tgindex
چشم‌هایش*

چشم‌هایش*

Статистика
@plasmah14Музыкаперсидский

-Narges.rishsefidi https://t.me/HarfChatBot?start=931efba229f8

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
8
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
172
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
81
23 постов
Вовлечённость
47,1%
к подписчикам
Постов в день
1,1
всего 23
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
42
1/48двое суток
48
1/72трое суток
51

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • هنوز عطر تنت از لباس من نپریده... -سیدتقی سیدی

  • دوست دارم فریب بخورم. دوست دارم اعتماد کنم. دوست دارم آدم‌ها را دست‌نخورده و بکر توی ذهنم نگه‌دارم. لطفا هرگونه پیش‌داوری‌تان نسبت به آدم‌ها را در اختیارم نگذارید. من می‌خواهم به طور پیش فرض گمان کنم تمام آدم‌های کره‌ی زمین ماهِ کاملند. بگذارید در آستین‌هایم مار پرورش دهم. بگذارید وارد دوستی‌های خاله خرسانه شوم. بگذارید از پشت خنجر بخورم. اشکالی ندارد. من ترجیح می‌دهم همه‌ی آدم‌ها را دوست داشتنی ببینم. در گوشم از بدی‌هاشان چیزی نگویید. می‌خواهم همینطوری خاکستری ببینمشان. به آدم‌های من دست نزنید. من آن‌ها را همینطوری بلاتکلیف دوست دارم. همینطور که ندانم خوبند یا بد. همینطور که وارد جزئیاتشان نمی‌شوم. لطفا حرف زدن درباره‌ی آدها را، آن هم درحالی که خودشان حضور ندارند تا از خودشان دفاع کنند، متوقف کنید.

  • طاقتمان که طاق می‌شود، دست به دامان حافظ می‌شویم. مثل همیشه. تفال پشت تفال. هی او از مستی می‌گوید و اینکه همه چیز عاقبت ختم می‌شود به خیر و ما هم می‌گوییم باشد. باشد. آدم گاهی دلش می‌خواهد دروغ بشنود. به جایی برنمی‌خورد که! برخلاف شما که ناامیدیِ صادقانه را می‌پسندید، من هم حافظ را دوست دارم. هم غزل را. هم امید واهی را.

  • احساس اینکه هیچ چیز سر جای خودش نیست به گونه‌ای در من تشدید شده، که انگار دکمه‌های پیراهنم را جا به جا بسته‌ام.

  • فهمیدن اینکه ماری با یکی ازدواج کرده جبران با یکی دیگه خیلی آدمو غمگین‌تر هم می‌کنه..

  • وَ اِن اَدخَلتَنیَ النّارَ اَعلَمتُ اَهلَها اَنّی اُحِبُّکَ و اگر مرا به آتش درآوری، به اهل آتش اعلام می‌کنم که من تو را دوست دارم...

  • کتابی که نکوست، از شروعش پیداست. عاشق این جمله‌های ساده‌ی کوتاهم.

  • وَ اِن اَدخَلتَنیَ النّارَ اَعلَمتُ اَهلَها اَنّی اُحِبُّکَ و اگر مرا به آتش درآوری، به اهل آتش اعلام می‌کنم که من تو را دوست دارم...

  • مَجال. به آقای فروشنده می‌گویم سهراب‌کشی را دارید؟ می‌گوید نه. می‌گوید توی بازار هست. _یعنی شما، هر چه توی بازار باشد را ندارید؟ آقای فروشنده می‌گوید نداریم. می‌گوید سعی‌مان بر این است که فقط آنهایی که نیستند را داشته باشیم. می‌گوید قدیم‌ها جمعه بازار اصفهان را دیده. آنجا دانشجو بوده. دلم می‌خواهد تا روز قیامت توی مغازه‌اش بمانم. عود روشن نیست. خوشبو کننده‌ای گوشه‌ی قفسه‌ها نیست. فقط بوی خوب صفحات کهنه است. بعضی‌هاشان آنقدر قدیمی‌اند که آدم می‌ترسد دست بزند. قفسه‌ها چوبی‌اند و دیوارها سبزِ خوش‌رنگی که آدم را می‌برد به دهه‌های قبل که نه بوده و نه دیده و نه شنیده و فقط احساس می‌کند‌. مجال. کارت کتابفروشی‌ دنجش را می‌دهد دستم. آدرسش خیلی به خودش می‌آید. قم، کنجِ میدانِ مفتح.

  • 8 авг.114121

    آقای مستور می‌گویند هر آنچه که برای زندگی خوب باشد، برای داستان سم است. پس عزیز من! تو هیچ به درد داستان نمی‌خوری. به لعنت ابلیس نمی‌ارزی. مزخرفی، مزخرف!

  • از خانه‌ی شما که برمی‌گردم، همیشه دلایل زیادی برای دلتنگی دارم. به قول مادرجان یکی دو تا که نیستید! الحمدلله آدم باید دلش برای همه‌تان تنگ شود. علاوه بر خودتان، دلم باید برای خانه‌تان هم تنگ شود. برای پرده‌های‌تان که ستاره‌های کوچولویی دارند. برای نور. برای کتابخانه‌ی خیلی منظم‌تان. برای قلی. ته‌چین. سالاد شیرازی‌ای که خیلی خیلی ریز خورد شده. برای پله‌های حیاط، گل‌های کاغذی، تاب. برای سرویس گل سرخ، برای کز کردن توی آشپزخانه‌تان که می‌تواند آخرین سنگر همه‌ی آدم‌ها باشد، برای وقتی که زمین دارد از هم می‌پاشد. من زود به زود دلم برای شما تنگ می‌شود. برای اینکه اینقدر شبیه و متفاوتید دلم تنگ می‌شود. برای لبخندهای خیلی خیلی واقعی و چای اجباری دلم تنگ می‌شود و اینکه می‌گویم زود به زود دلتنگ می‌شوم، منظورم این است که تا پایم را از در بیرون می‌گذارم، برای تک تک شما دلم تنگ می‌شود.

  • گاه صحبتی را آغاز نکرده‌ایم و با این وجود، آنچه را که تو می‌گویی، درک می‌کنم؛ پیش از آنکه جمله‌ای را آغاز کنی، من در پایان آنم. _از نامه‌های جبران خلیل جبران به ماری هسکل

  • "و چه خون دل‌ها خورد علی، از این جماعتِ سر به سجودِ آیه‌خوان و به ظاهر متدین."

  • حسین صفا .•

  • видео или голосовое, без подписи

  • 4 авг.122121

    کاش کوچک میشدم آنقدر که جا بشوم روی پاکتِ سبکِ بهمن و زاینده‌رود مرا ببرد با خودش

  • 3 авг.138102

    آخرین مهر می‌خورد توی پاسپورتم و تمام می‌شود. هی می‌خواهم غلت بزنم، از خواب بیدار شوم وضو بگیرم که برویم ادامه‌ی پیاده‌روی. عمودِ فلان. ولی از مرز رد شده‌ام و تمام شده. نمی‌شود از زیرش در رفت. به جای لیوان‌های پلاستیکیِ کوچکِ آب، یک بطری آب می‌دهند دستم و آسمان را که نگاه می‌کنی کاملا مشخص است از اینجا به بعد، هوا هوای وطن است. این تنها بازگشتی‌ست که آدم نمی‌داند خوشحال باشد یا نه. هی با خودت می‌گویی کاش فقط یک فنجان بیشتر چای عراقی سر کشیده بودم. کاش یک لحظه بیشتر توی گرمای بین‌الحرمین نشسته بودم. کاش یک قدم بیشتر برداشته بودم. هیچکس به روی خودش نمی‌آورد که چقدر دلش گرفته اما ماشین عمو علی نای برگشتن ندارد. مهیار نمی‌داند چه بگوید که از سنگینی جو کاسته شود. علی می‌گوید همیشه برگشتن زودتر از رفتن می‌گذرد. امیرعباس از همه چیز عصبانی‌ست. خاله کلافه است. عمه مهین نمی‌خواهد از کربلا تا مرز مهران را بخوابد تا بیشتر کربلا را احساس کند. عمو حمزه برای کمی دیرتر راه افتادن درد دندانش را بهانه می‌کند. معصومه می‌گوید خوابش می‌آید ولی چشم‌هایش از حد معمول براق‌تر است، انگار که تا شانه‌ی امنی گیر بیاورد گریه می‌کند. زینب ساکت‌شده و فقط از شیشه بیرون را نگاه می‌کند. همه‌مان به شکلی خسته‌ایم، به شکلی دیگر ابرازش می‌کنیم اما درد همه‌مان یک چیز است که وقتی از موکبِ آن سمتِ خیابان "من ایرانم و تو عراقی" پخش می‌شود، با پوست و استخوانمان احساسش می‌کنیم.

  • برآمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی فغان از قهر لطف اندود و زهر شکرآمیزت -سعدی

  • حسین(ع) فرد نیست. حسین زبان مشترکی‌ست که آدم‌ها را بی کلمه‌ای، به هم مرتبط می‌کند.