tgindex
نا‌‌گفته‌هایم | سیما دهقانپور

نا‌‌گفته‌هایم | سیما دهقانپور

Статистика
@naghoftehaymaперсидский

من می‌نویسم، بعدش دیگر هر چه بادا باد. 🩶 اینستاگرامم: https://instagram.com/sima_dehghanpour?igshid=YzAwZjE1ZTI0Zg== 🩶✨ http://t.me/HidenChat_Bot?start=1093470532

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
30
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
259
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
46
30 постов
Вовлечённость
17,8%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 30
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
4
1/48двое суток
4
1/72трое суток
4

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • برای امروز برنامه‌ی فشرده‌ای داشتم. از آن روزهای پرباری که حسابی به مذاق آدم خوش می‌آید. کتاب خواندم. سفر به انتهای شب دیگر دارد کم‌کم تمام می‌شود. نوکی هم به ناتنی زدم. کمی آزادنویسی کردم، بدون حتا ذره‌ای خودسانسوری. آنقدر صادقانه و بی‌سانسور که تهش کاغذها را پاره کردم. پاره کردنش لذتی مضاعف بود. یادم باشد از این به بعد برخی از آزادنویسی‌هایم را پاره یا پاک کنم. برای ناهار لوبیا‌پلو پختم و عصر کمی رفتم قدم زدم. وبینار نویسنده‌ساز را شرکت کردم و یاد گرفتم چگونه می‌شود بوس بادکشی روی کله‌ی کچل اعمال کرد و چگونه هم ببوسیم هم سموم را از بدن دیگران دفع کنیم. همین بوس را رفتم روی گونه مامان اعمال کردم که یکی خواباند پس گردنم. فکر کنم کمی باید بیشتر در کنترل تف تمرین داشته باشم. بعدش حمام کردم. آدم بعد حمام از وجود خودش کیف می‌کند. بوی شامپو و بادی‌اسپلش و کرم مرطوب‌کننده حس تازگی را در ترشیدگی این گرما به آدم یادآوری می‌کند. ✍🏻 سیما دهقانپور 📺 #گزارشیدن @NAGHOFTEHAYMA

  • ۱_ خانه را تمیز کردم و غذای خوبی برای مامان و بابا پختم. یک مارمولک هم از زیر فرش پیدا شد. با هزار زور و زحمت گرفتمش و فرستادمش دنیال بخت‌اش. ۲_ ظرف‌ها را شستم. آهنگ قری گذاشتم و همراه با ظرف شستن رقصیدم. ۳_ سه صفحه کتاب خواندم تا حداقل برنامه‌ی مطالعه‌ام برای امروز را از دست ندهم. ۴_ نتوانستم چیز جدیدی بنویسم. فایل چند تا از نوشته‌های قدیمی را باز کردم و ویرایشش کردم. قبلن از ویرایش کردن متن‌هایم بیزار بودم. الان ولی وقتی بعد مدتی سراغشان می‌روم حس می‌کنم با چیزی کاملن متفاوت رو به رو هستم. ویرایش نوشته به محض اتمام آن نمی‌گذارد آدم با چشم باز عیب و ایراد کارش را ببیند. ✍🏻 سیما دهقانپور 📺 #گزارشیدن @NAGHOFTEHAYMA

  • به‌خصوص نه گاهی فکر می‌کنم موفقیت یعنی کاری بزرگ کردن برای همین بعضی روزها را نزیسته می‌انگارم. فکر می‌کنم یک پاراگراف نوشتن هدفم در حفظ استمرار روزانه را ادا نمی‌کند. سودای نوشتن یادداشتیِ بلند یا حتا یک مقاله کوتاه به سرم می‌افتد و نمی‌گذارد قدم‌های کوچک را ارزشمند بدانم. امروز به زهرا می‌گفتم که چقدر افسانه‌باور شده‌ام، که ناتوانیِ واقعیت را دوباره فراموش کرده‌ام و بار غیرمعقول روی شانه‌های خودم انداخته‌ام. دوباره یادآوری کرد که دارم سخت‌گیری می‌کنم. احتیاج داشتم که این را از زبان غیر بشنوم. گفتم خوب شد که به تو گفتم زهرا. سکوت کرد. اصولن عادت ندارد جواب تعریف‌ها را بدهد و من هم از این بابت از او ممنونم چون افتادن در زنجیره به اصطلاح «تعارف تیکه پاره کردن‌ها» عذاب محض است. بعدِ گفتگوی دلپذیر با دوستم نشستم پشت میزم. راستی گفته بودم پشت میز نشستن و دست به قلم شدن به من حس پشت فرمان هواپیما نشستن می‌دهد؟ استعاره‌ای دور هم نیست. نیم ساعت نوشتن مثل هزار سال نشستن پای منتقل می‌ماند. حالا منتقل از کجا آمد؟ از همان استعاره هواپیما. من می‌نشینم پای منتقلِ نوشتن تا هواپیمای خیال را برای پرواز به کار بیندازم. روی قلم و کاغذ نوشتم. کیف‌اش با تایپ کردن متفاوت است. راستش بعد از نوشتن دیگر هیچ کار به‌خصوص دیگری نکردم. چای دم کردم، با خانواده حرف زدم، گربه‌ام را ناز کردم و بعد با گوشی‌ سر و کله زدم. و شاید اصل زندگی در همین «هیچ کار به‌خصوصی نکردم» پنهان شده. ✍🏻 سیما دهقانپور 📕 #یادداشت_روزانه @NAGHOFTEHAYMA

  • اینجا همه چیز آزاد است می‌گذارم در آزادنویسی‌ها دیوانه باشم. افسرده باشم. ناقص‌العقل باشم. بی‌منطق باشم. شادِ بی‌دلیل باشم. منحرف باشم. پاکدامن باشم. مومن باشم. کافر باشم. اوایل اینطور نبودم. مدام دنبال نوشتن جملات قصار و سنگین بودم‌. فکر می‌کردم کیفیت آزادنویسی باید مثل کیفیت متنی باشد که هزار بار ویرایشش کردم. کم‌کم اما هر چه بیشتر نوشتم نوع آزادنویسی‌هایم هم تغییر کرد. امروز تصمیم گرفتم یک آزادنویسی چالش‌دار داشته باشم. یک نردبان برای خودم کشیدم با ۵ پله‌. برای هر پله ۲۵ دقیقه زمان تعیین کردم. قرار شد هر ۲۵ دقیقه به حس نداشتن یک عضو در بدن بگذرد. اولین ۲۵ دقیقه در مورد نداشتن پا بودم. پنج دقیقه اول گیج بودم. نقش کردن خودم بدون پا کار راحتی نبود. می‌نوشتم کجا می‌روم؟ چه می‌کنم؟ گفتم فعل رفتن و آمدن را بگذار کنار. دو تا فعلی که با پاها گره خورده‌اند. سخت بود. سر آخر توانستم آدمی را نقش کنم که جهان را فقط می‌تواند از پشت شیشه پنجره ببیند. که جهان واقعی در تصور اوست. پله‌ی بعدی بی‌دستی بود. این یکی وقتی عذاب‌تر شد که فهمیدم اگر دست نداشتم مسیرم محال بود به نوشتن بیفتد. محال بود فلسفه قلم و کاغذ و کیبورد را بفهمم. پله‌ی سوم بی‌دماغی بود. این یکی خنده‌دار شد. نوشتم، خب، حداقل دیگر نیازی نیست فکر عمل دماغ باشم. دنیا بدون بو احتمالن خیلی هم چیز غیرقابل تحملی نمی‌شد. البته من تا به حال آدم بی‌دماغ ندیدم. پله‌ی چهارم بی‌زبانی بود. برای آدمی مثل من که حرف زدن را دوست دارد حرف نزدن می‌توانست غم بزرگی شود. البته من در نظر داشتم این مشکلات مادرزادی هستند. پس برای کسی که از اول صدای خودش را نشنیده شاید تحمل بی‌زبانی یک درجه از کسی که ناگهان نطقش را از دست می‌دهد راحت‌تر باشد. البته فقط یک درجه. چه می‌دانم. هر کس دنیا را از چشم خودش می‌بیند. دید هیچ‌کس هم همه‌ی زوایا را در برمی‌گیرد. پس غلط بودنش محتمل است. پنجمین پله حقیقتن غول مرحله‌ی آخر بود. نداشتن چشم و درک جهان فقط با شنیدن و لامسه. تصور دنیا بدون چشم برایم غیرقابل تصور بود. نشد از احساس منِ بدون چشم بنویسم. تمام آن ۲۵ دقیقه شد ابراز ترس از این حس. وقتی چالش را تمام کردم. حس عجیبی داشتم. احساس می‌کردم چقدر سلامتی واژه‌ی مقدسی است برای انسان. اگر قداست برازنده‌ی یک کلمه باشد آن بی‌شک «سلامتی» است. چیزی که بودنش نعمتی بزرگ است و نبودنش درد مطلق. شکر کردم بخاطر آرامش و سلامت تنم و آرزوی سلامتی کردم برای تمام کسانی که تنشان گیر بیماری‌ست. ✍🏻 سیما دهقانپور 📕 #یادداشت_روزانه @NAGHOFTEHAYMA

  • بار کلمه راستش بارها سعی کردم چیزی برای امروز بنویسم یا برنامه‌ای برای بقیه‌ی روز بچینم تا بشود اسمش را کار مفید گذاشت. بعضی روزها اما نطق زندگی کور می‌شود و هیچ حرفی برای گفتن نیست. بگویم نطق اشتیاق خودم بهتر است. از صبح سرگیجه داشتم. هوا گرم‌تر از بقیه‌ی روزها بود. هوا که گرم می‌شود بخش حوصله‌ی آدم می‌سوزد. نمی‌فهمم چرا هر سال با هر فصل جریان جدیدی پیدا می‌کنم. تا همین دو سال پیش تابستان فصل مورد علاقه‌ام بود. امسال ولی از شدت گرما افتاده‌ام به انتقادِ دومین فصل سال. نهایت با این حال و روز گوه‌گونه توانستم تنها یک صفحه و نیم از سفر به انتهای شب را بخوانم. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و چقدر حرف‌های استاد کلانتری در روزی که به هیچ‌کارگی می‌گذشت الهام‌بخش بود. بعد وبینار برق رفت. گوشی‌ام شارژ نداشت. حوصله‌‌ی بی‌حوصلگی‌ام را نداشتم. گمانم این حس بلندمرتبه‌ترین درجه‌ی بی‌حوصلگی‌ است. گوشت و سیب‌زمینی را خرد کردم و ریختم توی قابلمه. نمی‌دانم مامان می‌خواست چه بپزد. نپرسیدم هم که می‌خواهی چه بپزی. فقط به اجرای حرفش که گفته بود مواد را خرد کن اکتفا کردم. بعدش چای دم کردم. پا روی پا انداختم و نشستم به فکر کردن. این اواخر خیلی به بار کلمات فکر می‌کنم. مخصوصن از زمانی که مترجمی قبول شدم این حساسیتم نسبت به بار هر کلمه بیشتر شد. یاد یکی از جملات براهنی در کتاب رویای بیدار افتادم: «من عکاس نیستم. به تصادف همه عکاس‌اند. من هم یکی از آن همه. ولی عکاس درست و حسابی و حرفه‌ای معقوله‌ی دیگری است. کار او صید ماهی نیست. شکار است. و نمی‌دانم چرا همیشه بین دو کلمه‌ی به ظاهر مترادف صید و شکار فرق فراوان دیده‌ام. صید ماهی تصادفی است. شکار عمدی. و من از شکارچی بیشتر خوشم می‌آید، البته نه از هر شکار او. بلکه قابلیت طرف جایی است که به سادگی نمی‌توان ازش گذشت.» ✍🏻 سیما دهقانپور 📕 #یادداشت_روزانه @NAGHOFTEHAYMA

  • ۱_کتاب «سفر ناگذشتنی» از غزاله علیزاده را خواندم. یک مجموعه‌ قصه‌ی بسیار جذاب که نثر روان و فضاسازی دلنشینی دارد. در این مجموعه داستان زاویه دید صرفن یک ابزار فنی برای روایت داستان نیست بلکه بستر اصلی‌ ساخت فضا، جهان‌بینی و تجربه‌ی شناختی و حسی خواننده است. ۲_ آزادنویسی کردم. گفتگویی را با خود ۱۳ ساله‌ام نوشتم. آزادنویسی‌های هدفمند که چالشی برای آدم‌اند برایم بسیار لذت‌بخشند. ۳_ سال‌مرگ بابابزرگ بود. عصر رفتیم سر خاک و فاتحه برای درگذشتگان خواندیم. نمی‌دانم مرده‌ها به یاد زنده‌ها نیاز دارند یا زنده‌ها به یاد مرده‌ها. ۴_ برای عروسک برادرزاده‌ام اسم انتخاب کردیم. اسمش شد منوش. ✍🏻 سیما دهقانپور 📺 #گزارشیدن @NAGHOFTEHAYMA

  • از ۳۱ تیر تا ۱۱ مرداد ۵ سال فاصله است چند وقتی است که انگار سنگ گذاشته‌اند پشت پلک‌هایم. در دلم تبل می‌زنند، بوم‌بوم. مغزم سنگین شده از پوچ. وجودم پر شده از احساساتی که فرو خورده‌ام. از خشمی که قورت داده‌ام. دلم گریه می‌خواهد و من چند قطره اشک هم نمی‌توانم به خودم بدهم. حالم خوش و ناخوش است. پی‌دی‌اف‌‌هایم را بالا و پایین می‌کنم. دنبال کتابی کم‌حجمم برای یک نفس خواندن. پیدا نمی‌کنم. از جایم بلند می‌شوم، خانه را بالا و پایین می‌کنم. اشکی پیدا نمی‌شود از چشمانم. یک مشت سنگ‌ریزه گیر کرده در چشم‌هایم. گریه‌ام نمی‌آید. ۳۱ تیر به این ور دلتنگی‌ام مثل گرگی رو به ماه کامل زوزه می‌کشد. چشمانم خشک شده. قطره می‌ریزم. به لطف قطره تر می‌شود این بیابان. از ۳۱ تیر تا ۱۱ مرداد به اندازه ۵ سال فاصله است. کودکی‌ام را مرور می‌کنم و من نقطه‌ی عطف بچگی‌ام را از دست داده‌ام. مامان در آن ور حیاط عرق نعنا می‌کشد. بوی نعنا. بوی تلخون. دلم برای آن باغچه که در خانه‌شان بود تنگ شده. چند وقت دیگر آن خانه هم هزار تکه می‌شود بین وراث. بابا توت آورده. دلم برای آن درخت توتی که مثل چادر بود و من زیرش خاله‌بازی می‌کردم تنگ شده. درخت را قطع کردند جایش سیمان ریختند. کل باغچه شد بتن و سیمان. بعد آن درخت توت دیگر هیچ کنجی به معنای واقعی‌ کلمه پناهگاه نشد. بگذار مرورش کنم. بگذار این روزها که مانده‌ام روی دست خودم نیک‌ترین کارم مرور خاطرات نیک باشد. گوشت «شوربا» خام نبود اما جویدنش سخت بود برای دندان‌های یکی در میانم. رشته‌های «شوربا» را بیشتر دوست داشتم چون خودش روی آتش می‌پخت تا طعم دود قالبش شود. مادربزرگ هر وقت که «شوربا» می‌پخت بابابزرگ از مزرعه پیازچه می‌آورد. جیبش‌هایش پر بود از زردآلو و سیب گلاب. همه‌ی افتخارات زندگی‌ام را بچینم جلویم هیچ‌کدام به شیرینی سهمی که از آن زردآلوها و سیب گلاب‌هایی که پنهانی همه را می‌گذاشت کف دستم نمی‌شود. پدربزرگ و مادربزرگ. دو آدم، دو عنوان. یکی را اندازه‌ی ۲۲ سال و دیگری را به قدر ۱۷ سال داشتم. یکی در سکوت دوران افسردگی‌ام رفت و دیگری در بلبشوی اضطراب تحصیلم. دارم گریه می‌کنم؟ چشم‌هایم می‌سوزد. آیا دکمه‌ی اشک‌هایم هم افتاده دست نوشتن؟ ✍🏻 سیما دهقانپور 📕 #یادداشت_روزانه @NAGHOFTEHAYMA

  • ۱_آزادنویسی کردم. ۲_کتاب خواندم. ۳_ به رنج‌نامه‌ی ننه‌جان درباره‌ی سالهای شوهرداری و چالشش با خانواده‌ی شوهر گوش دادم. ۴_ نامزدی دوستم را تبریک گفتم و برایشان آرزوی فسیل شدن کنار هم را کردم. ۵_ برای اموات فاتحه فرستادم. ۶_ به سرگیجه‌های ناشی از کم‌خونی‌ام فحش غلیظ دادم. ۷_ برای بار هزارم سایت دانشگاه را چک کردم و دیدم هنوز نمره‌هایمان ثبت نشده. به این دوران نیکی که من در آن دانشجو شدم چندین لعنت حواله کردم. ۸_ شب نیم‌ساعت زودتر از دیشب خوابیدم. ✍🏻 سیما دهقانپور 📺 #گزارشیدن @NAGHOFTEHAYMA

  • ۱_از خواب بیدار نشدم چون اصلن کل شب نتوانستم بخوابم که بعدش هم بخواهم بیدار شوم. ذهنم به طرز غریبی هوشیار بود و اصلن خوابم نمی‌آمد. انگار لینر‌لینر قهوه خورده باشم. تنم با تمام خستگی حریف ذهنم نمی‌شد. ۲_ تمام روز کسل بودم. بی‌خوابی از آن دردهاست که زود آدم را از پا می‌اندازد.‌ با این حال خم به ابرو نیاوردم. ۳_ ظهر برای خودم گل‌گاوزبان دم کردم. گفتم لابد کمی بتوانم چشم روی هم بگذارم. اندکی افاقه کرد که توانستم چرتکی بزنم. ۴_ با «پاورقی»ها قرار این هفته را گذاشتیم. جلسات آنلایمان از همین آخر هفته شروع می‌شود. می‌خواهیم با هم «ناتنی» را بخوانیم. ۵_ شب رفتیم داداش را رساندیم ترمینال. ۶_ آخر شب با خواندن «سفر به انتهای شب» گذشت. ✍🏻 سیما دهقانپور 📕 #گزارشیدن @NAGHOFTEHAYMA

  • فکر کردم که چطور می‌شود بدون درد خلاص شد. همین را رفتم از او که جلوی کولر لم داده بود و آب یخ می‌خورد پرسیدم. گفت که دم درآوردی تخم‌سگ؟ خوشی زده زیر دلت افتادی به دلقک‌بازی؟ دنبال دم درآوردن نه ولی دنبال تیغ درآوردن بودم. من فقط پی جوابی بودم برای سوالم. قرار نبود جواب‌ها راهکاری برای اعمال هدف سوال شوند. رفتم سراغ یکی دیگر. داشت ظرف می‌شست، شاید هم دست. با همان دست‌های خیس یک پس‌گردنی محکم خواباند پشت گردنم. من نگفتم چرا. در گفتگوی بدن حرف را به میان کشیدن بغرنج کردن شرایط است. فقط پشت‌چشم نازک کردم و رفتم سی خودم.‌ شاید هم رفتم چهل خودم. پاشدم روی تخت و با دست پنجره را باز کردم. خوابیدم روی تخت و با پا لگدی به در زدم که بسته شد. چند دقیقه نگذشته بود که در با شتابی که بسته شده بود باز شد. با همان قد و قواره کوچک جلو آمد. خوابید کنارم. دستم را گرفت و پرسید درد دارد؟ گفتم خیلی. گفت پس چرا درشان نمی‌آوری؟ گفتم چون درد دارد. انگشت‌های کوچکش را گرفت به مچم و یکی یکی تیغ‌ها را درآورد.‌ گفت درد گرفت؟ سری تکان دادم که یعنی نه. گفت تو که گفتی درد داشت. گفتم زدی کاکتوسم را با سنگ له کردی‌. گلدانش را هم شکستی. گفت می‌خواستم ببینم چرخ ماشینم را خورده یا نه. گفتم یعنی نمی‌گویی ببخشید. گفت نه. یک نه لجبازانه. بالش را کوباندم فرق سرش. خندید‌. ولی حرکت من برای خنداندنش نبود. بالش را از زمین برداشت و پرسید، بازی؟ ✍🏻 سیما دهقانپور 📕 #یادداشت_روزانه @NAGHOFTEHAYMA

  • سال واژه: پیشروی نمره روز: ۶ صبح را با دعوا شروع کردم و برای صبحانه هم یک دل سیر حرص خوردم. جاتان خالی، با نان و پنیر خیلی نمی‌چسبد. با مربا‌ی سیب اما خوب ترکیبی می‌شود. اه. عصر که برق رفت اینترنت هم الوداع گفت. وبینار الهه علیزاده را با قطع و وصلی فراوان دیدم. امروز صفحه‌ای جدید از سفر به انتهای شب نخواندم. یادداشت‌هایی که توی ورد در موردش نوشته بودم خواندم و بازنویسی کردم و آن بخش‌هایی از کتاب را که مربوط به یادداشت‌ها بود بازخوانی کردم. بعدش نشستم و به شانسم رحمت فرستادم. لابد انتظار داشتید فحش بفرستم. راستش یک مورد بدشانس‌تر از خودم یافته‌ام و فعلن قصد ندارم شانس‌آزاری کنم. ✍🏻 سیما دهقانپور 📺 #گزارشیدن @NAGHOFTEHAYMA

  • سال واژه: پیشروی نمره‌ی روز: ۷ ۱_ صبح با انرژی بیدار شدم و صبحانه‌ی دلپذیری خوردم. ۲_ به دوستم در مورد کتاب سفر به انتهای شب گفتم. اینکه چقدر از همان اوایل برایم جذاب آمد. کم پیش می‌آید کتابی از صفحه‌ی اول آدم را درگیر کند. می‌گویند این کتاب پوچ‌گرایی‌محض است. تا اینجا هر چه خواندم به نظرم حقیقی و ملموس آمد. ۳_ امروز سریال unbelievable را شروع کردم. ۴_ از دوستی قدیمی بعد مدت‌ها احوالی پرسیدم. ۵_ با اهل خانه چای نوشیدم و حرفیدم. ۶_نوکی به کتاب حیوان قصه‌گو زدم. ✍🏻 سیما دهقانپور 📺 #گزارشیدن @NAGHOFTEHAYMA

  • جنگ عشق را می‌کشد یا نمی‌کشد گفت برای یک بار هم که شده دوست داشت بفهمد آدم‌های عاشق به هم که می‌رسند تا آخر احساسشان به همان شدت باقی می‌ماند یا نه. گفتم اگر حسشان اشتیاق باشد زود فروکش می‌کند ولی عشق؟ بعید می‌دانم از دست برود. بعدش به‌نظرم آمد بقای عشق رابطه‌ی مستقیمی با احترام دارد. بوم. شیشه‌ها لرزید. آیا زیر این موشک‌های خودی و غیرخودی جایی برای عاشق شدن باقی خواهد ماند؟ قلم را از کاغذ جدا نکردم، همچنان به رونویسی از موش بهمن فرسی ادامه دادم. یعنی عادت کرده‌ بودم؟ چقدر ترسناک و حتا دهشتناک است خو گرفتن با خون‌ریزی و آتش و ویرانی. جنگ نمی‌بایست به ترسی چنین ملموس در زندگی‌‌هامان تبدیل می‌شد. قرار بود فقط کلمه‌ای مترادف با پیکار و مخالف با صلح وسط لغت‌نامه‌هایی باشد که برای امتحان فارسی می‌خوانیم. «جنگ روی‌هم رفته چیز هجوی بود.»¹ و هزاران سال هم بگذرد میل آدم‌ها را برای جنگ درک نخواهم کرد. این روزها که آزادنویسی‌ام تق و لق شده رونویسی از برخی کتاب‌هایی که دوستشان دارم دستم را در نوشتن گرم نگه می‌دارد. ناهار زیر سرمای مطبوع کولر خورده شد .بعد از شستن ظرف‌ها بلند شدم و محتویات میز و قفسه‌های اتاقم را روی زمین خالی کردم. پنجره‌ی اتاق بالای میز و قفسه‌ها بود و بادِ همیشه فعال این شهر هر چه خاک بود می‌ریخت روی وسایلم. تابستان مجبور می‌شدم هر روز یا هر دو روز یکبار میز و وسایل را دستمال بکشم. موقع چیدن کتاب‌ها چشمم خورد به هشت کتاب سپهری. مدت‌ها بود از سپهری چیزی نخوانده بودم. مثل اینکه بخواهم فال بگیرم شانسی صفحه‌ای را گشودم: «ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد، صدایی که به هیچ شباهت داشت. گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می‌کرد. همیشه از روزنه‌ای ناپیدا این صدا در تاریکی زندگی‌ام رها شده بود. سرچشمه‌ی صدا گم بود من ناگاه آمده بودم. خستگی در من نبود: راهی پیموده نشد. آیا پیش از این زندگی‌ام فضایی دیگر داشت؟» برش نگردانم به قفسه، گذاشتمش جلوی دستم تا دوباره قبل خواب سراغش بروم. کمی بعد برق‌ها می‌رفت و باید گوشی‌ام را شارژ می‌کردم. شارژرم را پیدا نمی‌کردم. بعد گشتن بسیار و فحش دادن به خودم زیر تخت پیدا شد. شب قبل خواب به قولم عمل کردم. از سهراب خواندم و مثل همیشه کیفیدم. گاهی حس می‌کنم هشت کتاب مثل یک رمان یا یک سفرنامه می‌ماند. انگار شاعرِ دفتر اول همانی نیست که در دفتر آخر هست. بعدش دیگر نفهمیدم کی خوابم گرفت و مرا از نوشتن گزارش نیک محروم کرد. ۱_سفر به انتهای شب سلین ✍🏻 سیما دهقانپور 📕 #یادداشت_روزانه @NAGHOFTEHAYMA

  • نوشتن در حاشیه زندگی تصور کردم که اگر سرم‌ را با انواع کارها درگیر کنم بهتر می‌توانم حق مطلب سال‌واژه‌ام (پیشروی) را ادا کنم. احساس می‌کردم پس از تجربه‌ی جنگ و تداوم ناامیدکننده‌ی آن دچار افول شدیدی در زندگی‌ام شدم. امتحان امروز خوش گذشت. استاد به جای سوال، گزارش‌کاری در مورد روند شکل‌گیری مقاله‌‌مان خواسته بود. چه حالی داد نوشتنش. هم گزارش بود هم رنج‌نامه‌ای از دشواری‌های نگارش آش شلم‌شوربای مثلن مقاله‌ام. امتحان یکی مانده به آخر را که دادم تدبیر دو ماه تعطیلی را کردم. تدبیری که ذهنم را به جای فکرخوره‌ها با افکار جدید پر کند. نه صرفن افکار جدید، سردرگمی‌ هم کفایت می‌کند. فکرخوره‌ها اکثرن محصول گذشته‌ی از دست رفته و آینده‌ی به دست نیامده‌اند. هر کدام به نوعی دور از حضور حقیقی آدمی ایستاده‌اند. در کتاب خواندن سرعتم کم شده و نوشتن، هر چند هنوز حاضر در روزهایم ولی در حاشیه برگزار می‌شود. دوست دارم خواندن و نوشتن همیشه مرکزیت زندگی‌ام باشد. نشستم و فهرستی از کتاب‌هایی که دوست دارم بخوانم را نوشتم. فهرست‌نویسی برایم مثل بازی می‌ماند. گاهی کلمات را بی‌منظور پشت هم قطار می‌کنم و چه لذتی وصف‌ناپذیی دارد. کلمه آدم را هوشیار می‌کند و تلاش برای انتخاب کلمه‌ی درست در جمله‌ ثبات‌بخش هوشیاری است. در فهرستم سعی کردم بیخیال کتاب‌های چند جلدی شوم. هنوز که هنوز است فکر به حجم کتاب‌های چند جلدی میلم را برای مطالعه‌ سست می‌کند. تنها کتاب چند جلدی‌ای که با آرامش خواندم و تمامش کردم «مادران و دختران» مهشید امیرشاهی بود. بعدش «در جستجوی زمان از دست رفته» پروست را شروع کردم ولی در نیمه‌های جلد دوم ترمزم کشیده شد. مدتی‌ست موضوعی ذهنم را درگیر کرده است. بالاخره توانستم راجع‌به‌اش به سوال برسم. یک سالی می‌شود که اصرارم بر دور زدن فیلترهای خودسانسوری در انتشار یادداشت‌های روزانه زیاد شده است. اما بعضی وقت‌ها حس می‌کنم پافشاری به این اصل امکان دارد از چهارچوب‌ اندازه خارج شود. حالا چهار چه چوبی نمی‌دانم ولی متوجه‌ام که شخصیت صفر و صدی دارم. ولم کنند یک تنه پته‌ی خودم و هفت جد‌وآبادم را ریخته‌ام در پست‌های کانال تلگرامم. جایی جمله‌ای خوانده بودم که اگر در خانواده‌ای یک نویسنده متولد شود آن خانواده دیگر نمی‌تواند چیزی را پنهان کند. دقیقِ جمله خاطرم نیست ولی چنین مظمونی داشت. به هر حال کم یا زیاد، در باب نیک بودن روزم، امروز یک سوال دشت کردم و یک لیست نسبتن بلند بالا از کتاب‌هایی وسوسه‌انگیز که منتظر خوانده شدن هستند. ✍🏻 سیما دهقانپور 📕 #یادداشت_روزانه @NAGHOFTEHAYMA

  • حوصله بچسبان نمی‌دانم چرا اما سهم بعضی از روزها فقط خستگی و ممانعت از انجام هر کاری می‌شود. روزهایی که حتا حوصله‌ی مستراح رفتن هم نداری و مغزت هم انگار تابلو می‌زند که: «بسته است.» امروز همینطور بودم. غرق در تنبلی و هیچ‌کارگی محض. ناهار و شام هم درست و حسابی نخوردم. فقط دلم می‌خواست بخوابم. هوا گرم بود و همه‌ی تنم انگار وسط یک کوره حبس شده بود. ناچار خودم را زیر دوش آب سرد بردم. حس می‌کردم اگر بیشتر در برابر گرما مقاومت کنم از شدت گرمی هوا حالم به مریضی و گرمازدگی می‌کشد. دل درد هم چسبیده بود به شکمم و ول نمی‌کرد. نسبت به همه‌چیز نگاهی بدبینانه داشتم. از صبح هر چه قرص و مسکن دستم آمده بود بالا انداخته بودم. معده‌ام درمانده بود. یاد حرفی افتادم: «مامانم نمی‌زاره به جز استامینوفن قرص دیگه‌ای بخورم. میگه ضرر داره.» نمی‌دانم چرا خنده‌ام کجکی شد. لبخندی که شبیه لبخند قاتل‌ها و نقش منفی‌ سریال‌ها شده بود. بعد دوباره حرف دیگرش یادم آمد: «من وقتمو با کتاب خوندن تلف نمی‌کنم، می‌خوام رتبه‌‌ی دو رقمی بیارم.» داشتم قرص می‌خوردم. آب پرید به گلویم. لیوان را کوبیدم به میزم. پرنده‌ام از جا پرید و توی قفسش پر زد. گفتم تغییرات هورمونی ماهیانه است یا تداعی حرف‌های مزخرف هرکس و ناکس که در کل عمرم شنیدم؟ ذهنم ول‌کن نبود: «درس می‌خوانی که چه شود وقتی تهش به کهنه‌شوری می‌رسه.» چرا؟ چرا ذهن خودم داشت علیه خودم می‌شد‌. بلند که شدم ناگهان چیزی توی پایم فرو رفت. نگاه کردم، یک ماشین قرمز کوچک بود. جوجه جایش گذاشته بود. چراغ بغلش شکسته بود. کشو را باز کردم، چسب را بیرون کشیدم و با ظرافت چسباندمش تا اضافه‌هایش از بغلش بیرون نزند. کمی دستم را نگه داشتم تا چسب خودش را بگیرد. بعدش رفتم سراغ پرنده‌ی کوچکم. از اینکه توی قفس بود دلم می‌گرفت ولی می‌دانستم بیرون از قفس دوام نمی‌آورد. ظرف کوچکش را دوباره پر آب کردم. فورن پرید سمتش و شروع کرد به آب‌تنی. لبخند زدم از اشتیاقش. وبینار نویسنده‌ساز را باز کردم. گوشی‌ام را تکیه دادم به دیوار و دست به چانه در سکوت تماشایش کردم. کتاب یک پوست یک استخوان از بهمن فرسی معرفی شد. بعد وبینار رفتم سراغش و یک نفس خواندمش. خواندن کتاب‌های کم‌حجم در روزهایی که آدم احساس بیخود بودن می‌کند می‌تواند نجات‌دهنده‌ی آدم از شر بطالت محض باشد. ✍🏻 سیما دهقانپور 📕 #یادداشت_روزانه @NAGHOFTEHAYMA

  • فکر کردی به سوالات مسخره. چگونه می‌شود قدرت ماورایی داشت؟ فیلم‌های مارول را به یاد آوردی.بعدش هم هری‌پاتر. یک سنجاقک داشت از میان گل‌ها می‌پرید، یاد جادوگرها و معجون‌هایشان افتادی. بچه که بودی هر چه دستت می‌آمد را به هوای ساحرگی مخلوط می‌کردی.جوگیر شدی از تصور تخیل جهانی نو، رفتی تا از میان اسامی مطرح کتاب فاتتزی خوبی بیابی. ناموفق بودم. پیام دادی به دوست کتابدارت و او گفت باید فرصت بدهی تا تحقیق‌کی درمورد کتاب‌های خوب فانتزی بکند. بعدش لش کردی جلوی کولر. آلبالو خوردی و الکی‌خوش‌بازی درآوردی. از عملکرد روزانه‌ات احساس نارضایتی داشتی. رفتی اتاقت و خواستی آزادنویسی‌ات را تایپ کنی. صدای کلیدها را دوست داشتی. به نوشتن آنقدر ادامه دادی که از مرز سه هزار کلمه گذشت. زنگ زدی به دوستت و همراهانه از قدیم‌ها گفتید و خندیدید. شوخی‌های چرک دبیرستان را دوباره با آن لحن لوس بازسازی کردی و او قاه‌قاه از خنده ریسه رفت. کلی ظرف شستی. کیک درست کردی‌. ظرف‌های کثیف از آشپزی پشیمانت می‌کرد ولی اینبار غر نزذی. دیدم که روزمرگی‌ات را زندگی کردی و نگذاشتی روزمردگی شود. ✍🏻 سیما دهقانپور 📺 #گزارشیدن @NAGHOFTEHAYMA

  • گیر کرده بودم بین نه و بله گفتن به یک دوست. جوابم مطلقن نه بود ولی جسارت گفتتش را نداشتم. می‌ترسیدم اگر بگویم شرایط میهمان کردنش را ندارم زشت شود. فکر کردم اگر سکوت کنم نصف راه را رفته‌ام. گوشی‌ام زنگ خورد. دیر جواب دادم. «نون» بود. گفت که غذا پخته، همان غذایی که تازگی‌ها هوس کرده بودم. آمدند خانه‌ی ما. من لبخند زدم. چای دم کردم. آلبالو‌ها را ریختم داخل کاسه‌‌ی سفالی لعاب سبز و حسابی نمک‌پاششان کردم.. آلوچه‌ها و خیارها را در دیس گل‌سرخی چیدم. با هم حرف زدیم و من در دلم گفتم سکوت کنم بهتر است. نمی‌خواستم حرف بزنم. از گفتگو‌ها فرار می‌کردم اما باز موضوعی پیدا می‌شد تا آوای کلمات را به حنجره‌ام الصاق کند. خواستم با امیرعلی بازی کنم. بی‌حرف و بدون قصه‌سازی. سوال پرسید، نه یک بار که مدام و مدام. سوال‌ها به هم پیوستند و شدند یک قصه؛ داستان آشپز و آشپزی‌‌های متفاوتش.خاک و لاله‌عباسی و برگ انگور در هم آمیختند بی‌اینکه تقدیری حکم به تلقی‌شان بدهد. دلمه‌های متفاوت درست کردیم. عجیب نه، فقط متفاوت. انگار هیچ عجیبی جز اشراف به حقیقتِ واقعیت برای کودکان وجود ندارد. بگویی آسمان را آبی کن لج می‌کنند، بگویی ببر با بز دوست نیست ناراحت می‌شوند، بگویی آدم فضایی‌ها وجود ندارند خشمگین می‌شوند و اگر بگویی بزرگ شدن خیلی هم خفن نیست به سرعت قد می‌کشند. آنقدر سریع که چشم باز می‌کنی و می‌بینی نصف قدت را رد کرده‌اند و تو هم‌سنگر رنج و مشکلاتشان شدی. آدم بزرگ‌ها همیشه قصه‌ی بچه‌ها را خراب می‌کنند. امروز قصه‌ساز نبودم قصه‌کُش بودم برای جوجه رنگی‌ام. و با خودم گفتم آیا پشت رنج بزرگسالی آه قصه‌های قتل‌عام شده‌ی کودکی وجود دارد؟ می‌خواستم سکوت کنم اما سکوتم مانع قصه‌سازی او نمی‌شد. بازی‌اش را با آرامش ادامه می‌داد و من فقط آشپز نیمه‌مسکوت قصه‌اش بودم. گفت سکوتم تنها با خوردن دلمه‌های متفاوت از بین می‌رود و من یک ریز حرف زدم و قانون داستانش را شکستم. آرزو کردم کاش دوباره سکوتم را آلوده نکنم. نشد. بچه می‌خندید و به نظرم عمه‌ی خوبی در ذهنش بودم. نمی‌شد خنده‌هایش را بی‌واکنش گذاشت و صحه روی شیرین‌زبانی‌هایش نگذاشت. حرف زدم با خیال سکوت. انگار سعادت نه در سکوت مطلق که در فاصله‌ی میان ابراز دو کلمه نهفته است. ✍🏻 سیما دهقانپور 📕 #یادداشت_روزانه @NAGHOFTEHAYMA

  • ۱_ صبح پرانرژی بیدار شدم و افتادم به جان اتاقم. تمیزش کردم. کتاب‌هایم را یکی‌یکی بیرون ریختم و باز مرتب سرجایشان چیدم. میز را دستمال کشیدم و وسایل آرایشی‌ام را که تاریخ گذشته یا تمام شده بودند دور انداختم. ۲_ کمی از سفر به انتهای شب خواندم. خیلی ادامه‌اش ندادم البته. ۳_ چای دم کردم و گشتم دنبال یک فیلم برای تماشا. فیلمی اکشن انتخاب کردم. خیلی فیلم خاصی نبود که بخواهم معرفی‌اش کنم. ۴_ بقیه‌ی روز را فقط به بطالت گذراندم و استراحت کردم. گاهی آدم باید خودش را برای چند ساعت از ازدحام زندگی بیرون بکشد و فقط ترک‌های دیوار را بشمارد. ✍🏻 سیما دهقانپور 📺 #گزارشیدن @NAGHOFTEHAYMA

  • ۱_کل دیشب را نتوانستم بخاطر دل‌پیچه بخوابم. خوابم که بد می‌شود کل بدنم به هم می‌ریزد. مدام فکر می‌کردم کجا غذا و خوراکی نامربوط خوردم که به این وضع اسفبار مبتلا شدم. یکهو یاد لواشک‌های دیروز افتادم. خاطره‌‌ای از کودکی‌ام یادم آمد، وسط امتحانات خرداد بود که از این ویروس‌های تابستانه گرفتم و با همان وضع تهوع و دل‌پیچه رفتم سر جلسه امتحان. امروز هم امتحان داشتم. چه تصادفی. صبح حالم بهتر شد ولی همچنان بی‌اشتها بودم. ۲_ مربای سیب درست کردم. آدمی نیستم که هر لحظه دنبال خوراکی در این کابینت و آن کابینت بگردد و مدام در یخچال را به قصد معجزه‌ی ظهور یک خوردنی جدید باز و بسته کند ولی آشپزی کردن را دوست دارم. خیلی وقت‌ها در آشپزی زیادی ناشی‌بازی درمی‌آورم اما انجام این کار برای من مفهوم زندگی در اکنون را دارد. ۳_ کاشف به عمل آمد نباید جواب سوالات را یکجا برای استاد می‌فرستادیم. بلکه باید جواب هر سوال را جداگانه ارسال می‌کردیم. نزدیک بود سرم را بکوبم به دیوار. کمی بعد اما بازگشتم به آغوش عقیده‌ی «به‌درک». آدم نباید برای چیزی که دیگر از عهده‌اش خارج شده حرص بیجا بخورد. ۴_ ظرف‌های ناهار را شستم. اینبار نشد آهنگ گوش کنم. حوصله‌اش را نداشتم. به جایش شعر سعدی را با خودم زمزمه کردم: «من ندانستم از اول که تو بی‌مهر و وفایی / عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی» ۵_ در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. همین مانده بود که طبق اعلام استاد برای آخرین و اولین حضور پشت‌خار در وبینار دیروز غصه بخورم.# کمپین_ حمایت_از_حضور_مجدد_پشت‌خار_در_ نویسنده‌ساز ۶_ نمی‌دانم کدام همسایه‌مان شب در حیاطشان می‌خوابد و خروپفش را تنظیم کرده روی نت‌های بالا. مطالعه با خرو‌پفی که صدای موتور ماشین لباسشویی‌مان را می‌دهد چه تداعی نیکی می‌سازد. شما فکر کن سفر به انتهای شب را همیشه به محض ظهور صداهای ناهنجار به یاد بیاوری. ۷_ امروز انگار به غیر از موسیقی هر چیزی گوش دادم. مثلن صدای دعوای گربه‌ها با طرح سوالی رفت روی مخم. که گربه‌ها موقع درگیری فحش و محش می‌دهند یا نه؟ اگر نه پس این ماووووووووووو طولانی یعنی چی؟ ✍🏻 سیما دهقانپور 📺 #گزارشیدن @NAGHOFTEHAYMA