tgindex
عاطفه صابری | روان‌‌درمان‌گر

عاطفه صابری | روان‌‌درمان‌گر

Статистика
@psy_saberiКартинкиперсидский

کاویدن روان ، کمی زیر پوستی تر… جلسات حضوری در 📍مشهد (کلینیک آذر ) و به صورت آنلاین( تصویری)

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
7
Всего постов
39
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Картинки
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
953
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
410
39 постов
Вовлечённость
43,0%
к подписчикам
Постов в день
1,0
всего 39
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
124
1/48двое суток
142
1/72трое суток
153

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • یک روز صبح میخواستم قهوه درست کنم. مادرم آمد توی آشپزخانه و من از او سوال کردم که میل دارد برای او قهوه درست کنم؟ مادرم گفت نه، نمیخواهم باعث زحمتت شوم، نه زحمت نکش. من دوباره گفتم: اجازه بده یک لیوان قهوه برایت درست کنم. مادرم گفت: نه، نه. برای خودم قهوه درست کردم و وقتی میخواستم آن را بنوشم، مادرم گفت:« نمیخواستی یک لیوان هم برای من درست کنی؟» (جفری یانگ- زندگی خود را دوباره بیافرینید)

  • کنکوری‌های عزیز! میلیون‌ها آدم تا الان جای شما بودن، گذروندن این مرحله رو، الان احتمالا سر یه کاری مشغولن، عاشق شدن، ازدواج کردن، و هرکدوم به نحوی دارن زندگی می‌کنن. هیچ‌کدومشون بعد از کنکور بیچاره نشده، هیچکدومشون بخاطر کنکور نمرده. شما اولین نفر نیستید؛ آخریشم نیستید‌‌. خیلی از ادمای دنیا توی رشته‌‌ای که تحصیل کردن کار نمی‌کنن، خیلیاشون از دانشگاه های خوب انصراف می‌دن، خیلیاشون دانشگاه نمیرن و آدمای موفقی هستن. پس کنکور هیچی نیست. موفقیت، خودِ شمایید و آرامشتون، اعتماد به نفستون، و تموم برنامه‌هایی که فارغ از کنکور برای زندگیتون دارید.

  • ژاک لکان، روانکاو فرانسوی، معتقد بود فرمان مسیحی «همسایه‌ات را مانند خودت دوست بدار» ناگزیر باید طعنه‌آمیز باشد، چراکه آدم‌ها از خودشان متنفرند. ● @freudisalive ● آدام فیلیپس، درباب مهربانی (On Kindness)

  • без подписи

  • چهار درون‌مایهٔ ناخودآگاه که جریان زندگی را مختل می‌کنند. این درون‌مایه‌ها در همهٔ ما مشترک هستند؛ بااین‌حال اثرات آن‌ها ناخودآگاه است: ۱. با یکی از والدین یکی شده‌ایم. ۲. یکی از والدین را طرد کرده‌ایم. ۳. در پیوند اولیه با مادرمان، نوعی جدایی تجربه کرده‌ایم. ۴. با یکی از اعضای سیستم خانوادگی، به‌غیر از والدینمان، همانندسازی کرده‌ایم. هریک از این درون‌مایه‌ها می‌تواند مانع از شکوفایی ما و رسیدن به اهدافی شود که تعیین کرده‌ایم. آن‌ها می‌توانند نشاط، سلامت و موفقیتمان را محدود کنند. آن‌ها در رفتار و در روابطمان ظاهر می‌شوند. آن‌ها در کلاممان ظاهر می‌شوند. این چهار درون‌مایه رابطه‌ای هستند؛ زیرا جنبه‌هایی از نحوهٔ ارتباط ما با والدین و سایر اعضای سیستم خانوادگی‌مان را توصیف می‌کنند. اگر درون‌مایه‌ها را درک کنیم و بدانیم که چگونه آن‌ها را جست‌وجو کنیم، می‌توانیم تشخیص دهیم کدام‌یک در ما فعال است و به ما اجازه نمی‌دهد زندگیمان را کامل تجربه کنیم. گسستگی از مادر یا پدر، زیربنای سه درون‌مایه از چهار درون‌مایهٔ ناخودآگاه است و اولین چیزی است که برای رهایی از گرفتاری باید به آن توجه کنیم. وقفه‌های دیگری نیز در نیروی زندگی پیش می‌آید که ممکن است ما را از زندگی کامل بازدارند؛ اما این وقفه‌ها همیشه ناخودآگاه نیستند و لزوماً شامل والدین یا اعضای دیگری از سیستم خانوادگی نمی‌شوند. یکی از این وقفه‌ها زمانی اتفاق می‌افتد که یک تروما‌ی شخصی را تجربه کرده‌ایم. حتی اگر تأثیرات تروما روی خودمان را کاملاً بدانیم، ممکن است همچنان از درمان آن ناتوان باشیم. نوع دیگری از وقفه وقتی رخ می‌دهد که به‌خاطر عملی که انجام داده یا جرمی که مرتکب شده‌ایم، احساس گناه می‌کنیم. شاید تصمیمی گرفته‌ایم که به کسی صدمه زده، یا رابطه‌ای را به شیوه‌ای بی‌رحمانه ترک کرده‌ایم، یا چیزی را تصرف کرده‌ایم که متعلق به ما نبوده، یا عمداً یا تصادفاً کسی را کشته‌ایم. احساس گناه نیروی زندگی ما را به شیوه‌های بی‌شماری خشک می‌کند و تا زمانی که این نیرو تحت اختیارمان قرار نگیرد یا این مسائل حل‌وفصل نشود، ممکن است به فرزندانمان و حتی فرزندان فرزندانمان نیز تعمیم بیابد.

  • شما به ⁠فرزند کوچک خود یاد می‌دهید که بگوید «متشکرم». درواقع، شما از روی ادب به فرزندتان یاد می‌دهید که بگوید «متشکرم»، نه به این دلیل که منظور کودک همین است. به عبارت دیگر، شما شروع به آموزش رفتارهای خوب می‌کنید و امیدوارید که فرزندتان بتواند دروغ بگوید؛ یعنی بتواند تا آن حدی که زندگی را قابل مدیریت می‌کند از عرف پیروی کند. شما به‌خوبی می‌دانید که منظور کودک همیشه «متشکرم» نیست. اکثر کودکان می‌توانند این عدم صداقت را همچون بهایی برای اجتماعی‌شدن بپذیرند. برخی از کودکان هرگز نمی‌توانند این کار را انجام دهند. یا اینکه زیادی زود تلاش کرده‌اند به آن‌ها یاد بدهند که بگویند «متشکرم»، یا خودشان به‌شدت گرفتار این مشکل در انسجام شخصیت شده‌اند. مطمئناً کودکانی هستند که ترجیح می‌دهند غیراجتماعی به‌حساب بیایند تا اینکه دروغ بگویند. وینیکات

  • از منظر روانکاوی، این نکته بسیار مهم است: آنچه نتواند روایت شود، ممکن است به عمل بازگردد. احساسی که فرصت سخن گفتن پیدا نکند، ممکن است خود را در رفتار نشان دهد. نویسنده اذعان میکند وقتی فرد بتواند درباره‌ی حسادت خود حرف بزند، میان «خود» و «احساس» فاصله‌ای ایجاد می‌شود. دیگر حسادت فقط فرمانی برای واکنش نیست؛ به پیامی تبدیل می‌شود که می‌توان آن را خواند. شاید زیبایی عمیق کتاب شاپسال همین باشد: او نمی‌خواهد حسادت را حذف کند؛ می‌خواهد آن را قابل شنیدن کند. زیرا گاهی رهایی از یک احساس دشوار، از جنگیدن با آن آغاز نمی‌شود؛ از لحظه‌ای آغاز می‌شود که آن احساس، برای نخستین بار، مخاطبی پیدا می‌کند. و شاید سلامت روان نسبی دقیقاً در همین فاصله شکل می‌گیرد: فاصله‌ای میان دیدن و تفسیر کردن، میان احساس کردن و عمل کردن، میان حسادت و روایت. حسادت، وقتی شنیده شود، دیگر فقط یک زخم نیست؛ به داستانی تبدیل می‌شود که فرد می‌تواند آن را بفهمد.

  • 9 авг.186145

    بگفته هانس لووالد: «رشد روانی نه با حذف والدین، بلکه با دگرگون‌کردن حضور آنان در درونِ خود حاصل می‌شود.»

  • «*نوروز زمانی آغاز می‌شود که فرد دیگر جرأت نکند با حقیقتِ درونی خود روبه‌رو شود.» رنه لافورگ روانکاو فرانسوی *نوروز یعنی وقتی تعارض‌ها و احساسات ناهشیار باعث اضطراب و رنج روانی می‌شوند

  • آدام فیلیپس رضایتمندی را یک حالت روانی ثابت نمی‌بیند؛ بلکه آن را ظرفیتِ زیستن با میل، ناکامی و خیال‌پردازی می‌داند. روانکاوی از نظر او قرار نیست این رضایتمندی را «بسازد» یا «بازگرداند»؛ بلکه کمک می‌کند تا فرد از رضایتمندی‌های لحظه‌ای نترسد، یا توقعِ پایداری از آن نداشته باشد، و بتواند از آن به عنوان نیرویی زنده‌کننده استفاده کند. رضایتمندی نه در تملک، بلکه در گذر است؛ چیزی که به جای ماندن، اتفاق می‌افتد. او تأکید می‌کند که رضایتمندی هرگز کامل نیست و میل انسان همیشه در جستجوی چیزی است که از دست رفته یا ناتمام است.

  • 3 авг.3962911

    ‏شما با آدم بالغ که معاشرت کنی میفهمی اصن چیزی به اسم روابط پیچیده انسانی وجود نداره.

  • //روان‌درمانی وعده‌ی حذف رنج را نمی‌دهد؛ بلکه امکانی فراهم می‌کند تا فرد نسبت خود را با رنجش بازشناسی کند. در این فرآیند، رنج دیگر صرفاً چیزی نیست که بر سوژه تحمیل شود، بلکه به تجربه‌ای بدل می‌شود که می‌توان آن را فهمید و معنا کرد.//

  • فردی با ساختار شخصیت «خودشیفته»، تو رو به‌عنوان یک انسان مستقل دوست نداره، بلکه تو رو امتدادی از خودش می‌بینه، یعنی ابزاری برای حفظ انسجام و احساس ارزشمندی‌ش. تا زمانی که اون رو تحسین می‌کنی، اعتراضی نداری و نیازهاش رو برآورده می‌کنی، همه‌چیز خوب به نظر می‌رسه، چون با تصویری که اون از تو در ذهنش ساخته، هماهنگ هستی. اما از همون لحظه‌ که برای اولین بار «نه» می‌گی، ازش انتقاد می‌کنی یا خواسته‌ها و مرزهای خودت رو مطرح می‌کنی، اون تصویر ذهنی فرو می‌ریزه. درست همین‌جا آسیب خودشیفتگ رخ می‌ده. تحمل اضطراب و احساس شرمی که این آسیب ایجاد می‌کنه، برای فردی با ساختار خودشیفته بسیار دشواره. به همین دلیل، به‌جای مواجهه با این احساسات، اون‌ها رو به بیرون فرافکنی می‌کنه. در نتیجه، ممکنه تو رو مقصر بدونه، ارزش و اعتبارت رو زیر سؤال ببره، دست به دستکاری روانی بزنه یا مدام این پیام رو منتقل کنه که: «مشکل از توعه، نه از من.» بنابراین، برای یک خودشیفته، مشکل از جایی شروع می‌شه که تو از «امتدادِ او» بودن، به «یک انسان مستقل» تبدیل می‌شی.

  • تروما رابطه ما با «خود» قبلی‌مون رو قطع می‌کنه. باید «خود» جدیدی ساخت که بتونه با این گسست از خود قبلی، زندگی کنه. پس از تروما، مسئله بازگشت به خودِ قبلی نیست؛ آن خود دیگه در دسترس نیست. مسئله، امکان‌بخشی به شکل تازه‌ای از خوده که بتونه از این گسست عبور کنه و ترمیم ‌بشه.

  • این روزها شاید «بودن» عمیق‌ترین شکل امید باشه؛ مثل برگ کوچکی که در دل زمستون سخت هم حتی از شاخه دل نمی‌کنه🤍🍃 "بودن" عمیق ترین شکل مقاومت در برابر غم و خشونته…

  • اصرار به کنترل احساس، فکر یا واکنش خودش عامل فروپاشیه. بعضی روزها، سالم‌ترین واکنش اینه که: بگی امروز نمی‌تونم، امروز فقط تحمل می‌کنم، امروز فقط هستم.

  • //بازگو کردن روایت شخصی ما از آنچه در این دوران تجربه می‌کنیم، به خودی خود یک تلاش معنابخش است؛ نه به این دلیل که درد را از میان می‌برد، بلکه چون درد را از وضعیت بی‌نام و مبهم خارج می‌کند و به آن معنا می‌بخشد.// گفتنِ {آنچه بر من گذشت} نوعی بازپس‌گیری عاملیت است؛ حرکتی در برابر فروپاشی، در برابر سکوتی که شاید در این شرایط، اجازه‌ی بروز پیدا نکرده است.

  • شما میلیون‌ها کتاب هم که بخونی، هیچ‌وقت هیچ کتابی به شما نمی‌گه و نمی‌تونه بگه که "هِی فلانی، تفکرت اشتباهه." ما کتاب‌ها رو با درک و فهم خودمون می‌خونیم و در دنیای ذهنی خودمون معنا می‌کنیم و تا زمانی که دانسته‌های ما اجتماعی نشه، ما نمی‌دونیم که چقدر غیرواقع‌بینانه داریم فکر می‌کنیم.

  • با نزدیکانی که از نظر فکری با من متفاوت‌اند چه کار کنم؟ (7 نکته‌ی مهم و کاربردی) خیلی از آدم‌ها این روزها نه با غریبه‌ها، بلکه با نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌شون دچار فرسایش شدند. نه به‌خاطر نفرت، بلکه به‌خاطر اختلاف نگاه. اختلاف در تحلیل، در امید و ناامیدی، در شیوه‌ی دیدن آینده و حتی در تعریف «درست» و «غلط». و سؤال مهم اینه: با این اختلاف‌ها چه کار باید کرد؟ 1️⃣ همه‌ی اختلاف‌ها یک جنس ندارند اولین اشتباه اینه که همه‌ی تفاوت‌های فکری رو در یک دسته می‌ذاریم. در حالی که از نظر روانشناسی، حداقل سه نوع تفاوت داریم: الف) تفاوتِ اطلاعات یعنی دو نفر از منابع متفاوت تغذیه می‌شن. این اختلاف، قابل گفتگوه. ب) تفاوتِ تجربه‌ی زیسته دو نفر دردهای متفاوتی کشیدن. اینجا هیجانات بیشتری در ما درگیر میشه و بیشتر از بحث، نیاز به همدلیه. باید تلاش کنیم با نیازها و احساسات طرف مقابل متصل بشیم. ج) تفاوتِ هویت یعنی باورها به بخشی از «من کیستم» گره خورده. اینجا گفت‌وگو سخت‌تر و پرهزینه‌تره. اشتباه رایج اینه که با تفاوت‌های هویتی مثل تفاوت‌های اطلاعاتی برخورد می‌کنیم و بعد از فرسودگی تعجب می‌کنیم. 2️⃣ مغزِ خسته، گفت‌وگوی سالم بلد نیست در شرایط فشار مزمن، سیستم عصبی آدم‌ها اغلب در حالت بقاست. در این حالت: مغز دنبال «درک شدن» نیست دنبال «حق داشتن»ه، دنبال امنیت روانیه به قول دنیل سیگل: «وقتی سیستم عصبی در حالت تهدید است، ظرفیت همدلی به‌شدت کاهش می‌یابد.» پس اگر می‌بینی بحث‌ها زود تند می‌شن، لحن‌ها زود خشن می‌شن، این لزوماً به بدذاتی آدم‌ها ربط نداره؛ به خستگی جمعی ربط داره. 3️⃣ قرار نیست با همه، درباره‌ی همه‌چیز حرف بزنیم یکی از بالغ‌ترین مهارت‌های رابطه‌ای این نیست که بتوانی بحث کنی؛ اینه که بدونی کجا بحث نکنی. حد گذاشتن فکری به معنای بی‌احترامی نیست. گاهی سالم‌ترین جمله اینه: «بیایم درباره‌ی این موضوع حرف نزنیم.» «الان توانش رو ندارم.» «دوست دارم رابطه‌مون امن بمونه.» جان گاتمنِ بزرگ می‌گه: «رابطه‌های پایدار، نه به‌خاطر حل همه‌ی اختلاف‌ها، بلکه به‌خاطر مدیریت آن‌ها دوام می‌آورند.» 4️⃣ به دلیل تفاوت/تضاد عقیده و تحلیل انسانیت هم را رد نکنیم! وقتی خسته‌ایم، مغز تمایل داره عقیده و هویت رو یکی کنه. اما بالغ‌بودن یعنی بتوانی بگویی: «با این فکرت مخالفم، اما تو را به‌عنوان انسان رد نمی‌کنم.» این تفکیک ساده به نظر می‌رسد، اما از نظر روانی یکی از سخت‌ترین مهارت‌هاست. 5️⃣ بعضی رابطه‌ها نیاز به تنظیم دارند، نه قطع درسته که در این روزها در مورد بعضی رابطه‌ها و آدم های تنش‌آفرین باید تصمیم جدی بگیریم و شاید لازم باشه ازشون دور باشیم اما همه‌ی رابطه‌های پرتنش لازم نیست قطع شوند. گاهی لازمه کمتر در معرض‌شان باشیم، موضوعات حساس رو محدود کنیم و انتظارمون رو واقع‌بینانه‌تر کنیم. در روانشناسی به این می‌گوییم: تنظیم رابطه نه حذف رابطه. 6️⃣ مراقب فرسایش پنهان خودت باش اگر بعد از هر تعامل: خسته‌تر می‌شی، عصبی‌تر می‌شی و احساس بی‌ارزشی یا خشم مزمن می‌کنی، این‌ها بیش از اینکه نشانه‌ی ضعف باشه نشانه‌ی خطره! نشانه‌ی فرسایش تدریجی! یادمون باشه رابطه‌ای که مدام سیستم عصبی رو در حالت هشدار نگه داره، دیر یا زود هزینه‌ی روانی روی دوشمون می‌ذاره. 7️⃣ همدلی، به معنای تائید طرف مقابل و توافق نیست! خیلی‌ها فکر می‌کنند اگر همدلی کنند، دارند از موضع خودشون عقب‌نشینی می‌کنند! در حالی که همدلی یعنی: «می‌فهمم چرا این‌طور فکر می‌کنی، نه اینکه با تو موافقم.» کارل راجرز جمله‌ی عجیبی داره: «درک شدن، اغلب بیش از درست شدن، انسان را آرام می‌کند.» یادمون باشه؛ در این روزها، بلوغ روانی یعنی: نه خودت را برای حفظ رابطه له کنی، نه برای حفظ عقیده، رابطه را نابود کنی. بلوغ یعنی: تشخیص بدی کجا گفت‌وگو امکان‌پذیر و مفیده، کجا فقط همدلی و کجا مرز جدی بگذاریم. و گاهی مهربانانه‌ترین کار با خودمون اینه که همه‌ی جنگ‌ها رو نجنگیم. محمدجعفر زاهدپور

  • چرا ادبیات می‌خوانیم؟ اگر می‌خواستم جوابی کوتاه برای این پرسش بدهم باید می‌گفتم که روانکاوی و ادبیات دو روی یک سکه هستند. هر دو به جهانی ناخودآگاه تعلق دارند، جایی که به صدای ناگفته‌ها و آنچه در سکوت پنهان مانده گوش فرا داده می‌شود، و زبانی را شکل می‌دهند که پیش‌تر بی‌شکل یا ممنوع بوده است. می‌دانستم که خود فروید شیفته گوته است. نقل‌قول‌های گوته در نوشته‌هایش بسیارند. و اگر باری دیگر فروید فرصتی را می‌یافت که روانکاوی را از نو اختراع کند، بسیار محتمل است که به جای روانکاوی، رمان بنویسد.