مرجوع!
Статистикаمرجوع. [م َ](ع ص) بازگردانیده. بازگشت داده شده. -ماراکسینخواستتوهَمگرنخواستی درگوشمانبگوکهبمیریمگوشهای-
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 13
- Всего постов
- 33
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 62
- 1/48двое суток
- 71
- 1/72трое суток
- 76
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خداحافظ محرم و صفرِ ۱۴۴۸.
دلم بگیر که محکمترش گره بزنی به لطفِ فاطمه«س» بر ریشههای پرچمتان..
برایِ سالِ دگر نه! برایِ فاطمیه.. برایِ روضهی مادر، برای ماتمتان..
بگیر امانتیات را خودت نگه دارش که چندوقت دگر میشَویم مَحرمتان..
لباسِ مشکی من یادگاریِ زهراست چگونه دل کَنَم از آن؟ چگونه از غمتان؟..
اگرچه گریه نمودم دو ماه با غمتان مرا ببخش نمُردم پس از محرمتان..
ما نباشیم، دیگران هستند:)) خلوت این روضهها؛ نخواهد شد...
تا قیامت اگر که گریه کنیم حقِ داغش ادا نخواهد شد..
"ما برای حسین میمیریم" مرد حرفش دوتا نخواهد شد..
اگر گریان به دیوارِ حرم تکیه نمیدادم؛ کدامینکوهطاقتداشتاینحالِپریشانرا؟!.. [حضرتِمَلجأومأوا]
گفتی سه جاست وعدهى ما؛ من که تا کنون، صد جا شمردهام که به دادم رسیدهای..
پیشِ تو هرکسی که مهمان است، دردهایش نگفته درمان است.. بازهم آمدم، پناهم دِه.. دلم از کردهاش پشیمان است.. من فقط آه، آه آوردم..
نه مراست قدرت آنکه دم زنم از مقام تو یاحسنع..
تو به آرزوت رسیدی، تو امامحسینو دیدی..
видео или голосовое, без подписи
جانی بگیر و در عوضش هیچ هم نده عشاق با معاملههای گران خوشند../ ۱۲۸
من نمیگویم که کاش امشب مرا با تو دفن میکردند. من میگویم کاش مرا جای تو در آن قبر میگذاشتند و تو باز به بیترهبری بازمیگشتی.
منم همینطور حاج محمود! منم همینطور...
_کاش جمعه روزِ ظهور بود؛ شنبه قیام؛ و یک شنبه، روز رجعت! و تو، قبل از به خاک سپرده شدن، برمیگشتی
بیستوچند سالگی من برای رفتن تو زود بود. سیوچند سالگی دوستانم برای بیتو شدن زود بود. من حالا حسودی میکنم به آنها که پنجاه و شصت سال از عمرشان را در عصر تو گذارندهاند. برای آنها که موی سپید توی سرشان دارند. ما سنی نداریم برای دیدن تابوت تو. ما سنی نداریم برای قدم زدن پشت سر تابوت سنگین تو. ما برای گریه بر پیکر چاکچاکت زیادی بچهایم. شانههای ما برای حمل پیکرت هنوز نحیف است. ما آنقدر جوانیم که دنیای پیش از تو را هیچگاه ندیدهایم. تا دنیا بوده، تو همیشه بودهای. ما همانیم که ما را «بچههای عزیز من» خطاب میکردی. تازهتازه خوب و بد را فهمیده بودیم. تازه داشتیم میفهمیدیم که چه گراننعمتی بر سرمان است. افتاده بودیم جلو و سنگت را پیش همه به سینه میزدیم. حرص میخوردیم از توهینها به تو؛ مینوشتیم، بحث میکردیم، دعوا میکردیم. در دنیای عیشونوشها و بیوطنیها، ما آدم تو بودیم. ناگهان صبح یک روز سیاه زمستانی تصمیم گرفتی که بروی. حالا ما یتیمانی جوانیم خیره بر تابوت تو. در فکر اینکه سالهای بیتو را چگونه باید زیست. ما زندگی در دنیای بدون تو را بلد نیستیم. نباید میرفتی عزیزم… «مهدی مولایی»