tgindex
سنگِ صبور | ضیا

سنگِ صبور | ضیا

Статистика
@sangsabur78Книгиперсидский

روزمرگی‌های یک آدم معمولی. عاشق کتاب، فیلم، موسیقی، طبیعت و نوشتن.

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
12
Всего постов
30
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
458
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
111
30 постов
Вовлечённость
24,2%
к подписчикам
Постов в день
1,7
всего 30
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
92
1/48двое суток
105
1/72трое суток
113

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.2331из Taravosh_Lit

    واکاوی پدیده‌ی «عیاض» از عینک مارکتینگ این روزها رمان «عیاض» نوشته‌ی احمد شهرام وفایی به بحث اول محافل کتاب‌خوانی و یک ترند تمام‌عیار تبدیل شده است. به عنوان یک ناظر، کاری به کیفیت ادبی، ساختار داستانی یا خوب و بد بودن محتوای آن ندارم؛ قضاوت در آن مورد بر عهده‌ی اهل ادب و منتقدان سره از ناسره است. آنچه توجه مرا جلب کرده، رفتار بازار با این اثر است؛ زیرا فروش تمام نسخه‌ها و رسیدن به چاپ دوم در کمتر از ۴۸ ساعت، یک رویداد کم‌سابقه در بازار نشر کشور محسوب می‌شود. این موفقیت تجاری محصول برنامه‌ریزی دقیق در استراتژی فروش است که محرک‌های اصلی آن نیاز به بررسی دارد. کتاب معمولاً در شرایط فشار اقتصادی از سبد خرید خانواده‌ها حذف می‌شود، اما برگزارکنندگان این کمپین با طراحی مشوق (Incentive Design)¹ هوشمندانه، این قاعده را تغییر دادند؛ آن‌ها مسابقه‌ی کتاب‌خوانی با جایزه‌ی نقدی کلان را پیوستِ کتاب کردند تا ارزش پیشنهادی کالا تغییر کند؛ در نتیجه مخاطب در کنار پرداخت قیمت خرید، خود چانس برنده شدن یک جایزه‌ی بزرگ را به دست آورد و همین محرک مالی، سد مقاومت مصرف‌کننده (Consumer Resistance)² را به سرعت شکست. این جریان با انتشار تصاویر صف‌های طولانی جوانان در مقابل کتاب‌فروشی اکسوس کابل، یک تایید اجتماعی (Social Proof)³ قدرتمند در جامعه ایجاد کرد؛ چرا که وقتی مردم تمایل بالای دیگران برای خرید یک کالا را مشاهده می‌کنند، ارزش آن کالا در ذهن مخاطب افزایش می‌یابد. حرکت مذکور بلافاصله به یک بازاریابی ویروسی (Viral Marketing)⁴ در فضای مجازی مبدل شد و در ادامه، حتی کسانی را که جایزه‌ی نقدی اولویت اولشان نبود نیز تحت تاثیر قرار داد تا برای همراهی با جریان روز جامعه، اقدام به خرید کتاب کنند. از سوی دیگر، اعلام بازتزریق بخشی از سود فروش نسخه‌های اولیه به مبلِغ جوایز مسابقه، اقدام کلیدی دیگری در این کمپین و یک نمونه‌ی موفق در وفادارسازی مشتری (Customer Loyalty)⁵ بود؛ با این راهبرد، خریداران اولیه به مبلغان کتاب مبدل شدند، زیرا هر خریدار انگیزه‌ی اقتصادی داشت تا کتاب را به دیگران معرفی کند، چون فروش بیشتر، ارزش مالی مسابقه‌ی خود آن‌ها را بالا می‌برد. در نهایت، پدیده‌ی رمان عیاض نشان می‌دهد که روش‌های سنتی فروش کارایی خود را از دست داده‌اند و اگر زنجیره‌ی مشوق‌ها، توزیع مناسب و مارکتینگ تهاجمی به درستی اجرا شود، بازار کتاب پتانسیل خریدهای انفجاری را دارد. پاورقی اصطلاحات کاربردی یادداشت: ¹ طراحی مشوق (Incentive Design): ایجاد یک پاداش مشخص برای ترغیب مشتری به انجام خرید. ² سد مقاومت مصرف‌کننده (Consumer Resistance): موانع ذهنی یا مالی مشتری که مانع از پرداخت پول برای کالا می‌شود. ³ تایید اجتماعی (Social Proof): گرایش مردم به تقلید از رفتار خرید دیگران به دلیل فرضِ باارزش بودن کالا. ⁴ بازاریابی ویروسی (Viral Marketing): روشی که در آن خریداران، خود داوطلبانه اطلاعات کالا را در جامعه پخش می‌کنند. ⁵ وفادارسازی مشتری (Customer Loyalty): همراه کردن مشتری با چرخه‌ی فروش به طوری که خود به بازاریاب رایگان کالا مبدل شود. #یادداشت_اقتصادی

  • هوش مصنوعی گفته از این متن می‌توان چند برداشت داشت: ۱. فقر و نیازمندی: کراچی‌وان برای گذران زندگی به کمک مردم وابسته است و با توسل به باورهای دینی از آنان درخواست کمک می‌کند. ۲. فضای ناامن و ترسناک: اشاره به «کوچه‌های تاریک و پر از دزد» نشان می‌دهد که محیط زندگی او ناامن است و حتی هنگام بازگشت به خانه احساس خطر می‌کند. ۳. تضاد میان ایمان و واقعیت زندگی: او برای مردم دعای عبور سالم از «پل صراط» می‌کند، در حالی که خودش در همین دنیا نگران عبور از کوچه‌های ناامن و رسیدن سالم به خانه است. این می‌تواند یک تضاد معنایی و کنایه‌آمیز ایجاد کند. ۴. زندگی سخت طبقه فرودست: عبارت‌هایی مانند «کراچی‌اش را می‌دواند» و عجله برای رسیدن به خانه، تصویری از زندگی دشوار یک کارگر یا فرد کم‌درآمد ارائه می‌کند. در یک برداشت ادبی‌تر، متن می‌تواند تصویری از انسانی باشد که برای نجات و امنیت دیگران دعا می‌کند، در حالی که خودش هر شب با فقر، ترس و ناامنی دست‌وپنجه نرم می‌کند.

  • 13 авг.32удалён 13 авг.

    مرد کراچی‌وان می‌گفت «به حق شب جمعه کمک کنید، دعا می‌کنم خداوند کمک‌تان کند از سر پل‌صراط بخیر تیر شود.» کراچی‌اش را می‌دواند. عجله داشت که زودتر از کوچه‌های تاریک و پر از دزد، زودتر خودش را به خانه برساند.

  • مرد کراچی‌وان می‌گفت «به حق شب جمعه کمک کنید، دعا می‌کنم خداوند کمک‌تان کند از سر پل‌صراط بخیر تیر شود.» کراچی‌اش را می‌دواند. عجله داشت با عبور از کوچه‌های تاریک و پر از دزد، زودتر خودش را به خانه برساند.

  • 13 авг.5удалён 13 авг.

    برای من هفته‌ی به‌شدت پرکار بود. برای شما چطور؟ چه کردید؟ t.me/HidenChat_Bot?start=328826783

  • دارم تقویم را می‌بینم که تا ببینم پسر همسایه روی چه حسابی از پدرش، «عیدی» می‌طلبد. چیز خاصی دست‌گیرم نمی‌شود. یادم می‌آید که روز شنبه، ۲۴ اسد است و این روز سرآغاز سقوط به کام هیولا. شاید کودک پسر همسایه، از روی اینکه چون پول می‌خواهد و دلیلی برای پول گرفتن…

  • مردهای کارگر سرای ما نام‌های جالبی دارند: کاظم قندک، خرگوشک، علی تایرگردن، ابراهیم سیاه...

  • دارم تقویم را می‌بینم که تا ببینم پسر همسایه روی چه حسابی از پدرش، «عیدی» می‌طلبد. چیز خاصی دست‌گیرم نمی‌شود. یادم می‌آید که روز شنبه، ۲۴ اسد است و این روز سرآغاز سقوط به کام هیولا. شاید کودک پسر همسایه، از روی اینکه چون پول می‌خواهد و دلیلی برای پول گرفتن از پدرش، سرهم کرده ولی من حس خوبی از درخواست او نگرفتم. امیدوارم سال بعد از این ماه و رسیدنش متنفر نباشم.

  • چه مزه‌ای دارد وقتی آدم به جایی تعلق داشته باشد، وقتی به جایی دل‌بسته باشد. قذف | بتول مرادی

  • هزاره‌های غور به چپ‌دست‌ها، «چپ قَی» می‌گویند. «قَی» در لهجه هزارگی به معنی پا است. جالب است برایم!

  • یکی از بدی‌های خانه‌های قدیمی این است که در سقف این خانه‌ها، تکه‌ای را چسپانده‌اند تا گه‌کاری‌های این شاهکار ساخت‌و‌ساز به چشم دیده نشود و موش‌های بی‌ادبِ پدر سگِ حرام‌زاده نیز آن‌جا برای‌شان حرم‌سرایی ساخته و روز ده تا چوچه به دنیا می‌آورند. دلم می‌شود سقف اتاق را آتش بزنم تا موش‌ها کباب شوند بعد با خیال راحت ترموز چای را با آن صدای مزخرفش شوت کنم بیرون.

  • 12 авг.972из Majid_khaksarr

    نشست پهلوی ما وز رقیب جام گرفت... نظیری نیشابوری

  • امروز روز جهانی فیل و روز جهانی جوان است. جوانان حاضر در این‌جا، روز تان مبارک جوانان. روز تان مبارک ف... در این‌جا اصلا فیل نداریم. در کشور هم نداریم. خر داریم و خیلی هم زیاد. خرهایی با ریش‌های بلند و لنگی‌های بر سر. منتظرم روز جهانی خر شود.

  • داکتر بشکه را گرفته و رفت آب معدنی بگیرد. نمی‌دانم چرا هروقت آب معدنی تمام می‌شود، صدای آیسکریم‌فروش را از کوچه می‌شنویم با آن صدای تکراری‌اش: پیمان آیسکریم، پیمان، ککو دار مزه‌دار. وقتی که هوس آیسکریم می‌کنیم، صدای تانکر‌های آب معدنی را از کوچه می‌شنویم: آب معدنی، آب تصفیه شده از شرکت حمزه لیتر یک افغانی، یک افغانی. داکتر بعد از نیم ساعت بشکه آبی رنگ را سرشانه کرده و وارد اتاق می‌شود. او را گفته گفته راضی می‌کنم تا با من مارکت ملی برود. هوس کتاب خریدن کرده‌ام. داکتر سر کوچه توقف می‌کند تا کیک بگیرد. گرسنه است. منصرف می‌شود: «گمش کو سوپ می‌خورم.» مقصد مان مشخص است؛ پیش عبدالله می‌رویم نشر واژه. بعد از پرس‌وجوی احوال او، به دکان دیگر شان می‌روم. کتاب دانشکده‌های من از ماکسیم گورکی به چشمم می‌خورد، برمی‌دارمش. هیچ پولی همراهم نیست. مثل زن‌ بارداری که در زمستان هوس هندوانه و دیگر میوه‌های بهاری می‌کند، من در اوج بی‌پولی‌ام هوس خریدن کتاب. عطش‌ام باید در جایی فرو نشیند. کتاب‌فروشی‌های دیگر یکی یکی می‌بندند، واژه باز است. عبدالله برق باطری دارد و دکانش را با نور کم‌سویی، روشن نگه داشته است. داکتر هم کتابی می‌گیرد. می‌گویم فردا پس فردا که پول‌دار شدیم، دختری با مادرش کتاب خریدن آمده، چندین جلد را به مادرش داده و خودش هم‌چنان بین قفسه‌های کتاب می‌گردد. مادرش کتاب‌ها را بغل گرفته و به عبدالله می‌گوید ما همیشه از شما کتاب می‌خریم، شما باید به من یک جلد کتاب به جایزه بدهید. از رفتار و گفتار مادر آن دختر خوشم آمد. در دلم می‌گویم فدای اندیشه‌‌ و طرز فکرت شوم مادر. خوب است که مادران با دختران شان رفیق باشند. از کتاب‌فروشی بیرون می‌شویم، سرخوش و پیروزمندانه انگار قله‌ای را فتح و یا مساله‌ای را حل کرده باشیم. عطش من فرو نشست. حالا نوبت فرونشاندن عطش داکتر است. کنار مرد جوان سوپ‌فروش توقف می‌کنیم. از داکتر می‌پرسم پول پیشش هست، می‌گوید هشتاد افغانی دارم. دو سوپ ده روپه‌گی و چهار سمبوسه می‌گیریم. البته اول قیمتش را می‌پرسیم. بارها از اینکه چیزی را گرفته، خورده و بعد قیمتش را پرسیده‌ام، ضربه خورده‌ام و خاطرات بدی دارم. دو دختر جوان سوپ سفارش می‌دهند: یک گیلاس بیست روپه‌گی و دو گیلاس ده روپه‌گی. سوپ‌فروش می‌پرسد چکنی هم پرتم؟ دختران عجله دارند. یکی از آن‌ها سرش را تکان داده و ها می‌گوید. خودش می‌ورد. دیگری تاب تاب می‌شود: زود شو لالا که موتر منتظر اس و بیر و بارک شده. دو گیلاس سوپ ده روپه‌گی را خودش می‌گیرد و گیلاس باقی‌مانده را شاگرد سوپ‌فروش سمت موتر می‌برد. شاگرد دیگر سوپ‌فروش سمت خلیفه‌اش دیده و ابروهایش را بالا می‌اندازند و نیشش باز می‌شود. نمی‌شنوم چه می‌گوید. بوق موتر فضا را پر کرد. ترافیک نیست و چهارراهی هم شلوغ. راننده‌ها هم به میزان عصبانی بودن شان بوق می‌زنند.

  • 11 авг.11931из Free4daily

    ثبت‌ وقایعِ این سفر: ۱. تنبل‌ها همیشه ساده‌ترین راه‌ها را پیدا می‌کنند. مرتب‌کردن اتاقی که سگ در آن صاحبش را گم می‌کند زمان‌بر است. ماه‌ها است که هیچ هم‌اتاقی‌ای ندارم و مطمئنم حداقل تا یک ماهِ دیگر نخواهم داشت؛ پس بی‌خیال. پرده‌ها را می‌کشم، کوله‌ام را کول می‌کنم، هدفون را می‌گذارم روی گوش‌ها و چمدان‌به‌دست از اتاق خارج شده و کلید را می‌چرخانم. آخرین آهنگ از گروهِ سه‌نفره‌‌ی‌مان را پلی کرده همراهش می‌خوانم و سرکَیف شده و رقصیده‌رقصیده پله‌ها را پایین می‌پرم. "ای دل تو خریداری نداری، افسون شدی و یاری نداری" دوش‌گرفتن تصمیم خوبی بود. باد که می‌خورد به سر و کله‌ام، یخ‌یخ می‌شوم و خوشم می‌‌آید. موقع بیرون‌شدن م را دیدم که دارد می‌رود بیرون. بهم‌دیگر لبخند زدیم. م واقعاََ فعال و درس‌خوان است. دمش گرم. کوچه‌ی خوابگاهِ‌‌مان خانواده‌ای داشتند می‌رفتند سر کار. لابد دخترشان هم کلاسی چیزی داشت. ناراحت بود، مرا هم آن موقعِ صبح بیدار کنند ناراحتم البته. هزینه‌ اسنپ تا ترمینال از هزینه بلیط هم بیشتر بود، پس با خودم گفتم حالا که صبح به این زودی است، نصفِ راه را با قطار می‌روم. در مسیر روی سنگ‌فرشِ پیاده‌رو، با تباشیرهایِ رنگی رسامی کرده بودند. قشنگ و بامزه بود. عکس گرفتم و دلم خواست من هم به آن سنگ‌فرش چیزی اضافه کنم، ولی نداشتم تباشیر‌ و دیرم می‌شد. زندگی این‌طوری است دیگر. همیشه باید از چیز و چیزهایی دل بکنی تا شاید به چیز یا چیزهای دیگری برسی. آن‌هم فقط برای یک شاید، هیچ قطعیتی وجود ندارد که آن‌جا برایم بیشتر از کشیدنِ نقاشی کف خیابان لذت داشته باشد. پیشی‌ها هم بیدارند. سلام‌وعلیک می‌کنیم و به مسیرم ادامه می‌دهم. چندتا کلاغ می‌نشینند و پر می‌زنند. سلام‌شان می‌دهم. پارک میان‌بر است. روی دیوارش چیزی نوشته شده بوده که پاکش کرده‌اند و وقتی آدم خوب دقت کند، می‌تواند کلمه "مرگ" را ببیند. حدس می‌زنم مرگ بر دیکتاتور بوده باشد کاملش. اگر چیز دیگری بودی، پاکش نمی‌کردند‌ و ماه‌ها می‌ماند؛ مثل پهلوی‌دونی و مغز ترامپ روی سطل زباله، اشعار و شعارهایی در بابِ انتقام‌ و خون‌خواهی و خط‌ونشان‌های دیگری که ماه‌هاست از در و دیوار پاک نشده‌اند. دو تا پیشیِ خورتکک می‌بینم نزدیک دیوار که چشم یکی‌شان آسیب دیده است. امیدوارم کار آدم‌های مریضِ حیوان‌آزار نبوده باشد و تقصیر بی‌حواسی‌های خودش باشد. به‌هرحال کار از محکم‌کاری عیب نمی‌گیرد؛ بر آن احتمال فحش می‌فرستم. شاید یکی با خودش بگوید، چه فرقی می‌کند حالا. ولی باور کنید خیلی فرق می‌کند. خدا را شکر روز است. شب‌ها که از این پارک بگذری، بوی انواعِ مواد مخدر عصبی‌ات می‌کند. سه تا دختر باهم نشسته‌اند و یکی سیگار می‌کشد. چند مرد روی نیمکت‌ها خوابیده‌اند. دیگری سیگارش را لیس می‌زند و خانمی می‌دود. آقای ورزشی دارد اسپیکرش را جمع می‌کند. او مربیِ یک عده زن‌ومردِ میان‌سال است که صبح‌ها می‌آیند برای ورزش. آهنگ می‌گذارند و با آن ورزش می‌کنند و می‌رقصند. پارک ملت مشهد هم همچین برنامه‌ای داشتند، با این تفاوت که خانم‌ها جدا و آقایان جدا. موسیقی هم بی‌کلام. یک مدتی صبح‌ها زود بیدار می‌شدم و می‌آمدم اين‌جا برای ورزش و زبان‌خواندن؛ این‌ها را از آن روزها می‌دانم. مردی با سگش آمده پیاده‌روی. خیلی قشنگ و گوگولی است؛ سگش. آن‌طرف‌تر خانمی یک خروس را نشانده توی سبدی و و از چیزی که نمی‌بینم کمی خودش می‌خورد و کمی به مرغش می‌دهد. رسیدم به ایستگاهِ مترو و ساعت شش و خُردهٔ صبح است.

  • آدم به آدم است که زنده است؛ آدم به عشق آدم زنده است.

  • «مادر تو عروسی کردی؟» «یک‌بار عروسی کردم اما بعد جدا شدم.» «حالا با کی عروسی کردی؟» «هنوز با کسی عروسی نکردم.» «وقتی بزرگ شدم با تو عروسی می‌کنم خو.» جهانم ستاره‌ باران شد. سپهر را در آغوش گرفتم. پشت این پیشنهاد ساده‌اش به مادر چه لطف بیکرانی نهفته بود.…

  • اتفاقاتی هست که با تمام وجود می‌خواهم زمان برگردد و تغییرش بدهم: مرتکب نشوم، نروم، نگویم، بگویم، شجاعت به خرج بدهم،... یک بازی ذهنی دردناک است. می‌دانم محال است ولی ذهنم گاهی این طوری خودش را تخلیه می‌کند. قَذف | بتول مرادی

  • چه قدر کودکی خوب است. آدم همیشه در رویاست و در آینده. نه مثل آدم بزرگ‌ها که همه‌اش به گذشته برمی‌گردند و رنج می‌برند. قذف | بتول مرادی

  • وقتی کتاب‌ها، فیلم می‌شوند آن‌همه واژه‌های نفیس دور ریخته می‌شود. در کتاب، باید خط به خط پیش بروی. یک روند نفس‌گیر که چند ساعت تا چندین روز پر هیجان را در بر می‌گیرد. اما فیلم در دو یا سه ساعت سر و تهش را هم می‌آورد بدون آنکه به تو اجازه خیال‌پردازی بداد.…