جان شعر
Статистикаسلام به دوستداران شعر و کتاب اینجا مکان برای خواندن بهترین متن از کتاب های مشهورجهان ، شعر ها و معرفی نویسنده گان مشهور جهان میباشد برای جاین شدن در چینل ما به لینک ذیل بپیوندید https://t.me/+k88NaWsRTvQxYTE1
- Последний пост
- 3 июн.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 343
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد #وحشی_بافقی @manteqketab
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالودهام به بد دیدن وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقتِ ما کافریست رنجیدن #حافظ @manteqketab
ماییم مست و سرگردان فارغ ز کار دیگران عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا #مولانای_بلخی @manteqketab
شد کودکی و رفت جوانی ز جوان روز پیری رسید بر پر ز جهان هر مهمانرا سه روز باشد پیمان ای خواجه سه روز شد تو بر خیز و بران #مولانای_بلخی @manteqketab
جان رفت و ما به آرزوی دل نمیرسیم هرچند میرویم به منزل نمیرسیم #وحشی_بافقی @manteqketab
ای که به هنگامِ درد راحتِ جانی مرا وِی که به تلخیِ فقر گنجِ روانی مرا آنچه نبردهست وهم عقل ندیدهست و فهم از تو به جانم رسید قبله از آنی مرا #مولانای_بلخی @manteqketab
ای بسا ظلمی که بینی در کسان خوی تو باشد دریشان ای فلان اندریشان تافته هستی تو از نفاق و ظلم و بد مستی تو #مولانای_بلخی @manteqketab
без подписи
این خاک، سرزمینِ دلیرانِ زمانه است افغانستانِ ما، خانهٔ عشق و ترانه است از آریانا تا خراسانِ کهن نامت درخشد چو خورشیدِ وطن خراسان! ای دیارِ علم و فرهنگ و هنر تاریخِ تو زندهست تا ابد در سحر افغانستان، ای مهدِ غیرت و وفا جانم فدای نامِ پاکت، ای سرا آریانا، سرزمینِ رستم و فرهاد نامت همیشه زنده در یادِ آباد و چند بیت مشهور از شعرای بزرگ: «بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی» «خراسان را بود معنی خورآسان کزان خور برآید سوی ایران» «گر به تاریخ بنگری، این خاکِ کهن بوده مهدِ دلیران و مردانِ سخن» @manteqketab
هر آن است که ببیند روا بود که بگوید که من بهشت بدیدم به راستی و درستی.. #سعدی @manteqketab
تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید تو یکی نِهای هزاری تو چراغِ خود برافروز که یکی چراغِ روشن زِ هزار مُرده بهتر که بِهْ است یک قَدِ خوش زِ هزار قامتِ کوز #مولانای_بلخی @manteqketab
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش بیپر و پرکنده شدم #مولانای_بلخی @manteqketab
او داشت گورِ تو را میكَند اما تو نگران خستگی دستش بودى..!! بخواب آدم احمق!!! #داستایوفسکی @manteqketab
فلسطین را بگریم یا که ایران و خراسان را و یا سوریه و سومالی و لبنان و سودان را و یا روهنگیای بیکس و آوارهیی را که نمیدانند فرزندان آن معنای اسکان را اگر ایمان ما مردهست، انسانیت ما کو؟ که بیرونآوریم از چنگ چین، اویغورِ انسان را نمیدانم که من بسیار قرآن خواندهام، یا نه که این حکام سوء هرگز نمیخوانند قرآن را از هرسو دشمنان بر ما چنان بر کاسهی نانی هجوم آوردهاند و میکشند اجسام ارزان را جهان بی خلافت مسلخ این امت است، آری! جهان بی خلافت بیسپر دیده مسلمان را @manteqketab
مردها پول در میارن تا با یک زن باشن اما زن ها پول در میارن تا مجبور نشن با مردی باشن.... @manteqketab
بار کج در عصر ما آسان به منزل میرسد خشتِ اوّل کج بُـود، دیوار کامل میرسد بذر، ناکرده زمین را، انتظار خوشه داشت با لبی پرخنده بنشسته که حاصل میرسد @manteqketab
بیتو اگر به سَر شدی، زیرِ جهان زِبَر شدی باغِ اِرَم سَقَر شدی، بیتو به سر نمیشود گر تو سَری، قَدَم شَوَم، وَر تو کَفی، عَلَم شَوَم وَر بِرَوی، عَدَم شَوَم، بیتو به سر نمیشود خوابِ مَرا بِبَستهای، نَقشِ مَرا بِشُستهای وَز هَمهام گُسستهای، بیتو به سر نمیشود بیتو نه زندگی خوشَم، بیتو نه مُردگی خوشَم سَر ز غمِ تو چون کِشَم؟ بیتو به سر نمیشود هر چه بگویم «ای سَنَد! نیست جُدا ز نیک و بد» هَم تو بگو به لُطفِ خود، بیتو به سر نمیشود #مولانا @manteqketab
ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه بی مهری زمانهٔ رسوا را این دشت، خوابگاه شهیدانست فرصت شمار وقت تماشا را از عمر رفته نیز شماری کن مشمار جدی و عقرب و جوزا را دور است کاروان سحر زینجا شمعی بباید این شب یلدا را در پرده صد هزار سیه کاریست این تند سیر گنبد خضرا را پیوند او مجوی که گم کرد است نوشیروان و هرمز و دارا را این جویبار خرد که میبینی از جای کنده صخرهٔ صما را آرامشی ببخش توانی گر این دردمند خاطر شیدا را افسون فسای افعی شهوت را افسار بند مرکب سودا را پیوند بایدت زدن ای عارف در باغ دهر حنظل و خرما را زاتش بغیر آب فرو ننشاند سوز و گداز و تندی و گرما را پنهان هرگز مینتوان کردن از چشم عقل قصهٔ پیدا را دیدار تیرهروزی نابینا عبرت بس است مردم بینا را ای دوست، تا که دسترسی داری حاجت بر آر اهل تمنا را زیراک جستن دل مسکینان شایان سعادتی است توانا را از بس بخفتی، این تن آلوده آلود این روان مصفا را از رفعت از چه با تو سخن گویند نشناختی تو پستی و بالا را مریم بسی بنام بود لکن رتبت یکی است مریم عذرا را بشناس ایکه راهنوردستی پیش از روش، درازی و پهنا را خود رای مینباش که خودرایی راند از بهشت، آدم و حوا را پاکی گزین که راستی و پاکی بر چرخ بر فراشت مسیحا را آنکس ببرد سود که بی انده آماج گشت فتنهٔ دریا را اول بدیده روشنئی آموز زان پس بپوی این ره ظلما را پروانه پیش از آنکه بسوزندش خرمن بسوخت وحشت و پروا را شیرینی آنکه خورد فزون از حد مستوجب است تلخی صفرا را ای باغبان، سپاه خزان آمد بس دیر کشتی این گل رعنا را بیمار مرد بسکه طبیب او بیگاه کار بست مداوا را علم است میوه، شاخهٔ هستی را فضل است پایه، مقصد والا را نیکو نکوست، غازه و گلگونه نبود ضرور چهرهٔ زیبا را عاقل بوعدهٔ برهٔ بریان ندهد ز دست نزل مهنا را ای نیک، با بدان منشین هرگز خوش نیست وصله جامهٔ دیبا را گردی چو پاکباز، فلک بندد بر گردن تو عقد ثریا را صیاد را بگوی که پر مشکن این صید تیره روز بی آوا را ای آنکه راستی بمن آموزی خود در ره کج از چه نهی پا را خون یتیم در کشی و خواهی باغ بهشت و سایهٔ طوبی را نیکی چه کردهایم که تا روزی نیکو دهند مزد عمل ما را انباز ساختیم و شریکی چند پروردگار صانع یکتا را برداشتیم مهرهٔ رنگین را بگذاشتیم لؤلؤ لالا را آموزگار خلق شدیم اما نشناختیم خود الف و با را بت ساختیم در دل و خندیدیم بر کیش بد، برهمن و بودا را ای آنکه عزم جنگ یلان داری اول بسنج قوت اعضا را از خاک تیره لاله برون کردن دشوار نیست ابر گهر زا را ساحر، فسون و شعبده انگارد نور تجلی و ید بیضا را در دام روزگار ز یکدیگر نتوان شناخت پشه و عنقا را در یک ترازو از چه ره اندازد گوهرشناس، گوهر و مینا را هیزم هزار سال اگر سوزد ندهد شمیم عود مطرا را بر بوریا و دلق، کس ای مسکین نفروختست اطلس و خارا را ظلم است در یکی قفس افکندن مردار خوار و مرغ شکرخا را خون سر و شرار دل فرهاد سوزد هنوز لالهٔ حمرا را پروین، بروز حادثه و سختی در کار بند صبر و مدارا را @manteqketab
از خوابِ سیبِ سرخ، بیدارم نکن دنیا در سایهسار باغِ گل، خارم نکن دنیا دلخستهام از هرچه نامش "زندگی" باشد از نو به این اندوه، وادارم نکن دنیا افتاده برهم پلکهایم خسته از تقدیر از غصهها دیگر خبردارم نکن دنیا ویران نکن روی سرم هفت آسمان غم را جا مانده زیر کوه آوارم نکن دنیا دست از سرم بردار و لطفاً بیخیالم شو کنج قفس از نو گرفتارم نکن دنیا شبهای تارت بعد از این "لطفی" ندارد، نه زخمی زخمه زخمهی تارم نکن دنیا صادر نکن هی حکمِ جلب گریههایم را هی اشک پشت اشک، احضارم نکن دنیا حالا که میدانی تهی از آرزو هستم از درد و درد و درد، سرشارم نکن دنیا هرکس که آمد طعنهای بر روزگارم زد لطفاً تو دیگر طعنهای بارم نکن دنیا با شوق سویت آمدم،: سرخورده برگشتم حالا که رفتم دیگر آزارم نکن دنیا بدرود اگرچه زود، اگرچه دیر، اگرچه تلخ از خواب سیبِ سرخ، بیدارم نکن دنیا @mantqketab
ارکان گهرست و ما نگاریم همه وز قرن به قرن یادگاریم همه کیوان کردست و ما شکاریم همه واندر کف آز دلفگاریم همه @manteqketab