PARtgah
Статистика[وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ] صندوق انتقادات و پیشنهادات: @Partgahbot
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 28
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 27
- 1/48двое суток
- 30
- 1/72трое суток
- 33
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
#والا
без подписи
بیاصالتها در سایهی بااصالتهای خاموش رشد میکنن پس اگر ماهر هستید فروتنی بیش از اندازهی شما فقط باعث پرورش آدمای سواستفادهگر و نالایق میشه لطفا این ظلم رو در حق خودتون و دیگران نکنید *سبزِ آچمز* @OfficialPersiaTwiter
خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست؟
ما آدمها، بیآنکه متوجه باشیم، مدام برای رفتارِ دیگران ادامهی جملههایمان را مینویسیم. چیزی میگوییم و در ذهنمان، پاسخِ آن را هم میشنویم. محبتی میکنیم و مطمئنیم که روزی، همان محبت از همان مسیر به ما برمیگردد. اما زندگی، به متنِ ذهنِ ما وفادار نیست.…
ما آدمها، بیآنکه متوجه باشیم، مدام برای رفتارِ دیگران ادامهی جملههایمان را مینویسیم. چیزی میگوییم و در ذهنمان، پاسخِ آن را هم میشنویم. محبتی میکنیم و مطمئنیم که روزی، همان محبت از همان مسیر به ما برمیگردد. اما زندگی، به متنِ ذهنِ ما وفادار نیست. شاید یکی از بزرگترین اشتباههای انسان، توقع داشتن از آدمِ اشتباه باشد. نه چون او بد است؛ چون هرکس، تنها به اندازهی وسعتِ جهانِ خودش پاسخ میدهد... @mesleOmid
در کتاب کهکشان نیستی خواندم که نجف طور دیگری است؛ سبک و آرام. انگار در خانهٔ پدریات نشستهای و در خنکای نسیم محبت، آرام میشوی. اینجا دیوارها بلندند، اما احساس خفگی نمیکنی. کوچهها باریکاند، اما چیزی درون آدم باز میشود. ساختمانها پیرند، اما فرسوده به نظر نمیرسند؛ بیشتر شبیه صورت آدمهاییاند که زیاد زندگی کردهاند. بعضی شهرها را نمیشود با خیابانهای اصلیشان شناخت. نجف را باید در همان گذرهای باریک دید؛ جایی که بوی چای از پشت درهای نیمهباز به کوچه میریزد. اینجا کسی عجله ندارد تو را از خود دور کند. برعکس، انگار شهر مدام تو را به ماندن دعوت میکند. کوچههای نجف مقصد نیستند؛ فاصلهای هستند که آرامآرام دل آدم را برای رسیدن به حرم آماده میکنند. نجف این سؤال را پیش آورد که آیا انسان همیشه دنبال رسیدن به یک مکان است، یا تمام عمر دنبال جایی میگردد که دیگر مجبور نباشد خودش را معرفی کند؟ کوچههای نجف، دیوارهایشان قدیمی است، سیمهای برق بیحوصله از بالای سر گذشتهاند و پنجرهها سالهاست رو به همین آسمان باز میشوند و آسمانی که همیشه فقط تکهای از آن میان سیمها دیده میشود. هیچچیز اصرار ندارد که دیده شود. انگار شهر، با خودش کنار آمده است. ما آدمها بیشتر از رنج، از این خستهایم که مدام باید خودمان را اثبات کنیم؛ باید بهتر به نظر برسیم، موفقتر باشیم، متفاوتتر دیده شویم. نجف، دستکم در این کوچهها، از این مسابقه کنار کشیده است. خودش هست؛ بیادعا، بیتظاهر. کوچههای نجف برای راه رفتن و قدم زدن است، این را در لا به لای همه کتابها میخوانی. انگار این شهر فقط برای قدم زدن آفریده شده، وقتی در کوچههایش قدم میزنی، آرامآرام خودت هم از مسابقه بیرون میآیی. برای چند دقیقه فراموش میکنی که قرار است به جایی برسی. فقط راه میروی. و گاهی انسان، درست در همان لحظهای که دیگر قصد رسیدن ندارد، به چیزی میرسد که سالها دنبالش بوده است.
این خاصیت مردم است. هرچه باشی یا هرچه کنی، آنها یا تعجب میکنند یا بهبه و چهچه یا فحشت میدهند و میروند. دل بستن به مردم در طول تاریخ کار بیدلان و عاشقپیشگان نبوده. از کتاب کهکشان نیستی
کربلا و پیادهروی تا ابد عجیبترین تجربه است حتی اگر هزار بار تکرار بشه.
به سمت دریا تو میکشونی…
به سمت کربلا ❤️
بِعَلیٍ بِعَلیٍ بِعَلیٍ
با یه کاروان پاکستانی همراه شدم تا برسم به حرم امیرالمومنین، فقط سوز صداش وقت صدا زدن حضرت فاطمه زهرا رو میفهمم و همراهی میکنم.
توی این راه تنها نیستی، قدم به قدم بچههای میناب هستن، حتی آقا هم حضور دارن…
با یه کاروان پاکستانی همراه شدم تا برسم به حرم امیرالمومنین، فقط سوز صداش وقت صدا زدن حضرت فاطمه زهرا رو میفهمم و همراهی میکنم.
عکستون همهجا هست عزیز من! چون شیشه عطری که درش گم شده باشد… بابل، عراق اربعین ۱۴۰۵ شمسی
без подписи
با شروع زندگی مشترک، فقط آدرس خانه عوض نمیشود که معماری ذهن آدم هم از نو ساخته میشود. قبل از ازدواج، فقط مسئول خودت هستی؛ کار، درس، پروژهها و برنامههای شخصی اما حالا چیزی به اسم «خانه» وارد زندگی شده؛ چیزی که اگر چرخدندههایش درست نچرخد، آرامش هیچکدام از ما کامل نیست. اینکه غذا آماده باشد، خانه مرتب باشد، لباسها شسته شوند، وسایل سر جای خودشان باشند و کسی که دوستش داری با خیال راحت از یک روز کاری به خانه برگردد، شاید از بیرون کارهای کوچکی به نظر برسند، اما هیچکدام آخرین کار نیستند. شاید از بیرون فقط چند دقیقه فکر کردن به نظر برسد، اما این فکرها هیچوقت تمام نمیشوند. حتی وقتی دارم ظرف میشویم، ذهنم جای دیگری است. حتی وقتی دارم غذا درست میکنم، دارم به پروژهای فکر میکنم که عقب افتاده. وقتی میخواهم روی پروژه تمرکز کنم، ذهنم برمیگردد سمت خانه. وقتی میخواهم کتاب بخوانم، یاد لباسها میافتم. وقتی لباسها را جمع میکنم، یاد پیامهای کاری میافتم. انگار تمام روز فقط دارم بین مسئولیتهای مختلف پاسکاری میشوم جالب اینجاست که از این کارها لذت هم میبرم. ساختن یک خانه، آرامش زندگی مشترک و دیدن حال خوب کسی که دوستش داری، شیرینیای دارد که قبل از ازدواج نمیشناختم؛ مخصوصاً وقتی این مسیر، یک مسئولیت مشترک باشد. اما سختی ماجرا جای دیگری است؛ هیچکس درباره بار ذهنی این تغییر حرف نمیزند؛ هیچکس نمیگوید بعد از ازدواج، ذهن یک زن فقط درگیر انجام دادن کارهای خانه نیست؛ او همزمان دارد تعریف تازهای از خودش، زمانش، اولویتهایش و مسئولیتهایش میسازد. در همین روزها، خیلی از کارهای شخصی هم روی زمین میمانند. پروژهها عقب میافتند. مطالعه کمتر میشود. نه از روی تنبلی، بلکه چون هر روز باید بین چند مسئولیت مهم یکی را انتخاب کنی و انتخاب هر کدام یعنی نرسیدن به یکی دیگر. اما از بیرون فقط همان کاری که انجام نشده، دیده میشود. هیچکس با خودش نمیگوید او در حال عبور از یکی از بزرگترین تغییرات زندگیاش باشد. دارد ریتم زندگی تازهای را پیدا میکند که فقط چند هفته از شروعش گذشته است. شاید هنوز فرصت نکرده نسخهی تازهی خودش را بسازد. دردناکترین قسمت این است که زن هر روز مجبور است تصمیم بگیرد چه چیزی قربانی شود؛ چون واقعیت این است که او دیگر نمیتواند به همه چیز برسد. بنابراین هر روز باید انتخاب کنم. امروز خانه یا خودم؟ امروز خانواده یا پروژهام؟ امروز آرامش زندگی مشترکمان یا مطالعهای که برای آیندهام لازم است؟ امروز غذای خانه یا مقالهای که باید تمامش کنم؟ من هر روز خودم را عقب میاندازم. نه چون دیگر خودم را دوست ندارم. نه چون کارم برایم مهم نیست. فقط چون احساس میکنم اگر بین خودم و خانواده قرار باشد یکی را انتخاب کنم، اخلاقاً باید خانواده را انتخاب کنم. برای همین، هر روز به خودم میگویم: این کتاب بماند برای فردا این پروژه بماند برای فردا این ایده بماند برای فردا این تحقیق بماند برای فردا این استراحت بماند برای فردا این رسیدگی به خودم بماند برای فردا و شاید کسی نداند که تکرار همین «فردا» گفتنها چه بلایی سر آدم میآورد. کمتر کسی از خودش میپرسد این زن امروز چند تصمیم سخت گرفته است. چند بار بین دو مسئولیت مهم یکی را انتخاب کرده است. چند بار از خواستههای شخصیاش گذشته تا زندگی مشترکش روی روال بماند. ما معمولاً آدمها را با خروجیشان قضاوت میکنیم، نه با بار ذهنیای که پشت آن خروجی پنهان شده است. شاید قبل از اینکه برای کسی برچسب بزنیم، بد نباشد از خودمان بپرسیم: «من فقط نتیجه را میبینم، یا تمام باری را که او تا رسیدن به این نتیجه روی دوش کشیده است؟»
توی پیاده اربعین به یاد شهدای میناب باشید و به همه یادآوری کنید. #میناب_۱۶۸
به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم دگر کجا روم ای خانمانخراب، کجا؟ صائب گفته.