بخشی ارزشمند از ساختار و هویت جنگل‌های هیرکانی را تهدید کرده، بلکه می‌تواند به از دست رفتن گلسنگ‌ها و دیگر جانداران وابسته به این درخت نیز منجر شود. چه‌بسا برخی از گلسنگ‌های برگ‌زی این رویشگاه‌ها، پیش از آنکه فرصت شناسایی و ثبت علمی آن‌ها فراهم شود، همراه با شمشادهای میزبان خود از بعضی مناطق ناپدید شده باشند. ازاین‌رو، بررسی گلسنگ‌های برگ‌زی در بازمانده‌های شمشادزارهای شمال ایران ضرورتی علمی و حفاظتی دارد. نمونه‌برداری از شمشادهای باقی‌مانده، مقایسه رویشگاه‌های سالم و آسیب‌دیده و مستندسازی تنوع گلسنگی آن‌ها می‌تواند بخشی از دانشی را حفظ کند که در غیر این صورت ممکن است همراه با زوال این درخت بازمانده و کهن جنگل‌های هیرکانی برای همیشه از دسترس پژوهشگران خارج شود. محمد سهرابی گلسنگ‌شناس #خبرنامه_گلسنگ‌ @lichennews

  • از ظل‌السلطان تا «باغبان کلانشهر» وقتی اختیارات یک فرد از سرمایه دانش یک دانشگاه بزرگ‌تر می‌شود سال ۱۳۹۴، برای استفاده از گلسنگ‌های باقی‌مانده بر چنارهای تهران به‌عنوان شاخص‌های زیستی آلودگی هوا، در پی آغاز همکاری با فضای سبز شهرداری تهران بودم. پس از رفت‌وآمدهای بسیار، یکی از مسئولان پارک شهر، وقتی ماجرا را شنید، با لحنی صریح و آمیخته به درماندگی گفت: «دکتر جان، دنبال دردسر نگرد! ما خودمان برای فهمیدن علت خشک‌شدن درختان پارک گرفتاریم. هر وقت باغبان کلانشهر، رفیق مناسبی پیدا کند، کار را به او می‌سپارد؛ فعلاً کسی را پیدا نکرده و ما هم معطل مانده‌ایم. تو هم اگر کسی را داری که حرفش پیش او اثر دارد، برو؛ وگرنه تا باغبان کلانشهر دستور ندهد، دنبال گلسنگ‌های باقی‌مانده تهران نگرد. الکی وقتت را تلف نکن.» پیگیری کردم و تازه فهمیدم دسترسی به «باغبان کلانشهر» حتی برای بسیاری از کارکنان باسابقه همان مجموعه نیز آسان نیست؛ مدیری دور از دسترس، اما برخوردار از اختیاراتی گسترده در حوزه‌ای که تصمیم‌هایش می‌توانست بر سرنوشت فضای سبز پایتخت اثر بگذارد. شگفت‌تر آنکه با تغییر دوره‌های مدیریت شهری نیز جایگاه و نفوذ او همچنان پابرجا مانده بود. امروز که روایت دکتر حسین آخانی از موانع ایجاد باغ گیاه‌شناسی دانشگاه تهران را خواندم، بسبار اندوهگین شدم. من در سالهای گذشته شوق و جدیت دکتر آخانی برای شکل‌گیری آن باغ را از نزدیک دیده بودم. با خواندن این مطالب، بی اختیار به یاد همان «باغبان کلانشهر» حکایت افتادم؛ مدیری با چنان انبوهی از سمت‌ها و عناوین که به طنز، دو کامیون هجده‌چرخ هم از یدک‌کشیدنشان عاجز است. «باغبان کلانشهر» این حکایت مرا به یاد ظل‌السلطان تاریخ اصفهان می‌اندازد؛ نه برای یکسان دانستن دو شخصیت از منظر تاریخی، یکی در اصفهان و یکی در تهران، بلکه به سبب شباهت یک عارضه تاریخی: قرار گرفتن اختیارات فرا قانونی در دست کسی که دانش تخصصی او هم‌سنگ آن اختیارات نیست. مسئله همین‌جاست. ممکن است پشت نام یک مدیر، ده‌ها سمت، عضویت، ریاست و عنوان ردیف شده باشد؛ اما دریغ از دانشی تخصصی که حاصل سال‌ها پژوهش مستقل و شناخت عمیق طبیعت باشد. عنوان اداری، دانش تولید نمی‌کند و استمرار در قدرت نیز جای تخصص را نمی‌گیرد. رفتار های غیر علمی و مخالفت «باغبان کلانشهر» در بحث احداث باغ گیاه‌شناسی دانشگاه تهران یکی از مصادیق آسیب عمیق مدیریت معیوب علم در محیط‌زیست شهر تهران است. هنوز در عجب هستم، که چرا صاحب دانش برای رسیدن به صاحب اختیار باید واسطه پیدا کنند؟ اما صاحب اختیار برای تصمیم‌گیری درباره موضوعی که دانش تخصصی آن را ندارد، خود را نیازمند مراجعه به صاحب دانش نمی‌بیند؟ پیامد چنین ساختاری فقط ساخته‌نشدن یک باغ گیاه‌شناسی در کلانشهر تهران نیست. پیامد اصلی، حذف تدریجی تخصص از فرآیند تصمیم‌گیری‌های زیست‌محیطی کشور است؛ فرآیندی که پژوهشگر را فرسوده، کارشناس را بی‌اثر و بخشی از سرمایه علمی کشور را ناگزیر به کناره‌گیری یا مهاجرت می‌کند. و شاید «باغبان کلانشهر تهران» هنوز یک نکته ساده را درنیافته باشد: که نزدیکی به صاحبان قدرت، کسی را گیاه‌شناس، بوم‌شناس یا متخصص تنوع زیستی نمی‌کند. برای مدیریت فضای سبز یک سرزمین، اختیار کافی نیست؛ شناخت علمی پوشش گیاهی، بوم‌شناسی و تنوع زیستی آن سرزمین ضرورت دارد. ظل‌السلطان نیز روزگاری صاحب اختیاری گسترده بود. اما امروز کسی تعداد عناوین و مناصب او را نمی‌شمارد؛ تاریخ، او را با آنچه در دوران اقتدارش بر میراث طبیعی و فرهنگی این سرزمین گذاشته به یاد می‌آورد. از همین روست که من ناگزیر برای بخشی از این جماعت، تعبیر «زامبی‌» را به کار می‌برم: صاحبان عنوان و اختیار، بی‌آنکه حیات فکری و تخصصی متناسب با جایگاهی که اشغال کرده‌اند در تصمیم‌هایشان دیده شود. «باغبان کلانشهر» نیز یک زامبی دیگری هست که باید برای تاریخ حکمرانی علم در ایران معرفی شود! که چطور مانع شکل گیری باغ گیاه‌شناسی دانشگاه تهران شد. محمد سهرابی گلسنگ‌شناس #خبرنامه_گلسنگ @lichennews

  • 14 авг.13из environ_concerns

    پایان یک رویا؟ عمر مفید هر محقق برای انجام یک‌کار بزرگ محدود است. من از سال ۱۳۷۹ که وارد دانشگاه تهران شدم تصمیم داشتم یک باغ گیاهشناسی برای دانشگاه تهران و شهر تهران درست کنم. از زمان قالیباف شروع کردم. ابتدا تلاش کردم پارک لاله را به باغ گیاهشناسی تبدیل کنم. مذاکرات را شروع کردم. در دوره شورای قبلی و شهرداران آن دوران پر حاشیه موافقت اولیه را کسب کردم. ولی افراد بسیاری مخالفت کردند و از جمله یکی از کسانی که مانع شد فردی بود که من افتخار شاگردیش را داشتم. بعد از مدتها بررسی و مذاکره و به پیشنهاد خود آقای مختاری پارک در حال احداث شمال پارک گفتگو برای این کار در نظر گرفته شد. هدف این بود که در دو‌سمت اتوبان چمران دو فضای شهرداری و دانشگاه تهران به این پروژه اختصاص یابد. طراحی اولیه انجام شد و سپس طی تفاهم نامه ای بین شهرداری تهران و دانشگاه تهران در ۲ خرداد ۱۴۰۰ این پروژه کلنگ خورد و اولین درختان باغ کاشته شد. احداث باغ در شورای شهر مصوب شد، قرارداد تنظیم و برای امضا به شهرداری فرستاده شد. مدیران شهرداری که می دانستند شهردار عوض می شود مانع امضای قراداد شدند و یک سال من تلاش کردم که قرارداد را دوباره فعال کنم. دستهای پنهانی در شهرداری - که من عامل اصلی را شخص علی محمد مختاری می دانم - مانع آن شد. امروز من به این محل رفتم و داستانش را بصورت چند کلیپ در اینستاگرام منتشر کردم: https://www.instagram.com/p/DcA0MasCjrg/?igsh=MThmdjUwamtxMm45MQ== لطفا این کلیپها را که برای ثبت در تاریخ گذاشتم را ببینید. بماند برای آیندگان و کسانی که تاریخ ناکامی های یک ملت را روایت می کنند. #حسین_آخانی

  • نوستالژی تخم‌مرغ: از مدارس اکابر تا دانشگاه‌های امروز ایران چالش‌های تاریخی توسعه گلسنگ‌شناسی در ایران روایتی برای ثبت در حافظه تاریخ! امروز همکاری تماس گرفت و گفت: «شماره حساب بانک ملی‌ات را بفرست؛ دانشگاه می‌خواهد حق‌الزحمه راهنمایی دانشجوی دکتری مشترکمان را که طی چهار سال گذشته روی گلسنگ‌ها کار کرده و اکنون فارغ‌التحصیل شده است، تسویه کند.» پرسیدم: «چقدر؟» گفت: «برای دو استاد راهنما جمعاً ۲۰ میلیون تومان؛ سهم هرکدام ۱۰ میلیون تومان.» بی‌اختیار خنده‌ام گرفت. یاد دوستی افتادم که چند سال پیش، به شوخی، ارزش حقوق و دستمزد را با معیارهای ساده زندگی می‌سنجید: چند وعده غذا در رستوران، چند پیتزا و از همه مهم‌تر، چند تخم‌مرغ! یک روز پرسیدم: «آخر چرا در بین این همه، حقوق استاد دانشگاه را با تخم‌مرغ مقایسه می‌کنی؟» گفت: «سهراب! تو جوانی، بعضی چیزها یادت نیست.» دوست داشت مرا «سهراب» صدا کند. بعد از خاطرات قدیم گفت؛ از کلاس‌های اکابر و رسم برخی روستاییان که برای قدردانی از معلم، هر روز یک چیزی هدیه می‌بردند: روغن و ماست محلی، خشکبار، مرغ و البته بیش از همه تخم‌مرغ. خندید و گفت: «پس بگذار تخم‌مرغ، واحد سنتی سنجش حق‌الزحمه و حق‌التدریس ما باشد!» پرسید: «سهراب، تخم‌مرغ عددی به نرخ امروز چند است؟» آن روز گفتم: «حدود هفت هزار تومان.» سرانگشتی حساب کرد و گفت: «فرض کن روزی معادل صد تخم‌مرغ دستمزد می‌گرفتی؛ ماهی می‌شد حدود ۲۱ میلیون تومان. حالا حقوق خودت چقدر است؟» گفتم: «حدود ۲۰ میلیون.» خندید و گفت: «دیدی سهراب؟ بعداً می‌فهمی چرا با تخم‌مرغ حساب می‌کنم!» آن گفت‌وگو برای چند سال پیش بود. امروز تخم‌مرغ هفت‌هزار تومانی خودش به خاطره پیوسته است. حالا اگر برای یک حساب سرانگشتی، قیمت هر تخم‌مرغ را حدود ۲۰ هزار تومان در نظر بگیریم، سهم من از چهار سال راهنمایی آن دانشجوی دکتری ــ از پژوهش و اصلاح نوشته‌ها تا مقاله، رساله و دفاع ــ می‌شود: ۱۰ میلیون تومان؛ معادل حدود ۵۰۰ عدد تخم‌مرغ به قیمت امروز! اگر فرض کنیم استاد در هر سال فقط ۱۸۰ روز درگیر امور آن دانشجو بوده باشد و برای هر روز فقط یک تخم‌مرغ حق‌الزحمه در نظر بگیریم: ۱۸۰ روز × ۴ سال = ۷۲۰ تخم‌مرغ. اما حق‌الزحمه گفته شده، با همین معیار سرانگشتی، تنها معادل ۵۰۰ تخم‌مرغ است! یعنی حتی اگر معیار پرداخت را همان تخم‌مرغ‌های اهدایی دانش آموزان در روزگار اکابر بگیریم، باز هم حساب حق الزحمه استاد دانشگاه امروز ۲۲۰ تخم‌مرغ کم می‌آورد! طنز ماجرا همین‌جاست؛ در اروپا، این مقایسه برایم معنای دیگری پیدا کرده است. نرخ ارزش‌گذاری خدمات تخصصی در مجموعه‌ای علمی مانند باغهای گیاه‌شناسی، حدود یک ساعت انتقال دانش تخصصی درباره گیاهان به عموم ارزشی در حدود ۱۰۰ پوند یا یورو است. در ایران از یک‌سو، چهار سال همراهی علمی با یک دانشجوی دکتری؛ معادل ۵۰۰ عدد تخم مرغ سوی دیگر یعنی اروپا، یک ساعت انتقال دانش به عموم. معادل ۲۵۰ عدد تخم‌مرغ ! البته سخن بر سر تبدیل ساده ارزش ارزهای پوند به تومان نیست؛ اقتصادها، سطح دستمزدها و قدرت خرید متفاوت‌اند. سخن بر سر فرهنگِ ارزش‌گذاری دانش و زمان متخصص است. ممکن است گفته شود استاد دانشگاه حقوق ماهانه می‌گیرد. درست است؛ اما حقوق ماهانه در برابر مجموعه وظایف دانشگاهی است. وقتی خود دانشگاه برای «راهنمایی رساله دکتری» حق‌الزحمه‌ای مستقل تعریف می‌کند، مبلغ آن نیز خواه‌ناخواه زبان گویای ارزش‌گذاری همان مسئولیت است. امروز دوباره به یاد دوستم افتادم و به این بهانه بهش پیام فرستادم: گفتم یادت هست که می گفتی: «سهراب، بعداً می‌فهمی چرا با تخم‌مرغ حساب می‌کنم!» بله رفیق عزیز؛ حالا بهتر می‌فهمم. شاید در دانشگاه های امروز, پیش از آنکه از ادعای «قدرت علمی» سخن بگوییم، بد نباشد یک حساب ساده عدد تخم مرغی هم داشته باشیم: در این سرزمین، چهار سال انتقال دانش، تجربه و پرورش یک پژوهشگر، چند تخم‌مرغ می‌ارزد؟ محمد سهرابی گلسنگ‌شناس #خبرنامه_گلسنگ @lichennews

  • در طبیعت، گاهی یک انگل یا قارچ می‌تواند رفتار میزبان خود را تغییر دهد و آن را به انجام کاری وادارد که به سود بقای خودش باشد. به چنین میزبان‌هایی، به‌صورت استعاری، «زامبی» گفته می‌شود. https://youtu.be/zgSMpYOOfw0?is=0LJtVXqwhwr595OA

  • همراهان گرامی خبرنامه گلسنگ، برای درک بهتر رفتار «زامبی‌ها»، پیشنهاد می‌کنم این کلیپ را با دقت ببینید. هنگام تماشا، به انتخاب واژه‌ی «زامبی» و دلیل استفاده از آن برای توصیف رفتار برخی افراد در مراکز علمی ایران توجه ویژه داشته باشید؛ افرادی که گاه به‌جای اندیشه‌ی مستقل، خلاقیت و حرکت علمی، صرفاً در مسیری از پیش تعیین‌شده حرکت می‌کنند و رفتار دیگران را تکرار می‌کنند. البته این تعبیر نه متوجه همه‌ی جامعه‌ی علمی، بلکه اشاره‌ای استعاری و انتقادی به نوعی رفتار مشخص در محیط‌های علمی است. شاید پس از دیدن این کلیپ، علت انتخاب این نام روشن‌تر شود. اطلاعات بیشتر https://youtu.be/r7_dy0z5Xp0?si=Ln5hQKxIsyKEsOsI

  • 🧟 هشداری برای آن‌هایی که تازه می‌خواهند زامبی شوند! قدیمی‌ها گفته‌اند: «سگ اصحاب کهف، چند روزی پیِ نیکان گرفت و مردم شد.» حالا حکایت زامبی‌هاست! اگر با زامبی بنشینی، با زامبی برخیزی، حرف زامبی را تکرار کنی، در برابر زامبی سکوت کنی و کم‌کم به رفتار زامبی عادت کنی، مراقب باش؛ شاید خودت هم بی‌آنکه بفهمی، داری زامبی می‌شوی! زامبی‌شدن همیشه یک‌شبه اتفاق نمی‌افتد. گاهی از یک تأیید کوچک شروع می‌شود؛ از یک سکوت به‌موقع برای زامبی، از یک همراهی ساده، از توجیه یک رفتار نادرست و از این جمله معروف که: «به من چه!» بعد چشم باز می‌کنی و می‌بینی همان کارهایی را می‌کنی که روزی از دیدنشان تعجب می‌کردی. پس ای کسانی که تازه هوای زامبی‌شدن به سرتان زده است، حواستان باشد: هم‌نشینی بی‌اثر نیست. سگ اصحاب کهف با نیکان نشست و نامش ماند؛ شما اگر با زامبیان بنشینید و رسم زامبیان بیاموزید، انتظار نداشته باشید روزی در روایت تاریخ، نام دیگری بر شما بگذارند! 🧟 با زامبی نشست و برخاست کنی، زامبی می‌شوی. انتخاب با خودتان است: هنوز برای پیوستن به مردم دیر نشده است! به‌زودی لایه دوم و سوم شخصیت‌های زامبی‌وار سازمان حسن‌آباد خالصه که خارج از پژوهشکده در نابودی موزه گلسنگ‌های ایران نقش داشته‌اند، معرفی خواهند شد. شخصیت‌های جدید، اغلب، امضاکننده، تأییدکننده، توجیه‌کننده یا کسانی هستند که در جایگاهی قرار داشته‌اند که می‌توانستند بپرسند، بررسی کنند و مانع شوند؛ اما بنا بر اسناد و روایت‌هایی که منتشر خواهد شد، باید روشن شود هرکدام چه نقشی در این ماجرا داشته‌اند. این بخش از روایت از آن جهت اهمیت دارد که نابودی یک مجموعه علمی، اگر واقعاً حاصل یک زنجیره تصمیم و اقدام باشد، تنها کار کسی نیست که آخرین ضربه را می‌زند. گاهی یک امضا، یک تأیید، یک سکوت یا نپرسیدن یک سؤال ساده، حلقه‌ای از زنجیره‌ای می‌شود که در پایان آن، حاصل سال‌ها تلاش علمی از میان می‌رود. و این همان نقطه‌ای است که زامبی‌شدن آغاز می‌شود: آنجا که انسان می‌گوید: «من فقط امضا کردم.» «من فقط تأیید کردم.» «من فقط دستور را اجرا کردم.» «تصمیم من نبود.» «به من ارتباطی نداشت.» اما تاریخ فقط نمی‌پرسد چه کسی دستور داد؛ می‌پرسد چه کسانی آن دستور را ممکن کردند. پس اگر امروز برگه‌ای برای امضا مقابل شما گذاشته‌اند، گزارشی برای تأیید به دستتان داده‌اند، یا از شما خواسته‌اند بدون دانستن همه واقعیت، مهر تأییدی بر تصمیمی بزنید، پیش از امضا کمی درنگ کنید. بپرسید. بخوانید. بررسی کنید. و مسئولیت تصمیم خود را بپذیرید. زیرا شاید امروز فقط یک امضا باشد، اما فردا همان امضا بخشی از تاریخ شود. هنوز برای انتخاب دیر نشده است؛ می‌توانید جزو گروه امضاکنندگان یک بی‌عدالتی در این سرزمین باشید، یا در گروه کسانی قرار بگیرید که حاضر نیستند به حلقه زامبیان بپیوندند. باید برای نجات آینده فرزندانمان، امروز بلندتر از دیروز، پایان زامبی‌گری در مراکز علمی و پژوهشی ایران را فریاد زد؛ نابودی فرهنگی را که در آن بی‌عدالتی با یک امضای ساده آغاز می‌شود، با یک تأیید ادامه پیدا می‌کند و با سکوت زامبیان همراه به سرانجام می‌رسد، خواستار شد. آینده فرزندان ما درخشان هست و آزادی آنها از چنگ زامبیان نزدیک است. به امید پیروزی ملت بزرگ ایران. محمد سهرابی گلسنگ‌شناس #خبرنامه_گلسنگ @lichennews

  • همراهان گرامی خبرنامه گلسنگ، پیشنهاد می‌کنم در فیلم افتتاح موزه گلسنگ‌های ایران، حتماً مصاحبه دکتر محمد فرهادی، وزیر وقت علوم، و مرحوم دکتر مضطرزاده را با دقت ببینید و سخنانشان درباره موزه و اهمیت آن را بشنوید. این بخش از فیلم، خود سندی از جایگاه و اهمیتی است که در روز افتتاح برای موزه گلسنگ‌های ایران قائل بودند. https://youtu.be/6ag8ZhJswpI?is=dw8mqbUDCDfQJ05P

  • 💥 به مناسبت ۲۱ مرداد؛ روز افتتاح موزه گلسنگ‌های ایران؛ روایتی که باید در تاریخ حکمرانی معیوب علم در ایران ثبت شود ۲۰ مرداد ۱۳۹۶، کمتر از ۲۴ ساعت تا افتتاح موزه گلسنگ‌های ایران باقی مانده بود. از چندین هفته پیش، مقدمات مراسمی فراهم می‌شد که قرار بود روز ۲۱ مرداد با حضور دکتر محمد فرهادی، وزیر وقت علوم، برگزار شود. مرحوم دکتر مضطرزاده و تیم همراهش برای برگزاری این مراسم زحمت فراوان کشیده بودند و ما نیز تا آخرین ساعات مشغول آماده‌سازی موزه بودیم. قاعدتاً روز و شب پیش از افتتاح یک مجموعه علمی باید صرف آخرین هماهنگی‌ها می‌شد. اما برای من، ماجرای دیگری در جریان بود. ساعت ۵ عصر ۲۰ مرداد، دو زامبی با ادبیاتی شبیه لات‌های چاله‌میدان سراغ مرا گرفتند: 🧟 زامبی دغل معطر و 🧟 زامبی موسپید ترسو زامبی دغل معطر صریحاً تهدید کرد: «اخراجت می‌کنیم! اگر فردا بیایی... فردا نیا سازمان؛ بگو مریض شده‌ای.» زامبی موسپید حتی فراتر رفت: «برایت گران تمام می‌شود! حرف ما را گوش کن و نیا. بهانه‌ای بتراش؛ بگو سفر مهمی پیش آمده، بگو گرفتاری خانوادگی داری.» هدف هر دو حرف یکی بود: فردا، ۲۱ مرداد، در افتتاحیه موزه گلسنگ‌های ایران حاضر نشو. والسلام! منظورشان روشن بود: حضور نیافتن من، به‌عنوان بنیان‌گذار موزه، می‌توانست کل برنامه افتتاحیه را به هم بزند و مرحوم دکتر مضطرزاده و تیم برگزارکننده را در برابر وزیر علوم و میهمانان، به نوعی، ضایع کند. ناگفته نماند که این دو نفر تمام ماجرا نبودند. در یادداشت‌های من از وقایع آن روزها، زامبی پشت‌پرده و زامبی پرکارِ بی‌ثمر هدایت‌کنندگان این جریان بودند؛ چراکه افتتاح موزه را تهدیدی برای کلکسیون از رمق‌ افتاده خود می‌دیدند. زامبی پرکارِ بی‌ثمر نیز در کنار سایر زامبیان، به‌ویژه زامبی چاخان‌گوی پرحرف، مدام به فضای بدبینی دامن می‌زد. البته زامبی چاخان‌گو، پس از کشته‌شدن یکی از رفقایش، ظاهراً دچار عذاب وجدان شده بود؛ بالاخره از تیم زامبیان فاصله گرفت و دیگر به آن جمع بازنگشت. آن شب، من به اوج درماندگی همه زامبیان حسابی خندیدم. بعد از بحث، از اتاق ریاست زامبی موسپید بیرون آمدم، انرژی‌ام چند برابر شده بود؛ چون عمق درماندگی آنها را دیده بودم. با خودم گفتم: حالا دیگر موزه گلسنگ‌های ایران باید به هر قیمتی که شده افتتاح شود. شب ۲۰ مرداد به بامداد ۲۱ مرداد رسید و ما همچنان در موزه کار می‌کردیم. از ساعت سه بامداد گذشته بود. برای چند دقیقه از موزه بیرون آمدم، به احمدآباد مستوفی رفتم و برای بچه‌هایی که هنوز مشغول کار بودند، ساندویچ گرم و نوشابه گرفتم. تا نزدیک پنج صبح ۲۱ مرداد کار کردیم. چند نفر همان‌جا، کنار میزها و گلسنگ‌ها، چند ساعتی خوابیدند. من نزدیک ساعت پنج صبح به منزل رفتم، کت‌وشلوار پوشیدم و سریع برگشتم. و سرانجام صبح ۲۱ مرداد ۱۳۹۶ فرا رسید. روبان را بستیم. وزیر وقت علوم آمد. و موزه گلسنگ‌های ایران افتتاح شد. اما یک پرسش از شب ۲۰ مرداد برای من باقی ماند: چگونه ممکن است در مجموعه‌ای زیر نظر وزارت علوم، افرادی برای ضربه زدن به برنامه‌ای رسمی با حضور وزیر همان وزارتخانه، چنین جسارتی به خرج دهند؟ این درخواست از نظر من آن‌قدر فاجعه‌بار بود که اتفاقات آن شب را رسماً و به‌صورت مکتوب ثبت کردم؛ تا بماند به یادگار در تاریخ زامبی‌های سازمان حسن‌آباد خالصه! و پرسش دیگری که سال‌هاست بی‌پاسخ مانده، از رئیس «گزمه‌های وزارتخانه» است: اگر این «گزمه‌خانه»، آن‌گونه که ادعا می‌شود، برای صیانت از سلامت اداری، جلوگیری از رفتارهای آسیب‌زا و حفاظت از منافع مجموعه‌های علمی ایجاد شده است، نقش آن در چنین ماجرایی دقیقاً چیست؟ وقتی دو نفر علناً قصد داشتند زمینه اخلال در مراسم رسمی افتتاحیه‌ای با حضور وزیر علوم را فراهم کنند، نقش «گزمه‌خانه» در بررسی گزارش چنین واقعه‌ای چه بود؟ مثل اینکه مدیر این گزمه‌خانه فقط زورش به دانشجویان بی‌گناه ایرانی می‌رسد! گزمه‌گری فقط کنترل صفحه اینستاگرام چند عضو هیئت علمی، کارمند و دانشجو نیست! من این واقعه را برای ثبت در تاریخ حکمرانی معیوب علم در ایران می‌نویسم؛ زیرا از نگاه من، نخستین گام‌های سنگ‌اندازی علیه موزه گلسنگ‌های ایران توسط زامبیان سازمان حسن‌آباد خالصه، دقیقاً به همان شب ۲۰ مرداد ۱۳۹۶، چند ساعت پیش از افتتاح موزه بازمی‌گردد. خلاصه کلام، ای زامبیان روایت، در هر مرتبه ای، که هستید، چه دانشیار، چه استاد. ننگ نابودی موزه گلسنگ‌ بر پیشانی شما ثبت شده و جای هیچ انکار و توجیهی ندارید. واژه «زامبی» واقعا برازنده تک‌تک شماست! چه افتخار بزرگی! نامتان در روایت های تاریخ گلسنگ‌شناسی ایران، با عنوان «زامبیان سازمان حسن‌آباد خالصه» برای همیشه جاودانه شده است. و من هنوز هم مثل آن شب به اوج درماندگی تان می خندم! که چقدر زامبی تر شده اید. محمد سهرابی گلسنگ‌شناس خبرنامه گلسنگ @Lichennews

  • 🌿 شهر تمیز را از گلسنگ‌هایش بشناس گاهی برای سنجش پاکی هوای یک شهر، نیازی به دستگاه‌های پیشرفته و نمودارهای پیچیده نیست؛ کافی‌ست کمی دقیق‌تر به تنه‌ی درختان، سنگ دیوارها و صندلی گوشه‌های پارک‌ها نگاه کنیم. اگر آن‌جا نقش‌های خاکستری، سبز، زرد یا نارنجی گلسنگ‌ها را دیدید، شاید در برابر یکی از طبیعی‌ترین نشانه‌های کیفیت هوا ایستاده باشید. 🍃 🏭 با افزایش آلودگی، برخی گونه‌های حساس کم‌کم از شهرها کنار می‌روند؛ اما هرچه شرایط هوا مناسب‌تر باشد، فرصت بیشتری برای حضور و تنوع آن‌ها فراهم می‌شود. به همین دلیل، دانشمندان سال‌هاست از گلسنگ‌ها به‌عنوان زیست‌نشانگرهای کیفیت هوا استفاده می‌کنند. گلسنگ‌ها زبان طبیعت‌اند؛ زبانی که با حضور، غیبت و تنوع گونه‌هایش از شرایط محیط پیرامون خبر می‌دهد. پس دفعه‌ی بعد که در پارک شهرتان قدم می‌زنید، فقط به آسمان نگاه نکنید؛ نگاهی هم به پوست درختان و سنگ‌ها بیندازید. حتی روی نیمکتی که نشسته اید! شاید گزارش کیفیت هوای شهرتان، درست همان‌جا پیش چشم شما نوشته شده باشد. 🌱 🔎 شهر تمیز را از گلسنگ‌هایش بشناس. محمد سهرابی گلسنگ‌شناس خبرنامه گلسنگ @Lichennews

  • از چوب‌دستی تا پهپاد چوپانی؛ صدای کودکان بازمانده از نحصیل در ایران باشیم! دامنه‌های کیامکی برای من فقط محل جمع‌آوری گلسنگ نیست؛ بخشی از خاطرات زندگی‌ام در همان کوه‌ها شکل گرفته است. سال اول دانشگاه بودم که در تعطیلات تابستان به روستای داران برگشتم. یکی از هم‌کلاسی‌های کلاس اول ابتدایی‌ام را دیدم که سال‌ها پیش درس را رها کرده و دامدار شده بود. یک شبانه‌روز همراهش به دامنه کیامکی رفتم؛ من برای جمع‌آوری گلسنگ های کیامکی که چند ماهی بود رسما وارد دنیای آنها شده بودم و او در پی گله‌ گوسفندان. از همان یک روز خاطرات بسیاری دارم: گوسفندانی که از گله جدا شده و ساعت‌ها دنبالش گشتیم، نگرانی از حمله گرگ‌ها در شب سرد کیامکی، راه‌های طولانی، حمل بار و آب و نبود تلفن و امکانات ارتباطی مناسب و.... گاه به دوستم نگاه می‌کردم و به گردش روزگار می‌اندیشیدم؛ روزی هر دو کنار هم روی نیمکت کلاس اول نشسته بودیم و چهارده سال بعد، من دانشجوی سال اول علوم‌ گیاهی دانشگاه‌ علوم‌ کشاورزی و منابع طبیعی گرگان بودم و او زندگی‌اش را با یکی از دشوارترین مشاغل کوهستان می‌گذراند. حدود ۲۶ سال از آن روز خاطره انگیز می گذرد! مدتی پیش، یک روز به صورت تصادفی، تصویری از یک دامدار در ترکیه، نزدیک مرز ایران، دیدم که برای مراقبت از گله از پهپاد استفاده می‌کرد؛ تلفن هوشمند، تجهیزات دیجیتال و صفحات خورشیدی نیز همراهش بود. ناگهان به همان روز چوپانی در کیامکی برگشتم و با خود گفتم: چوپانی سنتی در حال دگرگونی است؛ چوپانی پهپادی در راه است. شاید همان گوسفندانی که ما ساعت‌ها دنبالش می‌گشتیم، امروز با پهپاد و موقعیت‌یاب در چند دقیقه پیدا شود. دیر یا زود این فناوری‌ها به دامداری ایران نیز بیشتر راه خواهند یافت. اما چه کسی باید با آنها کار کند؟ پهپاد، GPS، حسگرها و سامانه‌های هوشمند به انسانی نیاز دارند که بتواند بخواند، بیاموزد و با فناوری تازه همراه شود. پس دیگر نمی‌توان به کسی گفت: «درس نخوانَد، بالاخره می‌رود چوپانی!» کدام چوپانی؟ چوپانی دیروز یا چوپانی عصر پهپاد و هوش مصنوعی؟ این فقط درباره صنعت دامداری نیست کشاورزی، صنعت، ساختمان و حمل‌ونقل نیز هر روز فناورانه‌تر می‌شوند. جهان آینده حتی در مشاغل یدی، به انسان آموزش‌دیده نیاز دارد. اینجاست که ترک تحصیل کودکان ایران معنای نگران‌کننده‌تری پیدا می‌کند. کودکی که امروز مدرسه را ترک می‌کند، فقط چند کتاب را از دست نمی‌دهد؛ ممکن است امکان انتخاب فردای خود را نیز از دست بدهد. گاهی می‌گویند: «همه که نباید دکتر و مهندس یا پشت‌میزنشین شوند؛ جامعه به چوپان، کارگر، رفتگر و کشاورز هم نیاز دارد.» البته که نیاز دارد؛ اما چرا چوپان باید کم‌سواد باشد؟ چرا کارگر نباید حقوقش را بشناسد؟ چرا کشاورز نباید فناوری بداند؟ مسئله پشت میز نشستن نیست؛ مسئله حق آموختن و حق انتخاب است. و اینجاست که باید پرسید در این شرایط اجتماعی ایران: چه کسانی از کم‌سوادی جامعه ایرانی سود می‌برند؟ انسان کم‌سواد انتخاب‌های محدودتری دارد و در برابر فریب و استثمار آسیب‌پذیرتر است. از این رو، هر نگاهی که ترک تحصیل را عادی یا کم‌اهمیت جلوه می‌دهد، باید مورد پرسش قرار گیرد. وزارت آموزش‌وپرورش و دولت نیز باید شفاف پاسخ دهند: چند کودک ایرانی امروز بیرون از مدرسه‌اند؟ چرا؟ و به چه دلیل؟ چند نفر به دلیل فقر ترک تحصیل کرده‌اند؟ چند نفر بازگردانده شده‌اند؟ و برای جلوگیری از بازماندن کودکان از آموزش دقیقاً چه کرده‌اند؟ شاید چند سال دیگر، در همان دامنه کوهستان های ایران، از کیامکی تا بینالود، دامداری پهپادش را به آسمان بفرستد و گله را روی تلفن همراهش ببیند. پیشرفت عصر حاضر و دنیای هوش مصنوعی منتظر دستور شما نمی‌ماند. همه چیز در حال تغییر هست. اینجاست که باید فریاد زد: آموزش میراث انحصاری فرزندان صاحب‌منصبان و پشت‌میزنشینان نیست؛ حق همه فرزندان ایران است. هیچ‌کس حق ندارد برای شغل آینده فرزندان ایران زمین از پیش تصمیم بگیر و بگوید: «تو همین‌قدر بدان؛ برای کاری که قرار است انجام دهی، همین کافی است.» هر کودک ایرانی باید بیاموزد؛ نه الزاماً برای پشت میز نشستن، بلکه برای آنکه فردا با علم، آگاهی و دانش روز روی پای خود بایستد، انتخاب کند و در برابر فریب، توهم و ستم سر فرود نیاورد. محمد سهرابی گلسنگ‌شناس خبرنامه گلسنگ @lichennews

  • بهای علم و دانش در ایران؛ وقتی دغدغه معاش روزانه، مجال اندیشیدن را از اساتید ایرانی می‌گیرد! چندی پیش برای شرکت در IAL10 به ایتالیا سفر کردم. تنها هزینه ثبت‌نام، همراه با یک شام شب ويژه، ۵۰۰ پوند بود؛ رقمی که با تبدیل تقریبی به پول ایران، چیزی در حدود ۹۰ تا ۱۰۰ میلیون تومان می‌شود. تازه این فقط هزینه ثبت‌نام بود؛ بلیت هواپیما، اقامت، رفت‌وآمد و دیگر مخارج سفر به کنار. وقتی این رقم را به تومان برگرداندم، بی‌اختیار به فکر استادان و پژوهشگران ایرانی افتادم. با خود گفتم: یک استاد دانشگاه در ایران چگونه می‌تواند نزدیک به صد میلیون تومان فقط برای ثبت‌نام یک گردهمایی علمی بین‌المللی بپردازد؟ هزینه کتاب، پژوهش، تجهیزات و سفر علمی را از کجا بیاورد؟ و با این فاصله میان درآمد و هزینه‌های علمی، چگونه همچنان با جهان دانش همراه بماند؟ همین فکر، خاطره‌ای از سال ۲۰۰۶ را برایم زنده کرد. آن سال در سفری به سن‌پترزبورگ، در مؤسسه گیاه‌شناسی کوماروف با سه تن از گلسنگ‌شناسان سرشناس روسیه، الکساندر تیتوف، میخائیل آندریف و میخائیل ژوربنکو دیدار داشتم. روزی سر میز ناهار از مرحوم دکتر تیتوف پرسیدم: «حقوق یک استاد و پژوهشگر در روسیه چقدر است؟» خندید و با طنز گفت: «محمد، در روسیه! همین که اکسیژنی را که نفس می‌کشیم هنوز رایگان گذاشته‌اند، خودش غنیمت است! آب را که پولی کرده‌اند، غذا هم که پولی است؛ فقط مانده اکسیژن را هم بسته‌بندی کنند و به ما بفروشند!» آن روز خندیدیم. اما امروز، نزدیک به بیست سال بعد، وقتی به آن جمله فکر می‌کنم، دلم می‌خواهد بگویم: تیتوف جان، تو راست می‌گفتی! ولی بجای روسبه وضع ایران ما را می گفتی! بیایید برای لحظه‌ای همان شوخی را به زبان عدد ترجمه کنیم. اگر در اقتصاد امروز ایران یک کپسول ۱۰ لیتری اکسیژن با فشار حدود ۱۵۰ بار را در نظر بگیریم، با جریان پیوسته ۲ لیتر در دقیقه، تقریباً دوازده ساعت و نیم دوام می‌آورد. یعنی برای ۲۴ ساعت نزدیک به دو کپسول و برای سی روز حدود ۵۸ بار شارژ لازم است. حالا اگر، طبق شنیده‌ها، هزینه هر بار شارژ هر کپسول را حدود یک میلیون تومان فرض کنیم، هزینه یک ماه اکسیژن به حدود: ۱۱۶ میلیون تومان می‌رسد. یعنی مبلغ حدودی صد میلیون تومان برای هر فرد در نظر بگیریم؛ فقط برای نفس کشیدن رایگان یکی از اعضای خانواده! که خوشبختانه فعلا دولت براش فاکتوری صادر نکرده! دیگر مبلغی نماند! نه برای مسکن، نه غذا، نه آب، نه رفت‌وآمد، نه لباس، نه کتاب، نه پژوهش و نه سفر علمی. البته این یک محاسبه فرضی و یک بازی با اعداد برای ملموس کردن طنز تیتوف است، نه محاسبه نیاز طبیعی بدن انسان به اکسیژن روزانه پزشکی. اما چه طنز تلخی! تیتوف جان آسوده بخواب!، انگار در ایران ما هم مثل روسبه شما حقوق اهل علم را واقعاً با احتساب قیمت اکسیژن تعیین کرده‌اند! اگر هوایی را که نفس می‌کشیم هم پولی کرده بودند، شاید با حقوق امروز یک استاد دانشگاه در ایران، پس از پرداخت هزینه‌های زندگی باید از کسی پول قرض می‌گرفتیم تا پول نفس کشیدنمان را هم بدهیم. و درست همین‌جاست که شوخی ما تمام می‌شود و پرسش جدی آغاز می‌شود. و این پرسش مهم‌تر را باید از تصمیم‌گیران پرسید: عواقب این وضعیت را کجا باید جست‌وجو کنیم؟ در فراری دادن نخبگان؟ در استادی که ناچار به شغل دوم و سوم می‌شود؟ در پژوهشگری که دعوت‌نامه یک کنگره جهانی را کنار می‌گذارد چون توان پرداخت هزینه سفر را ندارد؟ در دانشجویی که زندگی استادش را می‌بیند و دیگر آینده‌ای در علم نمی‌یابد؟ یا در دانشگاهی که هر روز فاصله‌اش با جهان دانش بیشتر می‌شود؟ فقر استاد، مسئله شخصی استاد نیست. استادی که تمام توانش صرف تأمین هزینه‌های زندگی می‌شود، فقط رفاهش را از دست نمی‌دهد؛ جامعه، بخشی از توان اندیشیدن، پژوهش کردن و ساختن آینده‌اش را از دست می‌دهد. مرحوم تیتوف بیست سال پیش درباره قیمت اکسیژن شوخی کرد. امروز شاید وقت آن رسیده باشد که آن شوخی را جدی‌تر بشنویم: اگر پس از پرداخت بهای زنده ماندن چیزی باقی نماند، سهم علم را از کجا باید پرداخت کرد؟ محمد سهرابی گلسنگ‌شناس خبرنامه گلسنگ @lichennews

  • کهنسالان ایران کدام ‌نوع موجودات هستند؟ آیا سرو ابرکوه واقعاً کهنسال‌ترین موجود زندهٔ ایران است؟8 سرو ابرکوه، با قدمتی چند هزارساله، بی‌تردید یکی از کهنسال‌ترین موجودات زندهٔ شناخته‌شدهٔ ایران است؛ اما اطلاق عنوان «کهنسال‌ترین موجود زندهٔ ایران» به آن، بدون بررسی دیگر موجودات دیرزیست کشور، نیازمند احتیاط است. بر صخره‌های علم‌کوه، دماوند، الوند و کوه کیامکی، گلسنگ‌های پوسته‌ای از8 جنس Rhizocarpon حضور دارند؛ موجوداتی بسیار کندرشد که برخی گونه‌های آنها از مهم‌ترین گلسنگ‌های مورد استفاده در لیکنومتری هستند. در این روش، رابطهٔ میان اندازه و نرخ8 رشد گلسنگ می‌تواند برای برآورد زمان در معرض قرار گرفتن سطوح سنگی به کار رود؛ هرچند سن سطح سنگ را نباید الزاماً معادل سن تال گلسنگ مستقر بر آن دانست. رشد بسیار آهسته و توان بقای طولانی Rhizocarpon این احتمال را مطرح می‌کند که برخی تال‌های موجود در ارتفاعات ایران سابقهٔ استقراری چند هزارساله داشته باشند. حتی سن‌هایی در محدودهٔ ۴۵۰۰ تا ۵۰۰۰ سال را می‌توان به‌عنوان فرضیه‌ای قابل بررسی مطرح کرد؛ اما انتساب چنین سنی به نمونه‌های ایرانی مستلزم مطالعات اختصاصی،8 تعیین نرخ رشد منطقه‌ای و استفاده از شواهد مستقل سن‌سنجی است. بنابراین، در شرایط کنونی دقیق‌تر است سرو ابرکوه را «یکی از کهنسال‌ترین موجودات زندهٔ شناخته‌شدهٔ ایران» بدانیم، نه لزوماً کهنسال‌ترین آنها. تا زمانی که گلسنگ‌های دیرزیست کوهستان‌های ایران به‌طور نظام‌مند مطالعه و سن آنها ارزیابی نشده است، پاسخ قطعی به پرسش آغازین ممکن نیست. شاید پاسخ پرسش «کهنسال‌ترین موجود زندهٔ ایران کدام است؟» را نه فقط در میان درختان کهنسال، بلکهi باید بر صخره‌های علم‌کوه، دماوند، الوند و کیامکی نیز جست‌وجو کرد. این گلسنگ‌ها بخشی از میراث طبیعی کمتر شناخته‌شدهٔ ایران‌اند. بیایید این کهنسالان سرزمینمان را بشناسیم، مطالعه کنیم و پیش از آنکه از دست بروند، ارزش و جایگاه واقعی آنها را دریابیم. J پیشاپیش یادآوری می‌شود که این رقابت میان سرو و گلسنگ است؛ لطفاً آن رقیب همیشگیِ بحث‌های کهنسالی در طنز های ایرانی را این بار در بخش نظرات وارد نکنید😁! محمد سهرابی گلسنگ شناس خبرنامه گلسنگ @lichennews

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи