پرسهزنیِ اجتماعی (پایان یافت)
Статистикаیادداشتها و جستارهای یک جامعهشناس ارتباط: @mirza_ehsan
- Последний пост
- 13 июн.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Channel name was changed to «پرسهزنیِ اجتماعی (پایان یافت)»
ما بدین در، نه پِیِ حشمت و جاه آمدهایم از بدِ حادثه، این جا به پناه آمدهایم لطفاً درد بکش! این میتواند یک درخواستِ عمیقِ انسانی باشد؛ مخصوصاً زمانی که یک رابطه به پایان میرسد! زیرا پایانِ یک رابطه، فقط فقدانِ طرفِ مقابل نیست و مسئلهای که ذهن را درگیر میکند، فقط این نیست که من با فقدانِ او چه کنم؟! بلکه شاید پرسشِ مهمتر همین باشد که تو با فقدانِ من چه میکنی؟! پرسشِ مهمتر شاید این باشد که من، برایِ تو چه بودم و چه جایگاهی داشتم؟ پرسشِ اصلی این نیست که چرا رابطه تمام شد؛ بلکه پرسشِ اصلی این است که رابطهی تمام شده، چه کیفیت و ارزشی برایِ طرفِ مقابل داشت؟ از این زاویه است که درد کشیدنِ او، مهم میشود؛ زیرا همانطور که درد کشیدنِ من، نشاندهندهی این است که رابطهمان چه ارزشی برایِ من دارد، درد کشیدنِ او نیز نشاندهندهی ارزشِ رابطه برای اوست! درد کشیدنِ او، نشاندهندهی این است که من چه ارزشی برای او دارم؛ همانطور که درد کشیدنِ من، نشاندهندهی ارزش او برای من است. میتوان اینگونه گفت که درد کشیدنِ طرفِ مقابل، این پیام را مخابره میکند که اگر چه رابطهی عاطفیمان به پایان رسید، ولی همواره در قلبِ من باقی خواهی ماند. و این شاید بزرگترین مُسکن باشد که بدانیم اگر چه نیستیم، ولی جایِ خالیِ ما دیده میشود و این جایِ خالی، قرار نیست به کسِ دیگری سپرده شود. این شاید بهترین مرهم باشد که بدانیم آنچه که گذشته، یعنی رابطهای که داشتهایم، فقط یک بازی نبوده و در عمقِ جانِ طرفِ مقابل، حک شدهایم و اثری پایدار بر او گذاشتهایم. حالا همین منطق را باید وارونه کنیم؛ یعنی رویِ خودمان پیاده کنیم: درد کشیدنِ من، شاید مهمترین کاریست که میتوانم برای تو بکنم! این درد، دیگر یک دردِ طبیعی برایِ فقدانِ دیگری نیست؛ این دردی نیست که من در مرکزِ آن قرار داشته باشد! زیرا دردِ من، همان دردیست که پنهان میکنیم؛ همان دردیست که سعی میکنیم از آن عبور کنیم؛ همان دردیست که سعی میکنیم آن را درمان کنیم! این دردی که من در مرکزِ آن است، همان دردِ پایان یافتن است؛ ولی دردی که یک ادایِ دِین به طرفِ مقابل است، یک دردِ شکوهمند است که همان او در مرکزِ آن است و دردِ اوست! این دردیست که برایِ پایان سوگواری نمیکند، بلکه ارزشِ گذشته را تثبیت میکند و به مهمترین پرسشهایِ ذهنِ او، پاسخ میدهد: من دردِ تو را میکشم تا بدانی که تو برایم چقدر ارزش داشتی؛ تویی که دیگر نیستی ولی هستی و من از مسیرِ درد همچنان با تو حرف میزنم. لذا درد کشیدن در پایان رابطه، فارغ از یک رویدادِ طبیعی یا روانی، یک کنشِ انسانی و اخلاقی نیز هست. محضِ احتیاط باید صریح بگویم که حرفِ من، این نیست که «باید» درد بکشیم! بلکه حرفم این است که وقتی رابطه تمام میشود، مخصوصاً زمانی که رابطه سالم و ارزشمند بوده، باید بپرسیم که دقیقاً چه چیز تمام میشود؟! آیا دیگر هیچ تعهدی نسبت به یکدیگر نداریم؟ آیا پایان رابطه، یعنی دور انداختنِ یکدیگر؟ آیا پس از پایان، دیگر مهم نیست که طرفِ مقابل چگونه با این پایان مواجه میشود؟ مهم نیست که چه پرسشهایی در ذهنش دارد؟ و انبوهی سوال دیگر که پیشفرضِ همهی این پرسشها، سالم بودنِ رابطه و ارزشمند بودنِ آن است. ایدهی رادیکالِ من، همین است که شاید با اشتراکگذاری درد و نه پنهان کردنِ آن، پایان رابطه هم سادهتر و هم ارزشمندتر شود؛ و البته تمام این سخن، ناظر به جایی است که ما همچنان برایِ یکدیگر ارزش قائل باشیم و حرمتِ دوستی را پاس بداریم. تمام این سخن، ناظر به پایانِ روابط و تعاملاتیست که سالم و انسانی باشند. و من این متن را به عنوان آخرین متنِ کانال نوشتم تا به دوستِ گرانقدری که از دستش دادم، بگویم که من اگر چه عواطفم را نمیتوانم به خوبی ابراز کنم، ولی دردِ تو را دارم و جایِ خالی و فقدانت را میبینم. نبودنت موجبِ رنج است؛ رنجی که نشان دهندهی کیفیتِ بودنت و تعاملمان است و مانع از این میشود که تو تبدیل به یک خاطرهی صرف بشوی. در نهایت، کلام را به حافظ میسپارم که از او خواستم آخرین کلامِ این کانال را بگوید: رضا، به داده بده وز جَبين (پیشانی)، گره بگشای که بر من و تو، درِ اختيار نگشادست پایان کانال پرسهزنیِ اجتماعی به تاریخ ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ احسان احراری پینوشت: زین پس، فقط در کانالِ «مجلس رندان» خواهم نوشت. در صورت تمایل به عضویت، به من پیام بدهید: @Mirza_Ehsan
چند خطی در موردِ «مجلس رندان». یک: مهمترین ستونِ این کانال، خوانشِ ادبیاتِ کلاسیکِ ایران، از یک منظرِ جامعهشناسانه و امروزیست. هدفِ اصلیِ من، نشان دادنِ انسانیست که در مرکزِ ادبیاتمان ایستاده. من نه خود را عارف میدانم و نه حتی مسلمان؛ لذا قرار نیست با تفسیرهایِ کلیشهای و مبهم، کلمات را اسراف کنم. در بنیادیترین سطح، یک جامعهشناس در قرنِ پانزدهمِ شمسی هستم که دغدغهام، زندگیِ زمینی و کنونی است؛ لذا: ما را نه غمِ دوزخ و نه حرصِ بهشت است/ بردار ز رخ پرده که محتاجِ لقاییم. دو: مطالبِ این کانال را میتوانید با دیگران به اشتراک بگذارید، اما این سخنِ حافظ را به یاد داشته باشید: با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی. سه: در چشماندازم، فقط نوشتن نیست و اگر زندگی مساعدت کند، فعالیتهایِ دیگری هم شروع خواهد شد. مثلاً برگزاری جلساتِ حضوری و مجازی. این جلسات و سایرِ فعالیتها، فقط برایِ اعضای این کانال رایگان خواهد بود و برایِ دیگران هزینه خواهد داشت. اگر این جلسات، دارایِ فایلی باشد، در این کانال در دسترس قرار میگیرد. چهار: حق عضویتِ کانال، مبتنی بر زمانِ عضویت است. یعنی افرادی که تا انتهایِ خرداد عضو میشوند، تا انتهایِ ماجرا (حتی اگر سالها بگذرد)، حق عضویتشان، ماهانه پانصد هزار تومان خواهد بود؛ ولی کسانی که مثلاً آذرماه عضو خواهند شد، حق عضویتشان بیشتر خواهد بود و تا پایانِ ماجرا همان مبلغ را پرداخت خواهند کرد. این تفاوت، به خاطر این است که کسانی که در آینده عضو میشوند به مطالب گذشته نیز دسترسی خواهند داشت. پنج: مهمترین خواستهای که از تکتک شما دارم، همین است که از موضعِ مخالف با من مواجه شوید. پرسش مطرح کنید و ایراد بگیرید و حتی عمداً تلاش کنید که نفهمید! وظیفهی شما نیست که بفهمید؛ بلکه این وظیفهی من است که فهمپذیر حرف بزنم و زمانی میتوانم این کار را به خوبی انجام بدهم که نفهمیدنِ شما را ببینم و به جایِ نگاهِ بالا به پایین، در یک موضعِ برابر و دوستانه با یکدیگر برخورد کنیم. و دوستی، نقد کردن و طرحِ پرسش است ... . شش: مجلسِ رندان، در صورتی موفق خواهد بود که باعث بشود ما گشودهتر با دیگران برخورد کنیم و با دیگران همدلانه مواجه شویم؛ اما در صورتی که باعث شود ما دچارِ فخر و غرور شویم و به دیگران به دیدهی تحقیر نگاه کنیم، قطعاً مجلسِ مدعیان خواهد بود و بازندهی اصلی، خودمان هستیم. هفت: هم شخصاً دوست دارم که این کانال را به دیگران معرفی کنید و هم گمان میکنم که مطالبِ این کانال، وقتی مفید خواهد بود که موردِ گفتگو قرار بگیرد و با دوستانتان این مطالب را به نقد بکشید. با این حال انتخاب به عهدهی خودتان است و درک میکنم که دوستیهایِ امروزی، عموماً ظرفیتِ این دعوت را ندارد و معمولاً مبتنی بر سرگرم شدن و گذرانِ زمان است. اما از من داشته باشید که «زندگی» یک پدیدهی جمعیست ... . در نهایت: برایِ عضویت در کانالِ خصوصیِ «مجلس رندان»، به من پیام بدهید: @mirza_ehsan
میدانید؟ درد کشیدن یک چیز است و اینکه دردِ کشیدنمان توسط هیچکس درک نشود، چیزِ دیگریست؛ چیزی که از خودِ درد، دردناکتر است، درک نشدنِ آن، مخصوصاً توسطِ عزیزانمان است. و به گمانم این مهمترین خواستهی شاعر است که خدا را آنچنان سوگند میدهد؛ زیرا اگر این خواسته درک شود، آن دو خواستهی دیگر هم برآورده میشود. اگر لیلی، دردِ مجنون را درک کند و مجنون بفهمد که دردش توسطِ لیلی فهمیده شده، گویی که وصال رخ داده! مگر وصال چیست؟ فهمیده شدن! و لذا در این حالت، گویی که دیگر در تنهایی و بیکسی نمرده؛ مگر تنها مردن یعنی چه؟ یعنی فراموش شدن ... . القصه؛ وقتی با دوستِ دردمندی مواجه میشوید، حواستان باشد که مسئلهی اصلی، نه درمانِ درد، بلکه شاید فهمیدن و درک کردنِ درد است و لذا شاید تلاش برایِ درمان، بیاحترامی به دردش باشد و اتفاقاً دردش را بدتر کند ... آدمی موجود عجیبیست.
شهرامِ ناظری در آهنگ یارب یارب، به زبانِ کردی، خدایش را بارها سوگند میدهد: به مستانِ میخانهاش، به حقپرستانِ شیدایِ دیوانهاش، به ندایِ یارب یاربِ شبزندهدارانش، به سوزِ دلِ دعایِ بیماران، به اشکِ چشمِ دلسوختگانش و در نهایت به عشاقِ صادقِ همیشه گریانش! این سوگندهایِ عظیم برای چیست؟ صحبتش را با خدا ادامه میدهد: مجنونی در فراقِ لیلی هستم؛ و آیا برایِ همین از خدا کمک میخواهد؟ دردِ عمیقیست ولی به گمانم نه! ادامه میدهد: در بیکسی دارم میمیرم؛ و آیا برایِ همین از خدا کمک میخواهد؟ قطعاً مرگ در تنهایی سخت است، ولی به گمانم برایِ این نیز از خدا کمک نمیخواهد و منشاءِ آن سوگندهایِ عمیق در سومین درد است که به زبانِ کردی میگوید: كس نِمَزانو دَردِم چه دَردِن (کسی دردم را نمیداند)!
در بابِ پایان یافتن کانال پرسهزنی (و ایضاً شکستها)، باید بگویم که این کانال حذف نخواهد شد؛ بلکه صرفاً همچون کتابی، به پایان میرسد و صفحهی دیگری بر آن افزده نخواهد شد. میدانید؟ کلاً من به کارهایِ انتحاری علاقه دارم؛ گویی که در من، تروریستی زندگی میکند! با این تفاوت که تروریست به دیگران حمله میکند ولی من ساختههایِ مجازیام را نابود و حذف میکنم و این بارها پیش آمده؛ گویی که در من به جایِ تروریست، یک هنرمندِ خستهی تبتی زندگی میکند که با شنهایِ رنگی، نقاشی میکشد و سپس همهاش را جارو میکند! و شاید این بهترین تغییری باشد که آن دوستِ از دست رفتهام، در من ایجاد کرد؛ او مرا از دیوانهای خشمگین که از همه چیز شکایت میکرد، به نویسندهای تبدیل کرد که اگر چه همچنان خشمگین است، ولی از خشمش برایِ ساختن استفاده میکند و نه ویران کردن. او، آن لحظهی انسانسازِ مکث و توقف بود که واکنشِ آنیِ بچگانه را به کنشِ مسئولانهی بالغانه تبدیل میکرد. و همین که این کانال را حذف نمیکنم و فقط پایان میدهد، هم تاثیرِ اوست و هم همانطور که قبلاً گفتم، نشانهی احترام و ارزش و اعتباریست که برایِ او قائلم. و اینک دارم از او برایِ شما میگویم تا شما نیز متوجهِ اهمیتِ او بشوید و اگر از این کانال بهرهای بردهاید (و یا آیندگان خواهند برد)، به نامِ او بنویسید. این خواستهام از شما، نه یک کنشِ عاطفی و هیجانی، بلکه یکی از مهمترین اصولِ عامِ زندگیام بوده؛ من همیشه سعی کردهام این را بگویم که اگر از من خوبی دیدید، از اطرافیانم تشکر کنید و اگر از من بدی دیدید به پایِ خودم بنویسید و مرا نقد کنید. بخت با من یار بوده و در زندگیام با انسانهای بزرگواری زیستهام و «آن دوست» آنچنان بزرگمنش است که پیشکش کردنِ این کانال و حتی تقدیم کردنِ کتابی که از این کانال استخراج شده (و خدا میداند که چاپ خواهد شد یا نه)، شایستهی او نیست و این تقدیمیها، نمیتواند حقی که او بر من دارد را جبران کند؛ و در چنین وضعیتی است که سعدی میگوید: خدمتی لایقم از دست نیاید، چه کنم؟ سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم. اینها را نوشتم، چون وظیفهام بود به شما مخاطبانی که به هر دلیلی به من لطف دارید و در این کانال هستید، توضیح بدهم. دلم میخواست بدانید که پایان یافتنِ این کانال، یک انتحاریِ هیجانی نیست؛ بلکه این پایان، تجلیِِ فاعلانهی تمام متنهاییست که در این کانال با یکدیگر خواندیم: به رسمیت شناختنِ دیگری و برقراری پیوندِ عمیقِ انسانی.
بگذارید اینگونه جمعبندی کنم: مسئله، همان مناسک بودن است و دوستی نیز یک مناسک است و مانندِ هر مناسکی، آیین و قاعدهای دارد و نیازمندِ شایستگیست. حافظ شرط نمیگذارد، بلکه میپرسد: آیا قواعدِ دوستی را بلد هستی که دوست شویم؟! و اگر همچنان بپرسید که آن سخن چیست که نباید از مجلسِ حافظ بیرون برود؟ خواهم گفت که ببخشید، ولی من دوستِ حافظ هستم. پایان
حضرت حافظ میفرماید: بیار باده و اول به دست حافظ ده به شرطِ آن که ز مجلس سخن به در نرود معنایش ساده است ولی اگر در کلیاتِ دیوانِ حافظ در نظر گرفته شود، کمی چالش برانگیز میشود و پرسشهایی را ایجاد میکند؛ نخست: چرا باید اول حافظ باده بخورد؟! پاسخِ ساده میتواند این باشد که خب حافظ شیفتهی باده است و میخواهد هر چه سریعتر نوش کند. اما چنین پاسخی، نشان دهندهی خودخواهی حافظ است و مهمتر از آن، این پاسخ باده خوردن را به یک کنشِ فردی و مصرفی تقلیل میدهد و حافظ را به یک «الکلیِ مدرن» تبدیل میکند که اسیرِ «میل» است. این در حالیست که حافظ، نه بادهخور، بلکه بادهپرست است و به جایِ میلِ هیجانی یا روانی، به باده «اعتقاد» دارد! و مراسمِ باده خوردن برایِ او، یک مناسک است و آیینی دارد و ترتیبِ خوردنِ افراد در این مناسک مهم است؛ همانطور که در همهی مناسک، تربیت مهم میشود. لذا اول بودنِ حافظ را باید از زاویهی مناسک نگریست؛ حالا اول بودنِ حافظ، نه نشانهی خودخواهی، بلکه نشانهی «شایستگیِ نیازمندانه» است و یا حداقل نشانهی قدرشناسی است: اول به من بده، زیرا هم عمیقاً نیازمندم (خمارِ صد شبه دارم، شرابخانه کجاست؟) و هم عمیقاً قدرِ باده را میدانم! پرسش دوم این است که حافظی که بادهپرست است، چرا برایِ بادهخوردن شرط میگذارد؟! برایِ پاسخ دادن، باید پرسشِ سوم را همزمان مطرح کنیم: کدام سخن است که نباید از مجلس بیرون برود؟ اگر فقط به بیت اکتفا کنیم، آن سخن همین است که حافظ باده میخواهد؛ اما با توجه به کلیاتِ غزلیاتِ حافظ، باده خوردن برایِ حافظ یک افتخار است و آن را پنهان نمیکند! ایضاً اگر حافظ بخواهد بادهخوری را پنهان کند، همان اشتباهی را مرتکب میشود که زاهد و واعظ و غیره انجام میدهند؛ تزویر و ریا! در حالی که صداقت و یکرنگی، یکی از مهمترین اصولِ حافظ است. همچنین اگر قرار بر پنهانسازیِ باده خوردن بود، خودِ این بیت سروده نمیشد و با مخاطب به اشتراک گذاشته نمیشد! پس آن سخنی که نباید از مجلس بیرون برود، لاجرم باید سخن دیگری باشد؛ اما چه سخنی؟! سخنی که از مجلس بیرون نیامده و در دسترس ما نیست! توجه کنید که بیتِ مذکور، از یکسو آخرین بیتِ غزل است و غزل پایان مییابد و از یکسو، سرآغازِ خوردنِ بادهست؛ یعنی که «حافظِ غزلسرا» کارش را تمام میکند و «حافظِ بادهپرست»، کارش شروع میکند و آن سخنی که از مجلس بیرون نمیآید، متعلق به حافظِ دوم است و نه حافظِ اول! آن سخنی که به گوش ما نمیرسد، متعلق به حافظی است که در حریمِ خصوصیِ خودش، به «کنش» میپردازد و نه آن حافظی که در حریمِ عمومی، «زبان» را به کار میگیرد و به ما درس عاشقی و آزادی میدهد. باید گفت که حریمِ خصوصی برایِ حافظ اساساً بسیار ارزشمند است و هر کسی نمیتواند به آن راه پیدا کند. مجلسِ باده خوردن که نمونهای از حریم خصوصیِ اوست، بسیار مقدس است و حرمت دارد و شخصیتِ محتسب به آن راه ندارد و صوفی، بسیار محافظهکارانه میتواند در آن حضور داشته باشد و حتی در مورد شاه میگوید: شاه اگر جرعهی رندان، نه به حرمت نوشد التفاتش به میِ نابِ مروق نکنیم القصه؛ من عمداً حریمِ خصوصی و باده خوردن را در کنارِ هم آوردم، زیرا دارایِ یک ویژگیِ مشترکِ مهم هستند: افشایِ صادقانهی خود (مخصوصاً در مستی)، در حضورِ کسانی که هم دوستشان داریم و هم برایشان ارزش قائلیم. در این فضاست که ما، خود را عرضه میکنیم تا چه شود؟ تا در یک فضایِ امن، موردِ نقد قرار بگیریم و معایبمان را بفهمیم و رشد کنیم. و این بحثی مفصل است که به متنِ دیگری حواله میدهم. اما خطرِ یک سوتفاهم وجود دارد: حافظ نمیخواهد نقدهایِ حریمِ خصوصی افشا شود، چون از دیده شدنِ معایبش شرمنده میشود؟ نه! کل غزلی که با بیتِ مذکور تمام میشود، سرشار از خودانتقادی است. در همین غزل خیلی صریح میگوید: سیاهنامهتر از خود کسی نمیبینم! پس چرا حافظ نمیخواهد سخن از مجلس بیرون نرود و همین را شرطِ بادهخوردن میگذارد؟ چون مسئله شرم و ترس و پنهان کردنِ معایب نیست، بلکه دعوتی به دوستیست و مسئله، نگه داشتنِ حرمتِ دوستیست؛ و نشانهی این حرمت، رازداریست! بگذارید اینگونه بگویم که حافظ در این بیت، با کسی حرف میزند که در آستانهی حریمِ خصوصیِ او ایستاده و میگوید: میتوانی واردِ حریمم بشوی ولی یادت باشد که مبنایِ دوستی، رازداری و حریم نگهداشتن است؛ من رازم را با تو میگویم و میخواهم که رازدار باشی، نه چون این راز، نقطه ضعفِ من است، بلکه چون این رازداری ما را به یکدیگر نزدیکتر میکند! در حقیقت حافظ شرط نمیگذارد، بلکه یک قاعدهی مهم دوستی را یادآوری میکند.
حافظ، در یک بیت، به اندازهی یک رسالهی فلسفی در موردِ آزادی حرف میزند و تمامِ درکِ ما را وارونه میکند. زیرا عموماً تصور میکنیم که آزادی، شرطِ لازم برایِ خوشبختیست؛ اما مسئله همین جاست که دقیقاً به بهانهی خوشبختی و سعادت است که آزادی را محدود میکنند! در طولِ تاریخِ بشر، تمامِ کسانی که حق آزادی انسان را سلب میکنند، مهمترین دلیلشان همین است که خواهانِ خوشبختیِ شخص هستند: تو «نمیفهمی» و اگر آزاد باشی، بدبخت میشوی! دقیقاً در مواجهه با همین وضعیت است که حافظ میفرماید: قصرِ فردوس، به پاداشِ عمل میبخشند ما که رندیم و گدا، دیرِ مغان ما را بس! حافظ در این بیت، در زمینِ دیگران بازی میکند که میخواهند او را سر به راه کنند و آزادیاش را بگیرند. او در مصرع اول، نشان میدهد که کاملاً حرفِ آنها را «میفهمد»: اگر مطابقِ قواعد شما زندگی کنم، در نهایت به بهشتی میروم که شما میگویید. آن خوشبختی و سعادتی که شما برایم میخواهید را «میفهمم» و راهش را نیز «میدانم». اما در مصرعِ دوم است که حافظ، بنیانِ آزادی را نشان میدهد؛ برایِ فهمِ این بنیان، باید توجه کرد که دیرِ مغان، برایِ شخص حافظ ارزشمند است، ولی همانطور که ذکر شد، او دارد در زمینِ دیگران بازی میکند و برایِ آنها دیرِ مغان هیچ ارزشی ندارد و در تضادِ کامل با خوشبختیست؛ دیرِ مغان از نگاهِ مخالفان، نمادِ بدبختیست و حافظ آن را به بهشت ترجیح میدهد تا بنیانِ آزادی را نشان بدهد: حقِ بدبخت شدن! گویی که تا پیش از این، افراد با یکدیگر جدل میکنند که خوشبختی چیست و چه کسی باید برایِ دیگران تصمیم بگیرد؟ هر شخص و گروهی، ادعا میکند که راهِ خوشبختی را یافته و به همین بهانه، میخواهد که قیم و سرپرستِ سایر افراد باشد و ارادهی خودش را به دیگران تحمیل کند و آزادیشان را بگیرد. اما حافظ از خوشبختیهایی که دیگران وعده میدهند، عبور میکند و مسئله را به شکلِ دیگری درمیآورد: من اگر بخواهم بدبخت شوم، باید چه کسی را ببینم؟! او ادعاهایِ دیگران را رد نمیکند؛ نه منکرِ بهشت میشود و نه برایِ اثباتِ ارزشِ دیرِ مغان وارد بحث میشود، بلکه با رعایتِ کاملِ قواعدِ بازیشان، گزارهای را مطرح میکند که پیشفرضهایِ بازی را به چالش میکشد: من میخواهم بدبخت شوم! زیرا پیشفرضِ این بازی همین است که همهی انسانها، خواهانِ خوشبختی هستند و منی که راهِ خوشبختی را به دیگران تحمیل میکنم، در حقیقت دارم به آنها لطف میکنم و اگر چه که خودشان نمیفهمند، ولی در نهایت که خوشبخت شوند از من تشکر خواهند کرد؛ این بنیانِ اقتدارگرایی است و حافظ همین بنیان را به پرسش میکشد: من کاملاً میفهمم که تو چه میگویی و حتی قبول دارم که مسیرِ پیشنهادیِ تو به خوشبختی میرسد، ولی من میخواهم بدبخت شوم! چرا حافظ چنین میکند؟! چون میخواهد انسان را عمیقتر از موجودی تعریف بکند که به دنبالِ خوشبختی و منعفت است! مسئلهی حافظ، انتخاب بین این خوشبختی یا آن خوشبختی نیست، بلکه دغدغهاش، ابرازِ وجودِ خودش است و مسئلهی آزادی نیز همین است: ترجیح میدهی به دستِ خودت بدبخت شوی یا به دستِ دیگران خوشبخت؟ آزادی همین است که من میتوانم راهی را انتخاب کنم که از نگاهِ دیگران بدبختی به نظر بیاید؛ زیرا مسئلهی آزادی، رسیدن به خوشبختی نیست، بلکه محقق کردنِ ارادهی خود است و به همین دلیل، حافظ که به ارادهی خودش دیر مغان را انتخاب میکند، خوشبخت است. در این معنا، خوشبختی به جایِ این که بهدستآوردنی باشد، ساختنی میشود و نمودِ انسانِ ارادهورز است.
با پایان یافتن این کانال در انتهایِ خردادماه، پروژهی مذکور به شکل جدیتر در یک فضایِ خصوصی با حق عضویت ماهانه ادامه خواهد یافت
حالا اینکه یکی میخواد ابرانسانِ نیچه باشه و ما میخوایم رندِ حافظ باشیم یه بحثِ دیگهس ... .
در موردِ فال حافظ، بگذارید مثالی بزنم از بدترین سوالی که خودم از حافظ کردم. در ابتدایِ یک رابطهی عاشقانه، میخواستم از حافظ بپرسم که آیا این معشوق را از دست خواهم داد یا نه؟ اما قبل از اینکه بپرسم، خودم متوجه شدم که اساساً این نحوهی سوال پرسیدن از حافظ، به شدت اشتباه است. چرا؟ چون اگر فرضاً حافظ بگوید که بله از دست میدهی، چه خاکی بر سرم بریزم و اگر بگوید که از دست نمیدهی، چه رسالتی از روی دوشم برداشته میشود؟ با این حال از سر کنجکاوی، سوالم را ادامه دادم تا ببینم که زبانِ نمادینِ حافظ چه میکند. حضرت فرمود: که شنیدی که در این بزم، دمی خوش بنشست؟ که نه در آخرِ صحبت، به ندامت برخاست معنایش این است که اگر در عشق، لحظهای دست از تلاش برداری و بنشینی و خیال کنی که دیگر معشوق را بدست آوردهای، در انتها با حسرت و ندامت از بزمِ عشق بیرون میروی. حافظ به من نگفت که از دست میدهی یا از دست نمیدهی؛ بلکه گفت: نمیدانم معشوقت را از دست میدهی یا نه، ولی مطمئنم که اگر لحظهای فکر کنی که دیگر بدستش آوردهای، قطعاً از دستش میدهی. اساساً حافظ هیچگاه به سوالاتِ ما، پاسخِ واضح و مشخصی نمیدهد. بلکه او اصولِ یک جهانبینی را یادآوری میکند و تطابق دادنِ این اصول با مسئلهی شخصیمان، به عهدهی خودمان است. او به جایِ پاسخ دادن، مسیرِ پیدا کردنِ پاسخ را به ما یادآوری میکند و طی کردنِ این مسیر، به عهدهی خودمان است! مثلاً در موردِ انجام دادنِ یک کارِ بهخصوص، از حافظ میپرسیم و او میگوید: در کارِ خیر، حاجت هیچ استخاره نیست! نکتهی ظریف، همین است که حافظ نمیگوید این کارِ بهخصوص را انجام بده، بلکه صرفاً میگوید آدمی باید کارِ خیر را انجام بدهد و این وظیفهی ماست که ببینیم کارِ بهخصوصِ ما خیر است یا شر. و این وظیفهی ماست که درک کنیم که چرا در جهانبینیِ حافظ، کارِ خیر باید بدون شک و تردید انجام شود ... . القصه، حافظ به جایِ پیشگوییِ آینده و به جایِ نسخه دادن، درکِ خودش از زندگیِ انسانی را به زبانِ نمادین میگوید؛ و اگر ما با درک و جهانبینیِ او همدل باشیم و آن را فهمیده باشیم، فالِ حافظ صرفاً یک یادآوری کننده است! همانطور که دوستدارِ فلان فیلسوف در موقعیتهایِ بحرانی به فیلسوفش رجوع کند و بر اساسِ فلسفهی او موقعیت را تحلیل کند، حافظ نیز برایِ من همینگونه است.
без подписи
ادامه: به عبارتی دیگر، دوستیِ مبتنی بر آخرت، به راحتی میتواند به دوستیِ دنیوی تبدیل شود؛ با این تفاوت که در مبادلهی دنیوی، ما چیزها را جابهجا میکنیم و در دوستیِ اخروی، یکدیگر را جابهجا میکنیم؛ من خودم را به تو میدهم و میخواهم که تو نیز خودت را به من بدهی! همچنان دادن و گرفتن برقرار است؛ با این تفاوت که در آخرت، در نهایت دقت و عدالت این بدهبستان صورت میگیرد. و به همین دلیل خواجه شیوهی سومِ مواجهه با دیگری را بیان میکند و در نهایتِ ایجاز مینویسد: از خود بازرستن! در این شیوهی سوم، تعامل دیگر یک مبادله بینِ دو موجودیتِ مجزا نیست؛ بلکه تعامل، تبدیل به یک پیوندِ عمیق میشود که تلاش میکند تا فاصلهی وجودیِ خود و دیگری را بردارد و یکی شدن را محقق کند. میتوان اینگونه گفت که در مبادلهی دنیوی، اولویت اصلی با من است و مایی وجود ندارد؛ در دوستیِ اخروی، هم من اولویت دارد و هم تو و ایضاً ما به وجود میآید ولی این ما، شبیه به مشارکت است و میتوان تعیین کرد که هر کداممان چقدر در این «ما»، سهیم هستیم. و در نهایت در شیوهی سوم است که هم تو و هم ما اولویت پیدا میکند. در مبادلهی دنیوی که دوست داشتنی وجود ندارد؛ در تعاملِ اخروی نیز من تو را دوست دارم، و تاکید همچنان رویِ من است؛ و در شیوهی سوم است که تو را دوستت دارم چون تو شایستهی دوست داشتن هستی. در اینجا خود دچار استحاله میشود و شاید بتوان گفت که هدفِ اصلی خود، این نیست که بگوید طرفِ مقابل را دوست دارد، بلکه هدفش این است که ادامهی وجودِ طرفِ مقابل شود و همین امتداد است که ما را میسازد. در دوستیِ اخروی، من تلاش میکنم که دیگری را به درونِ خودم بیاورم و به او نشان بدهم که چه ارزشی برایِ من دارد و در شیوهی سوم، این خود است که تلاش میکند به درونِ دیگری برود؛ به این معنایِ ساده که در شیوهی سوم، غمِ تو، حتی اگر هیچ ربطی به من نداشته باشد، باز هم غم من است و حتی مهمتر از غمِ خودم است ... . خلاصه کنم؛ متافیزیکِ عرفانیِ خواجه را اگر کنار بزنیم، این سه شیوهی تعامل، نمودِ سه سوژهی انسانی هستند؛ انسانِ اقتصادی که به دنبالِ منافعِ خودش است، انسانِ اخلاقی که به دنبالِ همزیستی و به رسمیت شناختنِ انسانِ عام است، و در نهایت انسانِ عاشق که به دنبالِ بازتابِ سوژهگیِ دیگری و نشان دادنِ ارزشمندیِ خاصِ اوست.
بسیاری معتقدند که تعاملِ انسانی، شبیه به یک بدهبستان و مبادله است؛ ما در ملاقات با یکدیگر، چیزی میدهیم و چیزی میگیریم. بر اساس همین دادوستد، خواجه عبدالله انصاری، سه نوعِ تعامل و سه شیوهی مواجهه با دیگری را بیان میکند. نخستین شیوه را اینگونه مینویسد: حاجتهایِ خود را با مولا، به حاجتهایِ دنیا افکندن! این شیوه، همان مبادلهیِ نابِ بازاری است؛ من چیزی میدهم تا چیزِ مطلوبم را دریافت کنم و هدف از تعامل، همین دریافتن است و خواستهی من، در مرکزِ این مبادله است. دیگر مشخصهی این شیوه، همین است که این چیزهایی که جابهجا میشوند، «محدود» هستند و ایضاً عینی و مشاهدهپذیر هستند. چه یک شیء باشد و چه یک خدمت، بهرحال قابلِ اندازهگیری است. مثلاً من به دوستم، چیزی را هدیه میدهم و اگر بخواهیم به شیوهی بازاری تحلیل کنیم، اینگونه میشود که او نیز باید در تولدم به من چیزی را هدیه بدهد: من اکنون به تو چیزی را هدیه میدهم تا در آینده تو نیز به من هدیه بدهی. اما اگر چیزی که جابهجا میشود، مشاهدهپذیر و قابلِ اندازهگیری نباشد، چه؟! مثلاً در همان هدیه دادن، به جایِ اینکه آن چیزِ هدیهدادنی هدف باشد، معنا و احساس و نیتی هدف باشد که آن چیز با خودش حمل میکند! من به تو هدیه میدهم تا بگویم که چقدر دوستت دارم؛ حالا چگونه میتوانی جبران کنی؟! چگونه میتوانی میزانی که من دوستت دارم را اندازه بگیری و به من برگردانی؟! به سخنی دیگر، شیوهی بازاری، در موردِ چیزهایِ دنیایِ بیرونی میتواند کار بکند؛ اما در موردِ درونیاتِ انسان نمیتواند کارایی داشته باشد، زیرا درونیات را نمیتوانیم اندازه بگیریم. و به همین دلیل است که خواجه، شیوهی دومِ تعامل و مواجهه را بیان میکند و مینویسد: حاجتهایِ خود را با مولا، به آخرت افکندن! برایِ فهمِ نکتهی خواجه، باید گفت که یکی از مهمترین مشخصههایِ آخرت در اسلام، همین است که ما به شکلِ نیتها و درونیاتی که داریم ظاهر میشویم! اساساً آخرت، جاییست که همهی رازها و اندیشهها و غیره، فاش میشوند و به عبارتی، پرده میافتد! میتوانیم اینگونه بگوییم که ما در مواجههی بازاری یا دنیوی، به شکلِ محدود و جزیی با یکدیگر ملاقات میکنیم و به درونِ یکدیگر نمیرویم و درگیرِ یکدیگر نمیشویم؛ نهایتاً با یکدیگر شراکتِ بازاری داشته باشیم، ولی دوستیِ انسانی نه! دوستی، پیوندِ درونیست و تبادلاتی که در دوستی رخ میدهد، قابلِ اندازهگیری نیست؛ مگر در آخرت. از این زاویه، در آخرت است که ما با تمامِ وجود در برابر یکدیگر ظاهر میشویم و به یکدیگر نشان میدهیم که برایِ یکدیگر چه جایگاهی داریم ... . مثالِ معکوس بزنم: اصطلاحِ «دیدار به قیامت»، برخواسته از همین افشا شدنِ درون است؛ من به تو زخمی زدهام که اگر دنیوی بخواهیم بررسی کنیم، قابلِ اندازهگیری است و میتوان برایش «دیه» تعیین کرد، ولی مسئلهی اصلی، آن درونِ دردمند است که به هیچ معیاری سنجشپذیر نیست! مسئله، دردیست که دردمند نمیتواند آن را به شکلِ کامل و واضح آشکار کند و همواره بخشی از آن درونی باقی میماند. در چنین وضعیتیست که آخرت باید وجود داشته باشد تا آنچه که در این دنیا نمیتوان ابراز کرد، در آن دنیا مشاهده شود. دوستیِ مبتنی بر آخرت نیز، مبتنی بر همین منطق است؛ کارهایی که به عنوانِ دوست برایِ تو کردهام، کنشهایِ بازاری نیست که بتوان به رویِ آنها ارزش گذاشت! حتی شاید اگر دنیوی نگاه کنیم، همین کارهایی که برایت کردهام را دیگران بهتر از من انجام بدهند؛ اما آن معنا و نیتی که پشتِ این کارها بوده، چیزِ دیگریست، چیزی که در آخرت عیان خواهد شد. اگر چه دوست داشتن، دوست داشتن است، اما آنگونه که من دوستت دارم، چیزیست که در آخرت بر تو عیان خواهد شد. اساساً همین فردیت و یکتایی است که تبادلِ دنیوی را برهم میزند چون امرِ یگانه و یکتا را نمیتوان اندازه گرفت ... . اما در این شیوه نیز، همچنان «خود» وجود دارد. هر چند که خود، کارهایی را انجام میدهد و مبادله را به آخرت موکول میکند، اما بهرحال همچنان، تمایزی بینِ خود و دیگری وجود دارد و ما شاهدِ تعاملِ دو موجودِ متمایز هستیم. میتوان اینگونه گفت که در این شیوه، من و تو در آخرت، دو دوست هستیم که در بهشت، دوستیمان را ادامه میدهیم؛ و اگر نیک بنگریم، از این نقطه به بعد، شبیه به دوستیِ دنیوی میشود زیرا در بهشت امکانِ عیان کردنِ درونیات و تبادلِ درونیات فراهم میشود! حالا به جایِ اینکه به یکدیگر هدیه بدهیم تا نشان بدهیم که همدیگر را دوست داریم، میتوانیم خودِ حس و نیتمان را با یکدیگر تبادل کنیم ... . ادامه 👇
سلام. متن فوق و سایر متنهای اخیر، نمونههایی از پروژهای جاهطلبانه هستند که آهستهآهسته آن را پیش میبرم و واضح است که «عشق» در مرکزِ این پروژه قرار دارد و امیدوارم این نیز واضح باشد که من نیز، همچنان جامعهشناس هستم و از زاویهی جامعهشناسی به سراغ ادبیات عاشقانهی ایران آمدهام. بخشی از جذابیت این پروژه، همین است که هالهی متافیزیکِ الهیاتی و عرفانیِ آثارِ گذشتگان را کنار بزنم و به آن چیزی بپردازم که در مرکزِ ادبیاتِ کلاسیکمان قرار دارد: انسان! و شاید اوجِ این «انسان» را در مقالات شمس ببینیم که میگوید: خدا بر من ده بار سلام می کند؛ جواب نمیگویم. بعد ده بار، بگویم: «علیک»، وخود را کر سازم! با پایان یافتن این کانال در انتهایِ خردادماه، پروژهی مذکور به شکل جدیتر در یک فضایِ خصوصی با حق عضویت ماهانه ادامه خواهد یافت. فعلاً میخواهم گوشههایی از این پروژه را با شما به اشتراک بگذارم؛ پروژهای که بسیار سخت است اما به حضرت حافظ اقتدا کردهام که میفرماید: عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ حافظ قرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت
عطار در تذکرةالاولیا مینویسد: «سفیان گفت به نزدیک رابعه شدم. در محراب شد و تا روز نماز میکرد و من در گوشهی دیگر نماز میکردم، تا وقت سحر. پس گفتم: به چه شکر کنیم این را که ما را توفیق داد تا نیمهی شب نماز کردیم؟ گفت: بدان که فردا روزه داریم!» پاراگراف بسیار عجیبیست؛ از پرسشِ سفیان شروع کنیم. توجه کنید که در فضای اسلامی، نماز، یکی از عالیترین مصداقهای شکرگزاری است و لذا پرسش سفیان این است: چگونه بابت اینکه میتوانم شکرگزار باشم، شکر کنم؟! این پرسش سفیان، به خاطر این است که شکرگزاری را یک دستاوردِ فردی و شخصی نمیداند! این خداست که به او توفیق داده تا از خدا شکرگزار باشد؛ اگر چه سفیان نماز خوانده ولی این خداست که فرصتِ نماز خواندن را به سفیان داده ... . برای فهم بهتر باید از اسلام به عشق حرکت کنیم تا نماز از وظیفه، تبدیل به عشقورزی بشود! حالا پرسشِ سفیان زیباتر میشود. اینکه عاشق میتواند به معشوق بگوید «دوستت دارم»، صرفاً یک دستاوردِ فردی نیست که محصولِ جرئتِ عاشق باشد! برایِ بیانِ این گزاره، باید توفیق همراهِ عاشق باشد و مهمترین توفیق، همین است که معشوق، اجازهی گفتنِ این جملهی بنیادین را بدهد! مهمترین توفیق، همین است که معشوق، شنونده باشد. به سخنی دیگر، امکانِ ابرازِ عشق و عیان کردنِ آن، نیازمندیِ لطف و عنایتِ معشوق است که چنین فضایی را در اختیار عاشق قرار دهد؛ و نکته دقیقاً همین جاست که این، یک لطف و عنایت است! عاشق نمیتواند طلبکار باشد یا خودخواهانه، به حریمِ معشوق تجاوز کند و بدونِ توجه به معشوق، عشقش را بروز بدهد. شاید خودِ این قضیه، یکی از مهمترین چالشهای عشقِ ایرانیست؛ مخصوصاً که معشوق، آهویِ رمندهای است که مدام میگریزد و عاشق باید در نهایت تواضع و صبوری به او نزدیک شود. حتی اگر معشوق، آسمانی باشد، باز هم میبینیم که خودش را لابهلایِ موانع و حجابهای متعددی مخفی میکند. پرسشِ سفیان، معطوف به همین وضعیت است و یک پرسشِ یادآوری کننده است! با مطرح شدن این پرسش، عاشقی که امکانِ عشق ورزیدن دارد، به خودش موقعیتهایی را یادآوری میکند که نمیتوانست عشقش را ابراز کند: به یاد بیاور روزهایی را که به هر دلیلی، نمیتوانستی عشقت را عیان کنی، و حالا که میتوانی، نهایتِ بهره را ببر؛ یا حتی بنیادیتر، به یاد بیاور روزهایی را که نمیدانستی عشق چیست و سردرگم بودی و حالا که عشق را تجربه میکنی، نهایتِ بهره رت ببر. اما چگونه؟! رابعه به ما پاسخ میدهد: عشقورزیِ متکثر! عاشقی که رنجِ روزهایِ سکوتش را به یاد داشته باشد که نمیتوانست عشقش را بروز بدهد، حالا که با عنایتِ معشوق میتواند عشقش را ابراز کند، به یک شیوهی ابراز، مقید نخواهد شد و سعی میکند که به شکلهای گوناگون، عشقش را عیان کند. چرا؟ رمزِ این تکثر، در فهمِ همان توفیق عاشق و عنایتِ معشوق است! معشوق به عاشق فضا میدهد که عشقش را ابراز کند و حالا عاشق بابتِ دریافتِ فضایِ عشقورزی، مجدداً باید به شیوهی دیگری عشقش را ابراز کند و این نیز نیازمندِ فضایِ دیگری از سویِ معشوق است و این چرخه، همینطور میچرخد ... . در نهایت همین تکثر است که عیار عاشق را نشان میدهد؛ عاشقی که خودش را به یک شیوهی عشقورزی محدود کند، صرفاً دغدغهی عیان کردنِ درونیاتِ خودش را دارد و نشانهی خودخواهیِ اوست؛ گفتم دوستت دارم و باری از روی دوشم برداشته شد و تمام. در حالی که عاشقِ واقعی، دغدغهی معشوق را دارد و به دنبالِ بازتابِ معشوق به خودِ معشوق است ... .
ادامه: و در پایان و برایِ اینکه نشان بدهیم دغدغهی حافظ، دفاع از اعتبار معشوق است، به این بیت باید اشاره کنیم که آغازگرِ غزلی است که بیتِ ابتدایی این متن از آن استخراج شده: تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج سِزَد اگر همهی دلبران دَهَندَت باج ... .
پرسهزنی در #تک_بیت حضرت حافظ میفرماید: از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت که از تو، دردِ دل، ای جان، نمیرسد به علاج معنایِ نخست میتواند این باشد: از دردِ فراقِ تو خلاص نمیشوم زیرا تو از وصال گریزان هستی. نکتهی این تفسیر، همین است که عاشق با این که در فراق است و معشوق به دردِ او رسیدگی نمیکند، ولی عاشق «مووآن» نمیکند و به سراغِ نفر بعدی نمیرود! چرا؟ چون مهمترین ویژگیِ معشوق همین است که راهِ گریزی از او نیست و سعدی به سادگی این گریزناپذیری را بیان میکند: من از دست تو در عالم نهم روی ولیکن چون تو در عالم نباشد! در این معنا، درد، میماند و در زیرِ فرش مخفی نمیشود؛ و همین نکتهی مهمیست. در زمانهای که ما از درد فرار میکنیم، عاشق درد را میپذیرد؛ و میتوان گفت که معنایِ درستِ بیت این است که حافظ «نمیخواهد» به علاج (که میتواند فراموشی یا عبور از معشوق باشد) برسد. چرا؟ چون پرسشی که زندگی از حافظ میکند، این است: در فراقِ یک انسانِ معتبر باشی یا در وصالِ یک انسانِ نامعتبر؟ با این حال، این معنایِ نخستین، مسئلهی عشق را به فراق و وصال تقلیل میدهد و ممکن است این سوتفاهم را ایجاد کند که موفقیت عشق، رسیدن به ازدواج است! در این حالت، عشق تبدیل به یک پروژه میشود و ازدواج، نقطهی پایان است؛ حالا برویم سراغِ نفرِ بعدی! اما مسئلهی عشق، فراق و وصال نیست و پرسش این نیست که چگونه به معشوق برسم؟! زیرا پاسخ به این پرسش، در اختیار عاشق نیست. وصال اساساً در حوزهی اختیارات معشوق است؛ یعنی عاشق هر چقدر هم که شایسته و بایسته باشد، در نهایت معشوق بدون هیچ توضیحی میتواند نه بگوید و جایِ هیچ اعتراضی نیست: یار اگر ننشست با ما، نیست جای اعتراض! پس مسئلهی عشق چیست؟ مسئله همان اعتبار معشوق و به رسمیت شناختنِ فردیت و یگانگی اوست! بگذارید از عرفان مثال بزنم. در عهدِ الست، خدا از انسانها میپرسد: آیا من خدایتان هستم؟ به سخنی دیگر: آیا شایستهی این هستم که خدا باشم؟ و در پاسخ به همین پرسش است که دو جملهی مهم در عرفان وجود دارد: تو را عبادت نکردیم، آنچنان که شایستهی توست و تو را نشناختیم، آنچنان که شایستهی توست. به عبارتی دیگر، پرسشِ اساسیِ عشق، شناختِ معشوق است و شهادت دادن به کیفیتِ وجودیِ اوست و پرسشی که او مطرح میکند این است: آیا شایستهی آن هستم که به من عشق بورزی؟ و همین پرسش، از جانبِ عاشق اینگونه بازنویسی میشود: آیا میتوانم تو را دوست نداشته باشم؟ پاسخ در همان گریزناپذیری معشوق است. در کل، پرسشِ عشق، همین است که معشوق کیست؟ و عاشق، درگیرِ همین میشود که معشوق را بشناسد. مطابق با این توضیحات، آن مرض، همین درگیر شدن با کیستیِ دیگریِ خاص و معتبر است و چرا مرض است؟ چون قاعدهی عمومی و بهنجار و روالِ عمومی زندگی این است که خود را بشناسیم و درگیرِ خود باشیم، در حالی که عشق، درگیرِ شناخت دیگریست و لذا نابهنجار و خلافِ قاعده است. قاعدهی عمومی، جستجوی لذت است و عشق، اگر چه که به دنبال درد نیست، ولی دردناک است. و چرا دردِ عشق به علاج نمیرسد؟ چون معشوق، آنچنان انسانِ عمیق و ارزشمندیست که شناختش، به انتها نمیرسد! او چه زمینی باشد و چه آسمانی، موجودی یگانه است و فردیتی دارد که به شناختِ کامل درنمیآید. اگر ازدواج، به دست آوردنِ قانونیِ دیگریست، عشق، شناختنِ انسانیِ دیگریست؛ شناختی که به شایستگیِ عاشقانهی معشوق مربوط میشود و عشقورزیِ عاشق را به همراه دارد. عاشق با دردِ فراق میسازد، چون هدفِ اصلی وصالِ فیزیکی نیست، بلکه هدف تایید ارزشِ معشوق است: تو آنچنان شایستهی عشقورزیدن هستی، که حتی اگر به وصالت نرسم تو را دوست خواهم داشت. و نکتهی پایانی، این است که عشقورزی را میتوانیم یکجور سپاسگزاری در نظر بگیریم؛ یعنی عاشق با عشقورزی از معشوق سپاسگزاری میکند: ممنونم که اجازه میدهی تو را بشناسم؛ ممنونم که اجازه میدهی در زندگیات حضور داشته باشم؛ و یا در پایهایترین حالت، ممنونم که به من این امکان را دادی که بتوانم به کسی همچون تو فکر کنم! و در اندیشهی کلاسیکِ ما، سپاسگزاری از لطفِ دیگری، هیچگاه کامل نمیشود. یعنی برخلاف یک معاملهی اقتصادی که دو چیزِ برابر جابهجا میشوند، در تعامل انسانی اینگونه نیست و همواره چیزی در انتها باقی میماند و این مسئله نیازمندِ متن دیگری است ... . در نهایت، اوجِ شناختِ معشوق و تاییدِ اعتبار او، همان دو جملهی عرفانیست که در پسزمینهی شعر حافظ نیز وجود دارد: تو آنچنانی که من نمیتوانم کامل تو را بشناسم و آنگونه که شایستهی عشقورزیدن هستی به تو عشق بورزم! یا به زبانِ حافظ: تو آنچنان زیبایی که من در شرحِ زیبایی تو کم میآورم! همین اعتراف به شکستِ عاشقانه، اوجِ عشقورزیست. لذا به یک معنا، موفقیت عشق، در شکستِ تصرف معشوق است و نه در ازدواج. ادامه 👇
پرسهزنی در #تک_بیت حضرت حافظ میفرماید: حافظ، ار خصم خطا گفت، نگیریم بر او ور به حق گفت، جدل با سخن حق نکنیم! یکی از دوگانگیهای جذاب حافظ، این است که از یکسو با جریانهای مختلف میجنگد و بدونِ هیچ لکنتی، نقدهای خودش را بیان میکند ولی از سویی دیگر، هیچگاه دچارِ جدل نمیشود و مرزِ اخلاق را رد نمیکند! او به زیباییِ تمام، مرزِ نقد و توهین را رعایت میکند و در تمامِ غزلیاتش، حتی یک گزارهی غیراخلاقی وجود ندارد! دلیلِ این دوگانگیِ حافظ، همان بیتِ بالاست که معنای سادهای دارد: اگر گزارهای شنیدم که مرا ناراحت کرد، دو حالت دارد. حالت اول این است که گوینده از رویِ دشمنی و حسادت این گزاره را گفته که در این صورت، ارزشِ توجه کردن و جواب دادن ندارد؛ به همین خاطر است که حافظ، هیچگاه با «مدعی» وارد جدل و مناظره نمیشود و او را طرد میکند: ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست! و حالت دوم این است که آن گزارهی ناراحت کننده، اگر چه موجبِ ناراحتیِ من شده، ولی درست است و حقیقت دارد و در این صورت نیز نباید واردِ جدل شد و باید آن گزارهی تلخ را پذیرفت. این دوگانه ساده است و اکثر ما آن را درک میکنیم؛ اما مسئله همین است که صادقانه با گزارهی تلخ مواجه شویم و صادقانه ببینیم که آن گزاره را قضاوت کنیم که در کدام دسته است و در همین نقطه است که اکثر ما به انحراف میرویم و هر گزارهی نامطلوب را، به خصم و دشمنی و حسادت نسبت میدهیم. ولی چرا حافظ دچارِ این اشتباه نمیشود؟! به گمانم مهمترین دلیلی که حافظ را از ما متمایز میکند، عزت نفسی است که حافظ دارد و اوجِ این عزتنفس در همان حالتِ دوم خودش را نشان میدهد؛ یعنی جایی که من گزارهی نامطلوب ولی درست را بشنوم و صادقانه با آن مواجه شوم و آن را بپذیرم. این «پذیرفتن»، برخواسته از عزت نفس است؛ نفسی که ارزشش را فقط از خوبیهایش دریافت نمیکند و با خودفریبی، یک تصویرِ فانتزی از خودش نساخته! نفسِ حافظ، ارزشش را از «صداقت» و مواجههی صادقانه با جهان دریافت میکند. نمودِ این صداقت، در خودمختاریِ حافظ است که از هیچ مکتبی پیروی نمیکند و ما نمیتوانیم او را درونِ دستهی مشخصی قرار بدهیم. او فقط از چیزی پیروی میکند و کاری را انجام میدهد که خودش به آن اعتقاد داشته باشد و آن را درست بداند؛ و پیامدِ این ویژگیِ حافظ، همان عدمِ مجادله میشود! گویی که حافظ در مواجهه به خصم و حسود، با خودش میگوید: من که میدانم با خودم چند چندم، حالا بگذار هر چه میخواهند در موردم بگویند ... . و در نهایت به خاطر همین اعتماد به نفسِ صادقانه و عزتِ نفسِ واقعیست که حافظ، به جای اینکه مدام خودش را توضیح بدهد و به جای اینکه مدام از خودش تعریف بکند، ترجیح میدهد که سکوت کند تا خودِ کارش به جایِ او حرف بزند: حافظ! تو خَتم کن که هنر خود عَیان شود با مدعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است؟! به عبارتی حافظ، کارش را میکند و به جایِ مجادله و مناظره، قضاوت را به مخاطب واگذار میکند؛ و همین رویه و منطق را به اوج میرساند و زندگیِ رندانهی خودش را در تقابل با زندگیِ زاهد میگذارد و با اعتمادِ کامل به خودش، قضاوت را به خدا میسپارد: زاهد و عُجب (غرور) و نماز، و من و مستی و نیاز تا تو را خود ز میان (از میان منِ مست یا زاهد نمازخوان)، با که عنایت باشد!