tgindex
جان شعر
@manteqketabКнигиперсидский

سلام به دوستداران شعر و کتاب اینجا‌ مکان برای خواندن بهترین متن از کتاب های مشهور‌جهان ، شعر ها و معرفی نویسنده گان مشهور جهان می‌باشد برای جاین شدن در چینل ما به لینک ذیل بپیوندید https://t.me/+k88NaWsRTvQxYTE1

Последний пост
3 июн.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
343
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
1 712
−4 за 6 дн.
Сутки
−4
−0,23%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
704
40 постов
Вовлечённость
41,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 343
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 3 июн.811105

    شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد #وحشی_بافقی @manteqketab

  • منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقتِ ما کافریست رنجیدن #حافظ @manteqketab

  • ماییم مست و سرگردان فارغ ز کار دیگران عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا #مولانای_بلخی @manteqketab

  • شد کودکی و رفت جوانی ز جوان روز پیری رسید بر پر ز جهان هر مهمانرا سه روز باشد پیمان ای خواجه سه روز شد تو بر خیز و بران #مولانای_بلخی @manteqketab

  • جان رفت و ما به آرزوی دل نمی‌رسیم هرچند می‌رویم به منزل نمی‌رسیم #وحشی_بافقی @manteqketab

  • ای که به هنگامِ درد راحتِ جانی مرا وِی که به تلخی‌ِ فقر گنجِ روانی مرا آنچه نبرده‌ست وهم عقل ندیده‌ست و فهم از تو به جانم رسید قبله از آنی مرا #مولانای_بلخی @manteqketab

  • ای بسا ظلمی که بینی در کسان خوی تو باشد دریشان ای فلان اندریشان تافته هستی تو از نفاق و ظلم و بد مستی تو #مولانای_بلخی @manteqketab

  • без подписи

  • این خاک، سرزمینِ دلیرانِ زمانه است افغانستانِ ما، خانهٔ عشق و ترانه است از آریانا تا خراسانِ کهن نامت درخشد چو خورشیدِ وطن خراسان! ای دیارِ علم و فرهنگ و هنر تاریخِ تو زنده‌ست تا ابد در سحر افغانستان، ای مهدِ غیرت و وفا جانم فدای نامِ پاکت، ای سرا آریانا، سرزمینِ رستم و فرهاد نامت همیشه زنده در یادِ آباد و چند بیت مشهور از شعرای بزرگ: «بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی» «خراسان را بود معنی خورآسان کزان خور برآید سوی ایران» «گر به تاریخ بنگری، این خاکِ کهن بوده مهدِ دلیران و مردانِ سخن» @manteqketab

  • هر آن است که ببیند روا بود که بگوید که من بهشت بدیدم به راستی و درستی.. #سعدی @manteqketab

  • تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید تو یکی نِه‌ای هزاری تو چراغِ خود برافروز که یکی چراغِ روشن زِ هزار مُرده بهتر که بِهْ است یک قَدِ خوش زِ هزار قامتِ کوز #مولانای_بلخی @manteqketab

  • گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم #مولانای_بلخی @manteqketab

  • 16 мая600713

    او داشت گورِ تو را می‌كَند اما تو نگران خستگی دستش بودى..!! بخواب آدم احمق!!! #داستایوفسکی @manteqketab

  • فلسطین را بگریم یا که ایران و خراسان را و یا سوریه و سومالی و لبنان و سودان را و یا روهنگیای بی‌کس و آواره‌یی را که نمی‌دانند فرزندان آن معنای اسکان را اگر ایمان ما مرده‌ست، انسانیت ما کو؟ که بیرون‌آوریم از چنگ چین، اویغورِ انسان را نمی‌دانم که من بسیار قرآن خوانده‌ام، یا نه که این حکام سوء هرگز نمی‌خوانند قرآن را از هرسو دشمنان بر ما چنان بر کاسه‌ی نانی هجوم آورده‌اند و می‌کشند اجسام ارزان را جهان بی خلافت مسلخ این امت است، آری! جهان بی خلافت بی‌سپر دیده مسلمان را @manteqketab

  • مردها پول در میارن تا با یک زن باشن اما زن ها پول در میارن تا مجبور نشن با مردی باشن.... @manteqketab

  • 8 апр.1 0101510

    بار کج در عصر ما آسان به منزل می‌رسد خشتِ اوّل کج بُـود، دیوار کامل می‌رسد بذر، ناکرده زمین را، انتظار خوشه داشت با لبی پرخنده بنشسته که حاصل می‌رسد @manteqketab

  • بی‌تو اگر به سَر شدی، زیرِ جهان زِبَر شدی باغِ اِرَم سَقَر شدی، بی‌تو به سر نمی‌شود گر تو سَری، قَدَم شَوَم، وَر تو کَفی، عَلَم شَوَم وَر بِرَوی، عَدَم شَوَم، بی‌تو به سر نمی‌شود خوابِ مَرا بِبَسته‌ای، نَقشِ مَرا بِشُسته‌ای وَز هَمه‌ام گُسسته‌ای، بی‌تو به سر نمی‌شود بی‌تو نه زندگی خوشَم، بی‌تو نه مُردگی خوشَم سَر ز غمِ تو چون کِشَم؟ بی‌تو به سر نمی‌شود هر چه بگویم «ای سَنَد! نیست جُدا ز نیک و بد» هَم تو بگو به لُطفِ خود، بی‌تو به سر نمی‌شود #مولانا @manteqketab

  • ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه بی مهری زمانهٔ رسوا را این دشت، خوابگاه شهیدانست فرصت شمار وقت تماشا را از عمر رفته نیز شماری کن مشمار جدی و عقرب و جوزا را دور است کاروان سحر زینجا شمعی بباید این شب یلدا را در پرده صد هزار سیه کاریست این تند سیر گنبد خضرا را پیوند او مجوی که گم کرد است نوشیروان و هرمز و دارا را این جویبار خرد که می‌بینی از جای کنده صخرهٔ صما را آرامشی ببخش توانی گر این دردمند خاطر شیدا را افسون فسای افعی شهوت را افسار بند مرکب سودا را پیوند بایدت زدن ای عارف در باغ دهر حنظل و خرما را زاتش بغیر آب فرو ننشاند سوز و گداز و تندی و گرما را پنهان هرگز می‌نتوان کردن از چشم عقل قصهٔ پیدا را دیدار تیره‌روزی نابینا عبرت بس است مردم بینا را ای دوست، تا که دسترسی داری حاجت بر آر اهل تمنا را زیراک جستن دل مسکینان شایان سعادتی است توانا را از بس بخفتی، این تن آلوده آلود این روان مصفا را از رفعت از چه با تو سخن گویند نشناختی تو پستی و بالا را مریم بسی بنام بود لکن رتبت یکی است مریم عذرا را بشناس ایکه راهنوردستی پیش از روش، درازی و پهنا را خود رای می‌نباش که خودرایی راند از بهشت، آدم و حوا را پاکی گزین که راستی و پاکی بر چرخ بر فراشت مسیحا را آنکس ببرد سود که بی انده آماج گشت فتنهٔ دریا را اول بدیده روشنئی آموز زان پس بپوی این ره ظلما را پروانه پیش از آنکه بسوزندش خرمن بسوخت وحشت و پروا را شیرینی آنکه خورد فزون از حد مستوجب است تلخی صفرا را ای باغبان، سپاه خزان آمد بس دیر کشتی این گل رعنا را بیمار مرد بسکه طبیب او بیگاه کار بست مداوا را علم است میوه، شاخهٔ هستی را فضل است پایه، مقصد والا را نیکو نکوست، غازه و گلگونه نبود ضرور چهرهٔ زیبا را عاقل بوعدهٔ برهٔ بریان ندهد ز دست نزل مهنا را ای نیک، با بدان منشین هرگز خوش نیست وصله جامهٔ دیبا را گردی چو پاکباز، فلک بندد بر گردن تو عقد ثریا را صیاد را بگوی که پر مشکن این صید تیره روز بی آوا را ای آنکه راستی بمن آموزی خود در ره کج از چه نهی پا را خون یتیم در کشی و خواهی باغ بهشت و سایهٔ طوبی را نیکی چه کرده‌ایم که تا روزی نیکو دهند مزد عمل ما را انباز ساختیم و شریکی چند پروردگار صانع یکتا را برداشتیم مهرهٔ رنگین را بگذاشتیم لؤلؤ لالا را آموزگار خلق شدیم اما نشناختیم خود الف و با را بت ساختیم در دل و خندیدیم بر کیش بد، برهمن و بودا را ای آنکه عزم جنگ یلان داری اول بسنج قوت اعضا را از خاک تیره لاله برون کردن دشوار نیست ابر گهر زا را ساحر، فسون و شعبده انگارد نور تجلی و ید بیضا را در دام روزگار ز یکدیگر نتوان شناخت پشه و عنقا را در یک ترازو از چه ره اندازد گوهرشناس، گوهر و مینا را هیزم هزار سال اگر سوزد ندهد شمیم عود مطرا را بر بوریا و دلق، کس ای مسکین نفروختست اطلس و خارا را ظلم است در یکی قفس افکندن مردار خوار و مرغ شکرخا را خون سر و شرار دل فرهاد سوزد هنوز لالهٔ حمرا را پروین، بروز حادثه و سختی در کار بند صبر و مدارا را @manteqketab

  • از خوابِ سیبِ سرخ، بیدارم نکن دنیا در سایه‌سار باغِ گل، خارم نکن دنیا دلخسته‌ام از هرچه نامش "زندگی" باشد از نو به این اندوه، وادارم نکن دنیا افتاده برهم پلک‌هایم خسته از تقدیر از غصه‌ها دیگر خبردارم نکن دنیا ویران نکن روی سرم هفت آسمان غم را جا مانده زیر کوه آوارم نکن دنیا دست از سرم بردار و لطفاً بی‌خیالم شو کنج قفس از نو گرفتارم نکن دنیا شب‌های تارت بعد از این "لطفی" ندارد، نه زخمی زخمه زخمه‌ی تارم نکن دنیا صادر نکن هی حکمِ جلب گریه‌هایم را هی اشک پشت اشک، احضارم نکن دنیا حالا که می‌دانی تهی از آرزو هستم از درد و درد و درد، سرشارم نکن دنیا هرکس که آمد طعنه‌ای بر روزگارم زد لطفاً تو دیگر طعنه‌ای بارم نکن دنیا با شوق سویت آمدم،: سرخورده برگشتم حالا که رفتم دیگر آزارم نکن دنیا بدرود اگرچه زود، اگرچه دیر، اگرچه تلخ از خواب سیبِ سرخ، بیدارم نکن دنیا @mantqketab

  • ارکان گهرست و ما نگاریم همه وز قرن به قرن یادگاریم همه کیوان کردست و ما شکاریم همه واندر کف آز دلفگاریم همه @manteqketab