tgindex
شکست‌های من (پایان یافت)

شکست‌های من (پایان یافت)

Статистика
@mylosesперсидский

اگر نمی‌توانم برنده شوم، می‌توانم شکست بخورم.

Последний пост
16 июн.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
378
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
666
19 постов
Вовлечённость
176,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • Channel name was changed to «شکست‌های من (پایان یافت)»

  • 28 февр.434133из longtimeme

    مواظب خودتون باشین عزیزانم❤️

  • چرا ساکتم و این حرفا ... پی‌نوشت: چهل دقیقه حرف زدم که چرا ساکتم :)

  • شیخ را گفتم که رقص کردن بر چه می‌آید؟ شیخ گفت جان قصدِ بالا کند، همچو مرغی که خواهد که خود را از قفص به‌در اندازد، قفص را با خود می‌گرداند ... . منبع: رسالة فی حالة الطفولیة، سهروردی بدونِ متافیزیک، می‌توان اینگونه گفت: از منظرِ جامعه‌شناختی، بدن یک میدانِ اجتماعی است و توسطِ جامعه، برساخته می‌شود. حتی چیستیِ بدن، توسطِ گفتمانِ اجتماعی تعریف می‌شود. جامعه‌شناسان مختلف، نشان داده‌اند که نحوه‌ی تعاملاتِ بدنی نیز توسطِ جامعه، فرمول‌بندی می‌شود؛ مثلاً نحوه‌ای که یک زوجِ عاشق راه می‌روند با نحوه‌ای که دو دوست قدم می‌زنند متفاوت است و این تفاوت را جامعه ایجاد می‌کند. به سخنی ساده، بدن، هیچگاه یک ابژه‌ی جسمانی صرف نیست و جامعه همواره به دنبالِ مقید کردن و کنترلِ آن است. حال با توجه به این توضیحات، می‌توانیم برگردیم به سهروردی و بگوییم که در رقصِ موردِ نظرِ او، بدن بر علیهِ نظمِ موجود و قواعدِ جامعه شورش می‌کند! در این رقص، بدن از مالکیتِ پنهانِ جامعه پس‌گرفته می‌شود و در خدمتِ خود قرار می‌گیرد و رقص، بازیابیِ اراده در بدنِ فردیت‌یافته است ... .

  • وقتی راننده‌ی اسنپ بودم، هر زمان که مسافر با صدایِ بلند اینستاگردی می‌کرد و آلودگی صوتی ایجاد می‌کرد، من صدای ضبط را قطع می‌کردم. فرقی نداشت کدام آهنگ پخش می‌شد؛ هر چقدر هم که آن آهنگ را دوست می‌داشتم، بهرحال با شروعِ آلودگی صوتی، ترجیح می‌دادم که سهمِ من، سکوت باشد. اکنون نیز، شاهدِ آلودگیِ کلمات هستم. آدم‌ها کلمات را، دیگر تجربه نمی‌کنند؛ بلکه مثل همان محتوایِ اینستاگرامی، مصرف می‌کنند. کلمات، از ابزارهایِ معناساز، تبدیل به بازیچه‌هایی برای سرگرمی شده‌اند. کلمات، مزه نمی‌شوند؛ بلکه تُف می‌شوند بر صورتِ دیگران. کلمات، هم عمق‌شان را از دست داده‌اند و هم چشم‌اندازشان را و هم پیچیدگی‌شان را. و به همین دلیل، رغبتی به نوشتنِ عمومی ندارم و ترجیح می‌دهم که سهمِ من در این آلودگی، سکوت باشد.

  • چون به مطلوب رسیدی، طلب نیز حجابِ راه بُوَد، ترکش واجب است. تمهیدات، عین‌القضات همدانی بگذارید مثال بزنم؛ برایِ رفعِ حاجت، طلبِ آب دارید و به لبِ دریا می‌روید. اگر رویِ طلب و خواسته‌تان بمانید، عظمتِ دریا را درک نخواهید کرد. یک بطری آب از دریا برمی‌دارید و به «خود» مشغول می‌شوید ... .

  • در اندیشه‌ی سیاسیِ مدرن، محبوبیتِ حکومت، یک اصلِ بدیهی است. یعنی حکومت، باید از سویِ مردم، موردِ قبول واقع شود وگرنه، نامشروع است. اصلِ بسیار ساده‌ای است؛ اما مشکل اینجاست که ذاتِ قدرت، بهانه‌جو است! هیچ حکومتی، منصفانه و صادقانه با جامعه روبه‌رو نمی‌شود و واقع‌بینانه، محبوبیتش را نمی‌سنجد! همچنین محبوبیت، یک «مفهوم» است و به شیوه‌هایِ مختلف، می‌تواند تفسیر شود و می‌توان انواعِ تبصره‌ها را گذاشت؛ لذا همه‌ی حکومت‌ها، دست‌شان باز است که با توجیه‌های مختلف و بهانه‌های گوناگون، موقعیت را به نفعِ خودشان توجیه کنند و ادعا کنند که محبوبیت دارند. لذا یک مسئله‌ی حیاتی، مصداق‌سازی از «عدمِ محبوبیت» است! یعنی حکومت‌ها، باید شفاف و واضح و بدونِ هیچ ایهامی، تعیین کنند که چگونه با عدمِ محبوبیت، مواجه می‌شوند؟! چه اتفاقی بیافتد، می‌پذیرند که محبوبیت ندارند و از قدرت کناره می‌گیرند؟ حال همین قضیه را، می‌توانیم در زندگیِ روزمره و در موردِ خودمان نیز پیاده کنیم! ما نیز در تعاملات و روابط‌مان، نیازمند محبوبیت هستیم؛ محبوبیت نه به معنایِ دوست داشته شدنِ احساسی، بلکه به معنایِ به رسمیت شناخته شدن از سویِ دیگران. و باید برایِ خودمان مشخص کنیم که اگر محبوبیت نباشد، واکنش‌مان چیست؟! اگر دیگری (چه یک شخص باشد و چه یک جمع) مرا نخواهد، باید خودم را تحمیل کنم؟! و اگر نه، چگونه بفهمم که محبوبیت ندارم و باید آن تعامل را ترک کنم؟ در اینجا نیز باید آشکار و واضح باشد که چه اتفاقی و چه رویدادی نشانه‌ی عدمِ محبوبیت است؟ که اگر رخ بدهد، علی‌رغمِ میل و خواسته‌ام، باید آن رابطه را ترک کنم. همانطور که حکومت‌ها نباید خودشان را به دیگران تحمیل کنند، در زیستِ روزمره نیز ما نباید خودمان را به دیگران تحمیل کنیم. می‌دانید؟ مسئله‌ی محبوبیت و عدمِ محبوبیت، مسئله‌ی مواجه شدن با شکست و نخواسته شدن است! من هر چقدر هم که اندیشه‌ی درخشانی داشته باشم و هر چقدر هم که نیتِ خوبی داشته باشم و هر چقدر هم که کاربلد باشم، در صورتی که طرفِ مقابل مرا نخواهد، باید چه کار کنم؟ تحمیل کنم یا بپذیرم که مرا نمی‌خواهد و کناره بگیرم؟ مسئله‌ی اساسی، پرسش از ذاتِ رابطه است؛ آیا رابطه، تعاملِ برابرِ دو موجودیت است که دارایِ حقوق برابر هستند و می‌توانند که یکدیگر را نخواهند یا رابطه، یک سلسله‌مراتب است که در آن من، برتر هستم و دیگری باید از من تمکین کند؟ من شخصاً در مواجهه با عدمِ محبوبیت، واکنشم همین است که از تعامل خارج شوم. مخصوصاً اگر پایِ عشق وسط نباشد، به شدت رویِ عدمِ محبوبیت حساسم و هر جا که حس کنم که محبوبیت ندارم، بدونِ درنگ خارج می‌شوم. چرا؟ چون در این موقعیت، همه‌ی افرادِ درگیر، خودشان را حق می‌دانند؛ هم آن کسی که مرا نمی‌خواهد خودش را حق می‌داند و هم طبیعتاً من خودم را حق می‌دانم! لذا مسئله برایِ من، این نیست که کدام حق، حق‌تر است. بلکه مسئله، کیفیتِ وجود داشتن و شأن است؛ من خودم را تحمیل نمی‌کنم، زیرا برایِ انسانی که برایِ وجود داشتن نیازمندِ تحمیل است، ارزشی قائل نیستم.

  • شمسِ تبریزی، مواجهه‌ی عجیبی با جهنم دارد که مدت‌هاست ذهنم را درگیر کرده. قبل از گفتنِ مواجهه‌ی شمس، باید اشاره کرد که در عرفان، جهنم فقط یک مکان نیست؛ بلکه دارایِ شخصیت می‌شود و یک جمله‌ی بنیادین را می‌گوید: هَلْ مِنْ مَزِید؟ یعنی آیا بیشتری هست؟ این جمله، در قیامت است. زمانی که خدا ظالمانِ بسیاری را به جهنم می‌فرستد، از او (جهنم) می‌پرسد که آیا هنوز هم جا داری؟! و جهنم آن جمله را می‌گوید که یعنی نه تنها جا دارم، بلکه بیشتر و بیشتر می‌خواهم! در این نگاه، جهنم تبدیل به شخصیتی می‌شود که از بلعیدنِ ظالمان، لذت می‌برد. در این نگاه، جهنم، فقط یک مکانِ مجازات کردن نیست، بلکه تبدیل به خشمِ چند هزاران ساله‌ی مظلومان می‌شود و همچون کوهی بر سر ظالمان فرو می‌آید و هیچ ظالمی را بی‌نصیب نمی‌گذارد ... . معادله بسیار ساده‌ست؛ یا خوب هستی و به بهشت می‌روی و یا بد هستی و جهنم منتظرست که با نهایتِ اشتیاق تو را ببلعد! و دقیقاً در همین نقطه‌ست که شمس، نوعِ سومی از انسان را معرفی می‌کند: انسانی که حتی جهنم از مجازات کردنِ او، عارش می‌آید و چِندِشش می‌شود! شمس هیچ توضیحی نمی‌دهد که این انسان، کیست و چه ویژگی‌هایی دارد. فقط همین را می‌گوید که جهنم از این انسان عار دارد. یعنی انسانی هست که بهشتی نیست و خب باید به جهنم انداخته شود، ولی «ظالم» هم نیست که جهنم با اشتیاق مجازاتش کند! انگار که ماهیتِ این انسانِ سوم، حتی از ظالم هم بدتر است؛ بدی که بد نیست، بلکه چندش‌آور است! دو هفته‌ای می‌شود که ذهنم درگیرِ همین است که این انسانِ سوم کیست که حتی لایقِ جهنم هم نیست؟! اگر ظالم نیست، پس چیست؟ این انسانی‌ست که منفعل و وسط‌باز است! چرا؟ ظالم، هر چقدر هم که ظالم باشد، بهرحال یک انسانِ کنش‌گر است که محصولِ کنش‌هایش را در جهنم دریافت می‌کند؛ ظالم، بهرحال فاعل است و انسان بودنِ خودش را ابراز کرده (البته در جهتِ ظلم). و وجهِ اشتراکِ جهنمی و بهشتی، همین است که هر دو انسان، کنش کرده‌اند و انسان بودن‌شان را ابراز کرده‌اند. اما انسانِ وسط‌باز یا منفعل، انگار که انسان بودنش را، حتی در راستایِ ظلم و شرارت، ابراز نکرده! انسانی که انسان بودنش را تلف کرده و هیچ تاثیرِ فاعلانه‌ای بر جهان نگذاشته. اما چرا باید به جهنم برود؟ چون با انفعالِ خودش، به طور مستقیم (و نه غیرمستقیم)، از ظالمان دفاع کرده! به سخنی دیگر، گونه‌ی سومِ انسان، یارانِ منفعلِ ظالم هستند که از «مسئله» کناره گرفته‌اند! با ندیدنِ ظلم یا به هر شیوه‌ی دیگری، مهم نیست. شاید برخی می‌پنداشتند که ظالم، مظلوم است؛ هوم؟ مهم نیست! انسانِ وسط‌باز، انسانی‌ست که اساساً دغدغه‌ی کشف را ندارد و جستجو نمی‌کند و به عبارتی، نمی‌خواهد ظلم را ببیند. مثلاً تو می‌گویی ظلمی نکردی و من با هر نیتی و به هر دلیلی، حرفت را می‌پذیرم و هیچ تحقیقی نمی‌کنم. در این مثال، من وسط‌بازم! جهنم از مجازات کردن تو لذت می‌برد و افتخار می‌کند، ولی در موردِ من، جهنم چندشش می‌شود. و می‌دانید چه چیز جالب است؟ وسط‌باز، حتی اگر از خوبی و خیر هم دفاع کند، باز هم متعلق به جهنم است و برایِ جهنم، چندش‌آور است! در همان مثال قبل، حتی اگر واقعاً تو ظلمی نکرده باشی و حرفت درست باشد، پذیرفتنِ منفعلانه‌ی من، وسط‌بازی‌ست و انفعال، یعنی تلف کردنِ انسان بودن! و این گناهی‌ست که به جهنم حالتِ تهوع می‌دهد.

  • برشی از مقالاتِ شمس‌الدینِ تبریزی: مرا نیز با شما خوش‌تر، که آنجا که مُلکی و منصبی به من داده باشند. من اگر به تبریز (شهرِ شمس) روم، آنجا جاهی شود عظیم. با شما نشستن خوش‌تر، که آنجا (تبریز). زیرا کسی مرا جاه و مال می‌دهد و سخن من فهم نکند و درنیابد، چه خوش باشد؟ با کسی خوش باشد که سخنِ من فهم می‌کند و درمی‌یابد. پرسه‌زنیِ اجتماعی در پیام‌رسان‌های داخلی: بله: https://ble.ir/mirza_ehsan_alef ایتا: https://eitaa.com/mirza_ehsan_alef پی‌نوشت: نمی‌دانم چیزی در پیام‌رسان‌های داخلی خواهم نوشت یا نه. گیج و گنگ هستم. نمی‌دانم غمگینم؟ خشمگینم؟ مضطربم؟ چه هستم؟ فقط می‌دانم که زنده‌ام. می‌دانم که فقط خودمان را داریم و البته همین، مهم‌ترین سرمایه است که «زنده بودن» را به «زندگی کردن» تبدیل می‌کند.

  • 3 янв.571175

    البته داستانِ فوق را می‌توان در زندگیِ روزمره هم دید. هر چقدر هم که دوستِ ارزشمند، در سختی‌ها برای‌مان معجزه انجام بدهد و با حضورش، دریایِ تنهاییِ ما را بشکافد، در نهایت اگر باطل و عاطل باشیم، به بانگِ گوساله‌ی انسانِ مبتذل دلخوش می‌کنیم.

  • 3 янв.7573418

    داستانِ سلطنت‌طلب‌ها، شباهتِ عمیقی با داستانِ گوساله‌ی سامری دارد! اینگونه است که موسی، معجزاتِ مختلفی را انجام می‌دهد و سپس مدتی از قبیله‌اش جدا می‌شود. در غیابِ موسی، شخصی به نامِ سامری، یک گوساله‌ی طلایی می‌سازد که وقتی باد می‌وزد، صدایِ گاو از آن بلند می‌شود و همین باعث می‌شود که برخی به این گوساله ایمان بیاورند. حالا موسی را تصور کنید که وقتی برمی‌گردد و با این صحنه مواجه می‌شود! کسانی که شکافته شدنِ دریا را دیده‌اند، حالا به یک گوساله سجده می‌کنند؛ گوساله‌ای که فقط صدایِ گاو از آن بلند می‌شود! مولانا، خشمِ موسی را به زیبایی تصویرسازی می‌کند؛ چگونه معجزه‌های مرا فراموش کردید و به گوساله سجده کردید؟! چطور به معجزه‌های من شک کردید ولی به این گوساله شک نکردید؟ و در نهایت موسی، جوابِ خودش را می‌دهد و می‌گوید: گاو زرین بانگ کرد، آخر چه گفت؟ کاحمقان را این همه رغبت شگفت؟ باطلان را چه رُباید؟ باطلی! عاطلان را چه خوش آید؟ عاطلی! موسی، جامعه‌ی ایران است! که قرن‌ها معجزه‌وار زیسته و دریایِ سختی را با عصایِ زندگی، شکافته و راهِ خودش را رفته. ولی سلطنت‌طلبان، در اعماقِ وجودشان، نسبت به جامعه کافر هستند؛ آنها هر چقدر هم که جامعه، معجزاتِ خودش را نشان بدهد، بهرحال کور هستند و نمی‌توانند به جامعه اعتماد کنند. چرا؟ به همان دلیل که قومِ موسی، گوساله را به خدایِ موسی ترجیح داد! خدایِ موسی، نادیدنی است و گوساله‌ی سامری، دیدنی! و عقلِ انسان در چشم‌هایش قرار دارد. جامعه نیز نادیدنی است و شازده‌ی گوساله، دیدنی؛ لذا سلطنت‌طلب، ترجیح می‌دهد به شازده‌ای سجده کند که هیچ هنری ندارد جز اینکه دیدنی است و هر از گاهی، با وزشِ بادِ اعتراضات، بانگِ گاوی از او بلند می‌شود.

  • ها، صدای بازدم است؛ تولیدِ آن آنقدر ساده‌ست که در گستره‌ی وسیعی از جانوران مشاهده شده. این صدا، عموماً متعلق به وجودی است که خسته است و یا دردی را تحمل می‌کند و یا اضطراب را پشتِ سر گذاشته؛ البته خستگی و درد و اضطرابی که متعلق به دنیایِ طبیعت است. انسان نیز این صدا را تولید می‌کند؛ مثلاً وقتی که کارِ دندان‌پزشک تمام می‌شود و بیمار حالا می‌تواند که نفسِ حبس شده‌اش را رها کند؛ هووووف. ها، از درونِ وجودِ "طبیعی" می‌آید؛ اما معکوسِ آن، از درونِ وجودِ "انسانی" بلند می‌شود و تماماً متعلق به انسان است: آه! این صدا، در عینِ معکوس بودن، بسیار نزدیک به "ها" است و با این حال، فقط بازدم نیست و نیازمندِ کنترلِ حنجره است؛ کنترلی بسیار ظریف ولی تماماً انسانی. آه یک صدایِ طبیعی نیست، بلکه یک کنشِ انسانی‌ست که ریشه‌اش به مسائلِ انسانی برمی‌گردد. اگر "ها" برخواسته از دردِ فیزیکی است، "آه" برخواسته از دردِ روح است. آه، یکی از ساده‌ترین کنش‌هایِ زبانیِ انسان است که احتمالاً قدمتش به ابتدایِ تاریخ‌مان برمی‌گردد؛ زیرا آه در تمامِ زبان‌هایِ بشری وجود دارد و معنایش تقریباً یکسان است. و شاید که "آه" اولین کنشِ زبانیِ انسان باشد؛ زیرا آه، با اینکه بسیار قدیمی و فراگیر است، معنایِ شفاف و واضحی ندارد! همه‌ی ما، آه را می‌شناسیم و می‌دانیم در حالی که معنایش گنگ است؛ در لغتنامه‌هایِ موجود نیز، معنایِ آه نوشته نشده است و صرفاً کاربردِ آن ذکر شده. مثلاً دهخدا نوشته است: آوازی‌ست برای نمودنِ درد و رنج و الم و اسف و اندوه. علاوه بر این، آه می‌تواند نشانه‌ی شگفتی باشد یا سایرِ عواطفِ انسانی. بهرحال آه، از اعماقِ وجودِ انسانی بلند می‌شود و چیزی شبیه به نوکِ کوهِ یخ است! آه، آوایی بسیار ساده است ولی پشتِ آن، درونی وجود دارد که درد و غم و حسرت و خیلی چیزهایِ دیگر را تحمل می‌کند. و شاید به همین خاطر، فعلِ آه در زبانِ فارسی، "کشیدن" است؛ گویی همچون کشیدنِ آب از درونِ چاه، آه را نیز باید از اعماقِ وجود بالا بیاوریم و آه بکشیم. آه، همچون دودی‌ست که نشان‌دهنده‌ی آتشِ عظیمِ درونِ انسان است؛ آتشی که خودش دیده نمی‌شود. پیامدِ این فرضیات، این است که درونِ انسان، اساساً ماهیتِ غمناکی دارد و انسان، موجودی غمگین است. البته غمی خاص؛ غمی که منحصراً انسانی‌ست و شاید انسان برایِ نشان دادنِ همین انحصار و یکتا بودنِ غمش بود که از هایِ طبیعی، آهِ انسانی را ساخت. و شاید انگیزه‌ی انسان برایِ حرکت به سویِ زبان، همین بود که بتواند معنایِ غمش را مشخص و شفاف کند که البته تاکنون موفق نشده و بهترین تلاشش، همان آه است. و شاید به همین خاطر، آه دارایِ هاله‌ای از قداست است، زیرا نمادِ انسان بودنِ انسان است؛ و این قداست در اندیشه‌ی باستانی بسیار مهم بود که می‌گفتند باید مواظبِ آهِ مظلوم بود. اینگونه تصور می‌شد که آهِ مظلوم، مستقیم و بدونِ هیچ واسطه‌ای به گوشِ خدا می‌رسد و دیر یا زود، ظالم را به بدترین شکلِ ممکن مجازات خواهد کرد. اینگونه تصور می‌شد که خدا از هر چیزی که بگذرد، از آهِ مظلوم نمی‌گذرد. اما پرسشِ اساسی اینجاست که آهِ عاشق چطور؟ در شعرِ کلاسیک‌مان، آهِ عاشق، از آهِ مظلوم هم عمیق‌تر است ولی نکته اینجاست که عاشق قطعاً خواهانِ مجازاتِ معشوق نیست؛ هر چقدر هم که معشوق سنگدل و بی‌رحم باشد، آهِ عاشق، به دنبالِ عدالت و مجازات نیست. منطقی‌ست که بگوییم آهِ عاشق، برایِ کمک خواستن از خداست که دلِ معشوق را نرم کند، ولی نه؛ وقتی که معشوق نخواهد، از دستِ خدا هم کمکی برنمی‌آید. شاید بهتر است بپرسیم که آیا اصلاً مخاطبِ آهِ عاشق، خداست؟ خدا نمی‌تواند برایِ این آه، کاری بکند؛ لذا شاید که آهِ عاشق، نه به خدا، بلکه برعلیهِ خداست! مخصوصاً اگر در نظر بگیریم که عاشق حقِ اعتراض به معشوق را ندارد ولی از سویی دیگر به عنوان یک انسان، لازم است که اعتراضش را یک جایِ دیگر ابراز کند و شاید این آه، کارکردِ اصلی‌اش همین باشد. پس بگذارید اینگونه بگویم که آهِ عاشق، اعتراضی‌ست علیه وضعِ موجود و دنیایِ کنونی، در عمیق‌ترین و الهی‌ترین سطحِ ممکن! اعتراضی‌ست که البته هیچ تغییری در جهان ایجاد نمی‌کند ولی انسان بودنِ انسان را محقق می‌کند؛ عاشق با این آه، گویی که می‌گوید من فهمیدم که این جهان، چقدر ناعاشق است ... .

  • حداقل از زمانِ یونان، این اندیشه وجود داشته است که «خدا» یک فرافکنیِ انسانی‌ست؛ یعنی انسان، آرزوها و ذهنیاتِ خودش را، به چیزی در بیرون از خودش منتقل کرد. در کلیشه‌ای‌ترین مثال، انسان در درونِ خودش نیاز به حمایت داشت و لذا خدایی ساخت که از او حمایت کند. اما اگر نیک بنگریم، شاید همه‌ی جهانِ انسانی، فرافکنی باشد و عطار به شیوه‌ی عجیبی این قضیه را بیان می‌کند: آدمی همان چیزی‌ست که می‌بیند! یعنی فعلِ دیدنِ انسان، مانند عملِ مکانیکیِ یک دوربین عکاسی نیست که جهانِ بیرونی را، بدون هیچ تحریف و تغییری ثبت کند؛ بلکه یک «فرافکنی» است که در آن، آدمی درونیات و ذهنیاتِ خودش را می‌بیند! کلیشه‌ای‌ترین مثال، انسانِ منفعت‌طلبی باشد که در مواجهه با هر پدیده‌ای، منفعتِ خودش را می‌بیند و بر همین اساس نیز حرکت می‌کند. یا انسانِ خودخواهی که قادر به دیدنِ دیگرخواهیِ دیگران نیست و همه را مانندِ خودش خودخواه می‌بیند. بهرحال همانطور که انسانِ دیندار، درونیاتش را فرافکنی می‌کند و خدایی را می‌سازد که از او حمایت کند، انسانِ مدرن نیز کالاهایی را می‌سازد که به او هویت و معنا و شأن بدهد! و اما عاشق چه؟! عاشق چه چیز را فرافکنی می‌کند و چه می‌بیند؟ جواب در جمله‌ای از کتابِ روح‌الارواح است که هم فرایندِ فرافکنی را نشان می‌دهد و هم تفاوت عاشق را. می‌گوید: صفت فضل برخاست به طلبِ مطیعان، و صفتِ قهر برخاست به طلبِ عاصیان، و صفت جمال و جلال برخاست به طلبِ عاشقان! عاشق چه می‌بیند؟ زیبایی؛ آنچنان که حتی خشم و غضب و قهر معشوق، اگر چه که دردِ عظیمی‌ست ولی زیباست! و اتفاقاً شاید تمایزِ عشق و هنرِ معشوق در همین باشد که می‌تواند، ستمگرِ زیبایی باشد؛ ستمگری که اگر چه ضربه می‌زند، ولی عاشق از ظرافت و زیباییِ او به وجد می‌آید! و این چیزی‌ست که معشوق‌نما درک نمی‌کند و فکر می‌کند که هر طور ستمگری کند، درست است ... . و می‌دانید؟ فرافکنیِ زیبایی، یک ویژگیِ مهم دارد! سایر فرافکنی‌ها، در نهایت، به نقطه‌ی پایان می‌رسند و به یک‌جایی ختم می‌شوند. آن زاهدی که خدایِ فاضل را می‌سازد، در نهایت به بهشت می‌رسد و تمام. اما زیبایی، نقطه‌ی پایان ندارد و به هیچ چیز ختم نمی‌شود؛ زیبایی آن پرسشِ عمیقی‌ست که از افلاطون تا کانت و حتی تا الان، در جریان است و هیچگاه، یک پاسخِ نهایی و قانع‌کننده دریافت نکرده و هیچگاه بحثِ زیبایی، به پایان نرسیده. و به همین دلیل، عاشقی که زیبایی می‌بیند و از درون درگیرِ زیبایی‌ست، در یک فرایندِ متداوم قرار می‌گیرد و مدام عمیق‌تر می‌شود و عشق، یعنی زیباییِ زیبا شونده. آدمی، همان چیزی‌ست که می‌بیند و عاشق چه می‌بیند؟ معشوق را!

  • 9 нояб.1 890149

    دعوت‌نامه‌ای به یک سفر؛ که البته دوست نخواهید داشت! متنِ بالا و اساساً تمامِ متن‌هایی که در یک ماهه‌ی اخیر از من خوانده‌اید، دستاوردهایی از یک سفرِ عمیق هستند؛ سفری که هنوز آغاز نشده! فعلاً در مرحله‌ی بستنِ چمدان‌هایم هستم و مدام ذهنم را می‌گردم که چه چیزهایِ دیگری را بردارم. سفرِ بسیار سخت و خطرناکی‌ست و راستش را بخواهید، گاهی فکر می‌کنم که از پسش برنمی‌آیم. شاید میانه‌ی راه خسته شوم؛ یا شاید حواسم پرت شود و مقصد را فراموش کنم؛ یا ممکن است که در انتها، به جایی برسم که بفهمم اصلاً ارزش این همه زحمت را نداشت! و هزاران اتفاق دیگر که هر چقدر سعی می‌کنم که خودم را برایِ هر رویدادی مجهز کنم، باز هم ناکافی‌ست. این سفری‌ست به اعماقِ عشق! البته نه این عشقِ مزخرف و بی‌معنایی که اکنون رایج شده. این عشق، نه عمقی دارد که بتوان به آن فرو رفت و نه ارزشی دارد که بتوان برایش سختی کشید و نه نیازمندِ کسبِ مهارت است. عشقی که من می‌خواهم به آن سفر کنم، از هر جهت، متضادِ عشقِ کنونی‌ست! هرچقدر که عشقِ کنونی طرفدار دارد، عشقِ من، مهجور و تنهاست. هر چقدر عشقِ کنونی، سرشار از شادی و پارتی‌ست، عشقِ من، سرشار از درد و تنهایی‌ست. هرچقدر عشقِ کنونی، مصرفی است، عشقِ من ساختنی است. و انبوهی تفاوت‌های دیگر. سفر من، به نسخه‌ی از عشق است که عطار را بالاتر از اولیا و سعدی را بالاتر از اخلاق و مولانا را بالاتر از واعظ و حافظ را بالاتر از همه می‌برد! القصه؛ یکی از تمهیداتی که برایِ این سفرِ طولانی در نظر گرفته‌ام، برگزاری جلساتی‌ست که در آن، ایده‌هایم را با مخاطب به اشتراک بگذارم. زیرا در بیان کردن و گفتن، خودم به فهمِ بهتری می‌رسم و عمیق‌تر درگیر می‌شوم. معایب را بهتر می‌بینم و پرسش‌های احتمالی را بهتر درک می‌کنم و کاستیِ زبان را دقیق‌تر متوجه می‌شوم. و در نهایت باید بگویم که این جلسات، جمعه‌ها در بستر گوگل‌میت برگزار خواهد شد و هزینه خواهد داشت؛ ماهانه هشتصد هزار تومان. آیا ارزشش را دارد؟ می‌توانید به آخرین متن‌ها و ایده‌هایی که نوشتم رجوع کنید و خودتان قضاوت کنید. اگر می‌خواهید همسفر باشید به من پیام بدید: @Mirza_ehsan

  • و برگردیم به قصه؛ دیوانه از عاشق فراتر رفت زیرا عاشق، دنبالِ این بود که خدا او را دوست دارد یا نه؟ ولی دیوانه دنبالِ اعترافِ خدا بود که قبول کند حرکتِ اول را او زده؛ و البته این مرحله از عاشقی، بسیار نادر است! آنقدر نادر که حضرت عطار که خودش راویِ این حکایت است، به این مرحله نرسید ... .

  • موسی به سمتِ کوهِ طور می‌رود تا با خدا صحبت کند. در راه سه نفر را می‌بیند که هر یک، پیامی را به او می‌دهند که به خدا برساند. اولین نفر، یک زاهد است که سال‌ها «اطاعت» کرده و حالا خواهانِ «رحمت» است. موسی پیام را قبول می‌کند و مسیر را ادامه می‌دهد. دومین نفر، یک عاشق است که سال‌ها به خدا عشق ورزیده و حالا با نهایتِ فروتنی این پرسش را دارد که آیا خدا هم او را دوست دارد؟ نکته‌ی مهم این است که این عاشق، قصدِ معامله ندارد و طلبکارِ هیچ چیز هم نیست؛ صرفاً یک پرسشِ عاشقانه را مطرح می‌کند. او به جایِ رحمت، خواهانِ «محبت» است. موسی پیام را قبول می‌کند و ادامه می‌دهد. تا همین‌جا، مشخص است که مسیرِ موسی، یک مسیرِ صعودی است؛ از معامله‌ی زاهد که رحمت می‌خواهد به پرسشِ فروتنانه‌ی عاشق که محبت می‌خواهد. شاید به خاطر همین حرکتِ عمودی است که میعادگاهِ موسی و خدا، کوه بوده! اما با توجه به این سیرِ عمودی، این پرسش پیش می‌آید که نفرِ سوم کیست که از عاشق هم بالاتر است؟! نفر سوم یک دیوانه‌ست که نه رحمت می‌خواهد و نه حتی محبت؛ پس چه می‌خواهد؟ او به موسی این پیام را می‌دهد که به خدا بگو که در غمِ عشقت به فرطِ خستگی رسیده‌ام و تو را ترک می‌کنم و تو هم که به راحتی می‌توانی مرا ترک کنی!! موسی از این پیام خشمگین می‌شود و نه تنها آن را قبول نمی‌کند، بلکه حتی جوابِ دیوانه را هم نمی‌دهد و در سکوت از او عبور می‌کند. در نهایت موسی به پیشگاهِ خدا می‌رود. فقط پیامِ زاهد و عاشق را تحویل می‌دهد و خدا نیز هر دو پیام را اجابت می‌کند؛ رحمت را به زاهد و محبت را به عاشق عرضه می‌کند. اما وقتی موسی قصدِ بازگشت می‌کند، موردِ عتاب و مواخذه‌ی خدا قرار می‌گیرد که چرا پیامِ سوم را تحویل ندادی؟! و موسی می‌گوید: با اینکه تو خودت بر پیامِ سوم آگاه هستی، ولی بیان کردنش، بی‌ادبی‌ست و من نخواهم گفت! و با اینکه پیامِ دیوانه به زبانِ موسی نمی‌آید، اما خدا به آن پاسخ می‌دهد و همین نشانه‌ی ارزشِ عجیبِ پیامِ دیوانه‌ست! پیامی که دریافت نمی‌شود ولی پاسخ داده می‌شود. خدا به موسی می‌گوید: گو خدا می‌گویدت ای بی‌قرار گر بگویی تو به ترک کردگار من به ترک تو نخواهم گفت هیچ خواه سر پیچ از من و خواهی مپیچ در نگاهِ اول، گویی که خدا تبدیل به عاشقی می‌شود که دیوانه را بدونِ هیچ قید و شرطی، دوست می‌دارد؛ اما نه! با عاشق دانستنِ خدا، تمامِ ظرافت و زیباییِ داستان از بین می‌رود و هیچ آموزه‌ای برایِ ما باقی نمی‌ماند. اما از سویی دیگر، اگر خدا را همچنان معشوق بدانیم، تکلیفِ طرحواره‌ی عشق چه می‌شود که بینِ خدا و دیوانه، کاملاً وارونه شده؟! چطور می‌شود که خدا همچنان معشوق باشد و در عین حال به کسی عشق بورزد که قصدِ ترک کردنش را دارد؟ پاسخ را باید در فلسفه‌ی عشق بجوییم که عشق، از چه کسی شروع می‌شود؟ عاشق یا معشوق؟ اگرچه عموماً تصور می‌کنند که بازیِ عشق را عاشق شروع می‌کند، اما من عمیقاً باور دارم که این معشوق است که اولین حرکت را می‌زند؛ عامدانه یا سهواً، معشوق می‌آید و دلِ عاشق را می‌برد. به همین خاطر است که هیچ انسانی، نمی‌تواند اراده کند و عاشق شود؛ هر چقدر هم که شخص، پتانسیلِ عاشقی را داشته باشد، حرکتِ اول با معشوق است ... . اما طنزِ ماجرا اینجاست که معشوق، با اینکه حرکتِ اول را می‌زند، ولی به هیچ عنوان مسئولیتِ کارش را نمی‌پذیرد و قبول نمی‌کند که او، این بازی را شروع کرده! او با عاشق طوری برخورد می‌کند که انگار، عشق از خودِ عاشق شروع شده و به او ربطی ندارد؛ جفا می‌کند و سنگدلانه عاشق را پس می‌زند. این وضعیت به دو حالت ختم می‌شود: ۱) عاشق خسته می‌شود و کم می‌آورد و کناره می‌گیرد و به عبارتی عشق، شکست می‌خورد؛ چه کسی مقصر است؟ عاشق! چون معشوق قبول ندارد که عشق را شروع کرده و هیچکس هم نمی‌تواند خلافش را اثبات کند! عاشق اگر شکست بخورد، فقط می‌تواند خودش را سرزنش بکند و حقِ هیچ اعتراضی به معشوق ندارد با اینکه عشق از معشوق شروع می‌شود! ۲) عاشق، زیرِ ستم و سنگدلیِ معشوق، استقامت می‌کند و رشد می‌کند و به کیفیتی می‌رسد که بالاخره معشوق او را می‌پذیرد. و شاید دلیلِ جفا و ستمِ معشوق همین باشد که ببیند چه کسی، می‌تواند استقامت کند؟ گویی که معشوق، اساساً بدبین است و با هر ادعایی، خام نمی‌شود و عاشق باید بارها و بارها، در عمل خودش را اثبات کند تا معشوق او را بپذیرد. و پذیرفتن داریم تا پذیرفتن؛ به گمانم بهترین پذیرفتن، آن است که معشوق، اعتراف کند که حرکتِ اول را خودش زده! و این در حالتی پیش خواهد آمد که عاشق، به کیفیتِ والایی رسیده باشد تا معشوق مسئولیتِ عشق را بپذیرد.

  • تا به حال بسیار پیش آمده که متنی بنویسم که چون به دل خودم ننشسته، نه تنها منتشرش نکردم، بلکه کلاً پاکش کردم. و حالا متنی دارم که از فرطِ خوب بودن، نمی‌خواهم منتشرش کنم! حس عجیبی‌ست؛ مخصوصاً برایِ من که اساساً می‌نویسم تا منتشر شود و با همین هدف نوشته‌ام که منتشر کنم و در نهایت، چیزی خلق شد که فعلاً قصد منتشر کردنش را ندارم. اما قصدم از بیانِ این مطلب، چیست؟ با من در این متن همراه شوید ... . به آن متن شخصیت بدهیم و رابطه‌ی من با آن را یک رابطه‌ی عاشقانه در نظر بگیریم؛ عاشق کدام است و معشوق کدام؟ هر چند که من آن متن را خیلی دوست دارم، اما خالقِ آن هستم؛ هستیِ آن متن، وابسته به من است! پس هر چند که بسیار دوستش دارم، من معشوقم؛ و او عاشق است که زیرِ دستِ من بزرگ شد و بالید! ایضاً او مانندِ همه‌ی عاشقان، آینه‌ای از منِ معشوق است و مرا بازتاب می‌دهد. پس نکته‌ی اول همین است که معشوق، عاشق‌ساز است! و این نکته‌ی بسیار مهمی‌ست زیرا نشان می‌دهد که عشق، از معشوق شروع می‌شود و اوست که با ظرافتِ خاصی، عاشق را خلق می‌کند و می‌سازد. اما نکته‌ی مهم‌تر، این است که عاشق در مسیرِ رشد، از مرزی عبور می‌کند و به کیفیتی می‌رسد که معشوق، نمی‌تواند با آن هر کاری بکند! مثالِ ملموس بزنم: هنرمندی را فرض کنید که اثر می‌سازد تا در نهایت بفروشد. اما در این فرایند، به هر دلیلی اثری خلق می‌شود که کیفیتِ خاصی برایِ هنرمند دارد؛ و به خاطر همین کیفیت، هنرمند دلش نمی‌آید که آن اثر را بفروشد و رها کند. رابطه‌ی من و متن‌هایم همینگونه بوده؛ با این تفاوت که من به جایِ فروختن، به اشتراک گذاشته‌ام. و از من قبول کنید که اثر، یک موجودیتِ نرم و بدونِ استقامت نیست که بشود هرطوری با آن رفتار کرد! در شروعِ نوشتن، من قادر مطلقم و می‌توانم هر کاری بکنم؛ اما هر چه متن جلوتر می‌رود، کم‌کم پا می‌گیرد و از خودش استقامت نشان می‌دهد و خیلی وقت‌ها، ابتکارِ عمل را از من می‌گیرد و خودش، خودش را می‌نویسد! خیلی وقت‌ها، متن به نقطه‌ای ختم می‌شود، که من در ابتدا اصلاً نمی‌توانستم متصور شوم! خیلی وقت‌ها، متن مرا سوپرایز کرده؛ چیزی شبیه به مسیرِ زندگی انسان که کم‌کم جان می‌گیرد و صاحب اراده می‌شود، گویی که متن نیز اینچنین است. و این دقیقاً همین یعنی عاشق! معشوق عشق را آغاز می‌کند ولی ادامه دادنش با عاشق است که بتواند اراده‌ی عاشقانه را محقق کند! این وظیفه‌ی عاشق است که کیفیتی را خلق کند که معشوقِ هنرمند، دلش نیاید که آن را بفروشد یا حتی به اشتراک بگذارد! تمام آنچه گفتم، تفسیرِ یک مصرع از عطار است. او در پایانِ اثرِ شاهکارش، منطق الطیر، خطاب به معشوقش می‌گوید: رویِ آن دارد که نفروشی مرا! نکته‌ی اساسی همین است که عطار فقط نمی‌گوید مرا نفروش؛ بلکه می‌گوید «رویِ آن دارد» که یعنی شایسته و موجه است! بگذارید اینگونه بگویم که معشوق، عاشق را می‌سازد ولی با این نیت که در نهایت آن را رها کند؛ چرا این نیت را دارد؟ برای اینکه این وظیفه‌ی عاشق است که در عشق به کیفیتی برسد که باعثِ شگفتیِ معشوق شود و معشوق را راضی کند که نیتِ اولیه را کنار بگذارد و عاشق را نگه دارد. معشوق، به قصدِ رها کردن می‌آید تا عاشق، به قصدِ ماندن مسیرِ رشد را جانانه دنبال کند ... .

  • داستانی می‌خواندم که جالب است: پادشاهی بود که پسرِ زیبایی داشت؛ چنان زیبا، که عطار می‌گوید اگر پنجاه سال در موردِ زیباییِ او بگوید، باز هم کم است! القصه یک‌روز که شاهزاده از خیابان عبور می‌کند، گدایِ مفلسی او را می‌بیند و عاشقش می‌شود؛ اما واضح است که گدا دم نمی‌زند. روزگاری می‌گذرد و گدایِ مفلس، در تنهاییِ خودش از عشقِ شاهزاده می‌سوزد و می‌سازد. تا اینکه پس از مدتی دوباره شاهزاده با لشکری از سربازانش از خیابان عبور می‌کنند و این دفعه، گدا عشقش را فریاد می‌زند و با چند واسطه، سخن به گوشِ شاهزاده می‌رسد. دستور می‌دهد که گدایِ گستاخ را به صورتِ وارونه، دار بزنند. وزیر با چند سرباز، گدا را می‌برند که دار بزنند. پایِ چوبه‌ی دار، گدا تقاضا می‌کند که اجازه بدهند تا در این آخرین لحظات، با خدایِ خودش خلوت کند. وزیر اجازه می‌دهد و گدا به خدایش سجده می‌کند و با سوزِ عمیقی، از خدا می‌خواهد که فقط یک‌بار شاهزاده را از نزدیک ببیند؛ زیرا همواره او را از دور و در میانِ سربازانش دیده بود؛ آنقدر دور که حتی صدایِ شاهزاده را اصلاً نشنیده بود! به اینجای قصه که رسیدم، شاخک‌هایم تیز شد! بویِ یکجور خودخواهی به مشامم رسید؛ این تقاضایِ گدا، نشان می‌داد که او، هنوز خودی دارد که دنبالِ چیزی‌ست و منفعتِ خودش را دنبال می‌کند. وگرنه اصلاً چه معنی دارد که عاشق، تقاضا داشته باشد؟ و اصلاً چه معنی دارد که در کشته شدن به خاطرِ عشق، تاخیر ایجاد کند؟ اما ادامه‌ی داستان، قضاوتم را تغییر داد! وزیر، مناجاتِ سوزناکِ گدا را می‌شنود و دلش نرم می‌شود. به شاهزاده رجوع می‌کند و سعی می‌کند شاهزاده را نیز مجاب کند که حداقل بگذار یکبار تو را ببیند. شاه هم وساطت می‌کند و بالاخره شاهزاده نیز راضی می‌شود. شاهزاده به پیش گدا می‌آید و با دیدنِ وضعیتِ او، به شدت متاثر می‌شود. گدا نیز سر بلند می‌کند و شاهزاده را می‌بیند و می‌گوید: برایِ کشتنِ من نیازی به سرباز و چوبه‌ی دار نیست؛ زیرا من کشته‌ی تو هستم! این را می‌گوید و از عشقِ شاهزاده و در حضورِ او می‌میرد. می‌دانید؟ آن تقاضایِ گدا، خودخواهانه نبود؛ مسئله، تفاوتِ «جان ستاندن» و «جان نثار کردن» بود. او نمی‌خواست جانش توسطِ سربازها، ستانده شود. گدا مسئله‌ای با مردن نداشت بلکه می‌خواست شاهزاده را ببیند تا جانش را مستقیم و بدون واسطه تقدیم کند؛ مگر او چه داشت؟! همانطور که در داستان گفته شد، او گدا بود و مفلس و بدبخت. اما از سویی دیگر، عاشق، با نثار کردن و هدیه دادن است که عمقِ عشق و محبتش را عیان می‌کند و تنها سرمایه‌ی گدا، جانش بود که آن را نثار کرد. عاشق، همیشه چیزی برایِ نثار کردن پیدا می‌کند؛ مگر اینکه مرده باشد! به سخنی دیگر، گدا در نهایت جان‌فشانی کرد ولی اگر توسط سربازها کشته می‌شد، جانش به جایِ فشانده شدن، تلف می‌شد! هدر می‌رفت! همه‌ی اینها را گفتم که برسم به همین نکته: مسئله‌ی مرگ همین است که می‌خواهی جانت فشانده شود یا تلف شود؟

  • آیا معشوق، از جلبک بهتر است؟! به گمانم این سوال آنقدر عجیب است که شاید کمی گیج شوید؛ گویی که سوال، غلط است! اما از نظر منطقی، سوالی‌ست که اتفاقاً پاسخِ واضحی دارد: بله! هر چند که از نظر منطقی این مقایسه، کاملاً ممکن است و جواب هم واضح است، اما بعید می‌دانم که معشوقی از پیروزی در این مقایسه، خوشحال شود؛ و حتی بعید می‌دانم که عاشقی، چنین چیزی را به معشوقش بگوید؛ و حتی این مقایسه آنچنان عجیب است که حتی بعید می‌دانم کسی جرئت کند و چنین سوالی را از عاشقی بپرسد! می‌دانید؟ در بازار، همه چیز قابل مقایسه است؛ گران‌ترین کالا را می‌توان در مقایسه با بی‌ارزش‌ترین کالا گذاشت. همانطور که ارزشمندترین ارز هر لحظه در برابر بی‌ارزش‌ترین ارز قرار دارد و در این مقایسه، هیچ چیزِ بدی وجود ندارد؛ و ایضاً چیزِ خوبی هم وجود ندارد. زیرا در بازار، اصلاً بد و خوب معنا ندارد! فقط با پول مواجه می‌شویم و ارزان و گران. همه‌ی کالاها، در یک فضایِ یک‌بعدی قرار می‌گیرند و کیفیت و ماهیت‌شان، بر اساس یک پارامتر تعیین می‌شود: پول. لذا «مقایسه» می‌تواند همه چیز را در برابر یکدیگر دهد. اما در زندگی، ارزش‌ها می‌آیند و مقایسه، محدود می‌شود. جهانِ انسانی، به حوزه‌ها و پدیده‌های گوناگونی تقسیم‌بندی می‌شود که هر یک، کیفیتِ خاصِ خودش را دارد. و لذا مقایسه نه تنها محدود، بلکه حساس هم می‌شود! مقایسه‌ی ابتدای متن، یک مقایسه‌ی زننده و زشت است، زیرا اگر چه معشوق از جلبک بهتر است، اما نفسِ این مقایسه، گویای این است که معشوق و جلبک، از نظرِ ارزشی، از یک کیفیت و ماهیت برخوردار هستند! نکته این است که عاشق، می‌خواهد برتری و عظمتِ معشوق را نشان بدهد و لاجرم باید مقایسه‌ای بسازد؛ اما اگر یک‌طرف معشوق ایستاده باشد، آن‌طرف چه چیز می‌تواند بگذارد؟ چه چیزی بگذارد، که هم برتری معشوق را نشان بدهد و هم شأن و احترامِ معشوق حفظ بشود؟ در طولِ تاریخ، عاشقان، چیزهای گوناگونی را در این مقایسه آورده‌اند؛ و البته چیزی که برای مقایسه با معشوق استفاده می‌شود، نشانه‌ی کیفیت عشق هم هست! به طورِ خلاصه، می‌توان سه سطحِ کلی را مشخص است. گروهِ اول، معشوق را برتر از چیزهای باارزشی می‌دانند که در این دنیا یافت می‌شود؛ مثلاً همان پول یا ثروت: این یعنی که معشوق، قابل فروختن به هیچ قیمتی نیست و البته این ابتدایی‌ترین کیفیتِ عشق است! در کیفیتِ بالاتر، معشوق در مقایسه به آن دنیا هم پیروز می‌شود و از بهشت هم برایِ عاشق بهتر تلقی می‌شود! شاید آن دنیا، اساساً به همین خاطر ساخته شده؛ برای اینکه عاشقان، از برتریِ این دنیا بر معشوق، ارضا نمی‌شدند و به همین دلیل آن دنیایِ بهتر و زیباتر را ساختند که بگویند معشوق حتی از آن هم بهتر است! و اما بالاترین کیفیت چیست؟ در سومین مرحله، معشوق در مقایسه با چه چیزی پیروز می‌شود که حتی مهم‌‌تر از این دنیا و آن دنیاست؟ زندگی! عاشق، اساساً در این مرحله زندگی را که مجموعِ همه‌ی دنیاهاست، وسط می‌گذارد تا نشان بدهد که معشوق، چقدر برتر است. اما این سه مرحله‌ی مقایسه، برایِ بعضی از عاشقان پاسخگو نیست و باز هم حس می‌کنند که این مقایسه‌ها، عظمتِ معشوق را آنچنان که شایسته است، نشان نمی‌دهد. در نتیجه، آخرین مقایسه ساخته می‌شود؛ معشوق، از عاشق برتری می‌یابد! این مرحله، کاملاً متفاوت از کلیشه‌های نوجوانانه است که عاشق بدون هیچ عزت نفسی، له‌لهِ معشوقش را می‌زند! اگر عاشق را موجودی مفلوک و بدبخت بدانیم، اساساً کل این مقایسه‌ها بی‌معنا می‌شود و حتی توهین‌آمیز! لذا شرطِ اعتبارِ این مقایسه‌ها، اتفاقاً همین است که عاشق، باید موجودی ارزشمند و محترم باشد. در این مرحله‌ی آخر، عاشق می‌گوید که مرا ببینید که چه موجودِ ارزشمندی هستم؛ مرا ببینید که چه انسانِ خوبی هستم؛ مرا ببینید که چه زیبا زندگی می‌کنم؛ و حالا بدانید که معشوقم، از من، هم ارزشمندتر است، هم خوب‌تر، هم زیباتر! به سخنی دیگر، برایِ رسیدن به این مرحله، عاشق به سختی و به شدت، از خودش مراقبت می‌کند و فاعلانه و مسئولانه تلاش می‌کند که رشد و تکامل داشته باشد تا در نهایت در مقایسه با معشوق شکست بخورد و ارزشمندیِ او را نشان بدهد! و بگذارید اینگونه بگویم: بروید از عاشقانی که می‌شناسید بپرسید که آیا معشوقت، انسانِ بهتری‌ست یا تو؟ و بعد ببینید که چگونه جواب را می‌پیچانند! این عاشقِ عاشقِ عاشق است که به راحتی اعتراف می‌کند که معشوق، انسانِ بهتری‌ست زیرا خودش عمیقاً انسان است و معشوقش، معشوقِ معشوقِ معشوق است.

  • منصورِ حلاج را به سوی دار بردند و اول دستش را قطع کردند و چهره‌اش از شدت خونریزی، زرد شد. دستِ قطع شده‌اش را برداشت و به صورتش مالید. پرسیدند چرا چنین می‌کنی؟ گفت چون چهره‌ام زرد شده و شما شاید فکر کنید که ترسیده‌ام! صورتم را با خون قرمز نگه می‌دارم که چنین فکری نکنید. اما چرا؟! تمام فکر و ذکر منصور، خدایش بود؛ با این حال برایش مهم بود که دیگران چه فکری می‌کنند و چطور او را می‌بینند! چرا؟ مخصوصاً در این وضعیت؛ زیرا تا لحظاتی دیگر از دنیا می‌رفت و به معشوقش می‌رسید؛ او چرا در این لحظات آخر، حواسش به نحوه‌ی دیده شدنش توسطِ دیگران بود؟ فرضاً دیگران فکر می‌کردند که او ترسیده؛ خب که چه؟ چرا فکرِ این دیگران، برایِ منصور اهمیت داشته در حالی که فقط فکرِ خدایش (معشوق) اهمیت دارد و بس؟! چون عاشق، اعتبارِ معشوق است! او چهره‌اش را به خون شست تا به دیگران نشان بدهد که معشوقش، چقدر معشوقِ باکیفیتی‌ست که باعث می‌شود عاشق از چیزی نترسد. منصور نه به خاطرِ دفاع از خودش، بلکه به خاطر دفاع از حرمت و شأنِ معشوقش، نمی‌خواست کسی فکر کند که او ترسیده! و همچنین او با این کار، نه با دیگران، بلکه با معشوقِ خودش حرف زد و سعی کرد که به معشوقش نشان بدهد که شایسته‌ی این هست که عاشقِ او باشد! او می‌خواست به معشوق نشان بدهد که بارِ سنگینِ عاشقی را درک کرده و می‌داند که عاشق، اعتبار معشوق است و کنش‌هایش، هم باعث قضاوتِ خودش (عاشق) می‌شود و هم باعث قضاوتِ معشوق.