tgindex
پَرْسِه

پَرْسِه

Статистика
@parsssssssehперсидский

نوشته‌ها یا از من، علی ورامینی، است یا نام نویسنده ذکر شده. ..... پرسه‌گردی انگار تنها کار دنیاست. دالانی که اول و آخرش معلوم نیست، معلوم نیست چرا ناگه میانش افتادی و سرِ آخر به کجا می‌رسد، جز پرسه‌گردی چه می‌توان در آن کرد؟

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
25
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 046
−5 за 4 дн.
Сутки
−2
−0,19%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
509
25 постов
Вовлечённость
48,7%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 25
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
261
1/48двое суток
299
1/72трое суток
322

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • گر از بَسیطِ زمین، عقل، مُنعَدِم گردد به خود، گمان نبَرَد هیچ‌کس که نادانم سعدی فرموده #شعر_شب ▫️▪️▫️▪️ @parssssssseh

  • ترامپ در جریان مخفی شدن در کامیون خدمات غذایی و قرار دادن هواپیمای اصلی‌اش به عنوان طعمه، به جز دو وزیر خارجه و خزانه‌داری و همچنین مدیر ارتباطات کاخ سفید، خبرنگاران همراهش را هم بدون اطلاع در هواپیمای طعمه قرار می‌دهد. در گزارش‌ها آمده که بعضی از مقامات و خبرنگاران حاضر در Air Force One نمی‌دانستند ترامپ دیگر داخل هواپیما نیست و به خیالشان رئیس‌جمهورشان تا مقصد همراهشان بوده است. کمتر رهبر سیاسی در جهان چنین ننگی را برای خود می‌خرد، لااقل از سر مصلحت‌اندیشی هم چنین نمی‌کند که دیگرانی را طعمه قرار دهد، اما اگر هم چنین کند مثل ترامپ با وقاحت و دریدگی چنین از کار خودش دفاع نمی‌کند. نمی‌دانم آنکه بعد از حمله نهم اسفند گفت: ارتش آمریکا برای کمک به هموطنانش آمده، از روی بلاهتش گفت یا رذالتش، اما امیدوارم بخشی از ما مردم که ساده‌دلانه گمان می‌کردیم سوغات ناو لینکن و بمب‌افکن‌های این مرد برای ما آزادی است، لااقل این را ببینیم که او مطلقاً نه ذره‌ای حتی نزدیک‌ترین‌هایش برایش اهمیت دارند و نه حتی اینکه افکار عمومی و تاریخ چه قضاوتی درباره او خواهد کرد. ▫️▪️▫️▪️ @parssssssseh

  • هیولا در آینه ◀️ بعضی آدم‌ها را نمی‌شود فقط از دور تماشا کرد. باید به زندگی‌شان نزدیک شد تا فهمید آن تصویری که از آنها ساخته‌ایم چقدر به واقعیت نزدیک است. «هیولای درون من» The Beast in Me از همین نقطه آغاز می‌شود؛ از زنی که خیال می‌کند قرار است هیولایی را کشف کند، اما در این مسیر چیزهایی درباره خودش می‌فهمد که شاید ترجیح می‌داد هرگز نداند. ◀️ اَگی ویگز، نویسنده‌ای است که بعد از مرگ تراژیک پسرش دیگر توان نوشتن ندارد. زندگی‌اش در سوگ متوقف شده تا اینکه نایل جارویس، میلیاردر مرموز و همسایه جدیدش، وارد زندگی او می‌شود؛ مردی که سال‌ها پیش در ماجرای ناپدید شدن همسرش مظنون بوده است. اَگی به جای آنکه از او فاصله بگیرد، به او نزدیک می‌شود. ابتدا برای شناختن او و شاید نوشتن کتابی درباره‌اش؛ اما خیلی زود مرز میان نویسنده و موضوع داستان از بین می‌رود. ◀️ «هیولای درون من» در ظاهر یک تریلر جنایی است؛ داستان مظنونی که نمی‌دانیم گناهکار است یا قربانی قضاوت دیگران. اما جذابیت سریال بیشتر از معمای قتل، در رابطه پیچیده میان اَگی و نایل است. دو آدم زخمی که هرکدام به دلیلی به دیگری نیاز دارند و در عین حال از یکدیگر می‌ترسند. ◀️ کلر دینز و متیو ریس مهم‌ترین امتیاز سریال‌اند. بخش زیادی از تنش داستان نه در تعقیب و گریز، بلکه در نگاه‌ها، سکوت‌ها و گفت‌وگوهای این دو شکل می‌گیرد. سریال مدام مخاطب را وادار می‌کند درباره قضاوت خودش تجدیدنظر کند. ◀️ در واقع «هیولای درون من» فقط درباره پیدا کردن یک هیولا نیست؛ درباره این پرسش است که هیولا دقیقاً کجاست؛ در آدمی که از او می‌ترسیم یا در بخشی از وجود خودمان که ترجیح می‌دهیم نبینیم. در مجموع این مینی‌سریال هشت قسمتی برای اوقات فراغت آخر هفته پیشنهاد می‌شود. #پیشنهاد_سریال ▫️▫️ @parssssssseh The Beast in Me

  • چو ماهِ نو رَهِ بیچارگانِ نَظّاره زَنَد به گوشهٔ ابرو و در نقاب رود طریقِ عشق پرآشوب و فتنه است ای دل بیفتد آن که در این راه با شتاب رود حافظ #شعر_شب

  • علی ورامینی / نیوشا طبیبی گیلانی – ترک کام خود برای کام دوست

  • 9 авг.233216

    با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما سعدی خط: میلاد نوری ▫️▪️▫️▪️ @parssssssseh

  • 8 авг.252184из hammihanonline

    روایت مرثیه نیست نقدی بر گزارش جنایت در غیاب جانی 🖌علی ورامینی/ دبیر گروه فرهنگ 🔹آدمی عدد نیست. هر آدم یک نام است و هر نام یک زندگی؛ زندگی‌ای که به زندگی‌های دیگر هم گسترده شده است. آدم‌های بسیاری از جنگ ۱۲ روزه تا حملات اخیر به جنوب ایران جانشان را از دست دادند. مهم‌ترین مسئله جنگ همین مردن آدم‌هاست و مهم‌ترین وظیفه بازماندگان این است که نگذارند آدم‌ها عدد شوند. 🔹روزنامه‌نگاران و خبرنگارانی در داخل کشور تلاش کردند که قربانیان جنگ به عدد تقلیل پیدا نکنند؛ از آن‌ها بگویند، از زندگی کرده و نکرده‌شان و از بازماندگانشان. 🔹روایت شهدای جنگ از این بابت هم برای روزنامه‌نگاران داخلی بی‌هزینه نبود. هرکس از میناب و طفلان معصوم می‌گفت، چنان مورد هجمه قرار می‌گرفت که انگار در قرون وسطی کفر مسیح گفته است. 🔹اما در گزارش‌هایی که بعضی از اهالی رسانه در رسانه‌های رسمی و شبکه‌های اجتماعی منتشر کردند، فجایع دهشتناک میناب، لامرد، قشم و ... چنان روایت شدند که اگر مثلاً کل آرشیو بشر نابود شود و صد سال دیگر کسی بی‌خبر از همه‌جا گزارش‌های آن‌ها را ببیند یا بخواند، آخر سر نمی‌فهمد بچه‌های میناب از سیل مرده‌اند، آتشفشان فوران کرده یا به تیر غیب دچار شده‌اند.گزارش قشم را بخواند، نمی‌فهمد آخر آمریکا بمب یک‌تنی را بر خانه یک راننده تاکسی و خانواده‌اش رها کرده است یا شهاب‌سنگی به آن منطقه خورده است. 🔹سوزان سانتاگ در کتاب «نظر به درد دیگران» می‌گوید وقتی ما فقط تصاویر قربانیان را می‌بینیم، آیا واقعاً به حقیقت نزدیک می‌شویم یا فقط با «مصرف رنج» مواجه‌ایم؟ نکته مهم سانتاگ این است که تصویر رنج به خودی خود کافی نیست. عکس کودک کشته‌شده یا خانه ویران‌شده یک حقیقت را نشان می‌دهد، اما پرسش‌های اخلاقی و سیاسی پشت آن باقی می‌ماند؛ «چه کسی این رنج را ایجاد کرد؟ در چه شرایطی؟ مسئولیت متوجه چه کسی است؟» او معتقد است که حذف زمینه می‌تواند باعث شود قربانی صرفاً به «ابژه ترحم» تبدیل شود. ▫️ادامه مطلب در سایت هم‌میهن آنلاین 📌هم‌میهن را در فضای مجازی دنبال کنید: سایت ـ بله - تلگرام - روبیکا - اینستاگرام

  • 7 авг.482138

    بعضی دوستی‌ها هم چنان است که سال‌ها و حتی دهه‌ها هم را نبینید هیچ از مهر و محبتی که در میان‌شان است کم نمی‌شود. همان که حافظ می‌گفت؛ «گر چه دوریم به یاد تو قدح می‌گیریم/ بُعد منزل نبود در سفر روحانی». دوستی دارم که شاید سالی یک‌بار هم فرصت نکنم ببینمش اما هماره ردی از او می‌آید و خاطرم را دلگرم می‌کند. بعضی اوقات بیتی را که می‌داند دوست دارم به خطش زیباتر می‌کند و گاهی هم دست به سه‌تار می‌شود و دل‌نوازی می‌کند. این بیت از حافظ که به خط دوست تحریرشده برای من انگار مانیفست حافظ و همه آدمیان است. که اگر نبود آن گنه آدم و حوا... ▫️▫️▫️ @parssssssseh

  • 5 авг.706912

    «برادچرچ» (Broadchurch) داستان اندوهی طولانی است؛ اندوهی که زندگی بازماندگان را برای همیشه تغییر می‌دهد. شهری کوچک و آرام در بریتانیا که با کشته‌شدن یک پسربچه ۱۱ ساله، دیگر هیچ‌وقت به روزهای قبل بازنمی‌گردد. برادچرچ فقط یک شهر نیست؛ انگار خودش شخصیتی سوگوار است که باید بار یک زخم بزرگ را تحمل کند. برخلاف بسیاری از سریال‌های جنایی، اینجا خبری از کارآگاه نابغه و معماهای پیچیده نیست. تکیه سریال بر آدم‌هاست؛ مردمی که هرکدام می‌توانند مظنون باشند، نه چون عجیب و غریب‌اند، بلکه چون مثل همه انسان‌ها رازها، ضعف‌ها و ترس‌های خودشان را دارند. کریس چیبنال، خالق سریال، جنایت را نه دستمایه یک بازی معمایی، بلکه به‌عنوان زخمی اجتماعی روایت می‌کند. «برادچرچ» در سه فصل و ۲۴ قسمت ساخته شده و اگرچه در ایران آن‌چنان که باید دیده نشد، هنگام پخش تحسین بسیاری از منتقدان را برانگیخت. الیویا کلمن و دیوید تنت با بازی درخشان‌شان رابطه دو همکار پلیس را به یکی از نقاط قوت سریال تبدیل کرده‌اند. سریالی درباره قتل نیست؛ درباره آدم‌هایی است که بعد از یک فاجعه باید با زندگی ادامه دهند. #پیشنهاد_سریال ▫️▫️ @parssssssseh

  • 2 авг.31673из cm_magazine

    چگونه رسانه‌ها رنج، مقاومت و عاملیت زنان افغانستان را بازنمایی می‌کنند؟ پرونده ویژه شماره جدید ماهنامه مدیریت ارتباطات باتوجه به اعتراضات اخیر زنان افغانستان در هرات به این موضوع اختصاص دارد. همچنین در پرونده‌ای دیگر ابعاد اجتماعی انتشار تصاویر خصوصی زنان در کانال‌های تلگرامی ایران بررسی شده است. شماره ۱۹۴ ماهنامه مدیریت ارتباطات به مدیرمسئولی امیرعباس تقی‌پور و سردبیری علی‌ ورامینی منتشر شد. 🗞 می‌توانید این شماره ماهنامه را از سایت سیمای شرق سفارش دهید. ▫️▫️▫️ @cm_magazine

  • 1 авг.326125из hammihanonline

    هوادار، زامبی یا مردم؟ 🖌علی ورامینی/ دبیر گروه فرهنگ 🔹چهرۀ آن نوجوانی که در سرمای سیاه زمستان، با یک لا پیراهن و بادگیر نازکی، ساعت‌ها پشت شیشه‌های سالن برج میلاد در انتظار می‌نشست، از همۀ فیلم‌های آن سال جشنواره بیشتر در خاطرم مانده است. اینکه آدم‌های زیادی وقت جشنوارۀ فیلم فجر ساعت‌ها منتظر می‌ماندند تا با بازیگرانی که برای اکران فیلمشان می‌آمدند عکس بگیرند، تصویر تکراری بود، اما آن نوجوان، در آن سرمای کولی‌کشِ روز برفی، با لباس اندک و دندان‌هایی که با سرعت زیاد با هم برخورد می‌کردند، دیگر عادی نبود. 🔹ساعت‌ها سر پا ایستادن در هوای برفی زمستان برای سلفی گرفتن، اما سهل‌تر از این است که آدمی در گرمای تابستان، کرامت خود را زیر پا بگذارد و برای گرفتن سلفی در مراسم ختم و خاک‌سپاری بازیگری فقید التماس کند. سلفی با بازیگری که کراهت از سر و صورتش برای گرفتن این عکس و نزدیک شدن آدم‌ها به او می‌بارد، چرا برای بسیاری از مردم جذاب است؟ 🔹فارغ از ریشه‌های این وضعیت، می‌توان با آن بازیگری که فیلم چند سال قبلش این روزها حسابی دیده می‌شود همدل شد و تیرِ تیز تقصیر را به گردۀ مردم سلفی‌گیر فرو کرد؟ همان بازیگری که می‌گوید: «من سال‌هاست ختم و تشییع همکاران نمی‌روم، چون آدم‌ها با گاز پیک‌نیک و مایۀ کتلت منتظر نشسته بودند تا با ما عکس بگیرند.» جواب سریع و صریح، یک «نه» قاطع است. 🔹در این وضعیت، اگر قرار باشد برای کارگزار بیشتر از ساختار سهم قائل شویم، از قضا عمدۀ سهم تقصیر به همان‌هایی می‌رسد که این وضعیت محل کسب سرمایه‌های اجتماعی گوناگون برایشان است؛ از ثروت و شهرت گرفته تا اعتبار و محبوبیت. 🔹سلبریتی‌هایی که برای از دست ندادن این توجه و از دست ندادن مخاطبشان، دائماً خودشان بر فهم عرفی موج‌سواری می‌کنند و آنچه مخاطب مجازی از آن‌ها می‌خواهد، به او می‌دهند تا توجه او را داشته باشند مهم‌ترین معماران این وضعیت‌اند. شرط انصاف نیست که بی‌توجه به کل وضعیت، زبان به تحقیر و تخفیف مردم گشود و آن‌ها را زامبی خواند. ▫️ادامه مطلب در سایت هم‌میهن آنلاین 📌هم‌میهن را در فضای مجازی دنبال کنید: سایت ـ بله - تلگرام - روبیکا - اینستاگرام

  • به ابراهیم وعده و نشان داد که در نهایت تن‌ات حتی اگر هزار تکه شود و هر تکه‌اش سویی باشد، باز هم به هم آرائیمش. ندیدم اما جایی بگوید جان هزار پاره را آخرالامر چطور متصل می‌کند. #استوری_نوشت ▫️▫️▫️ @parssssssseh

  • 24 июл.1 0832121

    نقل‌قولی از حسین علیزاده هست که سرِ ضبط دلشدگان، وقتی اکبر عبدی تنبک را برمی‌دارد تا نواختن ساز را تمرین کند، همان بار اول چنان خوب تقلید می‌کند که علیزاده به او می‌گوید: «موسیقی ایران یک تنبک‌نواز خوب را از دست داده است». اکبر عبدی نبوغ داشت؛ استعدادی مادرزادی در بازیگری. انگار کافی بود کارگردانی مختصات نقش را برای او ترسیم کند؛ آن‌چنان نقش را اجرا می‌کرد که گویی همان کاراکتر به دنیا آمده است، حتی اگر آن کاراکتر از نظر جنسیت نیز با او سنخیتی نداشت. تا آنجا که از میان دو سیمرغ نقش مکملی که دریافت کرد، یکی را برای بازی در نقش یک زن گرفت. حیف که آن نبوغ ذاتی با انتخاب‌های هنری هم‌سنگ خود همراه نشد و مسیر حرفه‌ای او از اجاره‌نشین‌ها و مادر به ایکس‌لارج و از علی حاتمی به مسعود ده‌نمکی رسید؛ هرچند مسیر هنری بسیاری از بازیگران بزرگ دنیا نیز کم‌وبیش چنین فراز و فرودهایی داشته است. به هر روی، اکبر عبدی بازیگری برجسته و تأثیرگذار در تاریخ سینمای ایران بود و نامش همیشه خواهد ماند. کاش هرگز دعوت به گفت‌وگوها را نمی‌پذیرفت تا فقط او را با بازی‌هایش به یاد می‌آوردیم، نه با سخنانش دربارهٔ اعراب، زن‌ها و... ◽️ @parssssssseh

  • 24 июл.1 1501431

    احمد شاملو روشنفکری ستیهنده بود. با همه دم ناسازگاری داشت. عمر رفاقت‌هایش کوتاه بود. از فردوسی و سعدی را می‌نواخت تا جلال و اخوان. هم با اهالی موسیقی گلاویز می‌شد هم با بالاترین مقامات سیاسی. با این همه آنقدر انبانش از کار و اثر خوب پر بار بود که هنوز هم دوست و دشمن بی‌اعتنا از کنار او نتوانند بگذرند. همۀ عمرش مشغول کار بود، از دهه سی که هم شعر می‌گفت و هم برای به قول خودش «نان» دستی در فیلمفارسی داشت تا اواخر عمرش که در بیماری و انزوا فرهنگ «کوچه» را تمام می‌کرد. سیمای خاص و صدای نابش هم در جذاب شدنش بخصوص میان جوانان موثر بود. آن شاملوی جنگی اما در شعرهای عاشقانه‌اش انگار که موجود دیگریست. به قول عبدالعلی دستغیب، منتقد ادبی، بهترین شعرهای عاشقانه نو فارسی را شاملو گفته است. مثل همین شعر مشهور «آیدا در آینه»: ..و گونه هایت با دو شیار مّورب که غرور ترا هدایت می‌کنند و سرنوشت مرا که شب را تحمل کرده‌ام بی آنکه به انتظار صبح مسلح بوده باشم.. آیدا، جایگاه ویژه‌ای در زندگی حرفه‌ای و شخصی او داشت. انگار تنها نقطه امن و آسایش جهانش کنار آیدا بود. شاملو دوم مرداد ۲۶ سال پیش درگذشت. ▫️▫️ @parssssssseh

  • 16 июл.6921714

    سربازی موسم خوبی برای مردن نیست ✍🏽 علی ورامینی ◽️ «پیراهن دامادی، بر تن زره جنگ است...» که بخشی از یک نوحه قدیمیست، این روزها باز در سرم می‌چرخد. نوحه‌خوانی پرطرفدار در شیراز خوانده بود. سی سال پیش، پدرم پیکان سبزی داشت و پیکان هم یک پخش سونی ۵۴. این نوحه که محبوب آن سال پدرم بود روی نوار ماکسل قرمز با برچسبی که رویش نوشته بود: «نوحه حضرت قاسم» کپی شده بود. همه محرم و صفر آن سال وقتی در ماشین بودم، ضبط سونی این نوحه را پخش می‌کرد. نوحه اشاره داشت به قاسم‌بن حسن و روایت‌هایی که از او توسط مداحان و منبریان نقل می‌شد. در عالم کودکی با تصویرسازی شاعر و سوز نوحه‌خوان همراه می‌شدم. جوانی که در آن محشر کبری، فردای عروسی زیر تیغ و تیر می‌رود. قلبم مچاله می‌شد از آن حجم و هجمه غم آن داستان که امروز خیلی از محققان واقعه عاشورا در صحتش تردید دارند. ◽️ محرم امسال باز این نوحه در سرم می‌چرخد؛ هر بار که تصویر سرباز وظیفه‌ای می‌بینم که در آن ۱۲ روز شوم به شهادت رسیده است؛ سرباز وظیفه‌هایی که «مردن» وظیفه‌شان نبود. سرباز وظیفه‌ها نه سردار و سرلشکر بودند که عکس‌شان روی پوستر بیاید و بنر، نه سرشناس بودند تا بدرقه‌شان به خاک با همراهی سیل عظیم جمعیت باشد.  سربازها مظلوم‌ترین این جنگ تحمیلی بودند، حتی مظلوم‌تر از کودکان. کودک عزیز خانواده ا‌ست و همه. کودک اولویت همه است در هنگامه بلا. نه‌فقط پدر و مادر که هرکس که بویی از انسانیت برده وقتی ببیند کودکی در معرض خطر است به نجات او فکر می‌کند، حتی پیش از خودش. رسم اخلاق و فتوت هم همین است؛ هرچه بی‌پناه‌تر، بیشتر در اولویت. در این حرفی نیست. ◽️ ولی به این فکر می‌کنم سرباز وظیفه‌ای که تازه خدمتش را شروع کرده است و رنگ و لعاب پوتینش هنوز می‌درخشد، فقط چندسالی از آنکه کودک می‌خوانیمش بزرگتر است. هنوز حال و هوای مدرسه دارد و هنوز همان موجود تقریباً بی‌پناهیست که در بزرگسالی و از بخت بدش در میانه بلا افتاده است. آن هم در برابر سفاکانی که تک‌تیراندازان‌شان به نشانه گرفتن سر کودکان فلسطینی افتخار می‌کنند چه خاصه سرباز. به این فکر می‌کنم که آن سرباز دهه هشتادی هنوز چون طفلی دل‌تنگ مادر می‌شود و برای اینکه بچه‌ننه نخوانندش مجبور می‌شود بغض دوری را در گلو خفه کند. هنوز دل در گرو بازی‌هایش دارد که سلاح دستش می‌گیرد و میدان تیر می‌رود و از بختش میدان تیر تیررأس یکی از دجالان قرن شده است. ◽️ به آن نوحه فکر می‌کنم و رخت جوانی‌ای که رخت مرگ شد. به اینکه مرگ سرباز حتی از مرگ کودک هم داغ بیشتری بر جان آدمی می‌گذارد. می‌دانید بچه در زمان حال زندگی می‌کند. نه خیال آینده دارد نه غم گذشته. خودش است و جهان صاف و فانتزی پیرامونش. اگر هم می‌گوید می‌خواهم در آینده فلان‌کاره شوم و فلان کار را کنم در همان جهان فانتزی خودش است. آدمی که سنی هم ازش گذشته باشد، خوب و بد دنیا را دیده است. جایی به کام رسیده و حتماً چندجا ناکام مانده. اما تازه‌جوانی که به هزار امید به سربازی رفته نه در حال که در آینده زندگی می‌کند. می‌خواهد این چند ماه را بگذراند به امید باقی زندگی‌اش. سرباز نه همچون کودک در زمان حال زندگی می‌کند و نه همچون کسی که سن و سالی دارد در گذشته. ◽️مرگ سرباز مرگ آینده‌اش است. مرگ وصالی که می‌خواست بعد سربازی به آن برسد، مرگ هزار جای نرفته که در حسرت دیدارشان ماند، مرگ کسب‌وکار کوچکی که سودای راه‌اندازی‌اش را داشت.مرگ سرباز مرگ در انتظار است. برای همین مرگ سرباز از دیگر مرگ‌ها هم عمق زخمش بیشتر است. امیدوارم به قول هایدگر که گفته بود «دازاین مرگ خود را نمی‌زید» قول صادقی باشد. اینطور مرگ سرباز، مرگ آینده‌اش و مرگ در انتظار را لااقل خودش تجربه نکرده است. 🗞منتشرشده در روزنامه هم‌میهن/ این یادداشت برای سربازی که در جنگ ۱۲ روزه شهید شده بود نوشته شده بود. داغ سربازان بمپور تازه‌اش کرد. ▫️▫️▪️ @parssssssseh

  • 15 июл.1 0131920

    تکلیف یک جهان بلاتکلیف ✍علی ورامینی متنی اخیراً در شبکه‌های اجتماعی بسیار دیده می‌شود که می‌گوید: «چیزی که تکلیفش مشخص نباشد، امن نیست؛ چه اعتقاد باشد، چه رابطه باشد، چه کشور باشد...!» نوشته ظاهری منطقی دارد و همه را وسوسه می‌کند که به اشتراک بگذارند و حتی چند خطی هم اضافه‌تر کنند. طبیعی هم است. آدم در ثبات و قطعیت می‌تواند آرامش داشته باشد. شوربختانه آدمی در جهانِ عدم قطعیت به دنبال ساحل ثبات و امنیت است. گزاره‌ای فلسفی می‌گوید: «تنها اصل باثبات دنیا، بی‌ثباتی است.» ما آدمیان گمان می‌کنیم که چون هر روز صبح چشم‌مان به خورشید روشن می‌شود، حتماً و الا و لابد فردا و فرداهای دگر هم حتماً خورشیدی طلوع خواهد کرد. اگر وضع خورشید چنین است، وای به حال ما که تقریباً به باد تکیه کرده‌ایم. فکر کردن به این بی‌ثباتی و عدم قطعیتِ قطعی جهان نشان می‌دهد که کار به سادگی این دل‌نوشته‌های اینستاگرام نیست. اعتقادی که تکلیفش از قبل برای معتقدش مشخص باشد، محتوم به دگم‌اندیشی است. آن‌که در پی حقیقت است، هیچ حفاظ امنی دور باور خودش نمی‌کشد و از قضا نسبت به حمله به باورهای خودش همیشه گشوده است. دربارۀ رابطه که حتی تجربهٔ همهٔ آدمیان، چه حالا در زندگی خودشان، چه در مواجهه با زندگی دیگران، این را ثابت می‌کند که تکلیف هیچ رابطه‌ای تا دم مرگ یکی از طرفین رابطه مشخص نیست. چرا فکر می‌کنیم شریک زندگی‌ای که ۲۰ سال ما را ترک نکرده، صبح روز سال ۲۱‌ام چنین نکند؟ چرا فکر می‌کنیم دوستی که ۱۰ سال به اعتماد ما خیانت نکرده، سال ۱۱‌ام نکند؟ برای فهم این بی‌ثباتی و مشخص نبودن تکلیف همه‌چیز در این جهان، نیاز نیست فیلسوف باشیم یا از روش خاصی برای رسیدن به درک آن استفاده کنیم. تنها کافی است کمی به دیروز تا امروز جهان بنگریم. شاید ذهن ما در روند تکامل این بدیهیات را پس زده است. اگر همه به این درک برسند که کمیت مدنیت لنگ می‌ماند، همه یا مثل مولانا «کار و دکان و پیشه را می‌سوختند» یا همچون خیام فقط برای «لذت دم» اعتبار قائل می‌شدند. ولی در ناخودآگاه همهٔ ما آدمیان این بی‌تکلیفی وجود دارد و اضطرابی که گاه‌وبیگاه سراغ‌مان می‌آید، همان اضطراب بلاتکلیفی بزرگ در این عالم است که معلوم نمی‌کند سپیده‌دم دیگری را ببینیم یا نه. اما دربارهٔ این دل‌نوشتهٔ مورد توجه، به نظرم همهٔ آن لاطائلات چیده شده که در نهایت به همان «چه کشور باشد...» برسد. در ادامهٔ همان نوشته‌هایی که اینجا، ایران را «خراب‌شده» می‌خواندند و به جای آن‌که آن را که خرابش می‌کند، لعن و نفرین کنند، باز خودتخریبی می‌کنند؛ البته اگر کشور و خود را یکی بدانند. آن‌ها نمی‌دانند که قاعدهٔ بلاتکلیفی در زیست کشورها و ملت‌ها هم همیشه ساری بوده است. نگاه نمی‌کنند که کشورهای اروپایی هزاران سال همدیگر را پاره می‌کردند و تنها چند دهه است که بخش شمالی و غربی‌شان دست از کشتار هم برداشته‌اند. نگاه نمی‌کنند که آمریکا، ساحل دورِ امن، در یازده سپتامبر چطور به اندازهٔ جنگی تلفات داد؛ آمریکایی که خودش عامل ناامنی چند ده کشور در ۷۰ سال اخیر بود. یا حتی همین اواخر اوکراین و روسیه را نمی‌بینند. بله، کشور ما این روزها امن نیست. اما کجا کار جهان همیشه به قاعدهٔ تکلیف مشخصی و قطعیت بوده است؟ نه سازوکار هستی بر تکلیف مشخصی است، نه کار و بار دنیایی که آدم‌ها ساخته‌اند. با این همه، تنها جهانی که داریم همین جهان بی‌ثبات است و تنها کشوری که داریم، همین کشورِ فعلاً بلاتکلیف است. ▫️▫️▫️▪️▪️ @parssssssseh

  • قدیمی‌ترها می‌گفتند هنگامی که احساس شادی می‌کنید، به قبرستان بروید؛ هنگامی که غم بزرگی دارید هم. بعضی فیلم‌ها برای من حکم همین توصیه را دارند. یک سری فیلم دارم که در سرخوشی و اندوه نگاه می‌کنم. فیلم‌های بی‌نقص و شاهکاری هم نیستند. Biutiful هم اخیراً به این سبد آمد. فیلم را همان ۱۵ سال پیش یک بار دیده بودم و بیشترین چیزی که به ذهنم مانده بود، نقطه‌ضعفی از فیلم بود؛ اما این‌بار دلم می‌خواست در بارسلونا می‌بودم، اوکسبال را بغل می‌کردم و می‌گفتمش که «چقدر باشکوهی»/ اینیاریتو Biutiful  را از همان نامش و شیوۀ نوشتنش انتخاب می‌کند و تا آخر هم استوار بر همان می‌ماند. داستان دربارۀ اوکسبال، مرد بارسلونایی‌ست که هم‌زمان با مرگ، فقر، زندگی فروپاشیده و... می‌جنگد و هم باید جهان زمخت را برای دو فرزند کوچکش قشنگ کند. اوکسبال همچون نام فیلم، هم زیباست، هم غلط دارد؛ اما نه آن‌قدر که زشت شود. باشکوه مردن از زندگی شکوهمند هم سخت‌تر است و داستان اوکسبال، داستان مردی است که با همۀ زندگی نازیبایش، زیبا و شکوهمند می‌میرد؛ هرچند پررنج و سخت. از خاویر باردم هم باید گفت که انگار اوکسبال را خودش زیسته است. ▫️▪️▪️▫️ @parssssssseh

  • استوری‌نوشت. ▫️▪️▪️▫️ @parssssssseh

  • 28 июн.519185из hammihanonline

    یک تیم؛ از استیصال و تفسیر تا واقعیت 🖌علی ورامینی 🔹صدای موتور که می‌شنوم، هنوز هول برم می‌دارد که نکند جنگنده باشد و کماکان صدای ماشین چمن‌زنی را با صدای پهپاد اشتباه می‌گیرم. برای منی که همچنان زیست دوگانه میان جنگ و صلح دارم، از حضور تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی دو سخن بیش از همه در ذهنم مانده است؛ یکی صحبت استیصال‌گونه وزیر ورزش بود و یکی هم خوش‌خیالی آدمی که برای بمباران ایران از آن سر دنیا کف می‌زد. وزیر ورزش چند روز بعد از آتش‌بس گفته بود: «شاید در جام جهانی شرکت نکنیم.» آن جنگ‌خواه هم همان اوایل بمباران ایران گفته بود تیم جدید فوتبال ایران با سرمربیگری «علی کریمی» به جام جهانی خواهد رفت. 🔹آن‌ها که منتظر بودند جام جهانی را با علی کریمی تحویل کنند، تیم ملی شاهنشاهی را دیگ خود می‌دانستند و حالا که بساطشان جور نشده بود، سرسگ در دیگ می‌انداختند. از ملاهی و مناهی هرچه از دستشان برمی‌آمد کردند تا بگویند این تیم ایران نیست و تیم حکومت است. از کتک زدن هواداران تیم ملی تا ساختن عکس بازیکن با هوشواره، همه کار کردند تا تیم ملی نه فقط ببازد، بلکه تحقیر شود و آن‌ها کیف کنند. فضا را چنان کردند که حتی گزارشگران داخلی هم از ترسشان تمام‌قد پای تیم ایران نمی‌ایستادند. بازی ایران با بلژیک را از یکی از پلتفرم‌ها دیدم؛ گزارشگر چنان گزارش می‌کرد که گویی از کشوری ثالث است و میان دو تیمی که برد و باختشان اهمیتی ندارد، بیشتر طرفدار بلژیک است. 🔹مفسران و گزارشگران داخلی بیش از همه مایه تعجب بودند؛ لااقل برای من. مشهورترین ضرب‌المثل فارسی این است که هر سخن جایی و هر نکته زمانی دارد. انگار تا به حال این سخن به گوششان نرسیده است. من همان‌قدر از فوتبال می‌دانم که اسب از فیزیک کوانتوم، ولی آخر مگر می‌شود کسی چشمش را به آنچه از خرداد پارسال بر این کشور رفته ببندد و چنان دربارهٔ تیم ملی سخن بگوید که انگار دربارهٔ تیم ملی کشوری چون سوئیس حرف می‌زند؟ مگر می‌شود کارشناس ورزشی نداند برای هر بازی از تیخوانا به لس‌آنجلس و سیاتل رفتن برای یک تیم یعنی چه؟ مگر می‌شود کارشناسی نداند بازی در کشوری که چندی پیش هزاران تن بمب روی مملکتش ریخته است، چه فشار و اضطرابی دارد؟ مگر می‌شود گزارشگر و مفسر ورزشی ایرانی چشم بر همه مصیبت‌های یک تیم جنگ‌زده و بدون بازی تدارکاتی ــ که هر بازیش مصیبت است ــ ببندد و بعد بخواهد مانند یک ناظر بی‌طرف مو را از ماست بکشد که چرا فلان تاکتیک و تکنیک به کار نرفته است؟ 🔹از وضعیت «مزدک میرزایی»‌زدگی با شدت‌های متفاوت میان بسیاری از کارشناسان و گزارشگران ورزشی و وقت‌ناشناسی‌شان بگذریم؛ به تفسیرهای لاطائلات‌گونه و متناقض آن‌ها می‌رسیم که می‌خواستند همه ناکامی‌های سیاسی چند وقت اخیر خودشان را درفشی کنند و بر سر تیم ملی بکوبند. آن‌ها که منتظر بودند تیم ملی، به‌خصوص در بازی با مصر و بلژیک، حسابی تحقیر شود و به مراد دلشان نرسیدند، حالا گل‌هایی را که آفساید شد و توپ‌هایی را که به تیرک خورد، تفسیر کارمایی می‌کردند. 🔹می‌گویند نرفتن تیم ملی ایران به دور بعد به دلیل نفرینی است که پشت آن‌ها بوده است. از تناقض رویکردشان به مسائل جهان و خودشان آدمی در حیرت می‌ماند؛ آفساید را نتیجهٔ کارما می‌دانند و بلاهایی را که بر سر خودشان آمده، جور دیگری تفسیر می‌کنند. به این فکر نمی‌کنند که اگر سازوکار جهان چنین دقیق بود، داغ کودکان و نوجوانان بی‌گناه مینابی و لامردی از شمال تا جنوب آمریکا را به آتش کشیده بود. 🔹در واقع آن‌ها هر اتفاقی را چنان تفسیر می‌کردند که به نفع جهان‌بینی و مرکزیت خودشان تمام شود. 🔹واقعیت اما در تفسیر سخن وزیر ورزش نهفته است. ارشدترین مدیر ورزشی کشور، آن روز و فردای کشور و تیم ملی را چنان دیده بود که از احتمال نرفتن سخن می‌گفت. احتمالاً بیم آن داشت که وسط جنگ و بلا، رفتن تیم ملی مایه تحقیر شود و دشمن‌شاد شویم. 🔹آن‌ها رفتند، بازی کردند، باخت ندادند و با بدشانسی از دور بعد جا ماندند. واقعیت همین چند کلمه است. نه تلاش‌های آن‌ها فراموش خواهد شد، نه آنان‌که تلاش می‌کردند تیم ملی را در خاک و تحقیرشده ببینند. 📌هم‌میهن را در فضای مجازی دنبال کنید: سایت ـ بله - تلگرام  - روبیکا - اینستاگرام

  • به قول سعدی: چشم رضا و مرحمت بر همه باز می‌کنی چون که به بخت ما رسد این همه ناز می‌کنی بعد بازی مصر فقط ۱۴ درصد امکان داشت که ما صعود نکنیم. ▪️▫️▪️▫️▪️ @parssssssseh