- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 12
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 66
- 1/48двое суток
- 75
- 1/72трое суток
- 81
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
~ فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق ببست پای صبرم به ریسمان فراق..
видео или голосовое, без подписи
من ته مانده ی اعتقادم پایِ شما مانده..
видео или голосовое, без подписи
🌧️🌧️🌧️
видео или голосовое, без подписи
از صادقانهترین اعترافهای دنیاست: «فَإِنْ لَمْ أَكُنْ أَهْلًا لِذَلِكَ فَأَنْتَ أَهْلٌ لِذَلِكَ». در آخرین فرازهای اذن دخول، میخوانی و دلت قرص میشود که صادقانه و صریح اعتراف کردی و همهچیز را به امام سپردهای. میگویی من حد خودم را برای خواستن، نگاه نکردم. نگاهم به لطف کریمانهی شماست که بپذیرید، بِرهانید، ببخشید و به تکامل برسانید. میگویی و وارد حرم أمن الهی میشوی و از آن پس آرام میگیری و از عمق جان دعا میکنی: دنیا و آخرتم در امتداد رضایت شما باشد. حق شما را بهخوبی بشناسم و از جام ولایت بنوشم. فَإِنْ لَمْ أَكُنْ أَهْلًا لِذَلِكَ فَأَنْتَ أَهْلٌ لِذَلِكَ.
این بین،متنی خواندم که حقاً حقیقت است:«وقتی در خلوت با کسی خوشحالی،نیازی به اثباتِ آن در شبکه های اجتماعی ندارید.»
آخیش.
این گرما برای من که در بیشتر مواقع از سال در هوای خنک هستم،یک جور جهنم به حساب میآد.خدایا لطفاً.
پائیزِ عزیزم پس کجایی.
🌱
~ در ستایشِ او به چشم هایش که خیره می شدی چند بیت شعر فروغ را می دیدی؛در افکارش مولانا بداهه می گفت و حافظ مست از شاخه نباتش می نوشت.وقت هایی هم که تنش را مه می گرفت و خزان می شد شجریان در دلش کنسرت بر پا می کرد.او نقره و زر نبود،تنها پیراهنِ چهار خانه ای آبی بود که همیشه بوی بهار نارنج می داد.
«این متن صرفاً یک یادداشت از بخشی از روز هایی هست که در زندگی من گذشت، اگر حوصله خواندن ندارید،بگذرید». شرایطِ مناسبی برای نوشتن ندارم و کلِ این صفحه ی کوچولو رو تار می بینم. اما میم کوچولو، همیشه منتظر ۲۲ سالگی بودم،حتی بیشتر از ۱۸ سالگی. نمی دونم چی در…
Happy Birthday! ~ 08/08
~ بعضی دل ها را فقط آسمان می فهمد.
هوا زیباست و وقارِ تابستانی خودش رو حفط کرده.حالا که یک روز تا پایان ۲۲ سالگیِ باقی مانده،دلم مربای توت فرنگی،آب دادن به گل ها،نوشتن توی دفتر سبز،کتاب خوندن و چای نوشیدن رو می خواد.دلم جزئیات رو می خواد تا بتونم هر چه که در سر دارم رو،در دست هم داشته باشم. «امّا خودِ دلِ من؟ دلِ من خانهی احساسات گذرا نیست جانم؛ یا شبهایمان زیرِ بارانیاز ستاره معنا میگیرند،یا اصلاً چهحاجت به همقدمی در راهی بینور؟»
شباهت دارد عشق ما،به احوالات این دوران، تویی یک عالمه تحریمِ بی پایان،منم ایران!
شعر ها آن چه را که باید،می گویند. با صراحت و بلاغتِ کامل.
در غیابِ من از اسم من محافظت کن و مرا برای همیشه به یاد بیاور..حتی اگر زنده نبودم،دیگران اهمیتی ندارند.امّا تو مرا به یاد بیاور.چون من همیشه به این فکر کرده ام؛که تو،مرا خیلی دوست داری..