tgindex
ناهیدستان

ناهیدستان

Статистика
@nahidestanперсидский

@Nahidzam

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 026
0 за 5 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
511
21 постов
Вовлечённость
49,8%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
137
1/48двое суток
157
1/72трое суток
169

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • پاول دوروف امروز پست تولد ۱۳ سالگی تلگرام را منتشر کرد. راستش را بخواهید، دیدن این عدد واقعا شوکه‌ام کرد. احساس می‌کردم خیلی سال است که این اپلیکیشن را در موبایلم دارم. انگار بخش بزرگی از زندگی اجتماعی و فکری‌ام با آن گره خورده است. شاید دلیل این احساس‌برای منِ ایرانی‌ این باشد که تلگرام برایم به مثابه‌ی اولین فرصتی بود که می‌توانستم آزادانه‌تر بیان کنم، شنیده شوم و شاید حتی برای نخستین‌بار بود که فهمیدم صدا دارم! تا پیش از این تاریخ، ما صدای خودمان را چندان نمی‌شنیدیم. واتساپ هم برای مدتی کوتاه بخشی از این تجربه را به ما داد، اما این تلگرام بود که برای بسیاری از ما حسِ ورود به یک دنیای بازتر و آزادتر را ایجاد کرد؛ دنیایی که در آن می‌شد حرف زد، نوشت، خواند، دیگری را پیدا کرد و فهمید که آدم‌های دیگری هم هستند که می‌بینند، فکر می‌کنند و حرف دارند. این نخستین‌بار بود که جامعه‌ی ایران با صدای خودش روبه‌رو شد. تلگرام برای ما امکانِ ظاهر شدن را فراهم کرد، آن‌هم در فضایی که ما فقط مخاطب بودیم؛ در فضایی که رسانه‌های داخلی روایت‌هایی از جامعه را بیان می‌کردند که در هیچ‌یک از پلان‌های واقعیِ جامعه شکل نگرفته بود. این فضا، عمومی نبود. فضای عمومی جایی است که انسان‌ها یکدیگر را می‌شنوند، و خودشان را در برابر دیگری ظاهر می‌کنند. برای همین است که سیزده سالگی تلگرام برای من فقط سیزده سال عمر یک فناوری نیست. یادآور دوره‌ای است که تعداد زیادی از ما، شاید برای نخستین‌بار، از پشتِ صحنه‌ی روایت‌های رسمی بیرون آمدیم و خودمان شروع کردیم به روایت کردن. گرچه فضای تلگرام، فضای مجازی است، اما تجربه‌ای که در آن شکل گرفت برای ما کاملا واقعی بود؛ جایی‌که تحت عنوان یک ذهن مستقل ظاهر شدیم؛ آن‌هم در سرزمینی که سخن گفتن در زمین واقعیت از ما ستانده شده بود. ✍ ناهید زمانیان https://t.me/nahidestan

  • نشست " کالای فرهنگی" برگزار شد امشب. چهار ساعت گفتگوی بی‌وقفه درباره‌ی فرد، اسطوره‌ی مدرن، روایت‌شناسی، جامعه‌شناسی و نشانه‌شناسی؛ همگی حول محور موضوع " فرش" به عنوان نماینده‌ی کالای فرهنگی ایران. خواهر عزیزم دریاجان مثل همیشه سنگ‌تمام گذاشت و همه رو زیر چتر دانش و نگاه عمیقش جمع کرد. تا باد چنین بادا. https://t.me/jaiibarayeman https://t.me/nahidestan

  • پلان اول: سال ۸۸ است. احمدی‌نژاد با کاپشن و لباس نامتعارف برای یک رجل سیاسی، پشت تریبون می‌رود و از واژه‌هایی سخیف مانند خس و خاشاک و " آن ممه را لولو برد" استفاده می‌کند. مردمی که از عملکرد او در قضایای دیگر ناراضی‌ و خشمگین‌اند، نمی‌توانند واژه‌ها و لباس…

  • " اندیشمندان مجازی؛ با زبانی حوالیِ زیر شکم!" به نظرم هر کسی که عنوان روشنفکر و تحلیل‌گر را با خود یدک می‌کشد، اما در نوشته‌ها و اظهارنظرهایش، چه در استوری و پست، چه در نقد و تحلیل و هر جای دیگری، به فحاشی، الفاظ رکیک و ادبیات چاله‌میدانی متوسل می‌شود، باید…

  • درود دوستان عزیز. دیروز، بعد از به اشتراک‌گذاری آخرین پست، کانال تعداد قابل توجهی از فالورهایش را از دست داد. این اتفاق باعث شد به این پرسش فکر کنم که چرا جامعه ازصفحاتِ به اصطلاح روشنفکر و فعالان اجتماعی‌ای که از واژه‌های نامناسب و حتی جنسی استفاده می‌کند، این‌چنین دفاع می‌کند. نتیجه‌ی پاسخ به این پرسش را در پست جدید با شما به اشتراک می‌گذارم:

  • 9 авг.238313

    " اندیشمندان مجازی؛ با زبانی حوالیِ زیر شکم!" به نظرم هر کسی که عنوان روشنفکر و تحلیل‌گر را با خود یدک می‌کشد، اما در نوشته‌ها و اظهارنظرهایش، چه در استوری و پست، چه در نقد و تحلیل و هر جای دیگری، به فحاشی، الفاظ رکیک و ادبیات چاله‌میدانی متوسل می‌شود، باید از فهرست آدم‌هایی که قرار است جدی‌شان بگیریم حذف شود؛ بدون اینکه حتی لازم باشد ابتدا درباره درست یا غلط بودن حرفش داوری کنیم. اولین دلیلم این است که باید مشخص کنیم برای شنیدن این حرف‌ها کجا نشسته‌ایم: در تاکسی، صف نانوایی، در یک گفت‌وگوی روزمره و یا در گفت‌وگوی جدی در حوزه‌ی اندیشه؟ دوم این‌که زبان فقط ظرف محتوا نیست؛ خودش هم بخشی از ماجراست. کسی که می‌خواهد درباره‌ی اندیشه، جامعه، سیاست، فرهنگ یا هر حوزه‌ی جدی دیگری حرف بزند، باید بتواند خشم، تحقیر و اختلاف‌نظرش را هم با یک زبان سنجیده بیان کند. فحاشی و استفاده از واژه‌های جنسی، لزوما به این معنی نیست که طرف بی‌سواد است یا حرفش غلط است، اما نشان می‌دهد برای صورت‌بندی و انتقال حرفش، حداقل‌های یک گفت‌وگوی جدی را رعایت نمی‌کند. سوم این‌که باید بین حرف درست، و ‌انسانی‌ که ارزش شنیدن دارد، فرق بگذاریم. ممکن است شخص نکته‌ی درستی بگوید، اما این بدان معنی نیست که ما موظفیم او را به عنوان یک مرجع فکری دنبال کنیم. اگر قرار باشد هر بار فقط به خاطر یک تحلیل درست، همه‌ی رفتار و زبان و نحوه‌ی برخورد یک نفر را نادیده بگیریم، عملا به او یک اعتبار فکریِ بدون قید و شرط داده‌ایم. چهارم این‌که اندیشمند بودن فقط این نیست که چه می‌گویی؛ این هم هست که چطور می‌گویی، با مخالف چطور برخورد می‌کنی و آیا می‌توانی بدون تحقیر و فحاشی از موضع‌ات دفاع کنی یا نه. کسی که با اولین اختلاف‌نظر به ناسزاهای جنسی متوسل می‌شود، حتی اگر برخی از حرف‌هایش درست باشد، دست‌کم در شیوه‌ی گفت‌وگو آدم قابل اتکایی نیست. پس بحث من این نیست که هرکسی فحش و ناسزا گفت، لزوما حرفش غلط است. بحث این است که بدانیم از چه کسی یاد بگیریم و چه نوع گفت‌وگویی را به رسمیت بشناسیم. اگر کسی را به عنوان تحلیل‌گر، روشنفکر یا صاحب‌نظر دنبال می‌کنیم، باید این انتظار را داشته باشیم که بتواند شان گفت‌وگوی فکری را حفظ کند. و اگر نمی‌تواند، حذف کردنش از سبد منابع فکری‌مان، حتی وقتی بعضی از حرف‌هایش درست باشد، کاملا قابل دفاع است. ✍ ناهید زمانیان https://t.me/nahidestan

  • 5 авг.338173

    "تفاوت ساختارشکنی و خودویرانگری" (بخش دوم) با این حال، ساختارشکنی آشکار نیازمند مسئولیت است. هر مخالفتی با سنت، الزاما به تغییر مثبت منجر نمی‌شود. کنشگر ساختارشکن باید این آگاهی را داشته باشد که عمل او نباید صرفا به شکستن میله‌های قطور سنت و عرف محدود شود؛…

  • 5 авг.309154

    "تفاوت ساختارشکنی و خودویرانگری" (بخش دوم) با این حال، ساختارشکنی آشکار نیازمند مسئولیت است. هر مخالفتی با سنت، الزاما به تغییر مثبت منجر نمی‌شود. کنشگر ساختارشکن باید این آگاهی را داشته باشد که عمل او نباید صرفا به شکستن میله‌های قطور سنت و عرف محدود شود؛ بلکه این گذار باید به امکان‌های تازه‌‌ای برای زیستن در سایه‌ی اندیشیدن نیز بینجامد. بسیاری از تغییرات فرهنگی در طول تاریخ، ابتدا در ذهن و زندگی افراد آغاز شده‌اند و سپس به عرصه‌ی عمومی راه یافته‌اند. اگر تمام مقاومت‌ها در سطح پنهان باقی بمانند، جامعه ممکن است ظاهرا آرام بماند، اما بسیاری از تضادها و خواسته‌های تغییر در زیر سطح آن انباشته شوند. ساختارشکنی آشکار می‌تواند نقش مهمی در ایجاد گفت‌وگو داشته باشد. وقتی فردی با آگاهی و مسئولیت‌پذیری انتخاب متفاوتی را نمایندگی می‌کند، جامعه ناچار می‌شود درباره‌ی آن انتخاب فکر کند. این فرآیند می‌تواند به بازنگری در هنجارهایی منجر شود که شاید در گذشته پاسخ‌گوی نیازهای انسان امروز نبوده‌اند. البته هدف ساختارشکنیِ آشکار صرفا تحقیر گذشته یا نابودی تمام سنت‌ها نیست. هر جامعه‌ای بخشی از هویت خود را از تاریخ و سنت‌هایش می‌گیرد. مسئله زمانی آغاز می‌شود که یک سنت، به جای آن‌که انتخابی فرهنگی باشد، به ابزاری برای محدود کردن فرد تبدیل شود. ساختارشکنی در این نقطه تلاش می‌کند میان میراث فرهنگی و آزادی انسانی تعادل تازه‌ای ایجاد کند. نکته‌ی مهمی که این‌جا باید به آن اندیشید، مرز میان ساختارشکنی و آنارشی است. یکی از خطرهای مهم در بحث ساختارشکنی، اشتباه گرفتن آن با آنارشی است. ساختارشکن، ساختار را پس می‌زند، اما لزوما مخالف هر نوع نظم نیست. ساختارشکنیِ عقلانی معمولا به دنبال نظمی انسانی‌تر، عادلانه‌تر، و متناسب‌تر با شرایط جدید است. اما آنارشی در معنای منفی خود، زمانی رخ می‌دهد که فرد تنها به نفی و تخریب می‌اندیشد و هیچ مسئولیتی نسبت به پیامدهای عمل خود نمی‌پذیرد. در چنین شرایطی، شکستن قواعد نه برای ایجاد امکان تازه، بلکه برای رهایی لحظه‌ای از هر نوع محدودیت اتفاق می‌افتد. در این حالت، اولین قربانی هنجارشکنیِ ناهنجار، خودِ فرد است. از این‌جهت باید مراقب باشیم خودویرانگری را با ساختارشکنی اشتباه نگیریم. برای مثال، فردی که برای مقابله با یک فشار اجتماعی، تمام روابط انسانی، ارزش‌های شخصی، امنیت مالی و سلامت جسم و روح خود را بدون اندیشیدن به پیامدها تخریب می‌کند، الزاما ساختارشکن نیست. چنین شخصی ممکن است گرفتار نوعی واکنش ویرانگر شده باشد که در نهایت پیش از شکستن ساختار، به خودش آسیب بزند. ساختارشکنی آگاهانه همراه با شناخت، مسئولیت و هدف است. آنارشی واکنشی است که گاهی از خشم یا نفی مطلق سرچشمه می‌گیرد. یکی راهی برای بازسازی می‌گشاید و آن دیگری ممکن است تنها ویرانی ایجاد کند. در نهایت، جامعه برای تغییر نیازمند هر دو مرحله است؛ انسان‌هایی که در درون خود استقلال پیدا می‌کنند و انسان‌هایی که در زمان مناسب، این استقلال را به گفت‌وگویی اجتماعی تبدیل می‌کنند. ساختارشکنی زمانی ارزشمند است که نه فقط چیزی را بشکند، بلکه امکان ساختن چیزی تازه‌تر و انسانی‌تر را فراهم کند. در بخش آخر، به این دلیل که ما در کشوری زندگی می‌کنیم که سیاست آن دینی است، ساختارشکنی واجد پیچیدگی‌هایی می‌شود که فهم آن را سخت می‌کند. به عبارت دیگر، ساختارشکنی در ایران، به دلیل شرایط خاص آن، با تعریف کلیِ آن در علوم انسانی کمی متفاوت شده است. جامعه‌ی ایرانی، نه مانند جامعه‌ی افغانستانی غرق در سنت‌ها و عرف‌های متصلب است، نه می‌تواند مانند جامعه‌ی غربی آزادانه تصمیم بگیرد. ما در ایران شکلی از معلق‌بودگی را میان قوانین سیاسی و دینی، که آن را ناسازگار با زندگی امروزی می‌بینیم، و آزادی عمل در رفتارهای فردیِ درون‌خانوادگی تجربه می‌کنیم. برای مثال، قانون، مصرف مشروبات الکلی را ممنوع اعلام کرده است اما حد ممنوعیتِ آن اجتماعی است. یعنی اگر شما در خانه‌ی خودتان الکل مصرف کنید، تا زمانی که در حین مصرف با مشکل رانندگی مواجه نشوید و یا کارتان به درمانگاه نکشد، قانون سراغ شما نمی‌آید. اما این تعریفِ نانوشته‌ای که اغلب آن را قبول داریم، توهمی از آزادی فردی است و یک خطر بالقوه‌ی قانونی در خود دارد. مثلا اگر کسی با شما اختلاف داشته باشد، می‌تواند با جمع‌آوری چند سند تصویری از مصرف الکل، وجهه و شخصیت شما را در محل کارتان نابود کند و یا حتی کاری کند که بواسطه‌ی همین قانون، از کارتان اخراج شوید. ناهید زمانیان (ادامه 🔽) https://t.me/nahidestan

  • 5 авг.313155

    "تفاوت ساختارشکنی و خودویرانگری" (بخش اول) از آن‌جا که در حال گذار فرهنگی در ایران هستیم و ساختارشکنی به عنوان مفهومی متداول در چند نسل حاضر در حال چرخش است، و از آن‌جایی‌که در جامعه‌ای مانند ایران، با تاریخ طولانیِ سنت‌ها، نهادهای تثبیت‌شده و هنجارهای ریشه‌دار، ساختارشکنی معنایی پیچیده پیدا می‌کند، نیازمندیم نگاهی دوباره به این مقوله بینداریم. در ابتدا بدانیم که هر کنشی که با عرف یا انتظارهای موجود تفاوت داشته باشد، الزاما ساختارشکنی نیست. بنابراین ابتدا باید به تعریف ساختارشکنی بپردازیم: گاهی فرد تلاش می‌کند برای رهایی خود از قالب‌های سنت و عرف، حیاتِ آزادی شخصی‌اش را پیدا کند. گاهی نیز آگاهانه وارد میدان اجتماعی می‌شود و تلاش می‌کند نظم پذیرفته‌شده را به پرسش بکشد. تفاوت این دو، تفاوت میان مقاومت شخصی در قالب شکستن ساختارها و ساختارشکنی اجتماعی است. از این منظر، دو نوع ساختارشکنی داریم: ساختارشکنی پنهان؛ که در بسیاری از جوامع سنتی، در محیط‌های خانوادگی یا اجتماعی که دارای چارچوب‌های سخت هستند و امکان بیان آزادانه‌ی خواسته‌ها و انتخاب‌های فردی وجود ندارد، دیده می‌شود. در چنین شرایطی، مقاومت اغلب از فضای شخصی آغاز می‌شود. فرد ممکن است در خلوت خود مطالعه کند، هنری را دنبال کند، نوعی سبک زندگی متفاوت داشته باشد یا باورهای عرفی و مقدسی را بشکند که امکان بیان عمومی آن‌ها را ندارد. این نوع مقاومت هرچند دیده نمی‌شود، می‌تواند نقش مهمی در شکل‌گیری شخصیت فرد داشته باشد. فرد در این فرآیند یاد می‌گیرد که هویت او الزاما با تعریفی که دیگران از او ارائه می‌دهند یکی نیست. در این حالت، فرد به تدریج استقلال فکری پیدا می‌کند و توانایی تصمیم‌گیری درباره‌ی زندگی خود را به دست می‌آورد. ویژگی ساختارشکنی پنهان، محدودیت اجتماعی آن است. به این معنا که تا زمانی که شکستن ساختارها در سطح فردی باقی بماند، الزاما ساختار اجتماعی را تغییر نمی‌دهد. ممکن است یک زن در محیط سنتی سال‌ها انتخاب‌های متفاوتی در پستوی فردی خود داشته باشد، اما اگر هیچ‌گاه امکان یا تمایل به بیان آن‌ها در فضای عمومی را پیدا نکند، جامعه همچنان همان هنجار قبلی را بازتولید می‌کند. تاثیر ساختارشکنی پنهان، فرآیندی و پروسه‌ای است. از آن‌جایی که ساختارشکنی پنهان به شکل‌گیری هویت جدید در فرد می‌انجامد، لازم است تعداد زیادی از افراد در حوزه‌ی شخصی خود هنجارشکنی کنند تا جمعِ این هویت‌های جدید، ساختار اجتماعی و فرهنگی را تغییر دهد. از این جهت، ساختارشکنی پنهان برای ایجاد تغییرات اجتماعی نیازمند " زمان" است. فرد ابتدا باید در درون خود از سلطه‌ی یک نظام ارزشی فاصله بگیرد تا بتواند در مرحله‌ای دیگر، اگر شرایط فراهم شد، با آن نظام وارد گفت‌وگو یا چالش شود. شاید زمانی بتوان به این نوع، ساختارشکنی گفت که نمود آن در جامعه پدیدار شود. در این معنا، رفتارهای پنهانی را بدون پیش‌شرط اجتماعی شدن، نمی‌توان ساختارشکنی نامید. دومیم نوع، ساختارشکنی آشکار است که در آن، تجربه‌ی فردی بلافاصله به مسئله‌ی اجتماعی تبدیل می‌گردد. ساختارشکنی آشکار به وضوح به ساختار خانوادگی و حتی اجتماعی شوک وارد می‌کند. این نوع ساختارشکنی زمانی اتفاق می‌افتد که فرد‌ تصمیم می‌گیرد تفاوت خود را در برابر ساختاری که او را محدود کرده، به دیگران نشان دهد. در اینجا مسئله دیگر فقط انتخاب شخصی نیست؛ بلکه تبدیل هنجارشکنی به پرسشی اجتماعی است. برای مثال، دختری که در خانواده‌ای با قواعد سخت بزرگ شده و پنهان از چشم آنان موسیقی کار می‌کند، ممکن است از این طریق به رشد فردی برسد. اما زمانی که آگاهانه تصمیم می‌گیرد مسیر هنری خود را در فضای عمومی دنبال کند، با در دست گرفتن ساز در حضور خانواده و اجتماع، یک پیام اجتماعی را نیز منتقل می‌کند؛ این‌که من می‌توانم صاحب انتخاب، صدا و حضور مستقل باشم. در این حالت، چیزی که قبل از معنا تغییر می‌یابد، فرم است. تغییر در فرم، بلافاصله تغییر در معنا را شکل می‌دهد. مثال بارزتر این نوع تغییر را می‌توان در بحث حجاب و آرایش وارد کرد. دختری که در خانواده‌ی مذهبی کشف حجاب یا آرایش می‌کند، بلافاصله معنا را میان زنان خانواده تغییر می‌دهد. این اتفاق در سطح اجتماعی نیز صادق است. اهمیت این نوع ساختارشکنی در آن است که ساختارشکن، هنجارهای موجود را از حالت طبیعی و بدیهی خارج می‌کند. بسیاری از ساختارهای اجتماعی تا زمانی که کسی آن‌ها را به چالش نکشد، همچون حقیقتی تغییرناپذیر باقی می‌مانند. ساختارشکنی آشکار نشان می‌دهد که آنچه به عنوان سنت، ضرورت یا قانون پذیرفته شده، در واقع یک قرارداد تاریخی و فرهنگی است که می‌تواند مورد پرسش قرار گیرد. ناهید زمانیان (ادامه 🔽) https://t.me/nahidestan

  • دوستان عزیز، ظاهرا یک‌سری تبلیغات به‌صورت خودکار در کانال نمایش داده میشه که بنده شخصا از وجودشون بی‌خبرم و حتی خودم هم نمی‌بینمشون و فقط برای مخاطبانم قابل مشاهده‌ست. خواستم از همین تریبون اعلام کنم که بنده در این ماجرا کاملا بی‌تقصیرم و هرگونه ارتباط با این تبلیغات رو قویا تکذیب می‌کنم. 🧐😁

  • نخست‌وزیر اسپانیا هجوم مهاجران مراکشی به سئوتا را "نقض تمامیت ارضی" نامیده است. سانچز تاکید کرده است که دولت اسپانیا از حاکمیت و مرزهای خود دفاع خواهد کرد. حکومت اسپانیا یکی از چپگراترین حکومت‌های دنیاست و به بهانه‌ی "غزه" نوعی نگاه اجتماعی را پشتوانگی کرده است که حاصل آن چیزی جز جهان‌وطنی و پست‌مدرنیسم فرهنگی نیست. اکنون اما سیلی واقعیت با چنان قدرتی بر صورت سانچز خورده، که قبل از یافتن راه‌حل، باید آبروی از دست رفته‌ی کشورش را بازستاند. پیرس؛ پدر معنوی امبرتو اکو می‌گوید همواره باید تفاوت میان تصورات روشن و مبهم، و یا تفاوت تصورات متمایز و آشفته را به یاد داشته باشیم. او می‌گوید: " نخستین درسی که به حق می‌توان از منطق انتظار داشت که به ما بیاموزد این است که چگونه اندیشه‌هایمان را روشن سازیم و این درسی است بس مهم؛ هر چند از سوی ذهن‌‌هایی خُرد شمرده می‌شود که خود بیش از همه بدان نیاز دارند. دانستن آن چه می‌اندیشیم و تسلط بر معنایی که در نظر داریم بنیانی استوار برای اندیشه‌ای سترگ و سنگین مایه فراهم می آورد." حکومتی که درگیر اندیشه‌های مبهم می‌شود، در نهایت با سیلی واقعیت روبرو خواهد شد. اما آن‌چه در ادامه‌ی متن پیرس وجود دارد، پرسشی از وضعیت ایران است که در این یکی دو سال ذهنم را به خودش مشغول داشته. می‌گوید: " این مهارت را آنانی آسان‌تر می آموزند که ایده‌هایی اندک و محدود دارند؛ و آنان بسی خوش اقبال‌ترند از کسانی که ناتوان و بی‌سامان در گل ولای غنی مفاهیم بی‌شمار غلت می زنند.(مفاهیم مبهمی مانند جهان‌وطنی، عدالت جهانی، پست‌مدرنیسم فرهنگی و غیره.) البته یک ملت می‌تواند در گذر نسلها بر کاستی‌هایی چون و فور افراطی واژگان و پیامد طبیعی آن، یعنی ژرفنای عظیم و بیکران مفاهیم، فائق آید. در تاریخ می‌بینیم که چگونه چنین ملتهایی به تدریج قالب‌های ادبی خود را به کمال می‌رسانند، سرانجام از متافیزیک خود پوست می‌افکنند و با بهره‌گیری از شکیباییِ خستگی‌ناپذیری که اغلب جایگزینی برای دیگر ناتوانی‌هاست در همه‌ی شاخه‌های دانایی به برتری می‌رسند. تاریخ هنوز حکم خود را صادر نکرده که آیا چنین مردمی در دراز مدت بر مردمانی چیره خواهند شد یا نه؛ مردمانی که همانند زبان‌شان ایده‌هایی اندک دارند اما بر همان اندک، تسلطی شگفت انگیز یافته‌اند." ✍ ناهید زمانیان https://t.me/nahidestan

  • 23 июл.9062814

    " پیش‌بینی تکان‌دهنده شارل بودلر " در اواخر قرن نوزدهم، شارل بودلر (شاعر و متفکر فرانسوی) در نوشته‌ای هشداردهنده می‌گوید: "عشایر، شبانان، شکارچیان، زارعان و حتی آدم‌خواران همگی می‌توانند به خاطر نیرو یا منزلت شخصی‌شان از نژادهای غربی ما برتر باشند. این نژادها شاید نابود شوند؛ دین‌سالاری و کمونیسم." این جمله، که در زمان خودش بسیار جسورانه و پیشگویانه به نظر می‌رسد، امروز با عمق بیشتری قابل تامل است. بودلر به وضوح می‌دید که دو نیروی ظاهرا متضاد، یعنی بنیادگرایی دینی و کمونیسم، در مخالفت مشترک با تمدن غربی لیبرال، فردگرایی، و عقلانیت مدرن، روزی به هم نزدیک خواهند شد. بودلر پیش‌بینی می‌کرد که این هم‌جهتیِ ایدئولوژیک، به اَشکال مختلفِ انسان‌زدایی منجر خواهند شد. او انسان غربی مدرن را، با همه نقص‌ها و بحران‌هایش، نمادی از فردیت، خلاقیت و پیچیدگی می‌دید که در برابر نیروهای جمع‌گرای خام، چه مذهبی و چه مادی، آسیب‌پذیر است. امروز ما شاهدیم که این انسان‌زدایی از مسیر به هم پیوستن دین و کمونیسم، در شکلِ واحدِ پست‌مدرنیسم فرهنگی پیش رفت. پست‌مدرنیسم با نسبی‌سازی ارزش‌ها، انکار پیشرفت غربی، و تقلیل همه‌چیز به روایتِ قدرت و استعمار فرهنگی، بستری فراهم کرد که در آن، غرب لیبرال به عنوان مقصر اصلیِ همه مشکلات تاریخ بشریت معرفی شود.بنابراین، هویت‌های غیرغربی، نه به عنوان موجودات پیچیده و دارای اراده، بلکه به عنوان قربانیان ابدی یا ابزارهای ایدئولوژیک دیده شدند و فردگرایی و آزادی فردی به عنوان غرب‌زدگی یا استعمارِ ذهنی تخطئه شد. نتیجه‌ی تلخ این جریان این بود که اولین قربانیان واقعی این انسان‌زدایی، همان غیرغربی‌هایی شدند که پست‌مدرنیسم مدعی دفاع از آن‌ها بود؛ جوامعی که در چنگال بنیادگرایی دینی یا ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه گرفتار شده‌ و حتی جرات نقد این هم‌جهتی را ندارند. دقیقا همان‌طور که بودلر هشدار داده بود که " این نژادها شاید نابود شوند." بودلر با نگاه عمیق خود، یکی از مهم‌ترین تضادهای عصر ما را پیش‌بینی کرد؛ اتحاد شگفت‌انگیز چپ با انواع بنیادگرایی، علیه دستاوردهای تمدن غربی. این پیش‌بینی نه تنها ترسناک، بلکه بی‌نظیر است زیرا از ذهن یک شاعر قرن نوزدهمی بیرون آمده که هنوز تلویزیون، اینترنت و جهانی‌سازی را ندیده بود، اما ماهیت قدرت و ایدئولوژی را به خوبی می‌شناخت. ✍ ناهید زمانیان https://t.me/nahidestan

  • بودلر در دفتر خاطراتش نوشته: علاقه‌ی عظیم کل ملت فرانسه به جاسوسی و دیکتاتوری. این یعنی " ای‌کاش من پادشاه بودم." بودلر یکی از منتقدان تند دموکراسی بود. او در آثارش همواره شعار برابریِ توده‌وار را تحقیر می‌کند. انتقاد اصلی او از هیجان توده‌هاست. او می‌گوید فرانسوی‌ها عاشق جاسوسی و افشاگری‌های کوچک هستند، زیرا این کار به آن‌ها حس قدرت می‌دهد. همزمان، عاشق دیکتاتوری‌اند چون در عمق وجودشان آرزو دارند خودشان آن دیکتاتور باشند. بودلر معتقد بود توده عاشق تخریب، انتقام و قدرت‌ است، اما این را با شعار آزادی و برابری ماسک می‌کند. بودلر به کسانی حمله می‌کند که به نامِ دموکراسی، قدرت را از پادشاه می‌ستانند تا ضعف شخصیتی خود را بپوشانند؛ حسرتِ داشتنِ قدرتی هم‌سطح پادشاه. جمله‌ی دوم را از یدالله رویایی می‌آورم. رویایی در نامه‌ای به عباس معروفی، با مضمون "اروتیسم در ادبیات" می‌نویسد: غرور جنسی کثیف است، مثل غرور ملی. رویایی غرور جنسی، که آن را برابر با غرور مردانه، اگوییسم و فتح‌گرایانه می‌داند، در سطحی برابر با غرور ملی در نظر گرفته و آن‌ را تا حیوانیت و حتی خودارضایی تنزل می‌دهد، گویی هر نوع دلبستگی به زبان، فرهنگ، تاریخ و سرزمین، که در یک کلیت، ملی نامیده می‌شود، لزوما کثیف و اگوستیک است. این نوع نگاه روشنفکران چپ‌گرا، وطن را به مثابه‌ی هویت ساختگی یا ابزار قدرت می‌بیند و هرگونه غرور ملی را این‌همانِ فاشیسم می‌داند. متاسفانه ادبیات ایران، خلا ریشه‌های فلسفی‌اش را با شعارِ میان‌تهیِ تعهد اجتماعی پر کرد و از همین مجرا دچار سانتی‌مانتالیسمِ واژگانی و خلقِ شاعر/مبارز شد. یدالله رویایی یکی از شاعرانی است که با واسطه، سرکی هم می‌کشید به دفتر شهبانوی ایران. گرچه میان افراطی‌‌های هر دو سوی، در این‌باره مناقشه است اما نمی‌توانیم به کلی آن را انکار کنیم. با این‌حال، می‌بینیم که در میان اشعار خوبی که دارد، به یک‌باره چه پرش سهمگینی به چاه عمیقی می‌کند که از فضولات چپ‌ها و توده‌ای‌ها پر شده بود!!! ✍ ناهید زمانیان https://t.me/nahidestan

  • اول، زرتشت آمد و ایران را ایزدبانو کرد؛ به موضوعی برای پرستش، اما بی‌روایت؛ به امر مقدسی که هویتش نه از شهروندان، بلکه از درون خودش بیرون می‌آمد. ایران در این مقطع به مثابه‌‌ی امر مقدسِ خودبسنده بود و هویت آن از درونش، یعنی از اهورامزدا، از خاک، از شاهنشاهی،…

  • 18 июл.8036413

    اول، زرتشت آمد و ایران را ایزدبانو کرد؛ به موضوعی برای پرستش، اما بی‌روایت؛ به امر مقدسی که هویتش نه از شهروندان، بلکه از درون خودش بیرون می‌آمد. ایران در این مقطع به مثابه‌‌ی امر مقدسِ خودبسنده بود و هویت آن از درونش، یعنی از اهورامزدا، از خاک، از شاهنشاهی، و از اسطوره می‌آمد. شهروندان نیز بیشتر پرستنده بودند تا روایت‌گر. دوم، اسلام آمد و ایران را تبدیل به "مالنا" کرد؛ به موضوعی برای چشم‌چرانی، به تصویری بی‌قالب که هر حکومتی می‌توانست بیاید و معنای خودش را بر آن تحمیل کند. غزنوی و مغول و صفوی و قاجار و ج.ا، هر کدام بیشتر از دیگری سعی کردند معنای پیشااسلامی آن را کمرنگ کنند. در این فرایند، ایران از خودبسندگی اولیه‌اش به ابژه‌ی قابل اشغال تبدیل شد. مهم‌تر اینکه شهروند از مقام پرستنده به مقام مصرف‌کننده‌‌ی روایت تحمیلی تنزل پیدا کرد. مسئله‌ی امروزِ مردم ایران فقط از دست دادن قدرت نیست؛ از دست دادن حقِ تعریف کردنِ وطن به مثابه‌ی "روایت من" است. امروز می‌خواهیم مانند گذشته‌ی تاریخی‌مان، وطن را به سوژه‌ی پرستیدنی، و ابژه‌ای برای روایت‌سازی شهروند تبدیل کنیم. این همان شکل سکولاریسم ایرانی خواهد بود. ✍ ناهید زمانیان https://t.me/nahidestan

  • 14 июл.1 019379

    نگویید جنوب کشور درگیر جنگ است؛ بگویید "ایران" درگیر جنگ است. جدا شدن جنوب لبنان به عنوان بخشی از یک کل، ابتدا در سطح واژه اتفاق افتاد و سپس در سطح معنا تکرار شد. وقتی یک تعبیر بارها تکرار شود، ذهن به‌تدریج به آن عادت می‌کند و ممکن است آن وضعیت را به‌عنوان امری عادی و محدودشده درک کند. پس هر صبح که اخبار را دنبال می‌کنید، از خودتان بپرسید: "دیشب کجای ایران را زدند؟" ایران؛ دل و جان و قلب و روح من است، و نیم قرن است که بیگانگان دل و جان و قلب و روح مرا می‌آزارند. 💔 ( در دشت دراز کشیدن و بوییدن خاک و گفتن به خود که این خاک، آخرین امید و چاره ی درماندگی‌های ماست؛ که جستنِ بهتر از آن، برای آسودن و محو شدن کاری عبث است. "امیل سیوران" ) ✍ ناهید رمانیان https://telegram.me/nahidestan

  • " فرضیه‌ای کوچک درباره‌ی ادراک زبان معاصر" در زبان فارسی، زمانی داریم به نام ماضی بعید. "بعید" واژه‌ای عربی به معنای "دور" یا "بیگانه" است، اما در زبان محاوره‌ایِ امروز به معنای وقوع یک اتفاق با احتمال بسیار پایین و نامحتمل به‌کار می‌رود. قصد من بازی زبانی نیست. مسئله این است که دستورنویسان ما هیچ‌گاه زبان محاوره و تحول معنایی واژه‌ها را چندان جدی نگرفته‌اند. دانش‌آموزی که امروز با این اصطلاح روبه‌رو می‌شود، ناخواسته ممکن است ماضی بعید را نه در بستر زمان به عنوان گذشته‌ای دور، بلکه به عنوان گذشته‌ای بعید و نامحتمل؛ گذشته‌ای که وقوعش دور از ذهن است، درک کند. این جابه‌جاییِ معنایی در سطح دستور زبان رخ نمی‌دهد، اما در سطح ادراک زبانیِ دانش‌آموزان تغیبرات عمیقی ایجاد می‌کند. نام زمان‌های دستوری می‌تواند بر شیوه‌ی فهم آن اثر بگذارد. متاسفانه ما بیش از آن‌که به فلسفه‌ی زبان توجه کنیم، به قواعد آن پرداخته‌ایم. نبودِ سنتی جدی در فلسفه‌ی زبان باعث شده کمتر به این لایه‌های ظریف معنایی و تاثیر آن‌ها بر ذهن گویشوران بیندیشیم. اکنون پرسش من از شما دوستان این است که آیا نام‌ها فقط برچسب‌اند یا در شیوه‌ی فهم ما از جهان تغییر ایجاد می‌کنند؟ من فرضم را بر این پایه گذاشته‌ام که نام‌گذاری‌ها بی‌طرف نیستند. بر پایه‌ی همین فرض، اصطلاحات دستور زبانی نباید منحصر به یک‌سری قراردادهای غیر قابل تغییر شوند زیرا معانی در طی زمان دچار تحول شده و ظرف اندیشه را تغییر می‌دهند. این مسئله از آن‌جهت مهم است که اصطلاحات و نام‌ها افق فهم ما را می‌سازند. اگر امروز "بعید" بیشتر از "دور" به معنایِ نامحتمل فهمیده می‌شود، آن‌گاه نامِ ماضی بعید دیگر به معنای کنش‌ورزی انسان در زمانِ دورِ گذشته نیست، بلکه حامل شبکه‌ای از معانی جدید است که در آن، تاریخ به چیزی نامحتمل بدل می‌شود. ممکن است این فرضیه در نظر برخی سختگیرانه به نظر برسد اما همه‌ی ما می‌دانیم که در چند دهه‌ی اخیر سیر تحول زبان بسیار تند بوده است. ما دیگر با معنای اولیه‌ی واژه‌ها زندگی نمی‌کنیم، بلکه با افق معناییِ اکنون‌مان زندگی می‌کنیم. بنابراین، فهم امروز ما از زبان و به‌صورت خاص از واژه‌ها، شباهت کمی به فهم واضعان اولیه‌ی دستور زبان فارسی از زبان دارد. زبان، اندیشه را صورت‌بندی می‌کند و از این منظر، طبیعی است اگر بگوییم واضعان اولیه‌ی دستور زبان، اندیشه‌ی خود را به شکل دیگری صورت‌بندی می‌کرده‌اند زیرا واژه‌هایشان در معانیِ دیگری نسبت به آن‌چه ما امروز از آن‌ها برداشت می‌کنیم، مصرف می‌شده است. امروز ما گذشته‌مان را از خلال همین زبانِ تغییریافته‌ تجربه می‌کنیم. بنابراین اگر دستور زبان، گذشته را با واژه‌ای معرفی کند که بوی نامحتمل بودن را می‌دهد، تجربه‌ی ذهنی ما از گذشته دچار خطای فلسفی خواهد شد. به زبان ساده؛ گذشته تغییر نخواهد کرد اما نسبت ما با آن دچار کژتابی خواهد شد. متاسفانه، گویا دستورنویسان ما نمی‌دانند که زبان طبیعی پیوسته معنا را جابجا می‌کند. این را باید از معلمان ادبیات فارسی بپرسند؛ وقتی دانش‌آموز برای یادگیری گرامر زبان انگلیسی اشتیاق نشان می‌دهد اما زمانی که به یادگیری دستور زبان فارسی می‌رسد، دچار خمیازه می‌شود!! در نهایت، شما را با پرسشی دیگر تنها می‌گذارم: در صورت پذیرش این پیش‌فرض که زبان، اندیشه را صورت‌بندی می‌کند، اگر نام یک مفهوم، یا بهتر است بگویم برچسبی که بر مفاهیم می‌زنیم، در طول تاریخ تغییر معنایی پیدا کرده باشد، به این معناست که خودِ آن مفهوم نیز نزد گویشوران تغییر کرده است؟ ✍ ناهید زمانیان https://t.me/nahidestan

  • مسئله این نبود که استادان چیزی نمی‌دانستند یا نمی‌خواستند چیزی یاد بدهند. (مسئله این بود که) آن‌ها هم علاقه‌ای به یاد گرفتن نداشتند. گفتگو در کاتدرال/ ماریو بارگاس یوسا/عبدالله کوثری/ص ۱۲۴ https://t.me/nahidestan

  • 8 июл.749261

    "صرفا جهت اندیشیدن" معمولا در تشییع بزرگان سیاسی و حتی فرهنگی و هنری، اولین عنصری که باید رعایت شود، سکوت است. افراد شاخص هر کشور، نماد آن کشور هستند. بنابراین تشییعِ بزرگان، عموما امری دیپلماتیک در نظر گرفته می‌شود؛ امری که تصویر بین‌المللی کشور را به نمایش می‌گذارد. از این جهت، سکوت در تشییع می‌تواند اهمیت ویژه‌ای پیدا کند. دولت‌ها در تشییع همراه با سکوت و دیسیپلین، چندین پیام مهم را به دنیا مخابره می‌کنند. اولین پیام، احترام به متوفی است. سکوت، توجه را از افراد حاضر، به شخص درگذشته معطوف می‌کند. یعنی به‌جای آنکه جمعیت با شعارهای خود، هدف مشخصی را در مرکز قرار دهد، خودِ فقدان و یاد فرد برجسته می‌شود. دومین پیام این است که نشان دهند این حکومت و این جامعه توانایی مدیریت احساسات شدید را دارد. در حقیقت، میزان‌ قدرتِ دیپلماسی کشور در سکوت و احترام به نمایش گذاشته می‌شود. سومین مورد آن است که سکوت اجازه می‌دهد شخصیتِ درگذشته، نه به عنوان ابژه‌ی سیاسی یا دینی، بلکه به‌عنوان یک میراث تاریخی دیده شود. این امر، احترام به متوفی، مردم، کشور و سیاست را به دنبال دارد. و در نهایت، سکوت زبان مشترک همه‌ی انسان‌هاست. سکوت در تشییع بزرگان، ادای احترام به تک‌تک انسان‌ها در سراسر جهان است؛ زیرا در جایگاه احترام به همه‌ی دیدگاه‌ها، باورها و عقاید انسانی، هم در امر ملی، و هم فراتر از مرزهای ملی و فرهنگی معنا پیدا می‌کند. ✍ ناهید زمانیان https://t.me/nahidestan

  • 7 июл.608152

    خیال یا تخیل؟! آن‌چه از تاریخ اختراعات، اکتشافات و نظریه‌پردازی‌ها می‌خوانیم، نشان می‌دهد انسان در گذشته‌ای که چندان هم دور نیست، نه‌تنها توانایی تخیل‌ورزی داشته است، بلکه می‌توانست آن را از خیال‌پردازی مجزا بینگارد. تخیل برای این انسان‌ها ابزاری برای آفرینش بود، نه وسیله‌ای برای فرار از واقعیت. به این معنی که در ذهن خود، آینده را می‌آفرید، امکان‌ها را می‌سنجید، سپس برای تحقق آن دست به عمل می‌زد. تخیل یکی از بنیادی‌ترین توانایی‌های انسان برای آفرینش آینده است. دستاوردهای بزرگ، از هنر و ادبیات گرفته تا علم و فناوری، همگی به شکل وفادارانه‌ای در بستر تخیل شکل گرفته‌اند؛ وفادارانه از آن‌جهت که وام خود را با سود بالا به تخیل بازگردانده‌اند و چرخه‌ی آن را زنده نگه‌داشته‌اند، زیرا می‌خواهند از دلِ آن‌چه هست، آن‌چه می‌تواند باشد را انتخاب کنند. توجه داشته باشیم که واژه خیال و تخیل به هم نزدیک‌اند اما به‌لحاظ معنایی آن‌چنان از هم دورند که یکی فلسفه و علم و هنر می‌آفریند و دیگری، مرز میان واقعیت و ذهن را به اندازه‌ای کمرنگ می‌کند که ممکن است فرد را در شکلی از سایکوسیس بودن نابود کند. خیال‌پردازی در حقیقت همان توهم منفعلانه است؛ تصاویری ذهنی که هرگز قرار نیستند به واقعیت بپیوندند. در سنت ادبیات کلاسیک فارسی، مرز مشخصی میان دو واژه‌ی تخیل و خیال وجود ندارد. واژه‌ی خیال در این ادبیات دامنه‌ی معنایی گسترده‌ای دارد که می‌تواند هم به تصویر ذهنی، هم اوهام، هم معشوق ذهنی و هم قوه‌ی ادراک و آفرینش، آن‌چنان که در آراء فیلسوفان اسلامی می‌بینیم، اشاره کند. مشکل این‌جاست که در تاریخ اندیشه‌ی ایران، به دلیل عدم وجود فلسفه و نظریه، صورت‌بندی زبانی وجود نداشته است و ادبیات، که پایه و اساس اندیشه‌ی ایرانیان بوده به مفهوم‌سازی دقیق در ساخت وا‌ژگان تخصصی بی‌اعتنا بوده است. یعنی واژه‌ها تمایز نظری پیدا نکرده‌اند. بنابراین واژه‌‌ی خیال چندین مفهوم متضاد را بر دوش کشیده است اما در میان این مفاهیم، آن مفهوم و معنایی که سهل‌الوصول‌تر و عامه‌پسندتر بوده، قوت گرفته است. همین مسئله باعث شده که ساختمان زبان بیش از آن‌که بر پایه‌ی نظامی از مفاهیم دقیق استوار باشد، بر تفسیرهای شخصی و ذوقی بنا شود. طبیعتا وقتی زبان نتواند میان تخیل، فانتزی، تصویر ذهنی و خیال و اوهام مرز قائل شود، نه‌تنها اندیشیدن، بلکه جغرافیای زیستی نیز دچار ابهام می‌شود: شما را اطلس و شعر خیالی / خیال خوب آن دلدار ما را. ✍ ناهید زمانیان https://t.me/nahidestan