- Последний пост
- 24 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 2 909
- 1/48двое суток
- 3 333
- 1/72трое суток
- 3 595
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ایران عزیزم نمیشود تو را دوست نداشت. بارها سعی کردهام دیگر نداشته باشم، نشد. نمیشود طوری وانمود کرد انگار که به من ربطی نداری. بارها خواستم ربطی نداشته باشی، نشد. نمیشود به تو فکر نکرد. بارها خواستهام سرم را به زندگی خودم گرم کنم و دیگر به تو فکر نکنم، نشد. اتفاقی اینجا به دنیا آمدم. و اتفاقی دارم ادامه میدهم. و حالا که زندگیام بازیچهی دست اتفاقات شده، نمیشود که تو را دوست نداشته باشم. این هم احتمالا دست خودم نمیتوانسته باشد. اینکه به کجاها و چه چیزهایی دلبسته شوم. شاید در چین به دنیا میآمدم و الان تعصب پِکَن را میکشیدم. این احتمال وجود داشت که در نروژ به این جهان بیایَم. در آنصورت میتوانستم خوشحال باشم. حداقل اغلب اوقات. من هم اینجا خوشحال بودهام، گاهی. اما آدمِ همیشه خوشحالی نبودهام، هیچوقت. خوشحالی را میشناسم. با آن غریبه نیستم. اما همیشه هم آن را نداشتهام. خوشحالیها شبیه میوههای لوکس توی میوهفروشیها، برای من بیشتر فقط تماشاکردنی بودهاند. خوشحال که میشوم انگار همهچیز دربارهی من است. خوشحالها را میشناسم. اما برایم حسرتانگیز نیستند. حسرت ملتی را دارم که فیلسوفها در آن نان بپزند و فیلسوفها در آن طبابت کنند و فیلسوفها در آن بنویسند و فیلسوفها بخوانند و فیلسوفها در پیادهروهایش راه بروند و فیلسوفها در خیابانهایش برانند و فیلسوفها در آن عاشق بشوند و بچه فیلسوفها در آن بازی کنند و هیچ فیلسوفی این آرزو را به گور نَبَرد. اینجا دنیا آمدم شاید برای آنکه سوالهایم از اول هم همینجا قرار بوده که پاسخ داده شوند. آمدنم اتفاقی بود. و از آن پشیمان نیستم. اما کاش مرگم اختیاری و برای تو باشد. که خوشا مُردن. خوشا از عاشقی برای تو مُردن. زندگی در کنار تو و برای تو را بسیار دوست داشتم. و خوش گذشت. و اگر لازم شود با مرگ خود از آن محافظت خواهم کرد. تو را دوباره خوشحال خواهم دید. لحظهای به آن شکی ندارم. .
درحالیکه اتفاقها آمدهاند، افتادهاند و اثرشان را بهجا گذاشتهاند و رفتهاند. باید وانمود کنم برایم اهمیتی نداشتهاند. نباید بگذارم زندگی بفهمد که با کم آوردن فاصلهی کمی دارم. درحالیکه خودم خوب میدانم چندتا درازنشست دیگر بیشتر دوام نخواهم آورد. باید صبر بیشتری از خودم نشان بدهم. باید بپذیرم همین است که هست، و با باقیماندهاش اگر میتوانم باید کاری بکنم. با باقیماندهی عمرم میتوانم کارهای زیادی بکنم. میتوانم همهاش را تلف کنم. میتوانم بخشی از آن را تلف کنم و بخشی را فقط کتاب بخوانم. میتوانم ورزش کنم. با سلامتِ هرچه تمامتر بالاخره یک روز بمیرم. میتوانم پول دربیاورم و خودم را در قصرهای عالم زندانی کنم. اما برای همیشه فرصت نخواهم داشت که تو را ببینم. شاید بهتر باشد بخشی از عمرم را تلف کنم و با باقیماندهی آن، تو را یک دل سیر دوست داشته باشم. بعدا بهرحال حسرتِ این روزها را خواهم خورد. خوب میدانم. اما نباید بگذارم حسرتِ "کاش تا فرصت بود بیشتر در کنار او میخندیدم" یقهی من را هم بگیرد. .
مثلا خیال کنیم من امام حسین هستم. و در دنیای مثلا، کسی یقهی ما را بابت خیال کردنِ محال نخواهد گرفت. پس مثلا من دستور میدهم هرکس برای شام و نذری میآیَد، نیایَد. مثلا کسی که بدون آنکه بخواهد زخمیِ جنگِ بزرگی شده، بیایَد. مثلا قلبی که شکسته و دوباره بند خوردن نمیداند، بیایَد. مثلا کاری که بقیه از عهدهی آن برنیامدهاند، بیایَد. مثلا کسی که از عالمی و آدمیانی جواب رد شنیده، بیایَد. مثلا دوشی که یک شبه حامل غم سنگینی شده، بیایَد. مثلا گِرِهی که به هیچ دستی باز نمیشود و نخواهد شد، بیایَد. مثلا قلبی که خونیِ خاطرهایست در گذشته، بیایَد. مثلا کسی که دنبال بهانه میگردد تا یک گوشه به حال خودش زار بزند، بیایَد. مثلا او که واقعا کار مهمی دارد، بیایَد. گرسنه نیایَد. هرکه از جهانش سیر شد بیایَد. .
ترجیح میدهم تعداد آدمهای کمتری را در زندگیام بشناسم. دلم میخواهد نیاز نباشد با آدمهای زیادی رفتوآمد داشته باشم. هرچقدر انسانهای به مراتب کمتری را ببینم شرایط برایم مطلوبتر خواهد بود. داشتن تعداد دوستان زیاد استرسم را بیشتر میکند. چون باید اسمهای بیشتری را در خاطرم و گوشیام ذخیره کنم. اگر جهانی وجود داشت که میشد به تنهایی در آن دوام آورد، حتما جهان ایدهآل من میتوانست باشد. و اینها همه نه به این خاطر که از آدمها متنفرم یا آنها را دوست ندارم. بلکه چون آدمها دلبستنی هستند، و نمیشود که به آنها دل نَبَست. و این بعدا قرار است مرا بسیار آزار بدهد. بعدا باعث میشوند مجبور شوم برای فراموش کردنشان زیاد پیادهروی کنم. بعدا مجبور میشوم برای از خاطر بردنشان زیاد سرم را به کارم گرم کنم. بعدا مجبور میشوم برای آنکه از حافظهام پاک بشوند زیاد دربارهشان رانندگی کنم. بعدا مجبورم میکنند برای آنکه تصور کنم از اول هم وجود نداشتهاند زیاد دربارهشان با خودم فکر کنم. بعدا مجبورم میکنند برای آنکه خاطرههایشان را یادم برود زیاد با خودم حرف بزنم. برای آنکه لازم باشد برای آدمهای کمتری اندوهگین شوم، ترجیح میدهم انسانهای کمتری را بشناسم. آدمهایی که ابدی نخواهند بود. و بالاخره یک روز یکجوری تو را ترک خواهند کرد و تنهایت خواهند گذاشت. .
امروز دست روی قلبم گذاشتم. هنوز مثل ساعت کار میکند. ریههایم سالمند. کبدم احتمالا کمی چرب باشد. اما مشکل خاصی نیست. تنگی نفس ندارم. شاید یک روز بخاطر قند زیاد بمیرم، ولی فعلا بسیار از آن دورم. مگر به تصادف بمیرم، که چه بهتر. هیچ چیز هیجان انگیزتر از این نیست که وسط کلی بدبختی بیوفتم و بمیرم. نمیخواهم آنقدر عمر کنم که چیزی برای از دست دادن برایم باقی نمانده باشد. نمیخواهم آخرین بازمانده از چیزی باشم. دلم نمیخواهد جهان برای آنکه چیزی به من یاد بدهد یکییکی آنها که دوستشان دارم را از من بگیرد و مرا وادار به تماشا کند. بالاخره یک گوشهای کناری جایی قرار است مرگ مثل یک سیلی محکم مرا هم از خواب بیدار کند. ای مرگ، میدانم که صدایم به تو میرسد. تو را خواهم دید. از تو نمیترسم. و از تو جوابهایم را سوال خواهم کرد. که آن آدمهای دوست داشتنیام را که از من گرفتی، کجا بردی؟ آیا بعد از آنکه جانشان را گرفتی بالاخره قلبشان آرام گرفت؟ به دنبال تو خواهم گشت. هرجایی تو را جستوجو خواهم کرد. در رختخواب، موقع کار، وقتی که نشستهام و هروقت که راه میروم. دنبال تو میگردم. تا با تو حرف بزنم. کز برای حق صحبت سالها. شاید که بازگویی حالی از آن خوشحالها. کاش دستی هم مرا از خوابی که دچار دیدنش هستم بیدار کند. .
تهرانِ عزیزم این نامه مفصّل است. و دوست داشتم برای تو باشد. تو مظلومی و تعصبِ تو را کشیدن هیچوقت مد نشد. تو نه جنگلی داشتی که کسی تو را برای بعد از بارانهایت بخواهد، و نه خلیجی و اسکلهای که تو را خونگرمی و قلب بزرگ مردمانت خواستنی کند. تو از سفرهی افتخاراتِ غیرت کردستان، سرسبزی شمال، خونگرمی جنوب، فلان خراسان و بهمان آذربایجان بیبهره بودی و داستان درست تو گفته نشد. بیست میلیون آدم را مستقیم و هفتاد میلیون باقی را غیرمستقیم سر سفرهات نشاندهای. و خم به ابرو نمیآوری. خوانِ کَرَم گستردهای. و خبر خوب برای همهی ما اینکه: با کریمان کارها دشوار نیست. و کریم چیزی را که بخشید، پس نخواهد گرفت. کاش تو را هم خدایت به ما ببخشد و پس نگیرد. هرگز فراموشت نخواهم کرد. ای که بزرگترین استادهای زندگیام را در تو ملاقات کردم. هرگز تو را از یاد نخواهم برد. ای دروازهی ورود به سرزمینهای خوشحالی فروشیِ آنور آبها. تو هرگز از خاطرم نخواهی رفت. پیادهرَویهایِ بیهدفِ ولیعصر. و هیچگاه فراموشم نخواهی شد. تهرانِ مظلومِ عزیزم. اگر لشکری داشتم، آن را به حمایت از تو به راه میانداختم. اگر اسلحهای داشتم، آن را سمت هرکسی که بخواهد تو را چپ نگاه کند نشانه میرفتم. اگر دکمهی هر موشکی در هرکجای این جهانِ هستی دست من بود، آن را حتی پیش از آنکه لاشخوری بخواهد نام قشنگ تو را به تهدید به زبان بیاورد، بی درنگ فشار میدادم. و حالا که دیگر کار چندانی برایت از دستم برنمیآید، فقط میتوانم تو را به خدا بسپارم. خداوند خودش تو را از گزند آن رژیمِ خارکصهی جعلی حفظ کند. انشالله. @manonasrin
رنج، گنج آمد که رحمتها در اوست را اگر گودِل میگفت برای برخی باورپذیرتر مینمود. اگر جان استوارت میل بر صفحهای مینوشت: تازه شد مغز، چو بخراشید پوست، برای بعضیها اظهر من الشمستر میشد که حتما همینطور است که آقای استوارت میل میگوید. در پس هر سختی که جهان بر آدمها میگیرد، گنجی پنهان شده. و همانطور که برای رسیدن به مغزِ چیزها باید پوستهها را شکافت، باید که برای رسیدن به گنجها، رنجها را پشت سر گذاشت. گویی که هرگز اتفاق نیوفتادهاند. آن بهاران مُضمِر(پنهان) است اندر خزان. در خزان است آن بهاران، مگریز ازآن. رنجها را با تو میشود تحمل کرد. با تو میشود پشت به اتفاقات دنیا قصههایی خیالی ساخت. و با تو برای همیشه در آنها زندگی کرد. و منتظر مرگ ماند. و تو را تماشا کرد. که جهان برای آنکه تو را بالاخره بتواند به تماشا بنشیند باید میلیاردها سال صبر میکرد. و من تو را در فرصت کوتاهی که داشتم شناختم. با تو که هستم، چیزی که بتواند مرا بترساند پیدا نمیکنم. با تو میشود از جنگها جان سالم به در برد. با تو میشود از رنجها، اگر هم جان سالم نه، لااقل خاطرهای ناقص و قشنگ به یادگار برد. تو را میشود بعد از این جهان برای آنها که موفق نشدند تو را ببینند با شوق تعریف کرد. و فقط به کسی که چون تویی دارد میتوان نصیحت کرد: همره غم باش و با وحشت بساز، میطلب در مرگ خود، عمر دراز. .
وقتی خبر شنیده شدن صدای سم اسبان سپاه مغول به سلطانالعُلما رسید، مولانا جلالالدین دوازده سیزده سال بیشتر نداشت. اگر از خطر وحشیهای مغول توانست به قونیه پناه ببرد، صدقهسر مقام و منزلتی بود که پدرش در شهر داشت. فقط مفتی اعظم شهر از پس آن برمیآمد که خودش و زن و بچهاش و تعدادی از مریدان و دور و بریهایش را بتواند بسلامت از بلخ به قونیه ببرد. و مردم قونیه فقط به پیشواز قاضیالقضات و بزرگی همچون بهاءولد، حاضر بودند تا چند فرسنگ بیرون از شهر برای استقبال از او و کاروانش بیایند. جلالالدین محمد بلخی اگر توانست انقدر زنده بماند که چهل سالگی را درک و مثنوی نوشتن را شروع کند، بخاطر شرایط ویژهی پدرش بود. بسیاری از مردم عادی چنین شانسی پیدا نکردند و سربازان مغول از کلههایشان منارهها ساختند. کلههایی که هرکدام ممکن بود بالاخره فکر درستی در آنها کاشته شود و مارا از اینهمه بدبختیِ پیدرپی نجات دهد. اینجای تاریخ را اگر در کتابها میخواندم حتما از خواندنش حیرت میکردم. باید با چشمان خودم همه چیز را میدیدم. گمان میکنم مملکت حالا و اکنون به اسکار شیندلرهایش بیشتر نیاز داشته باشد تا تحلیلگرهای منطقه و خاورمیانه. .
بر خود گریه میکنند. آدمیان که بر گورها میایستند و گریه میکنند. مینشینند و گریه میکنند. خودشان را میزنند و گریه میکنند. میرقصند و گریه میکنند. برای جواب سوالهایی که ندارند گریه میکنند. سوال "حالا بدون او چگونه به زندگیام ادامه بدهم؟". سوال "حالا خاطراتش را چگونه از یاد ببرم " سوال "چگونه فراموشت کنم، گویی که هرگز اتفاق نیوفتادهای؟" سوال "اگر این بدن که حالا خوراک خاک میشود نبودی، پس حالا کجا هستی؟" سوال "از این به بعد برای حرف زدن با تو باید به ماوراء پناه ببرم و این توهم را به خودم بدهم که دارم با تو صحبت میکنم و کسی غیر از ما صدایمان را نمیشنود؟" بر جسدهای خود گریه میکنند. چون آنکس که مرده، این جهان را ترک کرده و دیگر در آن حضور ندارد. شبیه کسی که خواب بدی دیده و از خواب پریده است. و حالا کابوسی که در حال زندگی کردنش بوده، تمام شده. و بالاخره میتواند یک نفس راحت بکشد. .
اگر تنم نظام درمان آلمان را به خود میدید، احتمالا سلامت بیشتری برای این زندگی داشتم. اگر مغزم تحت آموزش دانشگاههای آمریکا قرار میگرفت، احتمالا چیزهای بسیار بیشتری برای یاد دادن به این دنیا میآموختم. اگر روحم را در معبدهای تبت از بدنم جدا میکردند، با دیدنیهای زیادی برای گفتن برمیگشتم. اگر بدنم در کوچه پسکوچههای خوش آبوهوای آتن رشد میکرد، شاید فلسفههای عمیقتری میتوانستم ببافم. اگر این تن را برای قدم زدن به خیابانهای پاریس میبردم، ممکن بود عاشقانههای قویتری بتوانم بنویسم. اگر عادتهای فرهنگی سوئیس به هویتم اضافه میشد، آدم به مراتب مفیدتری میتوانستم برای دنیا بشوم. اما حالا باید بپذیرم که هیچکدام از اینها اتفاق نیوفتاده و قرار هم نیست که بیوفتد. اینها همه قصه هستند و قصهها را جز برای سرگرمی تعریف نمیکنند. زندگی در آشویتس انقدر بلاتکلیف و حوصله سربر شده که باید به قصهها پناه برد. قصهی "شاید بتوانم بیآنکه کسی متوجه شود یکروز از اینجا خارج شوم". دوربینها فقط رفتارها را میتوانند ثبت کنند. کسی نمیتواند ذهن تو را رصد کند که هرشب چقدر از دیوارهای آشویتس دور میشوی. کسی قرار نیست بفهمد چه لذتی از پیچیده بودن میبری. @manonasrin
دلیل مهمی باید مرا به این جهان کشانده باشد. علتی که به آن بیارزد. چیزی که ارزش تحمل اینهمه دردبهدری را داشته باشد. بهانهای که بتوانم بعد از این جهان به خودم بگویم ارزشش را داشت. دلخوشیای که بشود بخاطرش این کوه آوار را یکییکی برداشت و بیآنکه به فایده داشتن یا نداشتنش فکر کرد، روی دوش کشید. دلبستگیای که قلب مرا بتواند به این زندگی و بدن مادی پیوند بزند. خیالی که به من هم احساس بودن بدهد. که من هم خیال کنم بهرهای مساوی از این حیات دارم. علتی که بشود بخاطرش شجاعت به خرج داد و از هیچ چیز نترسید. چیزی که از دست دادنش مرا بترساند. لحظهای که بتوانم به خودم بگویم همهی اینها را برای رسیدن به اینجا و اکنون پشت سر گذاشته بودم. باید این لحظههای بلاتکلیف و به دردنخور را برای خودم به چیز با ارزشی تبدیل کنم. باید بالاخره بفهمم چه چیز آنقدر ارزشمند میتوانسته باشد، که مرا اینجا و حالا به این جهان بکشاند. @manonasrin
تو مراقب خودت نیستی. و از اینکه کسی مراقب تو باشد هم خوشت نمیآید. باید بدون آنکه مراقب تو شد، هوای تو را داشت. بسیاری از دردهایی که در تنت تجربه میکنی ریشهی سایکوسوماتیک دارند. یعنی ذهن تو بهم ریخته، اما خودش را در بدنت به شکل بیماری یا درد نشان میدهد. خبرها همیشه با بدترین کلمات و ناامیدکنندهترین جملات شروع میشوند. این خاصیت خبرهاست. و مدام چک کردن خبر تو را مداما در حالت بقا قرار میدهد و باعث ترشح کورتیزول بیشتری در بدن تو میشود. بدنی که زیر فشار ترشح مدام کورتیزول است، شبیه شهریست که بیستوچهار ساعته زیر فشار بمب و موشک قرار دارد. کورتیزولِ زیاد بصورت خشم در تو احساس میشود. و خشم مدار منطق را در تو خاموش میکند. و چون زورت به مشکلاتی که با آنها دست به یقه هستی نمیرسد، در بدن تو بصورت روانتنی بیرون خواهد ریخت و خودش را نشان خواهد داد. خبرها را دور بریز. آنها را دنبال نکن. از جهان خبر نگیر. دنیا را به حال خودش رها کن. تو اگر خودت را نتوانی حفظ کنی، خانواده، دوستان و مردمت را هم البته که نخواهی توانست. @manonasrin
دیگر برایم مثل روز روشن شده است که جهان پشتش را سمت من کرده و نمیخواهد صدای مرا بشنود. حرفهای من هم که یا به تو نمیرسد یا دارد وارونه میرسد. از تو خواسته بودم که اگر صدای تو را بهتر میشنوند از آنها بخواهی به ما حمله نکنند. سمت ما نیایند. بعد حالا شمارش ناو و ناوچههایی که دور مارا گرفتهاند از دست من یکی که در رفته. احساس میکنم در دَبّه صحبت میکنم. و شبیه مسجدی که کسی پای منبرش نمینشیند، پس کسی هم احتمالا یقهی من را بابت کفرگویی در آن نخواهد گرفت. اینکه "اینجا ما بمب نمیخواهیم، آموزش میخواهیم" روضهی مفصلیست که باید بارها تکهتکه برایت بخوانم. که چقدر تاوان ندانم کاری و خریت دادهایم. و هنوز هم گرفتار آن هستیم. اینکه در کوچهپسکوچههای شهرهای ایران چه میگذرد چیزیست که با هیچ تلسکوپی از آمستردام یا ونیز یا برلین یا هیچ جهنمدرهی دیگری جز همینجا نمیتوانی ببینی. همین که داری این نامه را از من دریافت میکنی خودش یک معجزه میتواند باشد. من از جایی برای تو نامه مینویسم که اگر توی حرفهایت کانت و دکارت و دورانت بشنوند، لپت را خواهند کشید. اینجا خیلی از پسرها بخاطر بیش از اندازه نگانگا کردن و چشم توی چشم شدن به سن من اصلا نمیرسند، که بخواهند برای تو نامهای بنویسند. از تو درخواست کردن کار بیهودهای به نظر میرسد، میدانم. اما اگر تو در نارنیا سلاحی داری که میتوان با آن فقر و حماقت را از بین برد، لطفا آن را به ما هدیه بده. چون فقر احمق میکند و تو نباید ما احمقها را تنها میگذاشتی. @manonasrin
حالا تو با اینکه اینجایی، اما فاصلهی تو با من از هرکس و هرزمان دیگری بیشتر شده است. حالا فاصلهی من از سپهر که روزها را در دالاس صبح میکند و سعید که شبها در آمستردام سرش را روی بالشت میگذارد، از فاصلهام با تو که اینجا خوابیدهای بسیار کمتر شده است. چرا که با آنها هنوز میتوانم حرف بزنم و با تو دیگر نه. چون با جسدی که مرده و دیگر کسی داخلش زندگی نمیکند، نمیشود حرف زد. فقط میتوان با او قصه بافت. قصهی "شاید در جهانی دیگر صدای مرا میشنود". قصهی "شاید فاصلهی دنیای او با دنیای من آنقدر لطیف باشد که همچنان بتواند از پشت پردهای نامرئی مرا بغل کند". قصهی "احتمالا مرا هنوز میبیند". قصهی "اگر بخوابم شاید بتوانم باز او را دوباره ببینم و بوی او را به خاطر بیاورم". قصهی "باید با غم بزرگ تو کار بزرگی بکنم. باید غم بزرگ و بیانتهای تو را به کاری بزرگ تبدیل کنم". اما قصهها واقعیت ندارند عزیز من. و این بزرگترین مشکل قصههاست که واقعی نیستند. من پذیرفتهام که دیگر برنده نخواهم شد. که اگر در دنیایی که به تو جای آرزوهایت تیر جنگی هدیه کرد هم موفق شوم زندگی خوبی داشته باشم، هیچگاه برنده نخواهم بود. برنده شدن لایق کسیست که چیزی به دست بیاورد. من که تو را از دست دادهام دیگر چگونه میتوانم برنده باشم. و کسی که میداند دیگر هرگز برنده نخواهد شد، از مبارزه کردن و باختن ترسی نخواهد داشت. @manonasrin
درس دادن از هرکسی برنمیآید. و هرکسی هم لایق آن نشد که به او معلم گفته شود. من هم باید حتما احمق باشم که خودم را معلمی بدانم که معجزهاش دانستن همهچیز است. فقط چیزهایی میخوانم. و از آن چیزها چیزهای کوچکی برای تو خواهم نوشت. ویل و آریِل دورانت نامزد بودند که خانهشان سی چهل کیلومتر بیرون از شهر بود. یک ویلای مخروبهی بی در و پیکر. که به سختی هم گرم میشد. هزینهی رفت و برگشت از خانه به شهر برای هر دوی آنها انقدر کمرشکن بود که ترجیح میدادند فقط یکبار شبها برای خوابیدن به خانه برگردند. ویل و آریل سنگهایی پیدا کرده بودند و با هیزمهایی که در راه برگشت به خانه جمع میکردند، آتشی برای گرم کردن خانه و سنگها درست میکردند. سنگها را در حولههایی میپیچیدند. و آنها را بغل میگرفتند تا بتوانند بخوابند و صبح دوباره برای کار به شهر برگردند. چه زندگیِ رقتانگیزی. آقا و خانم دورانت سخت زندگی کردند و در زمان حیاتشان خیر چندانی هم ندیدند. جهان هم بعدها فهمید چه جواهراتی در قسمت انباری خودش پنهان داشته. دنیا بخاطر نجات و جمعآوری تاریخ فلسفه برای ابد به ویل و آریل دورانت مدیون خواهد ماند. آقای دورانت در کتاب لذات فلسفه میگوید: فلسفه برخلاف تصور عموم یکسری بحث و جدلهای قلمبه سلمبه بین یکسری آدم عجیب و غریب نبوده و نیست و پنج قسمت دارد. همهی نظریات تمام فیلسوفانِ عالمِ امکان در همین پنج بخش طبقهبندی میشوند و لاغیر. منطق، اخلاق، علم الاِجمال، علم مابعدالطبیعه و سیاست. دربارهی هرکدام، برای تو خواهم نوشت. @manonasrin
با تو موافقم که اینجا را آشویتس بدانی و ما زندانیان. اما بهرحال در آشویتس هم آدم ممکن است حوصلهاش سر برود. و آدمی که حوصلهاش سر رفته امکان دارد برای سرگرم کردن خودش چیز جدیدی درخواست کند. چون مدام یکجا نشستن و منتظر جلّادِ بعدی بودن روح آدم را خسته میکند. سفارش یک کلاس درس در آشویتس، که بتوان در آن چیزهایی را که باقیمانده، برای کسانی که باقیماندهاند تعریف کرد، چندان خواستهی بزرگی از زندانبان نمیتواند باشد. چون برای آن نیازی به بودجههای حرام فلان ارگان و بَهمان موسسه نیست. یک تخته و چند صندلی کفایت میکند. تا در کنج و کنارههای آشویتس هم زندگی اگر خوش نگذشت، لااقل قابل تحمل بتواند باشد. جنگیدن، از نوع فیزیکیاش دعوا بلد میخواهد. که از من برنمیآید. از من تخته سیاهی، و گچی و میل به آموختن و یاد دادنِ مدام، برمیآید. اگر کم است و یا اگر به دردتان نمیخورد و احتیاجی به آن ندارید، چه بد. گوشهای از همین زندان، به دیوارها و حصارها و موشها و اجساد فلسفه درس خواهم داد. @manonasrin
با دیدن کسی که نمیبیند خدا را شکر میکنند. انگار که دنیایشان دیدنی بسیار داشت. با شنیدن صدای نامفهوم کسی که نمیشنود خدا را شکر میکنند. انگار که جهانشان شنیدنیهای فراوان داشت. اگر کسی نتوانست چیزی که در ذهنش میگذرد را در لحظه به جمله تبدیل کند، خدا را شکر کردند که میتوانند حداقل منظورشان را به باقی آدمها برسانند. که اگر نمیتوانستند، چهقدر اوضاع بدتر از اینی که هست میتوانست باشد. انگار که چیز مهمی هم هنوز در دنیایشان باقی مانده که گفته نشده باشد. دنیایی که حتی از دادن یک حیاتِ سالمِ سادهی مساوی به تمامِ کودکان بیگناهی که به این جهان میآورد هم عاجز است. آی آدمیان که هنوز به این جهان نیامدهاید، صدای من به شما نمیرسد، چنان که صدای آنان که رفتهاند و ما را ترک کردهاند هم به من. دنیا آنطور که از دور مینمود، خواستنی نبود. و قلب تک تکتان را خواهد سوزاند. @manonasrin
"اگر نیکولو ماکیاولی زنده بود و به جای ایتالیا در ایران به دنیا میآمد احتمالا پیشنهاد حملهی پیشدستانه میداد". این را سوفی روی پاکت نامهای که امروز برایش رسیده بود خواند. فکر کرد احتمالا سرگرد آلبرت کناگ باز هوس کرده چیز تازهای یاد هیلده مولرکناگ بدهد. بیکه معطل کند خودش را به مخفیگاهِ سِرّی خودش در انتهای باغ رساند و شروع به خواندن کرد. "سوفی، وقت زیادی نداریم. پس جای صغری و کبری چیدن میروم سراغ اصل مطلب. ما سه فیلسوف بزرگ دیگر هم داریم که چون اکثر نظریات آنها به سیاست مربوط میشود، آنها را فیلسوفان سیاسی هم مینامند. توماس هابز، نیکولو ماکیاولی و توماس مور. توماس هابز به عنوان پیشانی تمام فیلسوفهای سیاسی جهان تاکید میکند: در سطح بینالملل قانون، قانون جنگل است. حاکم یک کشور فقط وظیفه دارد معاش و امنیت مردم خودش را در نظر بگیرد. و این یعنی سوفی اگر تو یک کشور بودی، هیچ دوستی نداشتی. فقط ممکن بود گاهی، با تعدادی از آنها منافع مشترکی داشته باشی. که این لزوما به معنی دوستی نمیتواند باشد. اگر تو ایران بودی، هیچ دوستیای با یمن نداشتی. همانطور که با سوئد نداشتی. در روابط بین فردی اخلاق و انسانیت میتواند حکم کند. اگر تو با یک فرد عراقی شبی همسفره شوی یا با یک خانواده از اسکاندیناوی برای ساعتی وقت بگذرانید، انسانیت و اخلاق بین شما میتواند حاکم باشد. اما در سطح بینالملل همه دشمن هستند. نیکولو ماکیاولی یک قدم پا را فراتر از هابز میگذارد. میگوید به محض اینکه حس کردی دشمنی داری، پیشدستانه به او حمله کن. هرجور که میتوانی. هرقدر که زورت میرسد. اخلاق در سیاست حاکم نمیتواند باشد. ماکیاولی را امکان دارد به تو ضدانسانی و خونخوار معرفی کنند. این حقیقت ندارد سوفی. او هم شبیه تو فیلسوف بود. و میخواست بالاخره بفهمد دنیا چطور کار میکند. اما چون کرم سیاست داشت، بیشتر نظریاتش سمت سیاست میرفت. برای امروز کافیست. مراقب خودت باش. و از این که هیچ دوستی نداشته باشی، هرگز نترس. @manonasrin
کف آپارتمانی در میلان، یا روی صندلیهای ایستگاهی در متروی بروکسل. نمیدانم کجای دنیا نشستهای یا دراز کشیدهای و این نامه را میخوانی. اما مطمئنم همچنان روی حرفت ایستادهای و هرگز به ایران برنگشتهای. تو از خیلی قبل فعل نخواستن را صرف کرده بودی. و خیلی واضح به ما گفته بودی نمیخواهمتان. و رفته بودی. و با کسی که رفته، نمیشود که حرف زد. اما تو هم درد مشترکت اینکه فارسی هنوز میتوانی بخوانی. از بخت بدت، هرچه را که پشت سر بگذاری و بروی و انکار کنی، برای اینیکی کار چندانی از دستت برنمیآید. چون تو فارسی میتوانی بخوانی. و من فارسی گریه نوشتن را خوب بلدم. حالا که در سرزمین نارنیا داری یکییکی به آرزوهایت میرسی، به دلار پول درمیآوری و جهانِ مدرن احتمالا صدای تو را بهتر و رساتر میشنود، لطفا به آنها بگو خودشان را کنار بکشند. و به ایران حمله نکنند. همین. بیشتر از این نباید وقت تو را گرفت. چون وقت تو ارزشمند است و نباید به مسائل جهان سوم تلف شود. @manonasrin
فردا هنوز نیامده و امروز را فراموش کن و دیروز را از خاطرت بِبَر. دیگر برای خیلی چیزها دیرتر از آن چیزی که باید شده. خبرهای خوبِ تازهای برای تو ندارم. هرچه هست را تا به حال خودت حتما خواندهای. قسمت راحت دنیا تمام شده و بخش سخت آن فرا رسیده است. همانطور که به تو قبلا هشدار داده بودم. اما این نباید تو را نگران کند. و این اولین کاریست که میخواهم انجام بدهی. نگران نشدن. نگران که میشوی کارهایی میکنی که به درد نمیخورند. ولی تو قویتر از آن هستی که به درد نخوری. همیشه خاطرت بماند گرگ اگر سگ گَلّه را دَرید، بخاطر خصومت شخصیاش با سگ نیست، آمده گله را ببرد. مراقب خودت باش. فردا روز سختیست. و پسفردا روز سختتری خواهد بود. اما صبح روز بعد که بیدار شوی، خواهی دید که همه چیز یک خواب بود. و گذشت. حتما باز از دوباره صبح خواهد شد. باز از دوباره چشمهایت را باز خواهی کرد. زندگی از گوشهی لبهای آویزانِ تو، از دوباره به ما لبخند خواهد زد. @manonasrin