tgindex
فلسفه
@philosophicalirВидеоперсидский

| سردبیر: محمد اسماعیلی | مجله‌ برخط فلسفه | | نشانی برگه‌ی اینستاگرام | کانال رسمی تلگرام | «ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ Www.instagram.com/philosophical.ir Www.youtube.com/@فلسفه

Последний пост
10 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
37
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Видео
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
7 631
−34 за 4 дн.
Сутки
−25
−0,33%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
3 298
37 постов
Вовлечённость
43,2%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 37
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
485
1/48двое суток
555
1/72трое суток
599

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • «درباره‌ی فردریش نیچه» (بخش چهارم) به زعم نیچه، با ظهور مسیحیت در میان جامعه‌ی دین‌مدار یهودی، بازسنجی دوباره‌ی ارزش‌ها رخ داد و این بار، «اخلاق بندگان» و ارزش‌های اخلاقیِ‌شان که مبتنی بر رحم و ایثار و از خود گذشتگی بود، که ناسالم، طبیعت ستیزانه، و در یک کلام، نافی زندگی است، نسبت به ارزش‌های سروران که مبتنی بر بی‌رحمی و خودخواهی و خواست قدرتِ آری گوی و نیرومند بود فرادستی یافت. این وارونگی ارزش‌ها، صورتِ واکنشیِ خواست قدرتِ بندگان بود که در کینه‌توزیِ آنان نسبت به سروران و ناتوانی‌شان از کنش مستقیم ریشه داشت، تا این‌گونه با از ارزش انداختن و بد نام کردنِ ارزش‌های سروران، خود فرا دستی یابند. نقد نیچه از اخلاق، تلاشی برای بازسنجی دیگر باره‌ی ارزش‌ها و بازگرداندن ارزش‌های «اخلاقِ سروران» است. نیچه، زرتشتِ خود را «ژرف‌ترین کتابی که تا به حال نگاشته شده است» معرفی می‌کرد. «آنک انسان» را سراسر در تعریف بزرگی و فرزانگی و زیرکی و ستایش خود نوشت؛ این چنین اهل خودبه‌سازی و غرور بود و با فروتنی سَرِ جنگ داشت. و به‌درستی هم، آن‌که در جهان خواهان چیره گشتن و سلطه‌گری کردن و فراتر رفتن و سروری کردن است را با «فروتنی» چه کار؟ فروتنی نیز همچون رحم و ایثار و از خود گذشتگی برای او نشانی از اخلاق بندگان است، که در مقابلِ بی‌رحمی و زور و خودخواهی و قدرت‌طلبی سروران قرار می‌گیرد. او اول از همه باید بتوان آن را در وجود خویش بازیابد و بپاید و بپرورد و ارزش نهد و فضیلت شمرَد. این ویژگی، چیزی‌ست که در وجود دژخیم‌ترین سروران و فاتحان جهان – آن به اصطلاح «شریرترینِ» آدمیان – پیوسته بازیافتنی است. کافی‌ست به خود باور آوریم که سرشت ما، نژاد ما، خویشتن ما برتر از دیگری است و دیگران همه کهتران‌اند و کهتری سزا. نتیجه‌ی بعد، اندیشه‌ی آن است که سرِ همه را می‌باید از بیخ و بن برید. نتیجه‌اش آشویتس و هولوکاست است. «خواست قدرت» نیچه دقیقاً همان چیزی‌ست که امثال هیتلر را به جهان می‌آورد. آری، «ابرانسان» چنین است. #محمد_اسماعیلی #مجله_برخط_فلسفه @philosophicalir

  • 8 авг.7518510

    «درباره‌ی فردریش نیچه» (بخش سوم) آن‌که به سخنان زرتشتِ نیچه گوش فرا دهد و تأثیر آن را در عمیق‌ترین ژرفناهای جان خود حس نکند، آهی نکشد و از پسِ آن فراز و فرودهای نفس‌گیر، در خاموشیِ خلوتگه خویش زخمی نشود و از عمقِ تأثر اشکی نریزد، آن را بد خوانده است، و چه بسا اصلاً خواننده‌ی خوبی نیست. او، آن نیچه‌ی آری‌گو، آن بشارت‌گرِ سرزندگی و حیات، عجیب درکی از اندوه و یأس دارد. او افسرده‌جانی و تک‌افتادگی و حرمان را به اعماق خود می‌شناسد؛ چنان که گویی دیرزمانی در آن مغاک‌ها زیسته و حال از شکنجه‌ای رسته است. در نوشته‌های او همواره آوای روان‌شناسی تیزبین به گوش می‌رسد و نیز نوای نویسنده‌ای نافذ با زبانی پرصلابت، و مردی که می‌دانست چه‌گونه می‌باید نوشت. اثر مرکزی او، «چنین گفت زرتشت»، فقط یک رساله‌ی فلسفی نیست، که یک اثر ادبی نیرومند است. هرجا او سخن می‌گوید، می‌باید گوش‌ها را تیز کرد و با تمام وجود شنید؛ که پیوسته چیزی برای آموزاندن دارد. «خاموش‌ترین کلام‌هایند که طوفان می‌زایند. اندیشه‌هایی که با گام کبوتر می‌آیند جهان را رهبری می‌کنند.» طنین صدایش آرام است و پژواک ژرفناها دارد؛ چون کسی که از خلوتی دور و دراز بازگشته، از عزلتی که می‌ستودش تحولی یافته، شور بازگویی راز و رمزی در جان دارد. او فیلسوفی خطرناک است – بشارت‌گر هر آن چیزی که تاکنون «شر» دانسته شده – اما به همان اندازه مهم و درخور توجه؛ مردی که بر همه‌ی فیلسوفان پس از خود تأثیری سترگ گذاشت. #محمد_اسماعیلی #مجله_برخط_فلسفه @Philosophicalir

  • 6 авг.2 08613212

    «درباره‌ی فردریش نیچه» (بخش دوم) نیچه نیز همچون شوپنهاور، فیلسوف مردان بود. زرتشت او، مخاطبانش را به لفظ «برادران من» خطاب می‌کرد و این «برادران جنگی‌»اش را به جان و دل دوست می‌داشت. او فقط برای مردان می‌نوشت و زنان را مطلقاً به چیزی نمی‌گرفت؛ چنان‌که شوپنهاور نیز این‌چنین بود، و نبوغ را تنها مختص مردان می‌دانست و بر آن بود که زنان تنها می‌توانند از استعداد برخوردار باشند. و به‌راستی هم، کدام‌یک از فیلسوفان‌مان زن بوده‌اند؟ همه‌ی کارهای بزرگ را مردان کرده‌اند و بس! آری، آدمیان با هم برابر نمی‌نمایند. ولی همچنان این دلیلی بر آن نمی‌تواند باشد که از شرایط ناعادلانه‌ای برخوردار باشند. ​اما نیچه قدمی فراتر می‌گذاشت و جسارتی بی‌اندازه می‌کرد و به هر آنچه مایه‌ی برابری است، از دموکراسی تا سوسیالیسم و آنارشیسم می‌تاخت و نه می‌گفت؛ چرا که «کار زندگی در اساس، یعنی در کارکردهای بنیادی خویش، با آسیب رساندن و تجاوز کردن و بهره‌کشیدن و نابود کردن می‌گردد و هرگز نمی‌توان بی‌این ویژگی‌ها آن را گمان کرد» و او نیز به این زندگی آری‌گویان بود و آن را نیز این‌چنین می‌خواست. متافیزیک را رد می‌کرد، «خواست قدرت» را - که خود مفهومی متافیزیکی‌ست - به‌جای آن نشاند و سپس پیش خود تصور می‌کرد از متافیزیک برگذشته است. بهروزیِ سروران به قیمتِ سرنگونیِ همه! حرف او این بود. چراکه به زعم او، خواستِ برابری به ریشه‌ای‌ترین شکل آن، هیچ نیست مگر همان انکارِ بنیادین و نفیِ زندگی. #محمد_اسماعیلی #مجله_برخط_فلسفه @Philosophicalir

  • 5 авг.1 7768113

    «درباره‌ی فردریش نیچه» (بخش اول) نیچه در «تبارشناسی اخلاق»، که انصاف می‌باید داد که به‌راستی اثری‌ست به غایت درخشان، همچون همه‌ی دیگر نوشته‌هایش، به نه‌گوییِ به زندگی و همه‌ی عوامل و مظاهر این نه‌گویی، از اخلاق تا انکار اراده‌ی شوپنهاوری، مسیحیت و بودیسم و ودانتا و آرمان زهد – زهد، البته، نه تا جایی که به فیلسوفان مربوط است، «چرا که فیلسوف در آن، شرایط بهینه‌ی عالی‌ترین و بی‌باکانه‌ترین زندگانیِ معنوی را می‌بیند، و نه نفیِ زندگی را» – با آن لحن و دهن‌کجی‌های همیشگی‌اش شروع به تاخت و تاز می‌کند. و این‌چنین می‌آموزد که آنان، آن مردمانِ دل‌رحمِ ایثارگر، آن نافیان زندگی، که او «کژوکوژانِ مادرزاد» می‌نامدشان، نوع بیماری از زندگی است که برای رشد «ابرانسان»، آن اژدهای دژخیم جهانگیر، فسادآور است؛ آنان ریشه‌ی زندگی را می‌زنند، پس تیشه به ریشه‌شان می‌باید گذاشت. و اما، ابرانسان و آری‌گویی به زندگی که از آموزه‌‌های اصلی‌اش بود و برایش دهن پاره می‌کرد، به راستی یعنی چه؟ در یک کلام، خواست قدرت و جنگ‌آوری و رحم نکردن و سوار شدن و چیره گشتن، و در کل، خواست زندگیِ بهین، خواستِ ابرانسان: جانور شکاریِ تک‌رو ای که از برای دریدن آمده است. – نتیجه؟ شکلِ خطرناکی از خودخواهی، قتل و غارت و سلطه و چپاول و تجاوز و دولت و قدرت و روی کار آمدنِ «انسان والا» یعنی والا‌مردان و حاکمان یکه‌سالارِ آینده‌ی زمین؛ چرا که «انسان چیزی‌ست که بر آن چیره می‌باید شد.» و آن که بر خویشتنِ خود فرمان نراند، بر او فرمان خواهند راند. همچنان که از ازل آدمیان با هم برابر نبوده‌اند و نیستند و نمی‌باید هم که باشند، عده‌ای زاده شده‌اند از برای فرماندهی و باقی از برای فرمانبری و جز این نیز نشاید. چنین می‌گفت آن شاگردِ ناخلفِ شوپنهاور، آن فیلسوفِ نابغه‌ی خودرأی. #محمد_اسماعیلی #مجله_برخط_فلسفه @Philosophicalir

  • 31 июл.1 6648220

    «درباره‌ی آرتور شوپنهاور» (بخش سوم) آن‌چه شوپنهاور از مفهوم «wille» یا همان «اراده» یا «خواست» یا «خواست زندگی» در نظر داشت، به شکل ژرفناکی، سراسرِ مفهوم «خواست قدرت» نیچه را نیز در بر می‌گیرد. این مفهوم نزد شوپنهاور نه تنها به معنای خواستِ هستی یافتن، که به معنای خواستِ بالندگی و رشد و توان‌خواهی در وسیع‌ترین معنای کلمه نیز هست: این آیا جز همان فهمی‌ست که نیچه از «wille zur macht» یا «خواست قدرت» در سر داشت؟ در این‌جا نیچه به‌راستی کار جدیدی نکرده است. تنها تفاوت این دو آن‌جاست که نیچه این مفهوم را در معنای محدودتر و کرانه‌ی کوچک‌تری در نظر می‌گرفت. نزد شوپنهاور، سراسرِ جهان، نمودارِ اراده است؛ نزد نیچه ساحتِ خواست قدرت تا سرحدِ زندگانیِ اندامانه است و اراده «بالاتر از همه، یک شور است و به ویژه شور فرماندهی». اراده‌ی شوپنهاور اصلی متافیزیکی‌ست که در فرا پشتِ جهان جای دارد؛ خواست قدرت نیچه تفسیری است بر جهان و شیوه‌ی نگرشی بر آن و وصف آن، و نه حقیقت آن، چراکه به زعم او «حقیقتی وجود ندارد». ریشه‌ی تمامیِ شرارت‌ها و رنج‌های این جهان همانا بندگیِ اراده است. دانش نیز خدمتگزار اراده است، یعنی ابزاری برای برآوردن خواست‌ها و نیازهای جسمانیِ تن، و کارکرد نخستینِ طبیعیِ عقل نیز چنین است. در جانوران نیازها ساده‌تر و ابتدایی‌تر هستند تا در انسان. با تکاملِ بیشترِ اندام‌ها، هوش و آگاهی، نیازها نیز افزون‌تر شده و به این شکل رنج و توان رنج‌بری افزایش پیدا می‌کند تا آن که در انسان به اوج خود می‌رسد. «در انسان نیز هرکه را دانش و هوش بیشتر، غم و اندوه فزون‌تر، چنان‌که نوابغ بیشتر از همه رنج می‌برند». «اگرچه آگاهی، نخست ابزاری‌ست در بندِ اراده و از برای برآوردنِ خواسته‌های آن، اما در وجودِ انسان به چنان پایه‌ای از پرورش می‌تواند برسد که به «تماشاگری فارغ از تعلق» بدل شود: یعنی در ژرف‌اندیشیِ هنری — در کنار انکار اراده، یعنی پارسایی پیشه کردن، که راه رستگاریِ نهایی است، ژرف‌اندیشیِ هنری گریزگاهی موقتی از برای رستن از بندگیِ اراده است. و «این جبرانِ رنجی است که او از باریک‌بینی و تنهاییِ خود می‌بَرد.» #محمد_اسماعیلی #مجله_برخط_فلسفه @Philosophicalir

  • 18 июл.2 2877019

    پس از دو سال جنگیدنِ مدام و سپری کردن و پشتِ سر گذاشتنِ بیش از ۴۰ روز به‌ عنوانِ یک نظامیِ سرباز، زیرِ بمب و موشکِ این تیره‌ی اهریمنی، و همچنین دست‌وپنجه نرم کردن با اهریمنانِ درون، با چنان حسِ سِر شده و سَرِ سرگشته و دلِ گمگشته‌ای تنها مانده‌ام، و افسردگی چنان تا عمقِ جانم ریشـه دوانده و چنان با تمامِ وجود در دلِ نومـیدی فرو رفتـه‌ام که نه هیچ کورسویِ نورِ امیدی توانم دید، نه دیگر هیچ تابِ سخن گفتنی مانده، و نه هیچ انگیزه‌ای برای برداشتنِ قدمی دیگر در این جهانِ تاریکی که به دستِ اهریمنان افتاده است. — اکنون که این سطرها را می‌نویسم، تنها کوره‌راهِ مرگ را نجات‌بخشِ خویش می‌بینم و آن را از جان و دل تمنا می‌کنم و به پیشوازِ خویش می‌خوانم. باشد که مرگ، آن یگانه راهِ رهایی‌بخشِ بن‌بستِ زندگان باشد... همین. #محمد_اسماعیلی #مجله_برخط_فلسفه @Philosophicalir

  • 4 июл.5 644722

    YouTube

  • 3 июл.5 94047020

    «در جست‌وجوی رستگاری» (گفت‌و‌گوی زنده: بخش دوم) #محمد_اسماعیلی #مجله_برخط_فلسفه @Philosophicalir

  • 3 июл.5 196847

    «کانال اینستاگرام مجله‌ برخط فلسفه» «کانالِ یوتیوب مجله‌ برخط فلسفه» «کانال تلگرام مجله‌ برخط فلسفه» مطالب‌ مهم را در اینستاگرام مشاهده‌ کنید. نوشته‌های بیشتر را از تلگرام مطالعه ‌نمایید. کلیپ‌های کامل‌تر را در یوتیوب دنبال فرمایید.

  • 1 июл.4 9568322

    «درباره‌ی آرتور شوپنهاور» (بخش دوم)          او با عرفان شرقی و فلسفه‌ی هندی به ژرفا آشنایی داشت، مردی بسیار خوانده بود، و به اندیشه و آیین بودایی و ودایی و آن سترگِ شاهکارِ جاودانه‌ی همه‌ی زمانه‌ها: اوپانیشادها، دلبستگیِ فراوان داشت. اوپانیشادهایی که برای زندگی تسکین و برای مرگِ خود تسلای خویش می‌دانست. «انکار اراده» که از دو طریق، یا با انکارِ نفس، یعنی زهد و پارسایی، و یا از پسِ پیش‌آمدِ رنجی عمیق که در زندگی برای فرد روی داده که منجر به روی‌گرداندنِ اراده و نفی آن در او می‌شود حاصل شدنی‌ست، راه به اخلاقِ مبتنی بر انکار نفس، همدردی، ایثار و از خود گذشتگی می‌برد. آن‌جا که، به گفته‌ی اوپانیشادها، پرده‌ی «مایا» فرو می‌افتد و این حکم «آن تو هستی» بر او آشکار می‌شود. و این چنین، فرد از دیدنِ رنجِ دیگری عذاب می‌کشد و به درد می‌آید، چرا که می‌داند که ما همه در ذاتِ خود یکی هستیم و اراده‌ای هستیم؛ و این تنها «اصل فردیت» است که ما را منفرد از یک‌دیگر می‌نماید. شوپنهاور خودکشی را رد می‌کرد و بر آن بود که این کار، نه نفی اراده که خود تأییدِ آن است. اما یک شکلِ خودکشی را به نگاهی آری‌گوی و تحسین‌آمیز می‌نگریست و آن مانند همان‌ است ‌که در بودیسم «سکوشینبوتسو»، و در آیین هندوییسم «پرایوپاوزا»، و در جینییسم «سانثارا» نام دارد، که در آن اهل ریاضت، که در آن‌ها اراده روی گردانده است، از طرقی چون روزه‌داری، گرسنگی دادن به نفس خویش و این‌گونه خودویرانگری‌ها، این پدیداریابیِ فردیِ اراده را، یعنی خویشتنِ خود را، از میان برده و بدین شکل آن اندک مایه از اراده و خواستِ زندگی‌ای که در چنین فردی مانده که منجر به خویشتن‌پایی او می‌شود نیز نفی شده و برای همیشه از میان می‌رود. — در این زندگی «هیچ‌چیز ارزش تقلاها و آلام و تلاش‌های ما را ندارد و همه‌ی چیزهای خوب پوچ و زودگذرند و جهان از هر نظر محکوم به شکست است». این جهان و زندگیِ در آن، چیزی‌ست که می‌باید پسش زد. این‌سان، مفهوم «انکار اراده» همانا انکارِ سراسرِ زندگی است. #محمد_اسماعیلی #مجله_برخط_فلسفه @Philosophicalir

  • 29 июн.4 96010026

    «درباره‌ی آرتور شوپنهاور‌» (بخش اول)         «مردی و شهسواری با چشمانی پولادین که دل خود بودن داشت.» نیچه چنین یاد می‌کند از فیلسوفی که بسیار به او دلبسته بود، از شوپنهاور، از آموزگاری که بعدها از او فاصله‌ها گرفت. همین است تفاوت یک فیلسوف مادرزاد و یک فلسفه‌کارِ میانه‌حال، اولی با «چنین و چنان باد و جز این مباد!» هایش فلسفه پیش می‌برد، و دومی، تنها شرح اولی را می‌گوید. جایی باید از آموزگاران خویش فراتر رفت، و این‌چنین آفرین‌شان گفت. آشکارا، مفهوم «خواست قدرتِ» نیچه، برآیندی و الهام‌گرفته‌ای از مفهوم «اراده»ی شوپنهاور است؛ هرچند که با آن تفاوت دارد. نیرویی شرور بر جهان حاکم است؛ اراده‌ای کور که همه‌چیز را به پیش می‌راند، نسل‌ها را از پس یکدیگر می‌آورد، موجودات را به جان هم می‌اندازد و آن‌ها را به دست خویش پاره‌پاره می‌کند: «این جهان آوردگاه موجودات رنج‌کشیده و محنت‌زده‌ای‌ست که که صرفاً با دریدن یک‌دیگر به هستی خود ادامه می‌دهند، از این رو، هر جانورِ درنده گورِ زنده‌ی هزار جانور دیگر است و بقای نفسش زنجیره‌ای‌ست از مرگ‌های عذاب‌آور.» اراده‌ای که از درد می‌زاید و جز دردمند نمی‌زاید. جهان جهانِ رنج است و تبار رنج نیز اراده است؛ از همین‌جا نزدیکیِ عمیقِ شوپنهاور به آیینِ بودایی آشکار می‌شود. رنجِ جهان را می‌باید با انکارِ پدیداریابیِ فردیِ اراده زدود: با انکارِ نفسِ خویش. ورای این جهانِ پدیدارها که بر ما خود می‌نماید، جهانِ نومن‌های کانتی است، که در اصل حقیقتِ نهانیِ این‌دنیاست. جهانی‌ست خاموش، و با منطقِ این جهانیِ غیر قابلِ شناخت. همچنان که لودویگ ویتگنشتاین - در «رساله‌ی منطقی-فلسفی» - می‌گفت: «به‌راستی امری فرا ناگفتنی وجود دارد، این امر خود را نشان می‌دهد، این همان امرِ رازورزانه است.» امری که «می‌باید درباره‌اش خاموش ماند». در ماندوکیا اوپانیشاد نیز آمده: «نه دیده شود، نه به چنگ آید، نه می‌توان وصفش گفت، نه می‌توان شرحش داد، نه اندیشیدش، نه ترسیمش کرد.» شوپنهاور آن جهانِِ «چیزهای در خود» (شیء فی نفسه) را همانا اراده می‌دانست. این جهانِ پدیداریِ فعلیِ ما که «بدترین همه‌ی جهان‌های ممکنه است»، چیزی‌ست که بهتر بود نباشد، پدیدارِ اراده‌‌ای‌ست خبیث و دردافزا که می‌باید از آن روی‌گرداند. راهِ این رهایی، به رستگاریِ نهایی، همانا «انکار اراده» است. این‌سان، فلسفه‌ی شوپنهاور آموزه‌‌ی رهایی با خاموش کردن سرچشمه‌ی رنج، یعنی اراده، است؛ رهایی‌ای که او آن را در انکارِ خواستن و فرو نشاندنِ میل می‌جست. #محمد_اسماعیلی #مجله_برخط_فلسفه @Philosophicalir

  • 22 июн.2 6064230

    «زاد و رود انسان در این جهانِ خشن و فناپذیر، خیانت به نسل‌های آینده است!» ‌ #آرتور_شوپنهاور‌ #جهان_همچون_اراده_و_تصور ‌ «به زودی خاکستر و استخوان خواهی گشت. تنها نامی از تو باقی می‌ماند، یا شاید حتا نامی هم از تو برجای نماند، گرچه نام هم چیزی جز صدایی توخالی و تکرار آن نیست. تمام آن‌چه آدمی در زندگی بدان دل می‌بندد، پوچ و تباه و به درد نخور است؛ انسان‌ها همچون سگ‌هایی غران یا کودکانی در حال نزاع‌اند که لحظه‌ای می‌خندند و لحظه‌ای دیگر می‌گریند. امانت، نزاکت، عدالت و حقیقت از زمین رخت بربسته و به المپ پر کشیده‌اند. پس چرا هنوز این‌جایی؟ اشیای محسوس متغیر و ناپایدارند؛ اندام‌های حسی ما ضعیف‌اند و به آسانی فریب می‌خورند، نفس بی‌چاره خودش جز بخاری از خون نیست، و شُهرت در چنین جهانی بی‌ارزش است. به‌راستی، چه باید کرد؟» ‌ #مارکوس_اورلیوس #تأملات @Philosophicalir

  • 16 июн.3 38710230

    من کیستم؟ هویت چی‌ست؟ و به چه‌سان ساخته می‌شود؟ در گفتمانِ پست‌مدرن با بی‌اعتبار شدنِ کلان‌روایت‌ها، راهِ بروز، رشد و بیانِ خرده‌روایت‌ها گشوده می‌شود؛ و این‌سان، مفهوم «کیستی» هر فرد به روایتی منحصر به‌ فرد بدل گشته که او از زندگی خویش می‌آفریند. — «کیستی» (هویت، Identity) نه چیزی بیشتر و نه کمتر از یک داستانِ ساختگی و چه‌بسا نابسنده و شیرین‌شده و تزیین‌گشته است، و هر آن‌جا که منشِ جمعی یافته، به ایدئولوژی، یعنی نظامی از باورهای جزم‌اندیشانه‌ی ساختگی و داستان‌ِ دروغینی مبدل می‌شود که صاحبانِ قدرت و بیشتر برای حفظِ نظمِ موجود از دستگاه گسترده‌ی پروپاگاندای دولتی به خوردِ فرد می‌دهند و همه را شبیه هم می‌خواهند. اندیشه‌ی فردی و انتقادی، یعنی فردیتش را از او گرفته و به گله‌ای از سر به ‌زیرانِ گوش‌ به ‌فرمان تبدیل می‌سازند. این‌چنین، قدرت‌ها از فروپاشیِ نظامِ اجتماعیِ نابسامانی که به‌ سودِ خویش ساخته و پرداخته‌اند جلوگیری می‌کنند. ایدئولوژی همواره برگرداندنِ واقعیت و دروغی‌ست که ضامنِ بقای نظم حاکمه است. — اما دوباره و هربار ما با برساختنِ مفهومِ هویت، چه فردی و چه جمعی، باز همان کاری را می‌کنیم که همیشه کرده‌ایم؛ یعنی... «افسانه‌پردازی». #محمد_اسماعیلی #مجله_برخط_فلسفه @Philosophicalir

  • 12 июн.3 3755625

    ژوئن ماه سلامت روان مردان است. باشد هر آن‌که راهش را در این پیچ و خم تاریک روزگار گم کرده. هر آن‌که سرگشته و تنها، مغلوب جنگ درون خویش گشته بار دگر روزی روی آرامشی یابد. من در سراسر زندگی‌ افسرده‌جان بوده‌ام. پانزده سال در جنگ درونیِ خویش تا پای مرگ رفته‌ام. بر خویش زخم زده‌ام و از درد خود گریسته‌ام. این‌که جان به در برده‌ام، این‌که هنوز کامل از پای در نیامده‌ام، این‌که اکنون این را می‌نویسم اگر معجزه نباشد، بی‌گمان دور از انتظارترینِ سرنوشت‌ها بوده است. زندگی، جان‌کندنِ مرگی‌ست که پیوسته به تعویق می‌افتد. باشد که صلح، آرامش و روشناییِ راه، سرانجام نصیبِ هر آن‌کس شود که جنگی خاموش را بر دوشِ جانِ خویش می‌کشد. #محمد_اسماعیلی #مجله_برخط_فلسفه @Philosophicalir

  • 7 июн.3 72711533

    «مسئله‌ی بعدی سکوت دهشتناکی است که انسان پیرامون خود می‌شنود. تنهایی هفت جان دارد؛ کسی نمی‌تواند از میان آنها به سلامت بگذرد. مردم را می‌بیند، به دوستانش خوش‌آمد می‌گوید: دلتنگی جدید، هیچ نگاهی خوش‌آمد گویانه نیست.» #فردریش_نیچه #انسان_مصلوب ‌ «به‌طور قطع نمی‌توان به کسی جز خویشتن امید بست و از سوی دیگر، ناراحتی‌ها، زیان‌ها، خطرات و دل‌زدگی‌هایی که در اثر بودن با دیگران به وجود می‌آیند، نه تنها بی‌شمار بل‌که ناگزیرند. هیچ راهی به سوی سعادت، غلط‌تر از دنیادوستی و زندگی در عیش و عشرت نیست، زیرا هدف آن تبدیل گام‌به‌گام زندگی فلاکت‌بار ما به شادی، لذت و خوش‌گذرانی است. روندی که ممکن نیست به سرخوردگی منجر نشود؛ همان‌طور که دروغ‌گفتن به یک‌دیگر ملازم با هم بودنِ انسان‌هاست.» #آرتور_شوپنهاور #در_باب_حکمت_زندگی @Philosophicalir

  • 3 июн.3 6396157

    «زندگی شکنجه‌ای دائمی است و امیال، غیرقابل فرونشاندن هستند. چرخِ شکنجه تا ابد خواهد چرخید.» ‌ #اروین_د_یالوم #درمان_شوپنهاور ‌ «تنها به شرطی می‌توان این زندگی را تحمل کرد و ادامه داد که مست باشی. اما همین که مستی از سر بپرد، باز هم چشم خواهی گشود و خواهی دید که این مستی نیز جز فریب، آن هم فریبی ابلهانه، نبوده است. اما پسِ پرده‌ی حقیقت، هیچ هزل و طنزی نهفته نیست. آری، زندگی سراسر خشونت و آکنده از حماقت است.» ‌ #لئو_تولستوی #اعترافات @Philosophicalir

  • 30 мая3 7139033

    I.Stand.Alone.1998.720p.BrRip.YIFY.mkv

  • 30 мая3 33810531

    «تولید مثلِ انسان در این جهانِ خشن و فناپذیر، خیانت به نسل‌های آینده است!» ‌ #آرتور_شوپنهاور‌ #جهان_همچون_اراده_و_تصور ‌ «‌رنج پایانی ندارد و شکل‌های گوناگون به خود می‌گیرد. گاهی استبدادِ کورِ محیط آن را می‌آفریند و اشکال و صورت‌هایِ مختلفِ تنگدستی، بیماری، ستمگریِ سرنوشت یا مردم‌آزاریِ اشخاص بدان می‌بخشد؛ و زمانی هم در کُنه‌ی وجودِ آدمی جای می‌گزیند. این از آن نه‌کمتر شوم و نه‌کمتر ترحم‌انگیز است، زیرا آدمی خود وجودِ خویش را برنگزیده و نخواسته است که چنین که هست باشد و زندگی کند.» #رومن_رولان #زندگی_میکل_آنژ @Philosophicalir

  • 29 мая3 3869344

    «آگاهی به بی‌ارزشی و پوچیِ زندگی، گلِ سر سبدِ تمامی خِرد بشری است.» #توماس_لیگوتی #توطئه_علیه_نژاد_بشر @Philosophicalir

  • 29 мая2 98810532

    «در روزگاران صلح، مردِ جنگی به‌ جان خویش می‌افتد.» ‌‌ ‌ #فردریش_نیچه #فراسوی_نیک_و_بد ‌ وحشتناک‌ترینِ نبردها ستیز با خویشتن است. چراکه آن‌که با خویشتنِ خود می‌ستیزد سرانجام خود را از میان خواهد برد. جنگی که بردنش باختن است؛ چنین است ویرانگرانه‌ترین پیکارها. و کاری‌ترینِ زخم‌ها از درون بر ما می‌خورند؛ چراکه آدمی خطرناک‌ترین دشمنِ خویشتن است. ‌ #محمد_اسماعیلی #مجله_برخط_فلسفه @Philosophicalir