|ویسْپَرَدْ| امراله نصرالهی
Статистика(کوته نوشت های ادبی امراله نصرالهی) ژرژ باتای بر این باور است که؛ «ادبیات یا همه چیز است، یا هیچ چیز»
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 59
- 1/48двое суток
- 67
- 1/72трое суток
- 72
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
پرستاره ترین شب های تاریخ امراله نصرالهی در شب/ شب های پرولترها ژاک رانسیر می گشت تا از دل مخروبه ها و بایگانی ها تعریفی دیگر از کارگران به دست دهد. در بحبوحه ی کار و استثمار، امر شادی را همچون جایگزینی برای عرق های پیشانی شان برپا دارد. نان را با کتاب آشتی دهد. بدن را به لذت فراخواند و زندگی را از چنگ کارفرمایان به در آورد. تاریخی که او ورق می زد، در پیشخوان های بورژوازی رنگ و رویی نداشت. در لای کهنه ها و برگ های عتیقه و غبار نشسته بر کتابخانه ها سر برون می آورد. نبرد طبقاتی تنها طعم خون نمی داد، به استقبال زندگی هم می شتافت. از پارتی های شبانه ی کارگری تا پاتوق های کتاب وسواس زیستن را هر دم فزون می بخشید. تاریخ اینجا نه کودک است و نه پیر، بل درست میانسالی خویش را طی می کند. آنجا که نیروی بدن رویی سرشار به زیستن تردستانه دارد. قرار نبود کارگر تنها کارگر بماند. می خواست به پاسداشت شب پرولتری خویش برخیزد، رسالت خود را بازتعریف کند، از عرق تن، روحی غنی برکشد و شبانه های خویش را با شادیانه ها هنباز دارد. بایگانی ها در پس کارخانه و خیابان، خانه هایی را تصویر می کردند که در آن چراغی به روشنی پدیدار بود. از پسِ نبردی سخت بانگ هزاهز سر می داد، آیین شب نشینی را بر پا می داشت. از خود بیگانگی را از آنان دور می کرد. آن ورق های غبار گرفته همه ی مارکس شناسی رانسیر بود. می دانست بازخوانی چپ، تنها نه به کنش های خیابانی و دیالکتیک کارگر و کارفرما که به امید برپاداشتن همین شب ها ممکن می شد. سیمای کار، خویش را در شمایل معشوقی به نام زندگی متداوم می یافت. آنها عاشقانه های مارکس را هم به ضیافتی عظیم فرا می خواندند. آن عاشقانه ها که بر لبان تلخ شکسپیر هم خنده می نشاند. پرولترها همیشه پرولتر نبودند. در حجم انبوه نامه ها و سندها یکی یکی بر می شدند و برای کمی شراب، شرارت کارفرمایان را به دست فراموشی می سپردند. نافرمانی آنان رادیکال ترین کنش تاریخ مبارزه ی طبقاتی بود و شب های آنان پرستاره ترین شب های تاریخ. T.me/adabiatvispard
без подписи
برای پنج سالگی دوقولوهای شیرین و نمکینم، دانیک و دامون چشم روشنان مامان و بابا؛ هشتم مردادِ امسال پنج سالِ تان تمام شد. ورودتان به شش سالگی مبارک تان باد. نامه ی امسالم این بار با چهار سال قبل فرق می کند. لابد می دانید میان جامعه ای که اکنون قطبی تر شده و اردوگاهی تر؛ نیز برای خود مجمع الجزایری زندان گونه گشته است؛ شادباش نوشتن از تولد شما سخت تر هم شده است. تا دیروز می شد از نان و لبخند و امید گفت. می شد دل بست به روزهای نیامده و پر ز شوق حادثه های نفس دهنده و لب شاد. می شد حساب فردایت را داشت، شب آرام خوابید و به استقبال رخدادش چشم برهم نهاد. صبح را به امید برگزار کرد و لُکه دوید پی چیزی که دلگرمت می داشت. پی نانی یا که قسطی یا که کتابی یا که... و لابد قصه ی جنگ را امسال نه صرفاً از زبان پدر و مادر که باد هم که بوده باشد؛ در گوش تان به پچپچه نجوا کرده است. داستان خوشبختی! آقای هال را در سطرهای پرمغز گاری یا که طبل حلبی فاشیسم را در ناکوک بودگی قلم گراس یا که خاطره های زنان و کودکان ترس خورده ی جنگ را در نگاه رنجناک سانتاگ. باری، جنگ که آمد همهمه ی پیش دبستانی شما هم خاموش شد. کیف ها و کفش ها، دفترها و مدادرنگی ها هر یک به گوشه ای افتادند تا شما خانه نشین شوید. بودند اینجا و آنجا از هم سن و سالان شما که خانه خراب هم شدند. حتی نامده از جمله ی رفتگان گشتند. و شما با هر خبری که باد آن را در گوش هاتان زمزمه می کرد هراسان تر می شدید. ذهن کودکانه تان به تکرار واژه ی جنگ کم کم عادت کرده بود و همزمان تصویری از میهن را گنگ و گم. این سان جهانی که شما در آن پای نهاده اید هر روزش نابِرَسمْ تر، پلشت تر و آدمی خواره تر شده است. هر چه بزرگتر می شوید خوی خونخواره اش را بیشتر درخواهید یافت. نمی خواهم چشم اندازی که برای تان ترسیم می کنم بیش از حدِ واقع، تاریک و بسته جلوه کند و دل وسیع تان را بر زمینه ی دلهره و تشویش بنشاند. اما می باید این را هم در نظر داشت که آدم ها رفتار درستی با خود و پیرامون خود نداشته اند. عقل معاش را به تکنیک زدگی و سوائق درباخته اند و ایمان را در پای خشونت ذبح نموده اند. دلبندانم؛ بدانید که در دنیای زامبی ها و الیگارش ها و سلبریتی های هرزه درا زندگی می کنید. دنیای پورنوگراف های سیاست و قدرت و سکس و تئوریسین های کشتار و ژنوساید. دنیای بی مرز، بی تن که همه چیز را به سود و سکس فروکاسته است. دنیای تتوهایی که بدن را به بهای لذت خشونت وا گذاشته اند. دنیایی نه مینیاتوری، که شلخته، درهم، بی قانون و قاعده و سخت سراسربین در معنای بنتامی آن. دنیایی که روح را تنها به قیمت نمایش بدن به دست فراموشی سپرده است. جهانی به شدت راززدایی شده و با موتیف غالب نیهیلیسم، بی مبدأ، بی مقصد، و درست چون داستان کوتاه دهکده ی کافکا، بی راه و بی افق. عزیزانم؛ تکلیف شما اما در برابر این همه منفیتٍ تاریخ مدرن، این همه بی قاعدگی و نیهیلیسم منفعل نیچه ای چیست؟ این که چه هست نمی دانم. لیک این را خوب می دانم که آن راه بُزروی و طوع و خاکساری نخواهد بود. می توان خدایی دیگرگونه آفرید. می توان انسان بودن را به گفته ی شاملو تجسد وظیفه دانست. می توان شریطه ی خود را شناخت و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا کرد. به گفتار اسلامی ندوشن می توان سهم خرد و دل را به اندازه داد. می توان سوسیالیست بود و به تعبیر مزاروش از بربریت این دنیا کاست. می توان عشق را از نو احیا کرد و در ستایش آن سخن گفت و به زبان سعدی به عالم عاشق بود. می توان با عرفان لطیف از درشتی و زبری اخلاق سودانگار و محافظه انگار پروتستانتیستی کاست. می توان علیه سرمایه داری مانیفست صادر کرد، می توان علیه وضع موجود برخاست و پرچم سرخ عدالت را بالا برد و برای آدمیان آرزوی بازگشت ایمان و امید داشت. و شما می توانید هر کدام به سهم و مسئولیت انسانی خویش قدم در این راه ها بگذارید. به امید روزی که دیگر بار مهربانی دست زیبایی را بگیرد و هر انسان با هر انسان برادری باشد. بابا نوزدهمِ مرداد ماهِ ۱۴۰۵ T.me/adabiatvispard
без подписи
پزشک و مهندس و استاد و برنامهنویس را میبینند، اما آن دستی را که کارخانه را میگرداند، برق را میرساند، فولاد را از دل کوره بیرون میکشد، راهآهن را زنده نگه میدارد و نان را به سفره میآورد، نمیبینند. کارگر را با فقرش تعریف میکنند؛ انگار فقر، ذات اوست. نه خانم! فقر شناسنامه کارگر نیست؛ زخمی است که بر تن او نشسته است. آنکه ثروت را میآفریند، الزاماً صاحب ثروت نیست. اتفاقاً تناقض همینجاست. اول باید کسی چیزی بیافریند تا دیگری آن را حسابداری کند، بیمهاش کند، تبلیغش کند، صادرش کند و دربارهاش مقاله بنویسد. کار فکری و کار یدی را هم بیهوده روبهروی هم قرار دادهاند. این دو، دشمن هم نیستند؛ دو بازوی یک پیکرند. مغزی که دستی برای تحقق اندیشهاش نداشته باشد، خیالبافی میکند؛ دستی هم که از اندیشه تهی باشد، راه به جایی نمیبرد. آنچه جامعه را پیش میبرد، وحدت این دو است، نه دشمنیشان. اما اگر بنا باشد یکی را سرچشمه آفرینش ثروت بدانیم، آن سرچشمه از دل کار اجتماعی میجوشد، نه از پشت میزها و نه از پشت تریبونها. برای همین است که تحقیر کارگر، تحقیر یک طبقه نیست؛ تحقیر سرچشمه ثروت است. اگر یک هفته چرخ کارخانه، بندر، نیروگاه، پالایشگاه، حملونقل و معدن از حرکت بایستد، آنوقت معلوم میشود جامعه را چه کسی روی دوش خود حمل میکرده است. آن «چهار تا کارگر عقبمانده» که با تحقیر از آنها نام میبرید، همان ستونهایی هستند که سقف این بنا روی شانههایشان ایستاده است. برای همین است که میگوئیم این قشر متوسط یک طبقه نیست؛ لایهای است معلق، میان دو جهان. اگر باد از پایین بوزد، شاید به مردم نزدیک شود؛ اما اگر نسیم از بالا بیاید، چهبسا چمدانش را ببندد و پشت سر همانهایی راه بیفتد که دیروز از او نردبان ساختند. این نه ناسزاست، نه حکم اخلاقی؛ روایت یک موقعیت اجتماعی است. حالا هی بنشینید و برای «فرار مغزها» مرثیه بخوانید. انگار همه ایران یکشبه چمدان بسته و رفته است. آخر کدام مغز؟ کدام فرار؟ آنکه برج دارد، بانک دارد، کارخانه دارد، رانت دارد، چرا باید فرار کند؟ مگر ماهی از آب فرار میکند؟ سرمایه بو میکشد؛ هر جا سود باشد، همانجا لنگر میاندازد. اگر هم برود، پولش میرود، نه خودش. فردا هم برمیگردد و روبان افتتاح پروژه تازه را قیچی میکند. آنکه رفت، بیشتر از همین لایه میانی بود. بچهای که درس خواند، جان کند، مدرک گرفت، اما هر دری را زد، دید پشت در، آشنایی نشسته است. فهمید در این بازار، استعداد را کیلویی نمیخرند؛ رابطه را میخرند. چمدانش را بست و رفت. نه از سر خیانت؛ از سر بیآیندگی. رفت تا مغزش را جایی بفروشد که نرخ داشته باشد. خیلیهایشان هم موفق شدند. پزشک شدند، استاد شدند، مهندس شدند. نوش جانشان. اما پاسپورت که عوض شد، جای ایستادنشان هم عوض شد. دیگر از پنجره تهران به ایران نگاه نمیکردند؛ از بالکن تورنتو و برلین و لسآنجلس نگاه میکردند. فاصله، فقط فاصله جغرافیا نبود؛ فاصله نگاه بود. بعد هم دیدیم چه شد. هر بار بوی باروت آمد، بخشی از همین جماعت از هزاران کیلومتر آنطرفتر کف زدند. هر بار سایه جنگ روی سر مردم افتاد، در شبکههای مجازی هورا کشیدند. تحریم؟ بیشترش کنید. بمباران؟ شاید این دفعه جواب بدهد. دخالت خارجی؟ مگر چه عیبی دارد؟ انگار قرار بود آزادی را با بمب پستی بفرستند و دموکراسی از شکم موشک بیرون بیاید. عجیب هم نبود. این همان لایهای بود که همیشه سرش بالا بود. یک روز چشمش به شمال شهر بود، روز دیگر به واشنگتن. قبله عوض شد، عادت عوض نشد. دیروز حسرت ویلای الهیه را میخورد، امروز حسرت کاخ های بورلی هیلز را. دیروز میخواست شبیه بالادستیهای داخل باشد، امروز میخواهد شبیه بالادستیهای آنور آب. البته حساب همه یکی نیست. هزاران ایرانی در خارج از کشور هستند که دلشان برای ایران میتپد و جنگ را لعنت میکنند. اما آن جماعت پرسر و صدا، آنهایی که هر موشک را «نوید آزادی» جا میزنند و هر تحریم را «فشار لازم» میخوانند، عمدتاً از دل همین لایه برخاستهاند؛ لایهای که همیشه نردبان را بیشتر از زمین دوست داشته است. قصه همین است. بعضیها وطن را دوست دارند، بعضیها موقعیت را. وطن اگر نردبان ترقیشان باشد، فدایش میشوند؛ اگر مانعش شود، حاضرند از روی ویرانههایش هم بالا بروند .ارتباطتان را با ما حفظ کنید حتی اگر با ما موافق نباشید. پیروز باشید http://www.toufan.org/Maghalat%20jadid/Maghalat%20T%20elec%20241.htm https://t.me/totoufan
♦️ پاسخ به یک پرسش درشبکه تلگرام 🔹پرسش: آهای مسئولای طوفان [توفان]! نمیدونین کارگرای ایران اقلیت جامعهان؟ اکثر مردم همین طبقه متوسطن؛ همونایی که شما انگار چشم دیدنشونو ندارین. هی از کارگرای همیشه بدبخت دفاع میکنین؛ همون کارگرایی که تو جمهوری اسلامی هر روز فقیرتر شدن. جامعه بدون طبقه متوسط اصلاً معنی نداره. همه متخصصا، مهندسا، پزشکا و مغزهای متفکر از همین طبقه درمیآن و آینده این کشور رو هم همینا میسازن، نه چهار تا کارگر فقیر و عقبمونده. بابا، بسات این کمونیسمتونو جمع کنین. امضا، سارا موحد- تهران ✍️ پاسخ: با سلام. شما نامهای برای ما نوشته بودید. نه پرسیده بودید، نه استدلال کرده بودید؛ حکم صادر کرده بودید. چند برچسب چسباندید، چند نفر را «عقبمانده» خواندید و آخرش هم فرمودید: «بسات [بساط] کمونیسمتونو جمع کنین.» خیال کرده بودید هرچه صدا بلندتر باشد، حرف هم بزرگتر میشود. راستش را بخواهید، از املا و انشای نامهتان هم معلوم بود که چندان با قلم سر و کار ندارید. کلمات از دستتان دررفته بودند؛ یکی پایش شکسته بود، یکی سرش کج بود، یکی اصلاً راه خانهاش را گم کرده بود. ما هم گفتیم لابد نویسنده، بیشتر اهل فریاد است تا خواندن. برای همین تصمیم گرفتیم پیچیده ننویسیم. نه از سر ترحم؛ از ترس اینکه نکند باز هم به جای فهمیدن، فقط عصبانی شوید. ما اما از ناسزا شروع نمیکنیم. ناسزا، نانِ سفره آدمِ بیدلیل است. هرجا استدلال لنگ بزند، فحش عصا به دست میآید. پس بگذارید از همان جایی شروع کنیم که شما با شتاب از رویش پریدید. شما نوشتهاید جامعه را «طبقه متوسط» میسازد و ما فقط کارگر را میبینیم. همینجا اولین سوءتفاهم است. ما آنچه را شما «طبقه متوسط» مینامید، یک طبقه مستقل نمیدانیم. طبقه، جایگاه معینی در تولید دارد. یا مالک است یا با کارش زندگی میکند. این لایهای که شما از آن دفاع میکنید، میان این دو معلق است؛ یک پایش این طرف است و چشمش آن طرف. نه به این دل میدهد، نه از آن دل میکند. طبقه، جایگاه معینی در تولید دارد؛ یا مالک وسایل تولید است یا با کارش زندگی میکند. این یکی اما نه این است، نه آن. یک لایه است؛ یک برزخ اجتماعی. پاهایش روی زمین است، اما چشمش به بالکن طبقه بالا. قصه این قشر، قصه ترس است؛ ترس از پایین افتادن. نه آنقدر داراست که آسوده بخوابد، نه آنقدر تهیدست که چیزی برای از دست دادن نداشته باشد. تمام همّ و غمش این است که مبادا یک پله پایینتر بلغزد. برای همین، بیشتر از آنکه دستش را به سوی همسرنوشتانش دراز کند، گردنش را به سوی بالادستیها میکشد. آرزوهایش را از آنها قرض میگیرد، زبانشان را یاد میگیرد، لباسشان را میپوشد و دنیا را از پنجره خانه آنها تماشا میکند. از همین جاست که سیاستش هم شکل میگیرد. آدمی که هر صبح با کابوس سقوط از خواب بیدار میشود، شب هم به کسی رأی میدهد که وعده حفظ وضع موجود را بدهد. شعار «نظم»، «امنیت»، «ثبات» و «مالکیت» برای او موسیقی دلنشینی است؛ حتی اگر همان نظم، هر روز گلویش را بیشتر بفشارد. تاریخ پر است از این قصه. آلمان دهه سی را ببینید. نازیسم فقط از جیب سرمایهداران بزرگ نان نخورد. پیشهور ورشکسته، مغازهدار هراسیده، کارمند مضطرب و کاسب خردهپا، همه به صف شدند. هیتلر پیش از آنکه کارخانهها را فتح کند، دل همین لایه را فتح کرد؛ با یک وعده ساده: «نمیگذارم سقوط کنید.» ترس، بزرگترین مبلغ فاشیسم بود. در ایتالیا هم همین بساط بود. موسولینی را فقط کارخانهداران روی دوش نگذاشتند؛ هزاران نفر از همین لایه میانی، خیابان را برایش فرش کردند. سرمایه بزرگ وقتی رسید که کار از کار گذشته بود. امروز هم مگر فرق کرده است؟ در اروپا، هر جا راست افراطی قد کشیده، رد پای همین لایه را میبینید. مردمی که از آینده میترسند، از گرانی میترسند، از بیکار شدن میترسند، از پایین رفتن میترسند. راست هم خوب بلد است این ترس را نردبان قدرت کند. یک روز مهاجر را مقصر معرفی میکند، روز دیگر پناهنده را، روز سوم همسایه را. اما هرگز انگشتش را به سوی مناسباتی نمیگیرد که این ترس را ساختهاند. حرف ما نه توهین به آدمهاست و نه دشمنی با این قشر. آدمها را نباید با دشنام شناخت؛ باید جای ایستادنشان را شناخت. جای ایستادن، نگاه آدم را عوض میکند. کسی که روی پله میانی ایستاده، بیشتر از آنکه به دستهای پایین نگاه کند، چشمش به چراغهای طبقه بالاست. حالا یکی هم پیدا میشود و میگوید: «جامعه را طبقه متوسط میسازد، نه چهار تا کارگر فقیر عقبمانده». این حرف، از آن حرفهایی است که از دور خیلی شیک به نظر میرسد، اما کافی است کمی نزدیکش شوید تا پوکش معلوم شود. ارزش جامعه را با ویترینش اشتباه گرفتهاند.👇👇
خرده نگاهی به جستار اتوبیوگرافیک والتر بنیامین در باب تلفن امراله نصرالهی لحظه ی ورود تلفن به جهان مدرن، لحظه ی تحقیر زیست_جهان نهاد خانواده است. لحظه ی تبخیر آرامش و سکون خواب های نیم روزی. او به مثابه ی حاشیه ای در قلمرو خصوصی اندک اندک ارتقا می گیرد و اشیاء لوکس پیرامون را کنار می زند. این سان تلفن بخشی عمده از تجربه ی مدرنیته را حمل می کرد. تجربه ای جمعی که شاید دیگر توان نجات لحظه ای از گذشته را نداشت. لحظه ای که می رفت تا دچار فراموشی اجتماعی شود. تمام سعی والتر بنیامین در جستارش در باب تلفن همین بود. نجات لحظه ای از گذشته در بستر امر یادآوری و تذکار. و چه بسا بازگشت به گذشته از درون «نقدی رستگاری بخش». هراس او از زنگ تلفن تنها در تقابل قرار دادن اعضای خانواده نبود، حتی برهم خوردن سکون و قرارهای نیم روزی که ذیل سنت معنا می پذیرفت؛ چیزی مهم تر در میان بود. تلفن برای بنیامین پیام آور اتفاقات آینده بود و تسلیم در برابر صدایی که از آن سوی سیم ها به گوش ها می رسید. زنده ای در برابر مرده ای که از تمامی هستی اش تنها صدایی اش به گوش تو می رسد. این که این تسلیم از کجا می آمد به وجه دیالکتیک منفی مدرنیته باز می گشت. همان استعاره ی قعر چاه، همان تاریکی و ناپدیدی ظلمت. همان تحقیرشدگی و فروپاشیدگی مرز قلمرو خصوصی و عمومی. آن چه در الهیات رهایی بخش بنیامین مد نظر بود؛ حرمت گزاری برای حدود و ثغور همین مرز بود. از کجا معلوم که مقدمه ی تنهایی، نومیدی و خودکشی بنیامین فارغ از فاشیسم، صدای گوش خراش نخستین زنگ تلفن به مثابه ی تجربه شئ اجتماعی شده ی مدرنیته نبوده باشد. همان که نظم خانواده را به سلطه ی نهادهای تجدد وانهاد و خواب های نیمروزی را به اقتدار صدای دیگریِ ناموجود برآشفت. تلفن که آمد همه چیز را با خود برد. همه ی چیزهای تزئینی را. لوستر و کنسول و میز پایه دار تزئینی را. تمام این ساختارهای تزئینی خود را به اقتدار تلفن و صدای دیگری در پشت آن سوی تلفن درباختند. دیگر کار از یادآوری نیز گذشته بود، و کار از نجات لحظه ای از گذشته و خوشبختی و سکون امر خصوصی. هجدهم مرداد ماه ۱۴۰۵ T.me/adabiatvispard
مرجعی به نام شاهرخ مسکوب امراله نصرالهی چقدر امید انگیز است دوست بیش از آن که دوست را به راهی موفق فرا بخواند؛ او را از رفتن به راه هایی کژ بازدارد. درست مثل هشدارها و تذکارهایی که شاهرخ مسکوب به حسن کامشاد می داد. و چقدر زیباست که نویسنده ای از آثارش بزرگتر باشد چنانچه این را داریوش شایگان در حق مسکوب می گفت. و سبب فخر است چقدر آن کس که از گشت و گذار در سپهر سیاست منصرف شود و خود را به دل اقلیم فرهنگ و ادبیات اندازد و از زبان به مثابه ی سپهری نشانه ای مجال نجات آفریند. آن گونه که مسکوب چنین کرد. شاید هیچ کس به اندازه ی مسکوب راه رهایی لااقل خود را از دریچه ی زبان فارسی ننگریسته باشد. اقلیم حضوری که شایگان در وصف مسکوب به کار می برد بیش و پیش از هر چیز به نگاه او به زبان باز می گشت. برخوردی که او با فارسی داشت نوعی گفتمان فهم متن از راه هرمنوتیک زبان بود. و این روش مختص به خود مسکوب بود. در دستگاه فکری او به گفته ی عبداله شهبازی اسطوره، تاریخ و زبان سه ضلع نظام معرفتی او بودند. متن اگر بنا بود تمدن سازی نکند و نیز آینه داری؛ چه بهتر که مکتوب نشود. و او تمام همّ خود را به این جنبه از زبان معطوف داشته بود. درنگ پرحوصله و در عین حال برآشوبنده اش بر اوراق کهنی چون شاهنامه و تأملاتش بر نگاه اهل دیوان و اهل عرفان به شعر و نثر فارسی همه در خدمت فهم فرهنگ و نادانی و ناتوانی اجتماعی قرار می گرفت. در این سیاق مسکوب میان فربهی فرهنگ و ناتوانی اجتماعی تضادی مهلک می دید. این که تولید ادبی و فرهنگی با همه ی سابقه ی دیرینه اش چگونه در بازسازی اجتماعی از کارکرد ویژه ی خویش تهی بوده برای او امر پروبلماتیک مهم تاریخ اوست. حتم دارم مسکوب چنین طرحی را در نوع چینش و انتخاب های عقلانی اش نسبت به متون فرهنگی واکاوی می کرد. به همین سبب او به سراغ متن هایی زبده می گشت. زین میان هم حسن کامشاد، رفیق پنجاه ساله اش و هم مترجم مهمی چون عبداله کوثری به مرجع بودن او گواهی می دهند. این که چگونه هر متنی را که بدو گرایش پیدا کردند ابتدا از چشم مسکوب گذشته و از زبان او معرفی شده بودند. تمام آن چه تحت نام حاشیه نویسی بر شاهنامه ی چاپ بروخیم و مسکو از او موجود است یکسر حاوی تأملات تنهایی و ویژه ی اوست در شناخت سرچشمه های اندیشه و فرهنگ ایران. چنانچه گفتیم آنچه مسکوب را آزار می داد و هراسان می داشت ناهمخوانی میان اجتماع و فرهنگ ایرانی است. آن همه دعوت به تساهل و آدمیت در متون فرهنگ در اتمسفر اجتماعی جز تولید دشمنی و عدم تحمل بَر و بار دیگری به همراه نیاورده و نداشته است. به یقین تجربه ی سیاسی مسکوب تا سال سی و دو که به زندان می افتد و سپس رجوع او برای فهم تاریخی چند و چون سرزمینی خود در رسیدن به شناخت و کشف این تضاد تأثیری مهم داشته است. در تاریخ فکر معاصر کدام صاحب اندیشه را سراغ دارید که شکست سیاسی خود و تاریخ سیاسی _اجتماعی خود را با ارجاع به متون صاحب سبک گفتمانی فهم کرده باشد؟ و مسکوب به یقین پیشقراول چنین سبک و سیاق و نگاه و گفتمانی است. پانزدهم مرداد ماهِ ۱۴۰۵ T.me/adabiatvispard
https://youtu.be/2TZoEG77gRc?si=qrchW9zLgj5UnAdq ♦️ دکتر ناصر زرافشان وکیل و عضو کانون نویسندگان ایران ✍️ به مناسبت پنجاهونهمین سالگرد درگذشت زنده یاد دکتر محمد مصدق. «یاوه گویانی که شاه را طرف اصلی مصدق می پندارند نمی خواهند بفهمند که طرف اصلی مصدق امپریالیسم انگلیس بود». این امپریالیسم انگلیس که علیه مصدق کودتا کرد.....» دکتر مصدق صریحا گفت: "اگر استالین زنده بود آمریکا جرئت کودتا علیه ایران را نداشت " توصیه می کنیم این سخنرانی جالب وآموزنده را گوش دهید! https://t.me/totoufan
تتوها و بدن های مُنقاد امراله نصرالهی در دنیای تتوها پوست ها بزک می شوند، صورتک ها بیمناک اند و بدن ها بی نام. تتو نشانه شناسی بدن های بی سرنوشت است که در چنبره ی انواع سرکوب گرفتار آمده اند. بدنی که معنایی را با خود حمل نمی کند، با زندگی و حیات ارگانیک بیگانه است خود را به سوزن ها و نقش های درهم تتو می سپارد تا وجه تعلیق و بسا سکشوال خود را تقویت کرده باشد. ما بدن های مان را به دیگری وا می نهیم تا دیگری ما را لمس پذیرتر، بزک شده تر و سکسی تر سازد. بدنی تماماً مخصوص. ویژه ی معاشقه هایی لحظه ای و صد البته ویرانه ساز. بدن بیگانه، از هویت ناپذیری رنج می برد. خود را از تاریخ زیست جمعی به بیرون پرتاب می کند، دل به تنهایی مخدر و شاید خیره کننده ای می دهد، او زل می زند به اندام خود. آن چه می بیند ناشناخته است. لغزان و شکننده. گفتمان های سرکوب در رام شدگی و خنثی بودگی و اختگی این بدن چنان عمل کرده اند که ما با نوعی همشکلی مضاعف روبروییم. با نحله های ملال و فروپاشی امیالی برسازنده ی حیات اجتماعی. تمدن که به باور فروید به اندازه ی کافی بدن ها و سائق های ما را فروکوفته است سهم انکارناپذیری در مهار قدرت اروس و وانهادگی میل خود_ ویرانگر داشته است. بعدتر مارکوزه ما را به نتایج شوم مهار اروس و جنسیت های آزادی ستیزانه هشدار داد. گویی تتوها بخشی از همین پروژه ی مهار، سرکوب و رها شدگی همزمانند. تتوها از زیبایی شناسی ستایش خشونت تغذیه می کنند. در این پاد_زیبایی شناسی بدن به میزانی که می خواهد متفاوت باشد؛ به همان مقدار از نوعی گفتمان سلطه استقبال می کند. او هر چند به تاریخ و اسطوره رجعت کند و نمادی را از آنجا به زمانه ی حال انتقال دهد؛ چون از عاملیت نماد و کنش گرایی سمبلیک آن بدور است؛ حکم وصله ای ناجور را دارد که سخت بی ریخت و نازیبا می نماید. این نماد تنها زائده ای است بر تن تحت میل دیگری قرار گرفته. بدنی تحت انقیاد مرگ و نیستی. هجوم یأس و بدبینی ناامیدوارانه پیرامون این بدن را فرا گرفته. این بدن، ناخودآگاه ندارد. اسطوره ندارد، مکان ندارد، خود را بی تاریخ می بیند. هویت لحظه ای و هر دم نیست شونده ی خود را با خود به اینجا و آنجا حمل می کند و در بازگشت چیزی جز ملال مفرط نصیب نمی برد. حتی او قدرت اندیشیدن به فلسفی ترین پرسش تاریخ را _که پرسش از خودکشی است_ از دست می دهد. بدنی که در گرداب مقوله هایی چون جنسیت زدگی، دیگر پذیری، انقیاد، از خود بیگانگی، خشونت گرایی و ... در می غلتد؛ دیگر توان فاصله گیری از زائده های تنیده و حائل به دور خود را ندارد. او بیش از هر چیز و هر زمان اهل ابتذال های هر دم نوشونده است. ابتذالی به سوی بازنمایی تحقیر، افسردگی، نژندی و نیستی. T.me/adabiatvispard
آن تمثال تک افتاده یِ اقلیم هنر امراله نصرالهی اکبر عبدی آن پاکی و معصومیت زندگی است مصور در پرده هایی خاطره ساز. سینمایی که او در چشم ها می نشاند از روبنده ها و نقاب های مشمئز بدور بود. سکانس پایانی «مادر» را همه در خاطر داریم. آن لحظه که انشای حیات و واقعیت یک مرگ در ساحتی این همانی گره می خورند. لحظه ای از هستی که مرگ آگاهی را از تناهی کالبد آدمی فراتر می برد. وقتی عبدی دهان باز می کند؛ سینما والا می شود. ما نیز می نشینیم و با او سینمایی تر می شویم و صدالبته والاتر و بی ریاتر. تاریخی هم که او بازی می کند وجه گروتسک و تراژیک آن توأمان در ذهن تو رسوخ می کند. روح رابله وار او ماسک را به فهم لایه ی سمج و پنهان زندگی نزدیک می دارد. خنده های او استهزا نیستند، خودٍ ترومایِ تاریخی انباشته اند. روان_رنجوری هایی که به سطح می آیند و تبار مردمانی ناشاد را تفسیر می کنند. اکبر عبدی به معنای درست کاراکتری سینمایی بود. هویت سینمایی اش ساختگی نبود. با آن که مطالعه ای نداشت گویی تاریخ مملکتش را بارها زیسته بود. گریه و خنده اش خرت و پرت های ناساز و کولاژهای درون فراموشخانه ی تاریخ را در برابر دیدگانت می نشاند. تصویرش می کرد تا آزارت دهد. خوابت را به بیداری وصله زند. او هرگز با تاریخ سلفی نگرفت. مکتب حاتمی چنین به او آموخته بود لااقل تاریخ مدرن و آرلکن گونه اش را به بازی نگیرد و صرفاً از ساحت عکس یادگاری با او دور افتد. او آن صحنه و حضور عظیم در سینماست که تارکوفسکی در ایثار، امید همراه با ایمان معصومانه یِ مسیحانه اش را تثبیت کرد و جیم جارموش نااخلاق فراموشی تکنیک زده اش را در مقام هشدار به رخ خودآگاهی انسان کشید. عبدی در این معنا پاسبان سنتی بود که بیش از هر چیز به زندگی در معنای ساده و واقعی اش پایبند بود و آن گاه که می خواست نسبتی با تجدد برقرار کند؛ دست به دامن کمدی و گروتسک رابله ای_باختینی می شد چرا که تاریخ متجددانه ی او شخصیت نداشت. گزاره هایش نسبتی با زیست_جهان سنت اش برقرار نکرده بود. به همین سبب میان گریم و زبان او غرابت و قرابتی همزمان پدیدار می گشت. عبدی انکشاف لحظه ای از هستی سینمایی بود. سینمایی بی مانند و بی تکرار. حق همین بود او بی مانند و بی تکرار بماند. هزار و یک شبی که هر قصه اش دریچه ای به نحوه ای از اگزیستانس این جهانی آدمی است. در ما و با ما. و کدام نقش اوست که به قول سپهری نقشبندی اش دلگشا نباشد. نگارین و رعنا. به رنج آغشته اما پذیرنده و پذیرا. ما بدون او لکنت گرفته ایم. آکتوری که خود واقعی ما مردمان بود. مردمانی پر ز خون جگر و در گذار از غمی به غمان دگر. و این میان از علی حاتمی سپاسگزاریم که او را در مکتب خویش پرورد و به ما ارزانی داشت. روزی که از خدا گله کرد لابد دیگر نومید شده بود، لابد از خود نیز و چه بسا از همان خدا که گله ی خویش را در محضرش بدو عرضه می کرد. در تاریخ سینما بنویسید اکبر عبدی چون راهی برای خوشبختی مردمانش نیافت، مُرد. او حی بن یقظان هنر رو به احتضار ماست. نگاه کنید وقتی مراسم تشییع او به جشن سلفی گرفتن سلبریتی ها بدل می شود یعنی او دیگر نمی تواند به این جهان مُد و تن نمایی بیمار سینما تعلقی داشته باشد. او مجوس تک افتاده و هوم عابد از یاد رفته ی دخمه ها و آتشکده های این فرهنگ بود که دم آخر را به دعایی نومید پسِ پُشت نهاد. هفتم مرداد ماه ۱۴۰۵ T.me/adabiatvispard
دیدار با دیوارها و مخروبه ها امراله نصرالهی بر دهانش زنجیر بستند دست هایش را به سنگ مردگان آویختند و گفتند: تو قاتلی غذایش را، تن پوشش را و پرچمش را ربودند و او را در سلولی انداختند و گفتند: تو سارقی از تمام بندرگاه هایش راندند زیبای کوچکش را ربودند و گفتند: تو آواره ای (محمود درویش) برمی گردد به موطن اش. این بار با ودیع، پسرش که درس حقوق می خواند، بعدتر شاید بتواند گامی در فلسفه ی حق برای فلسطین بردارد. از خانه ی پدری هنوز رگه هایی از حیات باقی مانده، از تخت خواب او اما خبری نیست. می خندد به لب، به درون اما غوغا و تلخا_ست. برای سعید، فلسطین، دیگر مکان فیزیکی_جغرافیایی نبود، هویتی فرهنگی و معنوی بود. به یادش تا مرز سرطان خون پیش رفت. در نیویورک دل در هوای مراقبه اش داشت. شبان و روزان اش به خیال زیتون زاران و لیموزاران اش می گذشت و به یاد دهقانان آواره و بی زمین مانده اش. ودیع می گفت؛ می شود کاری کرد؟ برگشت و همه ی آن چیزهای از دست رفته را بازپس گرفت؟ از چیزی می گفت که جسم نحیف سعید برای او تکیده شده بود. جان اش زخم خورده بود. با تاریخ نمی شد شوخی کرد. نمی شد از دردهای اش گذشت. خاطر از خاطره های اش زدود. چه می شد اگر آن دو جهان در یک مکان به صلح می رسید. چه می شد اگر همان جا در همان مدرسه با همان همکلاسی یهودی اش تاریخ بیش از این پیشتر نمی آمد. می نشست و با زیست_جهان اسلامی/ یهودی و عربی/ عبری اش سر می کرد و به سر می آورد عمر خویش را. سعید نمی توانست با تاریخ مابعد آن همراهی کند. نمی پسندید آن اقلیت حاکم را بر اقلیت محکومی. آنقدر بر اومانیسم دموکراتیک خویش باور داشت که تمامی آشویتس را فدای صهیون ها نکند و آنقدر روح مقاومت در او بالیده بود که در مجامع جهانی و محافل روشنفکری صدای بی خانمانی و مقاومت ملتش باشد. نقد او بر پیمان اسلو و بر یاسر عرفات از جهت بی سرنوشتی و بی در کجایی بیش از پیش ملتش بود و کند کردن تیغ مبارزه ی جنبش مقاومت ملی. سعید در راه حل دو دولت سیاست غیاب هویت فرهنگی، ملی و معنوی هموطنانش را نشانه گرفته بود. می دانست این راهکاری راهبردی برای این ملت رانده شده نخواهد بود. سیاستی که هیچ گاه اجرا نشد و اصلا برنامه ای بود برای اجرا نشدن و آپارتایدی شدن هر روزه ی دولت اقلیت صهیون ها علیه ملت پادرجای به رسمیت ناشناخته مانده از جانب جنابان شان. این سان تاریخ برای سعید مهمتر از سیاست بود. می ترسید آوارگی جای خود را به هجرت خودخواسته دهد و غصب سرزمینی به قراردادی فی مابین نقل مکان کند. تاریخ برای او از تمامی چیزهای کوچک پیرامونش شروع می شد. همان خرت و پرت های مانده و افتاده بر زمین که سعید تکه تکه ی هویت فلسطینی خویش را از مجموع آنان بازمی جست. از کلیدهای زنگ خورده و به یادگار مانده ی پدران از برای نوه هاشان تا اسناد خانه هایی که اکنون بر تل ویرانه هاشان محمود درویش می نشست و ناله ها و فریادهای شعرش را آنجا به دست واژه ها می سپرد. از روایت اُمُّ صلاح بانوی پیر بازمانده از قتل عام روستای دیریاسین که عمو و برادرانش را از دست داده بود، از قصّه ی یوسف لحام و خلیل لحام که به انتظار وعده ی خدای شان نشسته اند تا روزی در خانه های خویش مأوا گزینند. و از داستان مهدی شوشا که ساحت انتقام و انتحار را به الهیات زندگی وامی نهد تا در دل بحران جنگی سرزمینی از زنده ماندن و زیستن به جان سختی گوید، نیز ماجرای دختران مدرسه ی قرطبه که در رفت _آمد دشنام و تجاوز کیف و کتاب حمل می کردند. همه ی این ها برای سعید جداافتادگی های تاریخ اش بودند که می ترسید مبادا روزی به فراموشی سپرده شوند. بدین سبب بود که سخت می هراسید فلسطین تنها سوژه ی رسانه ها باشد و از رنج و ترومای تک تک فلسطینی ها در آنها اثری نباشد. او تاریخ اش را چنین دنبال می نمود در حاشیه های مرکزیت نیافته. در دیدار با دیوارهای ترک خورده و مخروبه های فرو ریخته. برای حرف زدن از همین حاشیه ها بود که پس از سالها به سرزمین مادر_پدری اش بازگشت تا احیا کند هر چیز از یاد رفته را. هر مُهمِّ فراموش شده را. تاریخ تروماتیک اُمُّ صلاح و یوسف لحام و خلیل لحام و مهدی شوشا و رفت_آمد مضطربانه ی هر روزینه ی دختران مدرسه ی قرطبه را. حتی پرت افتادگی پیکر مادر و جسم و جان تلخکام پدر را. سعید اگر چه برای خود هویتی هیبریدی قائل بود اما تا دمان واپسین عمر و تا نفس آخر حیات برای فلسطین علیه شرق شناسی وارونه ی غرب قلم زد و با تمامی فیلسوفان فاشیست و فکلی های کراوات زده ی انگلو_امریکن درافتاد. او جان خود در تیر کرد و کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر. پی نوشت؛ ادوارد سعید متفکر فلسطینی بود. در نیویورک ادبیات تطبیقی درس می داد. از آثار او می توان به شرق شناسی، فراتر از واپسین آسمان، جهان، متن، منتقد، اومانیسم و نقد دموکراتیک، بی درکجا، فرهنگ و امپریالیسم اشاره کرد. شیراز، سیزدهم مُرداد 1403 T.me/adabiatvispard
без подписи
без подписи
без подписи
وطن داری و وطن دوستی را از استاد شیرمحمد اسپندار بیاموزیم
اگر چه روی در نقاب خاک کشیده است؛ نوای دونلی و پیغام سروشانه اش همچنان در گوش بیداران زمزمه خواهد شد
دونلی، تمبورک، دهلک (با یاد شیرمحمد اسپندار) دو دهان داشت گویا، همچو نی. که با نی و به زار می نواخت زار زارِ دشت لبْ چاکِ بلوچ را. گجرات نواز بُستان بود و دل به جویبار جاری نخل هایش سپرده بود. بیل می زد، آب می داد، عرق می ریخت، می نشست، جبین می گشاد، نفس تازه می کرد، دونلی در دهان و بر لبان می نهاد و قصه از سیستان می گفت. داستان زال را به زار پیوند می نهاد، با تمبورک استاد ماشاءالله بامری هم نوا می گشت تا دو ساز بر یک نهاد بنشانند از برای شرح درد شهری که در آتش خشم و انتقام بهمن سوخت و دود از بر و بالای نیمه زمینی_نیمه آسمانی اش به بالا برآمد. و شیر محمد زنده ماند، کهن شد به کهنسالی سیستانش. دل عبرت بینی داشت. از دیده عِبَر می کرد تاریخ زبده و گزیده ی خویش را. آن سخستان برایش زال بود و زر بود و زار بود و ماز بود. نا و نوایش در ظلام دشت، رنگ روشنی روز می گرفت و آفتابی که او از آن می گفت؛ سخت شفق آگین بود. از نزدیک که دیدمش سطوت سکایی و سیستانی اش را با خود داشت. و هنوز بر آیین مهر بود و شگفتا که حقیقت محمدیه ای را در سیمای حکیمانه اش می توانستی دید. آمیغی از سنت اسلامی و سلاست مهری. و شگفت تر آن که هر دو را بارها به موسیقی زار روایت کرده و زیسته بود. و باز سیمای سوخته اش از شهری سوخته خبر می داد. شهری که آبروی ایرانشهر بود و مرزداری بی اجرتش مثالی ملیح از وفاداری. در او که می نگریستی؛ در می یافتی از ابدال است. از اولیای خداست. دهان پیدای اش اگر نغمه می سرود، با دهان پنهانش ذکر می گفت. و دونلی او هم جز این نمی گفت. آخر خنیایی که عرضه می کرد از عرفانی اسلیمی خبر می داد. پر پیچ و خم و رازور، و چون مردمان اقلیم اش سهل و ممتنع. ژنده پوشی اش هرگز از هیبت و حشمت اش نمی کاست. می فهمیدم بیشتر اهل سلوک و سکوت است تا حَرف و گُفت. نخل بسی چیزها به او آموخته بود. باسق بودن، خامُشی و بیداریِ همزمان را. چون شبان باغ پر ز تَهَجُد بود و چون روزان داغ دشت انبوهی از دلگرمی و مهر. چه می دانستم که دیدار نخستینم با او دیدار آخرین خواهد بود. شب به احترام او و به احترام «سرودها و سکوت ها» ی اش رنگ سپیدی گرفت و هنر در آن دم به دیدار رازهای یک زار نائل آمد. شبی خوش بود. گفتم به قصه ی اکنونش دراز کنم. اکنون اما تنهاتر از او و میراتر از او دونلی اوست اوفتاده در کنار همان باغ، همان راغ، همان جوی، همان نخل و تمبورکی یتیم و دهلکی پر از تام تام درد. کسی هست آیا که دونلی او بردارد و با دو دهان بنوازد؟!! امراله نصرالهی یکم مردادماه ۱۴۰۵ T.me/adabiatvispard
سال کتاب سوزان با مرده باد آتش و زنده باد باد! (برای نشر مهری و برای آقای خوجینیان) نومید و مستأصل از آن همه تلفنی که زده بودم دیگر از خیر چاپ کتاب یادنامه ی شاپور گذشته بودم. با خود می گفتم بگذار خودش راهش را پیدا کند. شاپور می دانست بر سر یادنامه اش چه مرارت ها کشیدم. نوبت او بود که دستم بگیرد و پا به پا ببرد. و گرفت و برد مرا در دامان باد موافق و مؤانست رفیق صادق، شجاع جان انوری انداخت. الحق که شجاع بود و در شجاعت خود صادق. گفت پیدا کردم. چه را؟ نشر را. کدام نشر؟ پاسخم داد؛ مهری. نشر مهری. ایران؟ نه، لندن. ما کجا و لندن کجا؟ گفت امتحان می کنیم. شماره ی نشر را گرفتم و از طریق صفحه ی تلگرامی نشر اقدام کردم. بسیار شادمان شد. ماز راه، صافی گرفته بود. خستگی طاقت بریده و راحتی از ره رسیده بود. کتابی که قرار بود از چاپخانه ی نشر نیلوفر سردرآورد ناگاه در لندن رحل اقامت افکند. دست اغیار در ایران از تطاول و دخل و تصرف کتاب کوته گشته بود. کتاب پاک بود. غل و غش نداشت. شأن شاپور را نگه داشته بود. حق همین بود که از بی سرنوشتی بدر آید و درآمد؛ چونان راه و روش شاپور در شعر و در نقد و در ترجمه و در حوالی زیست یگانه و انسانی خویش. و این نشر مهری و مدیر آگاه و دانا و دلسوزش بود که از پسٍ پر کشیدن شاپور او را برکشید، در مجلدی آراسته، شکیل و زیبا. همکاری من با این نشر با ویراست و طرح جلد جدید کتاب «خود علیه دیگری» ادامه یافت. این کتاب هم در ایران مجوز نشر نگرفت. پنج سالی میهمان بی مواجب وزارت فرهنگ بود و هر بار بزک و بهانه ای که به دست شان می رسید در زدن سر و ته کتاب نیز دریغ نمی کردند. نشر مهری اما از خجالت همه درآمد. طابق النعل بالنعل کتاب ناچیز مرا به پیراستگی هر چه تمام تر به جامه ی طبع آراست. از تاریکخانه ی اشباح بدرآمد و روی در روشنی روزان و سر در درگاه آگهان نهاد. نشر مهری اکنون در آستانه ایستاده است. رویاروی کوته آستینان و چراغ کُشان و سوسوستیزان آیین هنر و کتابت. او ساکن کوچه های نجابت است. نجابت آنان که گرفتار نانجیبان شدند. و مسافرخانه ی پررونق کاروانیان خسته و غبارگرفته است. پناهگاه نگارندگان مطرود و محذوف، و شنوای دهان های مسکوت و سطرهای مغضوب شده است. میزبان مهربان هر آن که و هر آن چه مورد بی مهری واقع شده باشد. پراکندگی ها به او درست گردند. زخم های ناسور به طبابت او ضماد گیرند. و کلمات با دستیاری او مهیای حضور شوند و اضطراب از چهره های ترس خورده شان زدوده گردند. پاسبان بی توقع حرمت واژه ها اوست و برپای دارنده ی جشن زادن و باززادن کتاب ها هم اوست. نشر نگران هر آن کس است که کلامی و کلمه ای در چنته دارد. و پایبست آن که با همه ی نامداری اش بی نام مانده است. نگرنده ی نگرانی که در مُرغوای جنگ کاریز حیات را از خشکناکی می رهاند. نویسندگان در تبعید را و بیگانگان در وطن را حجره و حنجره می بخشد. هر کس دل در گرو فرهنگ ایران دارد او مأمن آنان خواهد بود. هر سندی و سطری که حاوی پیامی برای ایران باشد او پذیرا خواهد بود. او برای ایران کار می کند. همان لوک پیر که مقاومت او را در ناملایمات تاریخ مانندی نبوده است. او در دل کتاب سوزان این قرن و به احترام ایران و تنهایی اش به پای خاسته است. ما نیز به احترامش برخیزیم. امراله نصرالهی تیرماه ۱۴۰۵ T.me/adabiatvispard
без подписи