tgindex
کافه متن

کافه متن

Статистика
@saemi55персидский

نوشتارهای رضا صائمی روزنامه نگار و منتقد سینما

Последний пост
24 февр.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 891
+4 за 3 дн.
Сутки
+7
+0,37%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 555
21 постов
Вовлечённость
82,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 24 февр.1 51114

    🔸️ ✍روایت‌های سوگ آنقدر زیاد شده و هولناک که دچار سوگ روایت شده‌ایم....گویی روایت‌ها هم ظرفیت و توان خود را در بیان درد از دست داده‌اند....دردهایی که آدم را تا مرز جنون می‌کشاند....سوگواری نوعی شورش علیه تقدیر و انکار فقدان‌هاست اما گاهی این شورش و انکار چنان سرسختانه است که فرد سوگوار سر به جنون می‌زند....دیدید آنها که عزیزی را از دست می‌دهند خاصه اگر فرزندنشان باشد، مرگ او را انکار می‌کنند....می‌گویند نه نمرده...بچه‌ام زنده است...الان بر می‌گرده و حتی چند روز ممکن است چشم به در بدوزند تا عزیزشان برگردد...عشق قدرتمند‌تر از آگاهی است....عشق به حضور محبوب میل دارد و آگاهی به مرگ او را انکار می‌کند تا فقدانش را به محاق ببرد و باور نکند. شاید عجیب باشد اما مرگ عزیزان بیش از فقدان با حضور مضاعف آنها پیوند می‌خورد...آنکه رفته بیش از زمان زنده بودن، در زمان و زبان بازماندگان حضور می‌یابد...تصویرش، صدایش، خاطراتش مدام پیش چشم خانواده‌اش احضار می‌شود....مدام فراخوانده می‌شود و میل به داشتنش، به لمس کردن و حس کردن و بوییدن و در آغوشش کشیدنش صد چندان می‌شود اما جای خالیش هم به همان اندازه، نبودنش را دردناک می‌کند...گاهی چنان دردناک که تمام مکانیسم‌های دفاعی روان برای تحمل این فقدان از کار می‌افتد و فرد را از پای درمی‌آورد....وای اگر آن مرگ، مردن نباشد، کشته شدن باشد!.

  • без подписи

  • 31 дек.2 20619

    без подписи

  • 31 дек.1 8509

    🔸️ ✍چه زیبا بود این چالش....این احترام و حفظ حرمت فرش ایرانی....هیچکس پا نگذاشت بر آن....هیچکس نادیده‌اش نگرفت....لگدش نکرد....از رویش رد نشد....انکارش نکرد...حریم و حرمتش را نگه داشت....ارزش و اعتبارش را....این است اصالت و متانت و هویت و حریت ایرانی....فرهنگ و تمدن را نه سنگفرش خیابان که واکنش مردم به فرشی در خیابان رقم می‌زند....کاش آدم همین نگاه را به آدم داشت....به آدمی که زمین خورده....آنگاه از زخم‌ها، بذر امید می‌رویید و زیبایی شکوفه می‌زد...شُکوه زندگی....فرش از آن رو که فرش است حرمت دارد حتی اگر بر زمین پهن شود، انسان زمین‌خورده هم کم از آن نیست....بر کف نشستن، از کرامتش کم نمی‌کند....چه بسیارند که از اسب افتاده‌اند نه از اصل...پای اصالت، زمین‌خورده را لگد نمی‌کند، زخم‌هایش را محترم می‌شمارد...خاک‌خورده را خار نمی‌کند، مرهم می‌گذارد....خوشبختی مگر چیست؟....همین محترم ماندن. پ.ن: فرش خود روایت تبعیض است...محصول دستی که زیر پاست....فهم ارزش آن، این تبعیض را به تکریم بدل می‌کند.

  • 30 дек.1 90517

    🔸️ ✍قلب این قاب، نه کف خیابان که جوانی جان بر کف ‌است که خیابان را به تسخیر خود درآورده تا از تراژدی، حماسه بسازد.....او نمود و نماد خستگی جوان ایرانیست که چیزی برای از دست دادن ندارد....پس بست می‌نشیند تا تصویری از بن‌بست باشد...بن‌بست زندگی در جامعه‌ای که نان را به قیمت جان درمی‌آورند...شیوه اعتراض او، شِکوه‌اش را به شمایل باشُکوهی از مقاومت بدل کرده تا این نشستن نه زمین‌گیر شدن او که غافلگیر شدن لشکر روبرو باشد...که قدرت بی‌قدرتان را قدر نهد و به تماشا بگذارد....چقدر این لحظه، این تنهایی قهرمانانه، باشکوه و شریف است و به شعر می‌ماند....دلا خو کن به تنهایی که از تن‌ها بلا خیزد....گرچه او تنهایی‌اش را، تن‌اش را سپر بلا کرده تا سرود سرافرازی بسراید...انگار در بی‌پناهی‌اش، پناه می‌گیرد تا نشستنش نه شرم شکستن که شعر شکفتن شود....شمایلی از جسارت دلاوری در برابر حسرت‌های دلاری.....این تنهایی چه تنومند و مقتدر است....این تنهایی چه پرهیاهوست....چه فریادی در خود دارد....این تنهایی چقدر تنها نیست، تمام یک ملت را در خود روایت می‌کند...تمام ماست...رنج و ماتم ما....نشستنی چنین میانه میدان آبروست....آبروی شرافت جوانی که در اوج مشقت معیشت، شجاعت را مشق می‌کتد تا سرمشق شریف بودن باشد.....شاید جای درست تاریخ ایستادن ، همین جای خیابان نشستن باشد....اینجا کف خیابان نیست، حرف جوانان است تا کف حق‌شان را مطالبه کنند...جوانانی که جوانی را زندگی نکردند....حالا این لحظه ناب هم در حافظه خراشیده ما قاب گرفته می‌شود تا روایت تاریخ تلخ ما شود....به این قاب می‌نگرم و در دل شعر علیرضا آذر را می‌خوانم : با تو من با بدن لخت خیابان چه کنم....با غم‌انگیزترین حالت تهران چه کنم؟

  • 30 дек.1 52313

    без подписи

  • 25 дек.2 16122

    🔸️ ✍او ترانه، حالا چهل و دوساله است....گرچه هنوز رد همان چهره پانزده سالگی در صورتش پیداست......بازیگری که از جسارت خود جوانه زد، رشد کرد و چنان در بازیگری بالید که در اوج جوانی به پختگی حرفه‌ای رسید....به خودشکوفایی بهنگام.....ما همواره با شمایل بیرونی آدم‌های موفق مواجهه می‌شویم و شُکوه شکفتشان را می‌بینیم نه شِکوه و شکستن‌ها و دردهای این نبرد دشوار را.....روایت پگاه از ترانه می‌تواند نظرگاه خوبی باشد تا قصه ترانه شدنش شنیدنی شود و به راهی که او تا امروز پیموده بیاندیشیم..... یاد حرفی از حمید علیدوستی در مستند" سمفونی حمید" افتادم که گفته بود: « یک زمانی ترانه را به نام من می‌شناختند و به او می‌گفتند دختر حمید علیدوستی، اما حالا من را به نام او می‌شناسند و به من می‌گویند بابای ترانه»....اعتبار هر نامی نه از پدر که از پدر درآمدن می‌آید...اعتباری که همیشه برآمده از کامیابی‌ها نیست، رنج و غم ناکامی‌ها هم به آن گره خورده...چنانکه گاهی شکفتن از بذر شکستن حاصل می‌شود...از رنجی که گنج می‌سازد...ترانه طی این سالها چند رنج بزرگ را تجربه کرد....مرگ برادرش در حادثه چهاشنبه سوری (درست زمانی که در حال بازی در فیلم چهارشنبه سوری بود)....جدایی پدر و مادرش بعد از این اتفاق و جدایی خودش از همسرش....ابتلایش به کلاستروفوبیا حاد(تنگنا هراسی) و تحمل زندان و ابتلا به بیماری خود ایمنی اما چنان خود امنی از خویش ساخت که حالا از زخم تنانگی، زخمه زنانگی ساخته و ترانه آزادگی می‌خواند او با خودش هم جنگید تا بدهکار خودش نباشد...تا شُکوه ترانه با شجاعت شهرزاد تراز شود که می‌گفت. «گاهی آدم تو جنگ با خودش باید اونقدر پیش بره که یه ویرونه بسازه از وجودش...اونوقت از دل اون ویرونه یه نوری، یه امیدی، یه جراتی جرقه میزنه»..یا جای دیگر گفته: «اگه قرار باشه یه طوری زندگی کنیم که کارمون هیچ عواقبی نداشته باشه پس چرا اصلا زندگی کنیم؟»....حالا ترانه این دیالوگ‌ها را نه بیان که زندگی کرده و بهایش را داده...حالا او از نبرد با خود پیروز بیرون آمده تا پای خودش بشکفد...دستش چروک شد اما چرک نشد...همین دست‌ها بزرگترین دستاورد اوست....به جای آنکه از دستش حرف بزنم، به احترامش می‌ایستم و برایش دست می‌زنم!

  • 25 дек.1 37511

    без подписи

  • 1 дек.2 00519

    🔸️ ✍ با آن پول‌هایی که در جوراب جاساز می‌شد حالا جوراب هم نمی‌توان خرید!...‌اینگونه است که نوستالژی‌ها به تراژدی تبدیل می‌شوند....با این همه، آن پول‌ها پلی بود میان پریشانی‌ دلواپسانه و پشتیبانی‌ مادرانه....درست در لحظه‌ای که جیب‌‌های خالی موجب نگرانی می‌شد، پول‌های پنهان در جوراب، راهگشاهی می‌کرد...پس‌اندازی مادرانه که نمی‌گذاشت پس بیفتی...حتی فراتر از این،این پول‌ها مایه برکت بود تا بهانه خرج کردن....پول‌‌هایی که از کِش جوراب بیرون می‌آمد، موفق‌ترین تراکنش‌ها بود!

  • 1 дек.1 84012

    без подписи

  • 30 нояб.1 56513

    🔸️ ✍در عصر هوش مصنوعی، بازگشت به طبیعت ارتجاع نیست، ارجاع به هویت و احراز حریت خود است......آدمی هر چقدر جهان دست‌ساز خود را بسازد باز با سازه‌‌ها نمی‌تواند با جان و جهان خود سازگار شود...ژن او از تکنولوژی نیست تا در ژانر صناعت معنا شود، جنس او از طبیعت است و طبعش می‌طلبد تا در آغوش طبیعت، آرام گیرد...به قول حافظ: روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم....تکنولوژی، نیکو سرشت هم باشد، فراق بهشت است که جنت این جهان، دل طبیعت است نه محفل صنعت....آری آدم از جنس طبیعت است و طبیب دردش طبیعت بود، آهن آورد به این دِیر خراب‌آبادش!....در عصر هوش مصنوعی، باید مدهوش طبیعت بود تا مرعوب زرق و برق صناعت نشد وگرنه زیبایی‌های زندگی در زخم دلزدگی‌ها ضایع می‌شود!

  • без подписи

  • 28 нояб.1 41311

    🔸️ ✍ آدمی اگر با جان و جهانش در صلح باشد، صبح جمعه چیزی شبیه به حسی می‌شود که در این قاب شاهدیم....حس شعف و شوق رها بودن...یک جور بی‌قیدی قوام‌بخش....مالک وقت خود بودن و سالک راه خوش شدن...حظ بردن از لحظه....کیف کردن با کیفیت...رقصی نه فقط در میانه میدان، که از دل و جان....زندگی با کمی دیوانگی....جمعه باید کمتر عاقل بود تا به قول سهراب بگذاریم که احساس هوایی بخورد... می‌دانم حالا این حرف‌ها به شعار شبیه است که زندگی‌ مشق مشقت شده و بر مدار مرارت می‌چرخد و شوق تعطیلی را به محاق برده....روزگاری حتی برنامه‌ای مثل "صبح جمعه با شما" بهانه شادی بود، حالا اما صبح جمعه با شراب هم سراب است....قبلا غروب جمعه دلگیر بود، حالا صبح جمعه هم حالی غریب دارد....شادی اما حق ماست که میل به حقیقت، رستگاری و رشد و پیشرفت با شادی تسهیل می‌شود...که قوای عاقله با غم، قلع و قمع می‌شود و ملال‌، زیستن را نه از معنا که از تمنا تهی می‌کند....از تمنای زندگی.... به گمانم شادی بیش از هر چیز شوق به زندگیست بی‌هیچ بهانه و بهایی تا وقتی صبح بیدار می‌شوی مثل حافظ بگویی: "صبح است ساقیا، قدحی پر شراب کن....دُور فلک درنگ ندارد شتاب کن"....شتاب‌های ما اما نه از شوق جلو رفتن که از ترس عقب افتادن است...عقب افتادن از همه چیزهایی که حق ماست نه حناقی در گلو....به قول جورج اروول: "دردناک‌ترین چیز آن است که انسان حقش را آرزو کند"....آری حق ما شادیست تا صبح آدینه، آینه‌دار شکوفایی باشیم.

  • 28 нояб.1 18013

    без подписи

  • 26 нояб.1 37314

    🔸️ ✍حرف زدن خود با خود زمانی نماد دیوانگی بود، حالا اما نمود زندگی در این جغرافیایی که ما هستیم....جغرافیای رنج.....حرف زدن با خود حالا دیگر نه ذهنی که عینی شده.....بارها در خیابان یا پشت فرمان، آدم‌هایی را دیده‌ام که با خود حرف می‌زنند...گاهی گمان می‌کنم هنذفری در گوش دارند و مشغول مکالمه‌اند اما بعد می‌بینم نه، مشغول مناقشه با خوشیند....احتمالا درگیری با دیگری که به خود‌درگیری رسیده....به دعوای درونی با خود....آنها که جانشان به لب رسیده، زیر لب زمزمه نمی‌کنند، زخم‌شان را واگویه می‌کنند...آنقدر ملتهب‌اند که ملتفت اطراف خود نیستند.....روزمرگی حالا یعنی همین نبرد روزانه خود با خود....در خیال، خلوت، خیابان، حتی در خواب....وقتی درد را نتوانی حالی کنی، به خودت حواله می‌شود و در جنگ زندگی به دلت چنگ می‌زنی....خستگی مزمن حاصل همین تخاصم من در من است.....از رنجی که از آن تو نیست اما بر جان توست.....نبرد بین سوپرمن و بدمن درونی که با خودش حرف می‌زند تا شاید حریف دردش شود!

  • без подписи

  • 26 нояб.1 24311

    🔸️ ✍نوشته بود اصلا حالم خوب نبود تا پشت چراغ قرمز با این صحنه مواجه شدم....گویی شیرینی آن کودک، چراغ سبزی بود که در مسیرش قرار گرفت تا حال خوبش میسر شود....کودکان نمی‌دانند که بزرگترها در چه جهنمی زیست می‌کنند و لبخندشان چون نسیمی از بهشت به جان مجروح و خسته آنها می‌وزد.....نمی‌دانند که خنده شیرینشان چه قدرتی دارد و غم‌شکن است...که تماشای زیبایی‌شان، مرهم زخم‌هاست...که گفتگو با آنها بگو‌مگو نیست، عیش یک همکلامی در اوج کلافگیست....در جامعه‌ای که دیگر هیچ خنده‌ای از ته دل نیست، تنها لبخند یک کودک ته‌مانده شادیست و می‌تواند دلی را کوک کند....آنها تجربه رستگاری‌های کوچک را ممکن می‌کنند تا درد بزرگسالی را درمان کنند....اینجا بزرگسالی، بزرگ شدن نیست، سترگ‌ شدن درد است!

  • 26 нояб.1 26011

    без подписи

  • 26 нояб.1 32013

    🔸️ ✍آنکه رفتارش از استغنا مایه می‌گیرد تنها از سرمایه بهره نمی‌برد، خود به سرمایه بدل می‌شود که سودش، مسرور شدن دیگران است...تفاوت پولداری و ثروتمندی در همین است....اولی به میزان موجودی‌اش می‌نازد و دومی از سرمایه وجودی‌اش می بالد و دیگران را هم زیر پر و بال خود می‌گیرد...به گمانم حال خوب بخشیدن، از حال خوب داشتن، باشکوه‌تر است...گرچه در این زمانه حال کسی را خراب نکردن، خود هنر است....روزگار غریبی است که حالا بد نبودن، اوج خوب بودن است!....با این همه اما کاش همت آدمی، حمایت بی‌منت از دیگری باشد و خریدن حال خوش برای خویش، نه فروختن فخر به خَلق....شاید بی‌مایه فطیر باشد اما سرمایه فتوت در فتح دلهاست!

  • 26 нояб.1 45010

    без подписи