tgindex
قِرتی بازی

قِرتی بازی

Статистика
@maher234Игрыперсидский

نوشته های جواد ماهر/ javadmaher123@gmail.com @javademaher

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
142
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Игры
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
332
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
183
40 постов
Вовлечённость
55,1%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 142
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
50
1/48двое суток
57
1/72трое суток
61

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 1354) برق قطع بود پنجمین "جلسه ی کتاب خوانی جمعی" شلوغ شد. ساعت پنج رسیدم کتاب خانه. دو سه نفر از بچه ها زودتر آمده بودند. کمک کردند زنبیل های کتاب را بردیم توی اتاق. لامپ اتاق روشن نشد. برق قطع بود و اتاق تاریک. کتاب خانه کنار پارک است. از صندوق ماشین یک زیرانداز برداشتم و به کمک بچه ها زیر سایه ی درختی پهن کردیم و کتاب ها را وسط چیدیم و کتاب خوانی آغازشد. بچه ها تا ساعت پنج یکی یکی آمدند و ذر سایه ی خنک درخت نشستند و کتابی برداشتند. برخی بچه هایی که عبورمی کردند هم به ما پیوستند. بیست نفر شدیم. خانم معلمی که پسرش را آورده بود هم نشست به کتاب خواندن. بیست نفر روی یک زیرانداز جانمی شدیم. دوستی به کمکم آمد. دوستی که چند خیابان آن طرف تر کتابفروشی دارد. ردمی شده و مرا دیده و آمده. توی ماشین زیرانداز داشت. آن را کنار این یکی پهن کردیم و همه جاشدیم. جالب که این جلسه برای بزرگ ترها هم کشش دارد. به آن نشان که خانم معلم و دوستم و خودم هم توی کتاب ها غرق شدیم. این کتاب ها همه خوردنی است. کتاب هایی که در کودکی ما به هر دلیل در دسترس مان نبوده. پس طبیعی است که ما بزرگ ترها از خواندن شان حظ کنیم و لذت ببریم. آخرهای جلسه مسئول کتاب خانه آمد. با دو پارچ شربت و یک بشقاب شکلات. مسئول کتاب خانه همه جوره کمک می کند. #کتابخوانی #کتابخانه #برق

  • کتابخوانی جمعی تسهیلگر: جواد ماهر دوشنبه ها ساعت 17 تا 18 تربت حیدریه، شهرک ولی عصر، کتابخانه ی امام رضا ویژه ی دختران و پسران 6 تا 12 سال (تابستان داغ با خواندنی های شیرین) حضور در این جلسه رایگان و آزاد است ولی اگر سئوالی دارید با من تماس بگیرید: 09151308956

  • 1353) مُرغانه توی خانه گاهی می بینم دمی یا گوشی یا پنجه ای از زیر مبل بیرون زده. "ببری" است. درازکشیده و چرت می زند. ببری چندمین جراحتش را پشت سر گذاشته و حالا با درک بهتری از زندگی، بااحتیاط زندگی می کند. ببری گربه ای است که دو سال پیش به ما پناه آورد. تصادف کرده بود و با پای خونین از ما کمک خواست. ما او را بیمارستان بردیم. پایش قطع شد و او گفت: "حالا که این جور است من پیش شما می مانم. یعنی توی خانه ی شما یک وجب جا برای من پیدانمی شود؟" گفتیم: "بمان." حالا ببری با ما به خانه ی جدیدی که ساخته ایم آمده. شب به شب مرغانه اش را می خورد و گوشه کنار خانه و حیاط می گردد. مراقب است موشی چوشی مِگَلی به خانه حمله نکند. روی شن های حیاطِ خاکی خانه با ابهت یک ببر درازمی کشد و دم تکان می دهد و از قلمروش محافظت می کند. #ببری

  • 1352) نوبل کسی هست که نوشته های مرا در مجله ای چاپ می کند. کسی که گاهی خارج می رود. همسرم می گوید: "به خانم فلانی( که رابط ماست) بگو که به او بگوید نوشته های مرا در خارج به کسی یا جایی بدهد. کسی که بابت این نوشته ها پول بدهد. بگو این پولی که شما می دهید خوب است اما خارج پول بهتری می دهند." می گوید: "من دلم روشن است که تو بالاخره یک جایزه ای نوبلی چیزی از خارج می بری." من مِن مِن می کنم و می گویم: "ما فقیرمردم وقتی مُردیم معروف می شویم." او می گوید: "همه همین طورند." ناگهان می گوید: ولش کن. انشاءالله صدوبیست سال زنده باشی و کارکنی. می گویم: انشاءالله. #نوشتن #مجله

  • 1351) برای روزهای مبادا "ماجراهای ریگو و رُزا" می خوانیم. "داستان هایی از باغ وحش و داستان هایی از زندگی." "بیست و هشت داستان فلسفی برای 7 تا 77 ساله ها." ریگو و رزا بین کتاب هایم بازی می کردند. دنبال بهانه ای برای خواندن بودم. این بهانه را "محمد عابدین پور" از "مرند" دستم داد. نقد محمد( اگر تو را گاز بگیرم...) در مجله ی "عروسک سخنگو"ی شماره ی 357 ریگو و رزا را در دلم نشاند. و خواندن را با پسرها آغازکردیم. همسرم هم کتاب را دوست دارد. "تازه کارها"ی "ماریو بارگاس یوسا" می خوانم. کتاب شامل 7 داستان کوتاه است. "خجسته کیهان" این کتاب را ترجمه و نشر "کتاب پارسه" چاپ کرده. نمی توانم بگویم ترجمه خوب است یا نه. داستان تازه کارها به شدت درون فرهنگی همراه با آداب و رسوم بومی است که ترجمه و انتقال مفهوم را سخت و پیچیده می کند. مجله ی "نافه" ی آبان ماه 89 چند صفحه درباره ی یوسا دارد. آن چند صفحه را خواندم. نگه داری مجله های قدیمی کار شیرین و مفیدی است. نافه ی آبان 89 یک گفت و گوی خواندنی با "مسعود کیمیایی"، یک گفت و گو با "گونتر گراس" و یک گفت و گو با "کیهان کلهر" دارد. مجله های قدیمی ذخیره ای است برای روزهای مبادا. روزهایی که دست و دل کسی به کار فرهنگی نمی رود. #کتاب #پسرها #مجله #عروسک

  • با سلام 📚آشنایی مقدماتی با خواندن و نوشتن ویژه ی کودکانی که مهرماه به پایه ی اول ابتدایی می روند. سه جلسه: 500 هزار تومان 🌺آموزشگر: جواد ماهر ⛺️مکان: شهرک ولی عصر، یاس 1، پلاک 5 ظرفیت محدود ☎️برای ثبت نام تماس بگیرید: 09151308956

  • 1350) پسرها و دخترها چهارمین "جلسه کتاب خوانی جمعی " را در "کتاب خانه ی امام رضا" برگزارکردیم. هشت پسر آمدند. پیش از آغاز جلسه رفتم دم در کتاب خانه. دیدم چهار دختر لب حوضِ جلوی کتاب خانه نشسته اند. جلو رفتم و پرسیدم: "شما چند سال تان است؟" یکی گفت: "چرا؟" یکی گفت: "13." گفتم: "ما یک جلسه ی کتاب خوانی داریم که دور هم کتاب می خوانیم. 6 تا 16 ساله ها می توانند شرکت کنند. اگر دوست دارید بیایید." جلسه آغازشد. ده دقیقه گذشته بود که چهار دختر آمدند. توضیح دادم که از وسط اتاق کتاب بردارند و مشغول شوند. پسرها با دیدن دخترها هرهر و کرکر می کردند. دخترها پس از ده پانزده دقیقه گفتند که می آیند دنبال مان و این جلسه را آزمایشی آمده ایم. گفتند از جلسه ی بعد می آییم. این ها را گفتند و رفتند. پس از مطالعه هر کس درباره ی چیزی که خوانده بود چند دقیقه حرف زد. کسی کاریکاتورهای "برزگمهر حسین پور" را در کتاب "شهر هرت" دیده بود. درباره ی کاریکاتور حرف زدیم و چند کارکاتور دیدیم. پس از آن درباره ی حضور دخترها در جلسه حرف زدیم. برای پسرها عجیب است که کنار دخترها بنشینند. گفتم: "شما باید رفتار با دخترها را یادبگیرید همان طور که دخترها باید رفتار با پسرها را یادبگیرند." در این باره بحث خوبی کردیم. کسی این جلسه شطرنج آرده بود که پیش از جلسه با دوستش بازی کرد. قسمتی از جلسه را می توانیم بازی کنیم. #کتاب #کتابخوانی #کتابخانه

  • 💠💠💠 کتابخوانی جمعی 💠💠💠 ⚜️تسهیلگر : جواد ماهر⚜️ 📆دوشنبه ها ساعت 17 تا 18 📍تربت حیدریه، شهرک ولی عصر،کتابخانه ی امام رضا ✅ویژه ی دختران و پسران 6 تا 12 سال (تابستان داغ با خواندنی های شیرین) 🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹

  • 1349) توقعِ خدا هِرهر می خندد. ورق می زند و می خندد. برادرش که کنارش نشسته: "چیزهای بدی داره." دائره المعارف مصور بدن انسان را نگاه می کند. دم به دم سکوت را می شکند و می خندد. "این جا چی نوشته؟" "چهارنعل تاختند و از آن جا دورشدند." این یکی قصه های هزار و یک شب را می خواند. در حال برگزاری سومین جلسه ی کتاب خوانی جمعی در "کتاب خانه ی امام رضا" هستیم. مادری بازخوردداده که: "پسرم جلسه را دوست دارد و گفته کی دوشنبه می آید تا به جلسه بروم." پسر حالا با برادرش آمده. کتاب خانه ی امام رضا کنار پارک زیبای "مینو"ست. پنجره ی اتاقی که ما گرد هم می نشینیم و کتاب می خوانیم رو به حوض و چمن بازمی شود. مسئول کتاب خانه بچه های شاد و کتاب خوان را که می بیند: "پس از ماه صفر جلسه را می بریم طبقه ی بالا توی سالن بزرگ." ولی من فکرمی کنم فعلن همین جا خوب است. کار باید کیفیت داشته باشد. خدا هم از ما توقع ندارد در خاورمیانه ی جنگ زده دو هزار و پانصد نفر کتاب خوان را دور هم جمع کنیم. همین جوری دلی و آسته آسته پیش برویم خوش تر است. #کتاب #کتابخانه #کتابخوانی

  • 1348) خاطره دانش آموزی داشتیم که پارسال به مدرسه ی ما آمد. بیماری صعب العلاجی داشت. پدر و مادرش از ما خواستند مراقبش باشیم. کلاس پنجم بود. ته کلاس می نشست. درگیر شیمی درمانی بود و موهایش را می تراشید. بیماری نمی گذاشت مرتب مدرسه بیاید. بود و نبود. خاطره ی خاصی بین ما شکل نگرفت. امروز پدر و مادرش با لباس سیاه آمدند. آمدند دنبال پرونده ی فرزندشان. کارنامه اش آماده بود. توی عکسِ لابه لای پرونده موهایش بلند و لَخت بود. مادر، لباسِ فرم پسرش را به مدیر داد تا به تن نیازمندی بپوشاند. تا رفتند رابطِ مرکز نگه داری کودکان بی سرپرست آمد. چند دانش آموز پیش ما دارند. بی مقدمه از ما برای بچه های مرکز لباس فرم خواست. "اگر لباس فرم دارید به ما بدهید." من لباس فرم دانش آموز از دست رفته ی مان را به او دادم. لباس را گرفت و تشکرکرد و رفت. #بیماری #مرگ

  • کتابخوانی جمعی تسهیلگر: جواد ماهر دوشنبه ها ساعت 17 تا 18 تربت حیدریه، شهرک ولی عصر، کتابخانه ی امام رضا ویژه ی دختران و پسران 6 تا 12 سال (تابستان داغ با خواندنی های شیرین)

  • 1347) چراغ جادو دوشنبه دومین جلسه ی "کتاب خوانی جمعی" را در کتاب خانه ی "امام رضا" برگزارکردیم. سه تا دختر آمدند با شش تا پسر. دور اتاق نشستیم و کتاب خواندیم و بعد درباره ی کتاب ها حرف زدیم و شربت خوردیم. تبلیغ این دفعه ی جلسه را به عکسی از کتاب "درخت بخشنده" مزین کردم. درخت بخشنده ی "شل سیلورستاین". شل سیلورستاین نفس حقی دارد. می خواهم هر هفته در تبلیغ جلسه کتابی معرفی کنم. کتابی از بین کتاب های جلسه. یکی از نزدیکان همسرم درگذشت. از تشییع جنازه خودم را به جلسه رساندم. هشت دقیقه مانده به آغاز جلسه در کتاب خانه بودم. کتاب ها را صبح انتخاب و آماده کرده بودم. وسط اتاق چیدم و منتظر ماندم ساعت پنج با اولین نفری که واردشد جلسه آغازشد. کتاب برداشتیم و خواندیم. پسری بود که اکراه داشت کتاب دست بگیرد. به واسطه ی دوستش آمده بود. کتاب "شیر آسیایی" را دادم دستش. ورق زد و عکس ها را دید. سه تا از پسرها کنار هم کارکاتورهای کتاب "شهر هرت" "بزرگمهر حسین پور" را دیدند. بعد کتابی را که شامل نقشه ی راه های ایران بود برداشتند و با هرهر و کرکر به این شهر و آن شهر سفرکردند. جلسه ی گرم و خوبی شد. بعد که کتاب خواندیم از بچه ها پرسیدم اگر "چراع جادو" پیداکردید و دست کشیدید و غول آمد چه آرزویی می کنید؟ چهار سال بعد آرژانتین قهرمان شود. رونالدو جوان شود. نیمار یک سال دیگر بازی کند. ترامپ بمیرد. خانواده ام سالم باشد. حیوان ها سالم باشند و شکار نشوند. تاب داشته باشم. خدا بخواهد جلسه دوشنبه ی آینده هم برقرار است. #کتاب #کتابخانه #کتابخوانی

  • کتابخوانی جمعی تسهیلگر: جواد ماهر دوشنبه ها ساعت 17 تا 18 تربت حیدریه، شهرک ولی عصر، کتابخانه ی امام رضا ویژه ی دختران و پسران 6 تا 12 سال (تابستان داغ با خواندنی های شیرین)

  • 1346) اگر حضوری بود، چی؟ مستخدم مدرسه به من که توی دفتر پشت میزم نشسته ام می گوید: "بلدید دو تا مرغ بکشید؟" کشتن مرغ. آن هم نه یکی، دو تا. خودم را تصورمی کنم چاقو به دست. سر دو تا مرغ را بریده ام. از چاقویم خون می چکد. پیش بند سفیدم خونی و چرک است. با همان چاقو و پیش بند می روم سر کلاس. مبصر برپامی دهد. من چاقو را روی میز می گذارم، نه، روی میز نمی گذارم. چاقو را محکم در دست می فشارم و دفتر حضور و غیاب را بازمی کنم تا درس جلسه ی قبل را از کسی بپرسم. "حسین بی نوا". می خواهم از حسین بی نوا درس بپرسم. این نام همین جوری به ذهنم آمد. حسین لابد از کربلا و عاشورا آمده، بی نوا هم که هر موجودی در این شرایط بخواهد درس پاسخ بدهد بی نواست دیگر. مستخدم مدرسه به "عروسک سخنگو" گفت: "عروسک سنگین". مستخدم مدرسه عروسک سخنگو را در ذهن دارد. چندی پیش داستانی از عروسک خواندم که شبیه داستان زندگی دختر از دست رفته اش بود. از همان زمان عروسک سنگین توی ذهنش هست. دانش آموزی به همراه مادرش از غیرانتفاعی برای ثبت نام در مدرسه ی دولتی ما آمده اند. نشانی خانه را می پرسم. در محدوده ی مدرسه ی ما زندگی می کنند. پسرک به پایه ی پنججم رسیده. می پرسم: "چرا می خواهید مدرسه را عوض کنید؟" مادر می گوید: "شهریه گران است و سال آینده معلوم نیست مدرسه ای باشد. می گویند مجازی است." می گویم: "اگر حضوری بود، چی؟ پسر شما در آن مدرسه دوست و رفیق دارد. عوض کردن مدرسه بی ضرر نیست." پسرک به صدامی آید. نمی خواهد مدرسه اش را عوض کند. بحث می کنیم و مادر و پسر می روند با پدر مشورت کنند و بیشتر فکر کنند. وقتی می خواهند بروند مجله ی رشدی به سمت پسرک درازمی کنم. پسرک قبول نمی کند. می گویم: "یکی از شرایط این مدرسه کتاب خوانی است. این جا بیایی باید روزی یک ربع کنار پدر و مادر کتاب بخوانید. روی این شرط هم فکرکنید." پسرک مجله را می گیرد و می روند. برخی کتاب های کودک خیلی خوب است. گروه سنی ندارد. "برای همیشه" یکی از آن هاست. "آن هایی که در زندگی کسی را از دست می دهند از زندگی عقب می مانند. برای همیشه." من شش سالم بود که پدرم را از دست دادم. برای همیشه دست مرا می گیرد و می برد سر خط شش ساله گی. آن روزی که پدر رفت و برنگشت. "برای همیشه، کای لوفتنر، تصویرگر: کاتیا گرمن، ترجمه ی مهدیه متقی." #مرغ #عروسک #رشد #غیر_انتفاعی #کتاب #جنگ

  • 1345) زمین بازی نخستین جلسه ی "کتاب خوانی جمعی" را در "کتابخانه ی امام رضا" برگزارکردیم. کتاب خانه ی امام رضا نزدیک خانه ی مادری ام است. همان کتاب خانه ای که بر روی زمین بازی دوران کودکی ام ساخته شده. همان کتاب خانه ای که برای ساختش امضا جمع کردم و خیلی زود به خاطر خیانت به زمین خاکی کودکی ام پشیمان شدم. چون بیشتر، قرائت خانه است تا کتاب خانه. کودکی که وارد آن جا می شود با هیس هیس و هیس هیس رانده می شود. این نخستین گام من برای پس گرفتن زمین بازی کودکی ام است. البته که رییس کتابخانه در این راه همراه خوبی است. در نخستین جلسه کنارمان نشست و کتاب خواند و در گفت و گو شرکت کرد. برای مان شربت آورد و لیوان های شربت بین مان چرخاند. ما کتاب خووواندیم و شربت خوووردیم و گپ زدیم. دوشنبه ی آینده نیز این جلسه برقراراست. #کتاب #کتابخانه #کتابخوانی

  • کتابخوانی جمعی تسهیلگر: جواد ماهر دوشنبه ها ساعت 17 تا 18 تربت حیدریه، شهرک ولی عصر، کتابخانه ی امام رضا ویژه ی دختران و پسران 6 تا 12 سال (تابستان داغ با خواندنی های شیرین)

  • 1344) یک مدرسه ی دیگر یا غول خودخواه پسرک کلاس ششمی برای گرفتن پرونده و رفتن به دبیرستان آمده. کتاب های روز میز مرا که می بیند، می گوید: یادم رفت کتاب هایی که برده ام را بیاورم. می گویم: هر وقت دوست داشتی بیاور. می گوید: کتابخانه هم عضوم ولی کتابخانه چیز خاصی ندارد. کتاب های شما یه خورده بهتر است. کتابخانه ی محله "کتابخانه ی امام رضا" زیر نظر اداره ی عریض و طویل و پولدار "آستان قدس رضوی" است. من خودم برای راه اندازی این کتابخانه امضا جمع کردم. آن جایی که کتابخانه ساخته شده زمین بازی کودکی من است. آن جا خاکی بود و ما فوتبال بازی می کردیم. من خیلی زود به خاطر امضاجمع کردن برای ساخت یک کتابخانه ی کم خاصیت و خیانت به زمین بازی کودکی ام پشیمان شدم. مرتضا "شاهزاده ی خوشبخت و چند داستان دیگر"، شاهکار ماندگار "اسکار وایلد" را پس آورده. می گوید: پنج ماه پیش ام بود. از اول جنگ. می پرسم: خواندی؟ می گوید: بله. می پرسم: کدام داستان را بیشتر دوست داشتی؟ شاهزاده خوشبخت، گل سرخ، غول خودخواه، دوست فداکار یا فشفشه ی استثنایی؟ تا نام غول خودخواه را می برم می پرد وسط حرفم و می گوید: همین. مرتضا با پدرش آمده. پایه ی ششم را تمام کرده و کارش در این مدرسه پایان یافته است. شاهزاده ی خوشبخت را می دهد و پرونده اش را می گیرد و می رود. محمد کلاس ششمی مان آمده پیش من. نشسته کنار من توی دفتر. می گوید: این جا خیلی خوبه. داره دعوا میشه.مادری آمده برای ثبت نام پسرش. نشانی خانه ی شان خارج از محدوده ی مدرسه ی ماست. او دارد با مدیر برای ثبت نام پسرش چک و چانه می زند. کیفیت آموزشی مدرسه ی نزدیک خانه پایین است و او بچه اش را به دندان گرفته دنبال یک مدرسه ی دیگر. #ششم #جنگ #کتاب #کتابخانه #پسرها

  • 1343) کرباس دانش آموزانی که پایه ی "ششم" را تمام کرده اند با پدر یا مادرشان می آیند و پرونده ی شان را می گیرند. برخی شان خِنگند و از این که دبستان مزخرف را تمام کرده اند ناراحتند. می گویم: می خواهید یک سال دیگر همین جا نگه تان داریم؟ بیشتر والدین ششمی ها نمی دانند فرزندشان را کدام دبیرستان ثبت نام کنند. از دولتی ها وصف خوبی نشنیده اند، امتیاز و پارتی برای مدارس خاص ندارند، پول غیرانتفاعی هم ندارند. چو افتاده که سال دیگر هم مدارس مجازی است. از غیرانتفاعی راه افتاده اند سمت دولتی ها که غیرانتفاعی پول زیاد می گیرد و سال آینده هم مدرسه ای نیست. ما دولتی ها تحت فشارم. جمعیت کلاس ها به چهل رسیده. کلاس چهل نفری که کلاس نمی شود. برخی والدین برای ثبت نام می آیند در حالی که در محدوده ی مدرسه ی ما نیستند. می گویند: از مدرسه ی نزدیک خانه خوش مان نمی آید. ما نمی توانیم ثبت نام شان کنییم. جا نداریم. این جور والدین حساس اند و پافشاری می کنند. دنبال یک ذره کیفیت آموزش اند. من در مقابل این جور والدین شرمنده ام. چون من مدارس دولتی را می شناسم و می دانم که سر و ته یک کرباس اند. هوای میز کتاب کنار راهرو را را دارم. کتاب و رمان و مجله ی تازه رویش می گذارم. دانش آموزان و والدین را دعوت می کنم از روی میز برای تابستان کتاب ببرند. به آن هایی که برای ثبت نام کلاس اول می آیند کتاب هدیه می دهم. به ترویج کتاب و خواندن به چشم یک آپشن آموزشی نگاه می کنم. آن ذره کیفیت آموزشی که برخی والدین دنبالش هستند. یک ذره تفاوت به قصد بهبود. #ششم #مجازی #کتاب

  • 1342) نقطه ی روشن نوشته ای از من در شماره ی 356 مجله ی "عروسک سخنگو" هست به نام: "همه ی گزینه ها روی میز نیست؛ جای خالی عروسک سخنگو." دلیل این تیتر را نفهمیدم. نامه دادم به عروسک و طلب دلیل کردم. پاسخ آمد که در قسمتی از نوشته، روی میز کتاب، جای مجله ی عروسک سخنگو خالی است. تیتر انتقادی زده ایم. پاسخ روشن و قانع کننده بود. گفتم که مجله ی عروسک برای میز امانت ندارم. پاسخ آمد که بیست و چهار مجله برای میز کتاب می فرستیم. امروز مجله های عروسک سخنگو به دستم رسید. دو سه روز از نامه نگاری نگذشته صبح زود پستچی در خانه را زد و بسته ی مجله ها را تحویل داد. من فوری مجله ها را به مدرسه بردم و روی میز امانت گذاشتم. به همکاران دادم و کار فرهنگی را آغازکردم. برای عروسک نوشتم که این سرعت در همکاری فرهنگی شگفت انگیز است. عروسک پس از ارسال مجله ها از من خواسته بود که آثار دانش آموزان را ارسال کنم. یاد مجله ی "رشد" افتادم که او هم در قبال ارسال مجله چنین درخواستی داشت. من برای عمل به وعده ام سه اثر برای مجله ی رشد فرستادم. اما عروسک این جور نیست که برای همکاری شرط بگذارد. همکاری من و عروسک بدون پیش شرط و دلی است. عروسک یک مجله ی غیردولتی است که بودجه ی دولتی دریافت نمی کند. زمانی بودجه ای می گرفته اما از وقتی شرط کرده اند که در قبال بودجه باید تبلیغ چاپ کند دیگر بودجه نگرفته. رشد یک سری مجله های عریض و طویل وابسته به "آموزش و پرورش" است که چون بودجه اش دولتی است، سیاست هایش هم دولتی است. با این حال قدیم رهاتر و بهتر بود. تازه گی مجله را که بازمی کنی انگار وارد حوزه ی علمیه ی قم می شوی. من وقتی از رشد خواستم برایم مجله بفرستد، حدود دو هفته طول کشید تا مجله ها به دستم رسید. پس از دریافت مجله ها من سه اثر به پی وی شان فرستاده ام که الان هشت روز است هنوز دیده نشده چه برسد به دریافت بازخورد. واکنش عروسک به درخواست من در لحظه بود. من تقاضای کمک کردم و آن ها فوری اقدام کردند. من چندین سال است برای عروسک اثر می فرستم و آن ها فوری اعلام وصول می کنند. اگر تاخیر داشته باشند فوری عذرخواهی می کنند. این ویژگی های منحصر به فرد است که از عروسک یک مجله ی حرفه ای ساخته.من چندین سال است با عروسک همکاری می کنم. برایش می نویسم و خاطره ها و تجربه ها را به اشتراک می گذارم. عروسک هر بار با ویرایش خوب و تیترهای خلاقانه مرا ذوق زده می کند. یک بار یادم می آید در ممیزی نوشته ای از من گرفتارشده بود. عروسک برای حل آن مشکل با من مشورت کرد. یادم است به این نتیجه رسیدیم که تن به ممیزی ندهیم و آن نوشته را کنار گذاشتیم. عروسک این جور مجله ای است. من خرافاتی ام و معمولن از نوشتن درباره ی همکاری های خوب می گریزم تا مبادا چشم بخورد. اما این دفعه در کوران حوادث سخت این روزها نتوانستم از این نقطه ی روشن و امیدبخش ننویسم. خداوند خودش نگه دار و گسترش دهنده ی چنین نقطه های روشنی باشد. آمین #عروسک #رشد #مجله #همکاری #ممیزی

  • 1341) ده ده و نیم کنارم یک مرد سی و هفت هشت ساله نشست. گفت خیلی وقت است هیات نیامده. گفت امروز هم که آمده چون "ورق" نرسیده و سر کار نرفته. گفت که مردم آن قدر مشغله دارند که به هیات نمی رسند. بعد رفت تو نخ روحانی روی منبر. روحانی سخنرانی می کرد و مرد توی گوش من سُرسُرمی کرد. نه از منبر چیزی فهمیدم نه از حرف های مرد. مرد شاکی بود و هی وسط حرف هایش به روحانی روی منبر طعن و کنایه می زد. روحانی رفت و مداح جایش نشست. مرد رفت توی پوستین مداح. مداح روضه ی "قاسم" می خواند. من محو روضه ی قاسم شدم. برگشتم دیدم مرد رفته. برای شام نماند. از من پرسید کی شام می دهند. گفتم ده ده و نیم. #محرم #هیات