شعر و دکلمه نبض احساس
Статистика💥شعـــــر و دکلــــمه و دل نوشتــه 💥 تایم روزهای 🎄دوشنبه 🎄 https://t.me/+qJEl7JvDeQBlMzQ0
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 39
- Всего постов
- 1 361
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 87
- 1/48двое суток
- 99
- 1/72трое суток
- 107
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
💫 ࡄ֒𐭦ߺܝࡅ࣪ߺࡅߺ߲ࡇ۬ߺܟ ߊܟߺࡄߊࡑ 💫 #هانی ؟ #تورکی ترجمه ی هانی = کو؟ ای نسیم سحری .....دیلبر عیار هانی ؟ ساقی و مطرب و مِی ، محرم اسرار هانی ؟ اتّدی بو چرخ منیم قاامتیمی قاف کیمی .... سرو و باغ و چمنیم او گول بی خار هانی ؟ اوزگه بیر دیلبرینن کونلوم اچیلماز اونسوز ... او ییخان کونلوم اوین ، یار دل ازار هانی ؟ اتش هجری ادیبدور منی دیوانه کیمی ... عشق بازارینا .. عالمده خریدار هانی ؟ بو قَدَ ر عشق اودونا یانمازیدیم عالمده ... او توکن گول اوزونه طره ی طرار هانی ؟ زولفونون عطرینی بیر عمر قَدر انلامیشام .. وار مشامیمدا هله ، غنچه ی گلزار هانی ؟ قصه و غصه ی عشقیم هاموسی بیر سوز دور ... منی زنجیره چکن ... دیلبر بیمار هانی ؟ موبتلایم غم عشقینده بو هجرین اودونا ... یانیرام صوبحه قدر ، دیده ی بیدار هانی ؟ غم هیجری منی جلب ایلدی میخانه لره ... قانه دوندی اورگیم ، آی کیمی رخسار هانی ، فلکین قددی بوکولسون منی اوننان الدی ... #راحمی هیجر اودونا یاندیران او ، یار هانی ؟ #راحم_تبریزی https://t.me/+qJEl7JvDeQBlMzQ0
✍ ܥܭࡋߺܩܘ ࡅ࣪ߺࡅߺ߲ࡇ۬ߺܟ ߊܟߺࡄߊࡑ✍ این روزا بد دلم گرفته خیلی زیاد خیلی میدونی چرا چون دیگه دورهمی های قدیما نیست. اونوروزا که همه دور هم بودیم رفاقتا قشنگ دوستیها واقعی حسادتاکم دورونگی نبود. همه کمک هم بودیم تو کوچه همیشه ده بیست نفر بودیم یا الک دولک یا تیله بازی یا هفت سنگ خرپلیس و هزارتا بازی دیگه تا میگفتن کارتن فلان شروع شد همه تو خونه باتلویزیون سیاه سفیدمون بودیم انگار دنیا رو به ما میدادن .حنا دختری در مزرعه .بل وسپاستین .پسرشجاع .توشیشان.دکترارنس.. هاکل بریفیل..چاقولاغر لوک خوشانس..سفرهای کمان تسکوکه و داداش کاییکو اون سگاروهه زبلو سگ معروفش زمبه هییی.. چقدر اون موقع ها طلاق کم بود تا یکی طلاق میگرفت انگار جونشونو میگرفتن میگفتن با چادر سفید میری با کفن برمیگردی طرف میسوختو میساخت چقدر عجبو حیا بود لاتای محل هم واقعا لات بودن ناموسمون ناموسشون بود لوتی گری تو وجودشون بود گفتم لاتی بزار از فیلمهای قدیم بگم از قیصر آخ آخ اونجا که بهروز میگفت این نظام روزگاره خان دایی نزنی میزننت اخ یاد بهمن مفید افتادم تو فیلم قیصر من بودم حاجی نصرت رضا پونصدعلی فرصت آره اینا خیلی بودیم کریم اقامونم بود کریم کدوم کریم ؟کریم آق منگول میشناسیش آره ن گازدنده دم هتل کوهپایه دربند اومدیم پایین یکی چپ یکی راست یکی بالا یکی پایین عرق آب جو جورشد روتخت نشستیم داشتیم میخوردیم خلاصه خلاصش کنم آخره دیالوگ معروفش که میگفت حالا به همه گفتیم زدیم شومام بگین زدیم خوبیت نداره یاد مرد هزار چهره سینمای ایران افتادم رضا بیک ایمانوردی با لهجه خاصش هانن هانن ممل فش فشه ممل فش فشه مادرتو دزدیدن آخه منکه تورو دوست داشتم هانن گلپری جون بله اینجایی جون بله هانن مگه نمیگفنی عاشقتم پ چیه شد ذلیل مرده یاد نمکی افتادم که مهدی فخیم زاده بازی میکرد میگفت بادکنکه بادکنک چیه میخوای اذیت کنی میزنم تو سرتا گمشو مشد حسین آقا مراد میگفت کدخدا سلیمون دیگه منو دوست نداره اخ اخ فیلم همسفر گوگوش میگفت علی : بهروز :هان.گوگوش:بیداری ؟بهروز:مثل اینکه آره.گوگوش: تو زن داری بهروز :نبابا زنمون کجا بود.. گوگوش: نامزد داری..بهروز :رفتم سربازی برگشتم حامله بود گوگوش:پ چی داری ؟بهروز :هیچی یه ننه و یه خونه گرویی گوگوش:تاحالا عاشقم نشدی ااااا نبابا ن قربونت انگولکمون نکن عشق کدومه نذار یاد چیزایی که نداریم بی افتیم مصبتو شکر هرچی خورده بودیم پرید ما کجاییم تو کجایی اااه گوره پدرت دایی ببین چه آشی برامون پختی ..یا فیلم دشنه من بودمو داعاشای رحیم قورچه اونا پنج تا بودن من یه نفر همشونو خط خطی کردم .. میدونم کلی خاطره اومد تو دهنتون دلتون لک زد برا اون موقع ها اخ که چقدر دلم هوای زمستونه خونه مادربزرگ کرد با اون کرسی گرمو نرمش که همه زیرش میرفتیم کیفف میکردیم تا بخودمون اومدیم دیدیم بابامون نیست مامان نیست پدربزرگ نیست مادربزرگ نیست عشقو علاقه نیست همه چی شد فیک همه چی شده مجازی ومصنوعی خداااا دینتو شکر نمیخوایی نگامون کنی بریدیم به تموم مقدساتت قسم بریدیم نوکرتم ما بی معرفت شدیم تو که بامرامی از رگ گردن بهمون نزدیکتری کوشی خفه شدیم از درد بیا درمونمون کن یا الرحمراحمین😓... قدیمها #مجید_تقوی https://t.me/+qJEl7JvDeQBlMzQ0
✍ ܥܭࡋߺܩܘ ࡅ࣪ߺࡅߺ߲ࡇ۬ߺܟ ߊܟߺࡄߊࡑ✍ من به تکتک حرفها فکر میکنم... به تکتک نگاهها... به سکوتهایی که شاید برای دیگران، فقط سکوت باشند، اما برای من، هزار حرف نگفتهاند. به اینکه چرا بعضی آدمها میآیند، آنقدر نزدیک میشوند، که تمام دنیایت میشوند... و بعد، یک روز، آنقدر دور میشوند که حتی خاطرهشان هم درد دارد. من به «خوبی؟»هایی فکر میکنم که شاید پشتشان هزار «دلم برایت تنگ شده» پنهان بوده... به لبخندهایی که شاید فقط برای پنهان کردن گریهها زده شدند... به آدمهایی که گفتند «مهم نیست» اما شب، تنهاییشان را با هزار فکر به صبح رساندند. و غمانگیزترین قسمت زندگی همین است... اینکه گاهی هیچکس نمیفهمد درون تو چه میگذرد. همه فقط آرام بودنت را میبینند، اما کسی نمیپرسد چند شب است که با فکرهایت میجنگی؟ کسی نمیداند یک جملهی ساده، یک نگاه کوتاه، یا حتی یک «خداحافظ» معمولی، چطور میتواند تا مدتها در ذهن یک آدم تکرار شود. من خیلی فکر میکنم... گاهی آنقدر زیاد که از یک اتفاق کوچک، صدها سؤال میسازم. «نکند منظورش این بود؟» «نکند اگر آن حرف را نمیزدم، همهچیز فرق میکرد؟» «نکند هنوز هم...؟» و شاید سختترین قسمت ماجرا این باشد که برای خیلی از این سؤالها هیچوقت جوابی پیدا نمیشود. فقط میمانند... گوشهای از ذهن، گوشهای از قلب، و هر از گاهی در سکوت شب، دوباره برمیگردند. من خیلی فکر میکنم... به گذشته، به آدمها، به حرفها، به نگاهها... و شاید اگر کمتر فکر میکردم، آرامتر بودم. اما چه کنم؟ بعضی آدمها با قلبشان زندگی میکنند، و بعضیها... با فکرهایشان. و من، متأسفانه، از آن آدمهایی هستم که حتی وقتی همهچیز تمام شده، هنوز در ذهنم ادامهاش میدهم... امیر علی ✍ https://t.me/+qJEl7JvDeQBlMzQ0
💫ࡅ࣪ߺࡅߺ߲ࡇ۬ߺܟ ߊܟߺࡄߊࡑ💫 اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است غمی نیست همین انتظارِ رسیدنِ شب برایم کافیست ... همه چیز در زندگی، لحظهای پیش نیست، نه غمها ماندنیاند و نه شادیها، پس نه از خوشیها مغرور شو و نه از سختی ها ناامید... زندگی، مجموعهای از روزهای ساده است که گاهی تلخ میگذرد و گاهی شیرین، اما آنچه از آن میماند، رفتار ما با آدم ها و انتخابهای ماست، گاهی فقط یک لبخند، یک دلگرمی کوچک، یا یک نگاه مهربان میتواند روز کسی را بسازد، و ای کاش بیشتر این لحظههای کوچک را جدی بگیریم... خاطرات زندگی، از چیزهای بزرگ ساخته نمیشوند، از همین لحظههای سادهای که، با کسانی که دوستشان داریم، سهم میشویم. در نهایت، آدمها نه به خاطر داراییهایشان، که به خاطر اثر خوبی که در دل دیگران میگذارند، در یادها میمانند... میدونی حرف من چیه رفیق... به موقع بودن خیلی مهمه... شاید حتی بیشتر از چیزی که فکر میکنیم، اینکه یکی درست همون وقتی که دلت گرفته، بفهمه حالت خوب نیست... درست همون موقعی که دلت میخواد یکی صدات کنه، بیاد سراغت... آدم بعضی وقتا فقط میخواد یکی به موقع کنارش باشه... نه وقتی که دیگه همه چی تموم شده، خودش حالشو خوب کنه... نه وقتی که دیگه از شدت خستگی، خودش رو جمع کنه، نه وقتی که دیگه یاد گرفته تنهایی حال خودش رو خوب کنه، چون من فکر میکنم آدمها همیشه منتظر نمیمونن... یه جایی از بس منتظر شنیده شدن میمونن، دیگه حرفی نمیزنن، از بس منتظر اومدن یه نفر میمونن خودشون راه میافتن و میرن... و شاید تلخ ترین قسمت ماجرا این باشه، که بعضیها وقتی بلخره میرسن، تازه میفهمن ما چقدر منتظرشون، بودیم... ولی دیگه خیلی دیره ، کاش بعضی آدمها میفهمیدن که دوست داشتن فقط موندن نیست... گاهی به موقع رسیدنه...❤️🩹 تمام #ابراهیم_پاشا https://t.me/+qJEl7JvDeQBlMzQ0
سپاس از حضور پر مهرتون ✨✨✨ 🌸🍃لطفــــا✨ 🌷🍃پستهــــای✨ 🌸🍃کــانــــال را ✨ 🌷🍃فــوروارد کنیــــد✨ با ما همراه باشید درکانال👇 https://t.me/+qJEl7JvDeQBlMzQ0
https://t.me/+vMw40N2dSdwyMjA0
без подписи
https://t.me/sasanmusicnabz
без подписи
https://t.me/msasannabz
без подписи
https://t.me/sasannabzeehsas
✍ ܥܭࡋߺܩܘ ࡅ࣪ߺࡅߺ߲ࡇ۬ߺܟ ߊܟߺࡄߊࡑ✍ عشقجانم! میخواهم بدانم ڪنارش حالت خوب است؟مثل همان موقع هاڪہ بامن میخندیدی،برایِ اوهم میخندے؟ قربان صدقہ اش میروے ؟قربان صدقہ ات میرود؟ بہ چشمانش زل میزنے تاحرفهایِ نگفتہ ات را،ازچشم هایت بخواند؟ بہ اوهم میگویے دوست داشتنیِ من؟ راستے ازاوبرایم بگو! ڪنارت همہ چیزوهمہ ڪس را،ازیاد میبرد؟خجالتیست؟یااوهم دوست داشتنش رافریادمیزند؟ همیشہ حق رابہ تومیدهد،تادلت رانرنجاند؟ رویِ غصہ هایش سرپوش میگذاردتاغمگین نشوی؟ ملامت هاوسرزنش هاے آشناوبیگانہ، بخاطرعشقش بہ تورابہ جان میخرد؟ چَشمهایش چه؟!درانتظارت خشڪ میشوند؟ترمیشوندومیبارند؟ اصلابرایت بغض هم میڪند؟ آرامِ جانِ لحظہ هایم! مباداڪہ غمگینت ڪند؛ڪہ هنوزهم غمِ تو پرازغصہ اممیڪند. ازقول من بہ اوبگو ڪہ من تمامَ خودم رابہ او سپردہ ام؛ بگوڪہ توحاصلِ سالهاشب بیداریِ این چشم هایِ ناآرامی؛ بگوڪہ توحاصلِ گریہ هایِ مداوم، غصہ هاے یواشڪی،دردهایِ پنهانی، و بغضهایِ پے درپیِ من هستی. من هرڪجاودرڪنارِ هرڪسے ڪہ باشم؛هوایت همیشہ درهوایم جریان دارد. راستے غریبه... خوشبحالت توصاحب ڪسے شدے ڪہ من برایِ داشتنش ازقیدوبند همہ چیزوهمہ ڪس رهاشدم، امادرنهایت اوتورا بہ من ترجیح داد. ودرآخرغریبہ حواست باشد مباداڪہ باعثِ رنجشوآزارش شوی، فراموش نڪن ڪہ او امانتِ من در دست توست. او رابعدازخدابہ دستانِ تومیسپارم؛ لطفاقدرِ آن لعنتیِ بے وفایم رابدان. #هدی_احمدی https://t.me/+qJEl7JvDeQBlMzQ0
✍ ܥܭࡋߺܩܘ ࡅ࣪ߺࡅߺ߲ࡇ۬ߺܟ ߊܟߺࡄߊࡑ✍ مادرم… نمیدانم از کجا شروع کنم، از کدام درد، از کدام بغضی که هنوز در گلویم مانده. تو نیستی… و این نبودن، هر روز و هر لحظه، مثل سنگی بر قلبم سنگینی میکند. من هنوز همان دختر کوچکم که دستانش به دنبال دستهای تو میگشت، و هنوز همان کودک بیپناهی که به دنبال آغوشی میگردد که هیچ وقت نبود. مادرم… دلم برای تو تنگ است، حتی وقتی میدانم هیچ راه بازگشتی وجود ندارد. هر شب، وقتی همه میخوابند، من در سکوت خودم با خاطرههای تو زندگی میکنم، با یاد آن روزها که نبودنت را حس نکردم، اما حالا هر لحظهاش آشکار شده. چرا دنیا اینقدر بیرحم است؟ چرا تو نیستی، مادرم؟ چرا هیچ کس نمیفهمد که یک قلب کوچک، هنوز به دنبال آغوش مادر میگردد؟ مادرم… گاهی آرزو میکنم که کاش میتوانستم صدای تو را بشنوم، که کاش میتوانستم یک بار دیگر بگویم: «دلم گرفته، بغضم سنگین است، من هنوز به تو نیاز دارم.» اما تو نیستی… و هیچ کس نمیشنود. پدر هم که هست، اما نبودنت را هیچ وقت پر نکرد، و هیچ وقت آن مهر و عطوفتی که باید بود، نبود. مادرم… من به دنبال تو میگردم در هر خاطره، در هر نگاه، در هر صدای باد. به دنبال ردپای قدمهایت، به دنبال عطر دستانت، به دنبال آرامشی که هیچ وقت نیامد. و هر روز، هر لحظه، غم و دلتنگی عمیقتر میشود. مثل شبهای بیپایان، مثل بارانهایی که هیچ وقت آرام نمیشوند. مادرم… میدانم، شاید تو هیچ وقت نفهمی، شاید هیچ وقت نشنوی، اما من هنوز عاشق توام، هنوز دلتنگم، هنوز به تو نیاز دارم. هر بغضی که فرو میکشم، هر اشکی که میریزد، فقط به یاد توست. و من هنوز امیدوارم… امیدوارم روزی دوباره بتوانم تو را در آغوش بگیرم، حتی اگر فقط در خیال، حتی اگر فقط برای یک لحظه کوتاه. مادرم… زندگی بدون تو سخت است، سرد است، و پر از سکوتی که خفهکننده است. اما من هنوز ایستادهام، هنوز نفس میکشم، با قلبی که شکسته، با دلی که پر از دلتنگی است، اما هنوز زنده است، چون عشق به تو، حتی در نبودنت، زندهام نگه میدارد. مادرم… اگر روزی بخوانی یا بشنوی، بدان که دخترت هنوز عاشق توست، هنوز به دنبال توست، هنوز در انتظار آن لحظهایست که شاید هیچ وقت نرسد… اما این انتظار، این عشق، این دلتنگی، هنوز بخشی از من است، بخشی از قلبم که هیچ وقت نمیمیرد، حتی اگر تو نباشی… #ستاره_نعمتی https://t.me/+qJEl7JvDeQBlMzQ0
💫ࡄ֒𐭦ߺܝࡅ࣪ߺࡅߺ߲ࡇ۬ߺܟ ߊܟߺࡄߊࡑ💫 آیا شنیدی قصه ی بی برگ و باری ها دائم دلی خون و غم چشم انتظاری ها چون معتمد بودم میان مردمم افسوس از لطف کویت دیده اَم بی اعتباری ها گفتی دگر اینجا برایت تلخ و تاریک است ترکم نمودی تا ببینی رستگاری ها هر صبح می گویم دگر دل کنده ام اما هرشب به روی سینه دارم یادگاری ها رفتی و با آن رفتنت عرش خدا لرزید دنیا نشانت می دهد ناسازگاری ها هرشب مسیرم میخورد بر درب میخانه یادت به دستانم سپرده زهرماری ها تو خنده رویی و منم با درد میجنگم شاید خدا درمان کند این بی قراری ها در دوره ای که عشق را با پول می سنجند من زنده میدارم وفای شهریاری ها ♡https://t.me/+qJEl7JvDeQBlMzQ0
💫ࡄ֒𐭦ߺܝࡅ࣪ߺࡅߺ߲ࡇ۬ߺܟ ߊܟߺࡄߊࡑ💫 تو نوری ، نغمهٔ صبحی ، وَ یا یک بوسهٔ شبنم! تو شوری ضرب سنتوری که بر قلبم شدی محرم لطیفِ نم نم باران ، به گلبرگ اقاقی ها ! به روی گونه هایم می نشینی بی هوا کم کم نسیم مهربانی روی دست و شانه های باد ؛ که وقتی میخورد بر صورتم میشوید از آن غم برایم حس آرامش ، لطیف لمس بابونه کمند و موج گیسویی که روی شانه دادی لم ببین گلهای باغ از شوق رویت رنگ می گیرند به پایت از خجالت تک به تک افتاده اند و خم هوایی پاک و خوش هستی میان هر نفس جاری سرانگشت بهارانی به باغ خانه ام خرّم در این بازار بی مهری محبت رایگان داری برای زخم سینه مثل دارو می شوی مرهم چنان سربازی ام خسته پس از جنگی پریشانی فضای تیره را نوری به بند دل دژی محکم هر آنچیزی که دور از دسترس باشد به آسانی فراهم می شود با چرخش دستان تو در دم میان این همه ناباوری های بلاتکلیف به چشمان منِ"حوا" تو هستی بهترین"آدم" به سرسبزیِ گلهای قشنگ "پونه" میمانی که وقتی عطر مستت میرسد پر می کشد ماتم #افسانه_احمدی_پونه ─┅─═ঊঈ🍃🌸🍃ঊঈ═─┅─ https://t.me/+qJEl7JvDeQBlMzQ0
Live stream finished (4 minutes)
Live stream started
💫 ࡄ֒𐭦ߺܝࡅ࣪ߺࡅߺ߲ࡇ۬ߺܟ ߊܟߺࡄߊࡑ 💫 از دل و دیده، گرامیتر هم آیا هست؟ -دست، آری، ز دل و دیده گرامیتر: دست! زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان، بیگمان دست گرانقدرتر است. هرچه حاصل كنی از دنیا، دستاوردست! هرچه اسباب جهان باشد، در روی زمین، دست دارد همه را زیر نگین! سلطنت را كه شنیدهست چنین؟! شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست! خوشترین مایهی دلبستگی من با اوست در فروبستهترین دشواری، در گرانبارترین نومیدی، بارها بر سر خود، بانگ زدم: -هیچت ار نیست مخور خون جگر، دست كه هست! بیستون را یاد آر، دستهایت را بسپار به كار، كوه را چون پرِ كاه از سر راهت بردار! وه چه نیروی شگفت انگیزیست، دستهایی كه به هم پیوستهست! به یقین، هركه به هر جای، در آید از پای دستهایش بستهست! دست در دست كسی، یعنی: پیوند دو جان! دست در دست كسی، یعنی: پیمان دو عشق! دست در دست كسی داری اگر، دانی، دست، چه سخنها كه بیان میکند از دوست به دوست؛ لحظهای چند كه از دست طبیب، گرمیِ مهر به پیشانی بیمار رسد؛ نوشداروی شفابخشتر از داروی اوست! چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست، پرچم شادی و شوق است كه افراشتهای! لشكرِ غم خورد از پرچم دست تو شكست! دست، گنجینهی مهر و هنر است: خواه بر پردهی ساز، خواه در گردن دوست، خواه بر چهرهی نقش، خواه بر دندهی چرخ خواه بر دستهی داس، خواه در یاری نابینایی خواه در ساختن فردایی! آنچه آتش به دلم میزند، اینک، هر دم سرنوشت بشرست، داده با تلخیِ غمهای دگر دست به هم! بارِ این درد و دریغ است كه ما، تیرهامان به هدف نیک رسیدهست، ولی دستهامان، نرسیدهست به هم! #فریدون_مشیری https://t.me/+qJEl7JvDeQBlMzQ0
✍ࡄࡅ࣪ߺߊܝࡅ࡙ߺ𐬐 ࡅ࣪ߺࡅߺ߲ࡇ۬ߺܟ ߊܟߺࡄߊࡑ✍ #خونه_مادربزرگ دلم برای یه خونه تنگ شده... یه خونهی قدیمی با دیوارای کاهگلی، پنجرههای چوبی، حیاطی که عصرها آفتاب میریخت وسطش و حوضی که همیشه یه گوشهی دلِ خونه بود. دلم برای خونهی مادربزرگ تنگ شده... برای اون روزایی که خوشبختی، همین بود که از مدرسه برگردیم و بدون اینکه نگران فردا باشیم، بدوییم سمت خونهی مادربزرگ. هنوزم انگار صدای باز شدن درِ قدیمی رو میشنوم، صدای مادربزرگ که از توی آشپزخونه صدامون میکرد: «بیا مادر... بیا غذا حاضره.» همین جملهی ساده چه شیرین بود. چقدر زود گذشت معنی اون روزا نمیفهمیدیم که یه روزی همین صدا، میشه یکی از قشنگترین حسرتهای زندگیمون. یادش بخیر... بوی نون تازه، چای توی استکانهای کمر باریک، پتوهای چهارخونه، کرسیِ وسط اتاق توی شبای سرد، و قصههایی که بارها شنیده بودیم ولی بازم دلمون میخواست مادربزرگ تعریفشون کنه. اون خونه فقط یه خونه نبود... پناه بود، آرامش بود، امنترین جای دنیا بود نه گوشی موبایل بود و نه دغدغهای داشتیم حالا از اون روزا خیلی وقته که گذشته فقط چندتا عکس ازش مونده و یه عالمه خاطره که هر وقت یادشون میافتم، و دلم میگیره. که ای کاش میشد زمان یه لحظه برگرده عقب... فقط یه بار دیگه درِ اون خونه رو باز کنم، بوی قدیمی حیاط رو نفس بکشم، صدای مادربزرگ رو بشنوم و آروم بگم: «مادربزرگ... دلم برای خونهمون، برای خودت، برای اون روزای ساده و قشنگ، خیلی تنگ شده #مهــدی_محمـــودی https://t.me/+qJEl7JvDeQBlMzQ0