°○| واژههای دریا |○°
Статистикаو جوانه خواهند زد امیدهای مهجوری که در زیر آوارِغم لباس نابودی بر تن کردهبودند #دریا✍
- Последний пост
- 6 окт. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
رفتنی میره...🙃
شب بود!🌃 و او در خلوتگاه خودش همچو دریایی پر طلاطم موج میزد. هر ثانیه آن لحظات دردناک همانند پرده یی محو از جلو دیدگانش می گذشت. میدانست همه اینها سپری می شود؛ اما با غصه، با رنج و شکنجه روحی اش باید روبرو می شد ... او میدانست ذره ذره از وجودش در حال نابودیست با هر واژه یی که آنان برایش می گویند مانند خنجری تیز و ناخودآگاهانه بر قلبش فرو می رفت. اما .... مگر چاره یی داشت جز تحمل؟ جز اینکه صبر ایوب پیشه کند و منتظر آن باشد که روزی این همه خاتمه یابد... و کابوس هایی که او در شب هنگام دیده است برایش روشنی به بار بیاورد... او همانند دخترکی منزه و معصوم و کودکی که هیچ چیز از این جهانی پر نیرنگ نمی خواست جز بازی گوشی اش وی نیز خواستار این بود که رها شود از این همه مصیبت های ناگوار و این همه را به دست فراموشی بسپارد.... اما کاش میشد! کاش چاره یی بود برایش جز صبر و بردباری! او با هر حرف آنان میپاشید مانند گُلی که از شاخه اش جداشود خشک و پژولیده میشد. اما به نحوی سکوتش غوغا میکرد طوری که آنان فکر میکردند او از این روال خرسند است و خواهان شنیدن ندای شکسته شدن قلبش است،و خودش را مقصر میداند.... اما نه! هم آن ُگل پژولیده و هم خدایش هردو می دانستند این ویرانی ها همه بی دلیل بر سرش هموار شده است. بی دلیل دلش میشکافد نامعقول مقاومت می کند بی سبب سکون و خموش است اما تمامی آنان دگر قلب شان مرده بود! بویی از ترحم بر مشام شان نخورده بود نمی توانست آنان را قانع کند که وی منزه از تقصیر است. پس سر انجام همه این حزن،رنجوری و شکنجه ها را به خدایش واگذار کرد. که خود (الهی) برای گناهان شان قاضی شود... تا آن رب العالمین ندای دل مملو از غصه اش را بشنود و خودش برای آنان تعیین تکلیف کند... 🙂🥲 و او بر یزدان بخشایشگرش ایمان داشت که خودش جواب تک تک لحظاتی که شوراب دیده اش بالشش را خیس کرده بود میدهد ... °بینظیر غلامی✍️🫀° •┈•✦✿@myromans12✿✦•┈•
без подписи
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابیست هوا؟ یا گرفتهاست هنوز؟ من در این گوشه که از دنیا بیرونست آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه میبینم دیوارست آه، این سخت سیاه آن چنان نزدیکست که چو بر میکشم از سینه نفس نفسم را برمیگرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی میماند کوچهای نیست که از آن دل من بگذرد ابرها روی دلام سنگینیست راهم اندوهست یادم اندوهست دوستام اندوهست و در این دامگهِ تنگ و سیاه ارغوانم را هر دم به بهانهای نامی میبرم از یادت آه سایهام را ز خودم میپرسم: «ره به آزادی هست؟» پاسخی نیست که نیست گرچه امیدی هست چون چراغی در این خانهی بیروزن که به جانم سو سو میزند از دور ارغوان، این شب سرد آن چنان پُرسوسوست که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه دور از این زندان تا بپرسم از نسیم که کجاست؟ خانه دوست؟ •┈•✦✿@myromans12✿✦•┈
هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟ در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند به مثَل گفتهام این را و اگر نه کرَم او نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ هله خاموش که بیگفت از این می همگان را بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند •┈•✦✿@myromans12✿✦•┈•
+ وقتی ناراحتی کسی را داری همراهاش دردِ دل کن!؟ _ بلی! +چه کسی؟! _خدایم... #دریا✍❤️🔥 •┈•✦✿@myromans12✿✦•┈•
خدایا! گاهی خیلی سخت میشود نجاتم میدهی؟! •┈•✦✿@myromans12✿✦•┈•
من زنم زن بودنم را دوست میدارم به قد گیسوانم، ناخنم، رنگ لبانم را دوست میدارم❤️🫠 #دست_نوشته_بینظیر_غلامی❤️🥲
توجه کردنهایم اذیتت میکرد؟! حالا بشین بیتوجهیهایم را ببین... •┈•✦✿@myromans12✿✦•┈•
من مظلومترین ورژن خودم را در آینه دیدم؛ زمانی که با دستهایم دهانم را محکم گرفته بودم تا صدای گریههایم خارج نشود چون دخترم! #دریا✍❤️🔥 •┈•✦✿@myromans12✿✦•┈•
کسی که بیشتر از همه میفهمه بیشتر از همه ناراحته...🧸 •┈•✦✿@myromans12✿✦•┈•
اشتباه تو نبودی! اشتباه من بودم که منتظر اصلاح شدنِ محال یک شخص اشتباه بودم فقط خودم را فریب داده بودم تا اندکی این زخمها کمتر درد کنند... #دریا✍❤️🔥 •┈•✦✿@myromans12✿✦•┈•
این را فقط لنگهای یک زوج میداند؛ با یکی مشترک زندگی کردن اما تنها بودن یعنی چی! #دریا✍❤️🔥 •┈•✦✿@myromans12✿✦•┈•
#حرفهای_دل👌 •┈•✦✿@myromans12✿✦•┈•
🌤️🌁 صَد سـرا ویرانه شـد تا ســاختَن آموختیم🫠✨ •┈•✦✿@myromans12✿✦•┈•
#دریا •┈•✦✿@myromans12✿✦•┈•
میگفت آدمها به کسی که بیشتر بیتوجهی کند بیشتر توجه میکنند حقیقت دارد؟ اگر بلی لایک بگذارید👍 اگر نخیر قلب بگذارید ❤️ •┈•✦✿@myromans12✿✦•┈•
「#شعر📄💕」 ای کاش در آغوش تو آرام بگیرم من غرق شوم در تو و یک لحظه بمیرم..... پرواز کنم با تو به اعماق بهشت و..... شاعر شوم ای وای که من بی تو کویرم..... یک بار خَمِ زلف تو را دیدم و حالا..... در حلقه ی گیسوی قشنگ تو اسیرم..... ای خنده ی زیبای تو آهنگ بهشتی! ای کاش بخندی! بخدا از همه سیرم..... من با تو شدم پادشه هر چه جهان است..... ای دار و ندارم, به تو محتاج و فقیرم..... ❤️✨ •┈•✦✿@myromans12✿✦•┈•
دختران افغان دیگر نمے خندند ما دختران غمگینے بوديم كه نه قرار بود اسم مان روے کارت عروسے مان نوشته شود نه سنگ قبرمان 🥹 همان هایے که با لباس سیاه چادر سفید پوشیدیم و میان نا برابرے ها وتضاد هاے زننده خندیدیم و دخترانه ایستادیم از همان هاے هستیم که درخانه…
دختران افغان دیگر نمے خندند ما دختران غمگینے بوديم كه نه قرار بود اسم مان روے کارت عروسے مان نوشته شود نه سنگ قبرمان 🥹 همان هایے که با لباس سیاه چادر سفید پوشیدیم و میان نا برابرے ها وتضاد هاے زننده خندیدیم و دخترانه ایستادیم از همان هاے هستیم که درخانه محبت ندیدن و با شنیدن دوستت دارم ها جوانک هاے جاهل خودش را باخت مارا آتش زدند! و سنگ سار کردند آنهاے که خود غرق هزاران گناه بودند! آنقدر سکوت کردیم تا لب وبینے مان را بریدن!🥹 مابخاطر آبرو سکوت کردیم ٫بخاطر آبرو جوانی باختیم؛ درمن هزار دختر زنده به گور شده دیگر خودم نیستم🥹 آن دختر شاد و شوخ من رابعه، نادیا، فرخنده، و رخشانه ام ؛ دلم یک قرن سکوت میخواهد به احترام آنهاے که فدایے بودن و حتے کسے نام شان را ندانست🥹 این بار تو سکوت کن من خسته ام ! از فریاد هاے بے صدایم ضعیف ،جاروکش ، سیاه بد بخت اینها نام هاے بود که صداے مان میزدند درخت را تبرے از پا در آورد که دسته اش ساخته شده از چوب خودش بود؛ A,....Alokozay