tgindex
علوم اعصاب و روانشناسی | NeuroVerse

علوم اعصاب و روانشناسی | NeuroVerse

Статистика
@scienti_fПсихологияперсидский

NeuroVerse | نورورس 🧠 Exploring the science behind the mind. 📚 علوم اعصاب • روان‌شناسی • فلسفه • پژوهش‌های مبتنی بر شواهد 💥Where Brain Meets Mind

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
72
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Психология
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
7 064
+7 за 3 дн.
Сутки
+3
+0,04%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
988
40 постов
Вовлечённость
14,0%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 72
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
124
1/48двое суток
142
1/72трое суток
153

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • 14 авг.13912из Dr_Meducation

    🧠دوره جامع نوروردایولوژی💻 با حضور اساتید و پژوهشگران به نام رادیولوژی و مغز و اعصاب 👨🏻‍🎓👩🏻‍🎓 بدون محدودیت رشته 🧑‍🏫آموزش با دستیار AI 📋فلش کارت 📚خلاصه رفرنس 💻 دوره جامع نورورادیولوژی (منبع مسابقه): 🔗 https://mohit.online/course/hwt3pl 🧠 با طعم 100.000.000 جایزه مغز و عکسای اعصابمونو یاد بگیریم 🩻😉 امکان خرید همزمان دوره و مسابقه با تخفیف ۶۵💯 از لینک زیر برای ۶۵ بلیت موجود می‌باشد: 🔗 https://mohit.online/event/d5083b 🎁 ۵۰٪+۱۵٪ تخفیف برای ۵۰ نفر اول 🔗 (لینک تخفیف ویژه همکاری ۱۰۰٪ در بات تلگرامی نوروفیل) @Neurophile

  • 2 авг.7411617

    🔳 راهبردهای واضح‌سازی فهم واقعی زمانی آشکار می‌شود که بتوانیم ایده‌ای را به شکلی روشن و دقیق بیان کنیم. برای سنجش میزان درک خود، این چهار راهبرد را به کار بگیرید ۱. بیان روشن تز در یک جمله اگر نتوانیم ایده‌ی اصلی خود را با واژه‌های خودمان و در قالب یک جمله‌ی دقیق بیان کنیم، هنوز به‌درستی نمی‌دانیم چه می‌خواهیم بگوییم. ۲. توضیح ایده با جزئیات بیشتر اگر نتوانیم حرف اصلی خود را بسط دهیم و آن را به دانسته‌ها و مفاهیم پیشین پیوند بزنیم، هنوز درک عمیقی از معنای آن به دست نیاورده‌ایم. ۳. ارائه‌ی مثال‌های عینی اگر نتوانیم برای ایده‌ی خود نمونه‌هایی از دنیای واقعی بیاوریم، درک ما همچنان انتزاعی، مبهم و ناپخته است. ۴. روشن‌سازی با تشبیه، قیاس یا تصویر اگر نتوانیم برای یک مفهوم، تشبیه، قیاس، نمودار یا تصویری مناسب پیدا کنیم، هنوز آن را به شبکه‌ی گسترده‌تر دانش و تجربه‌ی خود متصل نکرده‌ایم. و نکته ای که می توانم اضافه کنم 1️⃣ اگر نتوانیم چیزی را به زبان خودمان توضیح دهیم، احتمالا هنوز آن را عمیق نفهمیده‌ ایم. یکی از مهم‌ترین راهبردهای «واضح‌سازی» در تفکر انتقادی این است که ایده‌ها را از زوایای مختلف بازسازی کنیم؛ ابتدا در یک جمله، سپس با توضیح بیشتر، بعد با مثال‌های واقعی و در نهایت با تشبیه، قیاس یا تصویر. این چهار مرحله کمک می‌کند فاصله‌ی بین «حفظ کردن» و «فهمیدن» را تشخیص دهیم. هر جا در یکی از این مراحل متوقف شدیم، همان‌جا نقطه‌ای است که باید دوباره به مطالعه و اندیشیدن برگردیم . 💡شفاف نوشتن و شفاف توضیح دادن، نتیجه‌ی شفاف فکر کردن است.

  • видео или голосовое, без подписи

  • 1 авг.7021927

    📚 چیزی که خودم از این کتاب دوست داشتم؛ اینه که بیشتر از اینکه درباره‌ی نوشتن حرف بزنه، یاد میده چطور فکر کنیم. خیلی وقت‌ها مشکلمون نوشتن نیست، شلخته فکر کردنه. اگه دانشجو، پژوهشگر یا کلا اهل نوشتن هستید، فکر میکنم این کتاب ارزش خوندن داره. من که ازش نکته‌های خوبی دارم میگیرم 📚✍

  • 30 июл.1 055256

    🟢دو روز پیش یه لایو وایرال شد. احتمالا خیلی‌هامون چند ثانیه اولش رو با این فکر دیدیم که الان یکی میاد جلوشو میگیره، یا لایو قطع میشه. ولی نشد. مرد داشت یه زن رو تحقیر می‌کرد، کتکش می زد و وسط همه این صحنه‌ها، هر از گاهی هم سرش رو میاورد سمت گوشی، کامنت‌ها رو می‌خوند، جواب میداد و دوباره برمی‌گشت. نمی‌دونم چرا، ولی از همون موقع ذهنم گیر همین تصویر مونده. اون لحظه‌ای که انگار لایو، خودش بخشی از خشونت شده بود. دیشب هم خبر دستگیریش منتشر شد. طبق معمول، یکی دنبال تشخیص روان پزشکی بود، یکی از مجازات می نوشت، یکی هم قربانی رو قضاوت میکرد. ولی حس می‌کنم یه سوال مهم، بین همه این بحث‌ها گم شد. اصلا چرا دوربین خاموش نشد؟ هرچی بیشتر بهش فکر می‌کنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که این سوال ، از خود اون آدم مهم‌تره. خشونت چیز تازه‌ای نیست. انسان همیشه خشونت کرده. چیزی که تازه به نظر میرسه، اینه که خشونت داره خودش رو با منطق شبکه‌های اجتماعی وفق میده. انگار دیده شدن، دیگه یه اتفاق کنار ماجرا نیست؛ شده بخشی از خود ماجرا. قبلا اگر فیلمی از یه درگیری منتشر میشد، معمولا یکی از یه گوشه ای فیلم گرفته بود. اینجا اما کسی که خشونت میکرد، خودش دوربین رو روشن کرده بود. همین فرق، ذهنم رو درگیر کرده. چرا رنج یه آدم باید تبدیل بشه به چیزی که اسکرولش کنیم، براش کامنت بذاریم، بفرستیمش توی گروه‌ها و چند ساعت بعد دوباره برگردیم ببینیم آخرش چی شد؟ فکر می‌کنم این سوال، بیشتر از اینکه درباره اون مرد باشه، درباره خودمونه. درباره اینکه شبکه‌های اجتماعی فقط شیوه پخش شدن خشونت رو عوض نکردن؛ کم کم رابطه ما با خشونت رو هم تغییر دادن. دیشب اون مرد دستگیر شد. پرونده‌اش مسیر خودش رو میره. ولی راستش یه سوال هنوز از ذهنم بیرون نرفته. 🎦 اگه لایوی در کار نبود، اگه بازدید و کامنتی وجود نداشت، باز هم این خشونت دقیقا همین شکلی اتفاق می افتاد؟

  • 27 июл.1 0571430

    ✨ مثلث ارسطو در روان‌درمانی آیا درمان مؤثر فقط به دانش درمانگر وابسته است؟ یا کیفیت رابطه و اعتماد نیز به همان اندازه اهمیت دارد؟ در این اینفوگرافیک، مثلث ارسطو را به زبان روان‌درمانی بازخوانی کرده‌ام: 🔹اتوس Ethos: ایجاد اعتماد، اعتبار حرفه‌ای و فضایی امن میان درمانگر و مراجع. ❤️ پاتوس Pathos: همدلی، همراهی با احساسات مراجع و ساختن یک رابطه درمانی عمیق و اصیل. 🧠 لوگوس Logos: تحلیل عقلانی، مفهوم‌سازی بالینی و طراحی یک مسیر درمانی روشن و هدفمند. به باور من، درمان زمانی بیشترین اثربخشی را دارد که این سه عنصر در کنار هم و در تعادل حضور داشته باشند؛ نه صرفاً دانش، نه صرفاً رابطه، و نه فقط همدلی. اگر یکی از این سه ضلع ضعیف باشد، کیفیت درمان طبیعتا تغییر می‌کند. #روانشناسی #رواندرمانی #مثلث_ارسطو #TherapeuticAlliance #Ethos #Pathos #Logos Think+

  • 25 июл.9061612

    👃بنظرتون چرا بینی انسان‌ها این‌قدر با هم فرق داره؟ معمولا اولین چیزی که به ذهنمون میرسه، ژنتیکه. جواب اشتباهی هم نیست. اما یه سوال مهم‌تر باقی می‌مونه ژنتیک توضیح میده این ویژگی چطور از نسلی به نسل بعد منتقل شده، اما همیشه توضیح نمیده چرا بعضی ویژگی‌ها اصلا به وجود اومدن یا چرا در بعضی جمعیت‌ها بیشتر دیده می‌شن. همین سوال، سال‌هاست ذهن انسان‌شناس‌های زیستی و زیست‌شناس های تکاملی رو هم درگیر کرده. قبل از اینکه بینی عضو بویایی باشه، یه وظیفه‌ی مهم دیگه هم داره. هر نفسی که می‌کشیم، قبل از رسیدن به ریه از مسیر بینی عبور می‌کنه؛ جایی که هوا تا حدی گرم میشه، رطوبت پیدا می‌کنه و بخشی از ذرات معلقش فیلتر میشن. این فرایند شاید در زندگی روزمره به چشم نیاد، اما وقتی همین کار در طول هزاران نسل و در اقلیم‌های کاملا متفاوت تکرار بشه، سوال جالبی پیش میاد آیا ممکنه خود اقلیم، به‌تدریج روی شکل بینی هم اثر گذاشته باشه؟ 👓پژوهش‌های چند سال اخیر، پاسخ محتاطانه‌ای به این سوال میدن. برای مثال، مطالعه‌ی Zaidi و همکاران که روی داده‌های ژنتیکی و مورفولوژیک چندین جمعیت انسانی انجام شد، نشون داد که بعضی ابعاد شکل بینی، به‌ویژه پهنا و برجستگی آن، با متغیرهای اقلیمی مثل دما و رطوبت همبستگی دارن الگویی که با فرضیه‌ی سازگاری با آب‌وهوا سازگاره، هرچند به‌تنهایی برای توضیح همه‌ی تفاوت‌ها کافی نیست. این نتیجه با یافته‌های پژوهش Noback و همکاران هم هم‌راستاست. آن‌ها نشان دادند که ساختار حفره‌ی بینی در جمعیت‌هایی که نسل‌های زیادی در اقلیم‌های سرد و خشک زندگی کرده‌اند، ویژگی‌هایی دارد که احتمالا به گرم و مرطوب کردن هوای ورودی کمک می‌کند. البته واژه‌ی «احتمالا» اینجا مهمه چون در علم تکامل، معمولا با شبکه‌ای از عوامل روبه‌رو هستیم، نه یک علت واحد. اگر داستان فقط به آب‌وهوا ختم میشد، احتمالا کار انسان‌شناس‌ها خیلی ساده‌تر بود. اما شکل بینی، مثل بسیاری از ویژگی‌های انسانی، حاصل برهم‌کنش چندین عامل است از رانش ژنتیکی و مهاجرت جمعیت‌ها گرفته تا آمیختگی ژنتیکی و شاید حتی انتخاب جنسی. به همین دلیل، امروز کمتر پژوهشگری ادعا میکنه که شکل بینی را می‌توان فقط با یک متغیر توضیح داد. شاید جذاب‌ترین بخش ماجرا همین باشه. تکامل معمولا جواب‌های ساده دوست نداره. هر ویژگی‌ای که امروز در آینه می‌بینیم، بیشتر شبیه یک ردپای تاریخیه تا یک اتفاق تصادفی ردپایی که بخشی از اون رو اقلیم نوشته، بخشی رو ژنتیک و بخشی رو هزاران سال جابه‌جایی و تعامل جمعیت‌های انسانی. شاید به همین دلیل، وقتی به صورت انسان نگاه می‌کنیم، در واقع فقط به یک چهره نگاه نمی‌کنیم؛ داریم بخشی از تاریخ زیستی گونه‌ی خودمون رو می‌بینیم... 🖼منابع پیشنهادی 1⃣Zaidi AA, Mattern BC, Claes P, et al. (2017). Investigating the case of human nose shape and climate adaptation. PLOS Genetics, 13(3), e1006616. 2⃣Noback ML, Harvati K, Spoor F. (2011). Climate-related variation of the human nasal cavity. Proceedings of the National Academy of Sciences (PNAS), 108(12), 4865–4869.

  • 🟣 فکر کنم وقتشه با Nova آشنا بشید. چند ماهی بود یه ایده توی ذهنم می‌چرخید؛ اینکه کاش کنار متن‌ها و مقاله های این کانال، یه شخصیت هم حضور داشته باشه.  برای اینکه سوال بپرسه، ایده‌ها رو دنبال کنه و گاهی کمک کنه مفاهیم پیچیده، ساده‌تر روایت بشن. نتیجه‌ی اون ایده شد Nova. از این به بعد، هر جا Nova رو دیدید، احتمالا قراره با هم یه مقاله رو مرور کنیم، یه مفهوم رو باز کنیم یا از یه زاویه‌ی متفاوت به یه سوال فکر کنیم. امیدوارم حضور Nova، این گفت‌وگوها رو کمی کنجکاوانه‌تر و لذت‌بخش‌تر کنه. ✅💜

  • 24 июл.8501611

    видео или голосовое, без подписи

  • 21 июл.1 0281522

    📊یکی از محدودیت‌های جالب ذهن انسان اینه که هر جا قدرت تصورش تموم میشه، شهودش هم کم کم دقت خودش رو از دست میده. ما معمولا فکر می‌کنیم اگر چیزی رو نتونیم در ذهنمون مجسم کنیم، پس احتمال وقوعش هم خیلی کمه یا اصلا اهمیتی نداره. در حالی که واقعیت لزوما این‌طور نیست. ذهن انسان برای درک فضاهای احتمالاتی عظیم یا اعداد بسیار بزرگ تکامل پیدا نکرده؛ ذهن ما برای تصمیم‌گیری در موقعیت‌های روزمره ساخته شده، نه برای فهم اعدادی که از تجربه روزانه مون چندین مرتبه بزرگ‌ تر هستن. 📊به همین خاطر، فکر می‌کنم ویدیوی ۵۲ فاکتوریل بیشتر از اینکه درباره یک دسته کارت باشه، درباره نحوه قضاوت کردن ذهن ماست. تعداد حالت‌های ممکن یک دسته ۵۲ کارتی اونقدر زیاده که ذهن ما دیگه نمی‌تونه بین خیلی بزرگ و تقریبا غیرقابل تصور تفاوتی احساس کنه. از یک جایی به بعد، همه این اعداد برای ذهن فقط یک برچسب پیدا می‌کنن؛ یک عدد خیلی بزرگ. در حالی که از نظر ریاضی، فاصله بین این اعداد میتونه غیرقابل تصور باشه. اینجاست که مثال‌هایی مثل هر یک میلیارد سال یک قدم برداشتن، خالی کردن اقیانوس‌ها با یک قطره آب یا روی هم گذاشتن  کاغذها تا خورشید معنا پیدا می‌کنن. این مثال‌ها قرار نیست مقدار دقیق ۵۲ فاکتوریل رو محاسبه کنن. کارکردشون چیز دیگه‌ ایه؛ دارن یک مفهوم ریاضی رو به زبانی ترجمه می‌کنن که ذهن انسان بتونه باهاش ارتباط برقرار کنه. انگار ریاضیات داره برای ذهن ما داستان تعریف میکنه، چون خود عدد به‌تنهایی دیگه قابل فهم نیست. در واقع، ارزش واقعی این مثال فقط شگفت‌زده کردن مخاطب نیست. این مثال یک نکته مهم درباره آمار و احتمال رو یادآوری میکنه. ما احتمال رو اونطور که محاسبه میشه درک نمی‌کنیم؛ اون رو همین طوری که  احساس می‌کنیم قضاوت می‌کنیم. این تفاوت، منشا بسیاری از خطاهای شناختی ماست. خیلی وقت‌ها چیزی که برای ذهن بعید به نظر می‌رسه، از نظر آماری کاملا قابل انتظاره و برعکس، چیزی که حس می‌کنیم احتمال بالایی داره، ممکنه در واقع بسیار نادر باشه. 📊 شاید به همین دلیل، آمار فقط مجموعه‌ای از فرمول‌ها نیست. آمار راهی برای اصلاح شهود ماست. هر جا ذهن، به دلیل محدودیت‌های طبیعی خودش، از واقعیت فاصله می‌گیره، آمار کمک میکنه دوباره به واقعیت نزدیک بشیم. به نظرم ویدیوی ۵۲ فاکتوریل یکی از زیباترین مثال‌هاست که نشون میده گاهی عجیب‌ترین بخش ماجرا، خود اعداد نیستن؛ بلکه  ذهن انسان تا چه اندازه در برابر چنین مقیاس‌هایی محدود عمل میکنه. 🫂 اگر دوست داشتید، نظرتون رو توی کامنت‌ها بنویسید. به‌خصوص اگر تا حالا تجربه‌ای داشتید که آمار و احتمال، برخلاف چیزی که شهودتون میگفت عمل کرده باشه. ✍ مهدی بیگلری

  • 18 июл.1 0182113

    دیگه فهمیدم مد چجوری کار میکنه؛اگه ما بپوشیم داداش این چه تیپیه اگه دیور همونو معرفی کنه وااای چه استایل خاص و مینیمالی 🤩 خلاصه هرچی مال خودمونه، یه لوگوی خارجی که بخوره، ارزشش صد برابر میشه بعد هنوز میگن اینا از ما ایده نمی‌گیرن... از نقش قالی‌مون گرفته تا لباسمون 😗😎 انگار کل دپارتمان طراحی‌شون رو فرستادن ایران کارآموزی 😅

  • 17 июл.1 070728

    ✨ مستند دیداری با لکان Rendez-Vous chez Lacan (2011) ✨فیلمی از ژرر میلر ترجمه و زیرنویس حمید مقدم ویرایش معصومه حنیفه‌زاده

  • 16 июл.1 130132

    🟠نمی‌دانم فقط من این حس را دارم یا نه ولی بعد از هر برد، بیشتر از خود نتیجه، منتظر تیترها می‌شوم. انگار مسابقه که تمام می‌شود، تازه نوبت ماست. نوبت اینکه از یک اتفاق، چیزی بزرگ‌تر از خودش بسازیم. کافی است بعد از مدت‌ها یک بازی را ببریم ناگهان همه‌چیز تاریخی می‌شود، حماسی می‌شود، بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم ما خیلی زود به واژه‌های بزرگ می‌رسیم خیلی زودتر از اینکه به دستاوردهای بزرگ برسیم. امروز ژاپن دهمین برد متوالی‌اش را در لیگ ملت‌های والیبال گرفت آن هم بعد از اینکه دو بر صفر از کانادا عقب بود. همان چند ساعت، اینجا برد سه بر دو مقابل آلمان کافی بود تا دوباره همان هیجان آشنا راه بیفتد. فوتبال هم سال‌هاست همین قصه را دارد. سه مساوی را جوری تعریف کردیم که انگار از یک مرز تاریخی رد شده‌ایم چند روز بعد دوباره نشستیم و از حذف در مرحله گروهی گفتیم. نمی‌دانم، شاید مشکل از ورزش ما نباشد. شاید ورزش فقط جایی است که یک عادت قدیمی خودش را لو می‌دهد. ما فقط در ورزش این کار را نمی‌کنیم. با یک خبر خوب، با یک موفقیت نصفه‌ونیمه، با هر نشانه‌ای که بشود چند ساعت به آن آویزان شد، فوری یک روایت بزرگ می‌سازیم روایتی که قرار است جای واقعیت را بگیرد . راستش دیگر برایم سخت است همه‌چیز را گردن رسانه بیندازم. رسانه این تیترها را از جیبش نمی‌آورد. اگر هر بار می‌تواند همین نسخه را دوباره بفروشد، احتمالا چون ما هم هر بار می‌خریمش. شاید مسئله همین باشد ما از خود پیشرفت بیشتر، عاشق احساس پیشرفتیم. احساسش ارزان‌تر است، زودتر هم به دست می‌آید. یک برد، چند تیتر، چند ساعت هیجان... بعد دوباره همه‌چیز از نو. و هر بار که این چرخه تکرار می‌شود، با خودم فکر می‌کنم نکند سال‌هاست به جای اینکه واقعیت را تغییر بدهیم، فقط روایتش را عوض کرده‌ایم؟ 💬🏃‍♂️واقعا مسئله از کجاست؟ رسانه‌ها، ذهنیت ما دوست دارم نظر شما را هم بدانم

  • 16 июл.1 05896

    امروز تولد مرداده. اگه پروفایلم رو دیده باشید یا یک‌بار باهام هم‌کلام شده باشید، مرداد رو می‌شناسید؛ شیرین‌ترین همراه که امروز چهارساله شد. شاید فقط ۲.۳۰۰ گرم و ۶۴ سانتی‌متر باشه، اما ردپایی که از خودش بجا میذاره، اصلا با این عددها همخوان نیست. اسم مجموعه، «آموردات»، از همون کلمه‌ای الهام گرفت که به مرداد دادم؛ کلمه‌ «مرداد» در فارسی امروز، شکل تحول‌یافته‌ «آمرداد» هست؛ و آمرداد از «اَمِرِتاته» در زبان اوستایی میاد؛ یکی از امشاسپندان و به معنای «نامیرا». اَمِرِتاته و کلمه‌ی انگلیسی Immortal به همین معنی، هر دو از یک ریشه‌ی هندواروپایی مشترک میان: *mer، به معنای «مردن»؛ که با افزودن پیشوند نفی، معنای «نامیرا» رو ساخته. این کلمه، میراثی از گذشتگان ماست. در مجموعه‌ آموردات، ما یادگیری و دانش رو پاس می‌داریم؛ بر شانه‌ی غول‌ها می‌ایستیم تا شاید روزی پله‌ای برای آیندگان باشیم.با معرفی و بررسی روزانه‌ مقالات علمی جدید، ارائه‌های رایگان در موضوعات مختلف روان‌شناسی برای مخاطبین عمومی و دانشجویان روان‌شناسی، و مقالات اختصاصی با همکاری متخصصین بین‌المللی همراه آموردات باشید. 𐎺𐏁𐏑𐎢 𐎠𐎶𐎼𐎫𐎠 𐎭𐎠𐎴𐎠 وسو اَمِرته دانا؛ تنها دانش است که نامیراست 📌 Website 📝 Telegram ch. 🔍 Linkedin 📖 Medium

  • 12 июл.1 2151135

    ✨چگونه مغز خودش را میخورد؟ تو مقاله معروف Michele Bellesi و همکارانش در The Journal of Neuroscience اشاره میکنه که مغز بر اثر بیخوابی چگونه اسیب میبینه.‌ محققان مشاهده کردند که در اثر کم‌خوابی طولانی، سلول‌های پشتیبان مغز به نام آستروسیت‌ها (Astrocytes) فعالیت بیشتری پیدا می‌کنند. این سلول‌ها به طور طبیعی وظیفه دارند بخش‌های فرسوده یا غیرضروری سیناپس‌ها را جمع‌آوری و پاکسازی کنند؛ این فرایند بخشی از نگهداری طبیعی مغز است. اما در کم‌خوابی مزمن، این پاکسازی بیش از حد فعال شد و همچنین سلول‌های میکروگلیا (Microglia) که در التهاب مغز نقش دارند نیز فعال‌تر شدند. آیا واقعاً «مغز خودش را می‌خورد»؟ در واقع نورون‌ها شروع به خوردن خودشان نمی‌کنند. آنچه افزایش پیدا می‌کند، حذف و هضم بخش‌هایی از سیناپس‌ها توسط سلول‌های پاکسازی‌کننده مغز است؛ فرآیندی که در حالت طبیعی هم وجود دارد، اما در کم‌خوابی شدید ممکن است بیش از اندازه فعال شود. آیا این برای انسان هم ثابت شده است؟ هنوز نه. این مطالعه روی موش‌ها انجام شده و اگرچه مطالعات انسانی نشان می‌دهند کمبود خواب با کاهش عملکرد شناختی، اختلال حافظه، افزایش التهاب و احتمال بیشتر بیماری‌های عصبی همراه است، اما اینکه «مغز انسان در اثر کم‌خوابی خودش را می‌خورد» هنوز به طور مستقیم ثابت نشده است. نتیجه عملی اگر فردی گهگاه یک شب کم بخوابد، این مقاله به معنی آسیب دائمی مغز او نیست. نگرانی اصلی مربوط به کم‌خوابی مزمن (مثلاً هفته‌ها یا ماه‌ها خواب ناکافی) است که می‌تواند به سلامت مغز، حافظه، یادگیری و تنظیم هیجان آسیب بزند. با توجه به اینکه اخیراً درباره هایپرآرousal و بیدار ماندن مغز بعد از مطالعه هم صحبت کردیم، این مقاله برای شما جالب است؛ چون نشان می‌دهد خواب فقط استراحت نیست، بلکه بخشی از فرآیند تعمیر، تنظیم و پاکسازی شبکه‌های عصبی است. بدون خواب کافی، این سیستم نگهداری ممکن است از حالت متعادل خارج شود. ✔️منابع؛ 👈 لینک‌ اول 2017 👈 لینک دوم‌ 2023 👈 یک pdf هم در همین زمینه دیدم؛ چگونه مغز خودش را میخورد تو research gate 👇 How the brain eats itself February 2019 The Biochemist 41(1):32-35 Authors: David H. Allendorf University of Cambridge Alma Popescu Guy C Brown University of Cambridg ✨خلاصه مقاله👆: این مقاله با عنوان "Role of Astrocytes in Sleep Deprivation" یک مرور علمی است که نقش آستروسیت‌ها (Astrocytes) را در کم‌خوابی و اثرات آن بر مغز بررسی می‌کند. مهم‌ترین نکات: ۱. آستروسیت‌ها فقط سلول‌های پشتیبان نیستند در گذشته تصور می‌شد آستروسیت‌ها فقط از نورون‌ها حمایت می‌کنند، اما اکنون می‌دانیم که آن‌ها در موارد زیر نقش فعال دارند: تنظیم چرخه خواب و بیداری تنظیم انتقال‌دهنده‌های عصبی تأمین انرژی نورون‌ها حفظ تعادل محیط مغز تعدیل التهاب مغزی ۲. کم‌خوابی عملکرد آستروسیت‌ها را تغییر می‌دهد وقتی فرد دچار کمبود خواب می‌شود: آستروسیت‌ها بیش‌فعال (Reactive) می‌شوند. مولکول‌های التهابی بیشتری ترشح می‌کنند. عملکرد طبیعی آن‌ها در حمایت از نورون‌ها مختل می‌شود. اگر این وضعیت مزمن شود، ممکن است به آسیب مغزی منجر شود. ۳. التهاب؛ حلقه خطرناک کم‌خوابی کمبود خواب باعث فعال شدن پاسخ التهابی در مغز می‌شود. این التهاب: کیفیت خواب را بدتر می‌کند. عملکرد شناختی را کاهش می‌دهد. خودِ التهاب نیز دوباره خواب را مختل می‌کند و یک چرخه معیوب ایجاد می‌شود. ۴. سیستم گلیمفاتیک (Glymphatic System) یکی از مهم‌ترین یافته‌ها این است که: هنگام خواب، آستروسیت‌ها به پاکسازی مواد زائد مغز کمک می‌کنند. موادی مانند بتا آمیلوئید و سایر متابولیت‌های سمی در خواب بهتر دفع می‌شوند. کم‌خوابی این فرآیند را مختل می‌کند و احتمال تجمع مواد سمی افزایش می‌یابد. ۵. ارتباط با بیماری‌های مغزی کم‌خوابی مزمن از طریق اختلال عملکرد آستروسیت‌ها می‌تواند با افزایش خطر این بیماری‌ها مرتبط باشد: آلزایمر پارکینسون افسردگی اختلالات اضطرابی کاهش عملکرد شناختی ۶. نقش آدنوزین (Adenosine) آستروسیت‌ها یکی از منابع مهم آدنوزین هستند. آدنوزین: در طول بیداری تجمع پیدا می‌کند. فشار خواب را افزایش می‌دهد. به بدن علامت می‌دهد که زمان خواب فرا رسیده است. بنابراین آستروسیت‌ها در ایجاد «نیاز به خواب» نقش مستقیم دارند. ۷. پیام درمانی مقاله نویسندگان تأکید می‌کنند که درمان کم‌خوابی فقط نباید بر نورون‌ها متمرکز باشد؛ بلکه هدف قرار دادن آستروسیت‌ها و مسیرهای التهابی نیز می‌تواند راهبرد درمانی آینده باشد. خلاصه در یک جمله کم‌خوابی فقط باعث خستگی نمی‌شود؛ بلکه عملکرد آستروسیت‌ها را تغییر می‌دهد، التهاب مغز را افزایش می‌دهد، پاکسازی مواد زائد را مختل می‌کند و در صورت تداوم، خطر اختلالات شناختی و بیماری‌های نورودژنراتیو را بالا می‌برد. Think+

  • 8 июл.1 7041428

    🤔 آیا معنا در خود کلمات وجود دارد، یا در روابط میان آن‌ها؟ این پرسش، سال‌هاست که در روانشناسی شناختی، علوم اعصاب و فلسفه ذهن مطرح است. نظریه‌هایی مانند بازنمایی ذهنی (Mental Representation)، شبکه‌های معنایی (Semantic Networks) و فضاهای مفهومی (Conceptual Spaces) همگی بر یک ایده مشترک تاکید دارند ذهن انسان، دانش را به‌صورت فهرستی از واژه‌ها ذخیره نمی‌کند؛ بلکه آن را در قالب شبکه‌ای از روابط میان مفاهیم سازمان‌دهی می‌کند. نکته‌ی جالب اینجاست که مدل‌های زبانی مدرن، مانند GPT، به شیوه‌ای کاملا متفاوت اما با نتیجه‌ای شبیه به همین ایده عمل می‌کنند. این مدل‌ها هرگز با خود کلمات سروکار ندارند. هر واژه یا قطعه‌ای از متن، به یک بردار عددی تبدیل می‌شود؛ یعنی مجموعه‌ای از اعداد که جایگاه آن مفهوم را در یک فضای مفهومی چندبُعدی مشخص می‌کند. این فرایند را Embedding (جاسازی معنایی) می‌نامند. اما این بردارها صرفا شناسه‌های عددی نیستند. آن‌ها به‌گونه‌ای آموخته می‌شوند که ساختار روابط میان مفاهیم را حفظ کنند. به همین دلیل، مفاهیمی که از نظر معنا، کاربرد یا تجربه به یکدیگر نزدیک‌اند، در این فضا نیز به هم نزدیک قرار می‌گیرند. برای مثال، واژه‌هایی مانند توجه ،حافظه کارکردهای اجرایی و شناخت معمولا در ناحیه‌ای نزدیک به هم قرار می‌گیرند، زیرا در متون علمی و زبان روزمره اغلب در بافت‌های مشابه ظاهر می‌شوند و به حوزه‌های مفهومی مشترکی اشاره دارند. در مقابل، واژه‌هایی مانند کهکشان، آتشفشان یا موتور جت در بخش‌های کاملا متفاوتی از این فضا جای می‌گیرند. بنابراین، آنچه مدل یاد می‌گیرد، صرفا معنای یک واژه نیست؛ بلکه نقشه‌ای از روابط میان مفاهیم است. این دقیقا همان نقطه‌ای است که هوش مصنوعی با علوم شناختی تلاقی پیدا می‌کند. اگر در روانشناسی از بازنمایی ذهنی صحبت می‌کنیم، در هوش مصنوعی نیز نوعی بازنمایی وجود دارد؛ با این تفاوت که به‌جای نورون‌های مغز، از بردارهای عددی استفاده می‌شود و به‌جای فعالیت زیستی، از محاسبات ریاضی. مدل‌های امروزی مانند GPT حتی یک گام فراتر رفته‌اند. برخلاف مدل‌های قدیمی که برای هر واژه تنها یک بازنمایی ثابت داشتند، GPT بازنمایی هر واژه را بر اساس بافت جمله می‌سازد. به همین دلیل، واژه‌ای مانند شیر در جمله شیر جنگل و شیر را در یخچال بگذار دو بازنمایی متفاوت خواهد داشت زیرا معنا از متن استخراج می‌شود، نه از خود واژه. از منظر فلسفه معنا، این نکته اهمیت ویژه‌ای دارد. در این مدل‌ها، معنا به‌صورت یک تعریف ثابت یا یک فرهنگ لغت در جایی ذخیره نشده است. آنچه ما معنا می‌نامیم، از الگوهای آماری، تجربه زبانی و روابط هندسی میان مفاهیم پدیدار می‌شود. شاید مهم‌ترین پیام هوش مصنوعی مدرن همین باشد معنا، بیش از آنکه ویژگی مستقل یک کلمه باشد، محصول رابطه آن کلمه با سایر مفاهیم است. به همین دلیل، مطالعه مدل‌های زبانی امروز فقط مطالعه یک فناوری جدید نیست؛ بلکه فرصتی است برای بازاندیشی درباره یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های علوم شناختی و فلسفه ذهن، مفاهیم را چگونه سازمان‌دهی می‌کند و معنا چگونه شکل می‌گیرد؟

  • 7 июл.1 096226

    💡💭 گاهی وقتی  قرار است یکی از استادان مشهور دانشگاهی در ایران را معرفی کنیم . تقریبا یک جمله ثابت را می‌شنویم ایشان سالانه بیش از ۱۰۰ مقاله منتشر می‌کنند. انگار همین یک عدد، قرار است درباره کیفیت علمی یک نفر همه‌چیز را بگوید. فقط یک سوال؛ یعنی واقعا هر سه چهار روز یک مقاله؟ اگر کسی حتی مدت کوتاهی در یک دانشگاه پژوهش‌محور کار کرده باشد، جواب را می‌داند. این حجم از خروجی، معمولا محصول یک نفر نیست؛ محصول یک اکوسیستم پژوهشی است. پشت این عدد، یک گروه تحقیقاتی، چندین دانشجوی دکتری، پژوهشگران پسادکتری، همکاران بین‌المللی، پروژه‌های موازی و گرنت‌های پژوهشی قرار دارد. نقش استاد هم روشن است؛ هدایت علمی، طراحی مسیر پژوهش، جذب منابع و مدیریت تیم. هیچ اشکالی هم ندارد. اتفاقا همین، یکی از سخت‌ترین و ارزشمندترین مهارت‌های یک پژوهشگر است. اما چیزی که جای سوال دارد، روایت بعضی از این افراد است. کمتر کسی می‌گوید من یک گروه پژوهشی را مدیریت می‌کنم که سالانه حدود ۱۰۰ مقاله منتشر می‌کند. در عوض، با افتخار گفته می‌شود من سالی ۱۰۰ مقاله دارم. همین «من» کوچک، سهم یک تیم بزرگ را از روایت حذف می‌کند. بعد هم همین روایت بارها تکرار می‌شود در همایش‌ها، مصاحبه‌ها، نشست‌های دانشگاهی و شبکه‌های اجتماعی. کم‌کم هم این تصور شکل می‌گیرد که گویا نبوغ یعنی هر سه روز یک مقاله نوشتن. این دیگه نبوغ نیست، این تحریف واقعیت است. اگر کسی واقعا مدیر یک گروه پژوهشی موفق است، اتفاقا همان را بگوید. هیچ افتخاری کمتر از این نیست. اما وقتی موفقیت یک تیم به دستاورد شخصی تبدیل می‌شود، دیگر فقط با یک اغراق روبه‌رو نیستیم؛ با نوعی بی‌انصافی علمی روبه‌رو هستیم. شاید به همین دلیل است که در فضای دانشگاهی ، دانشجو بیشتر اسم آدم‌ها را حفظ می‌کند تا اسم ایده‌ها؛ بیشتر تعداد مقاله‌ها را می‌پرسد تا اینکه آن پژوهش‌ها چه مسئله‌ای را حل کرده‌اند. وقتی روایت علم از عدد شروع شود، طبیعی است که به عدد هم ختم شود.

  • 7 июл.1 2221911

    💭 چیزی که این سال‌ها در فضای علمی زیاد توجهم را جلب کرده، جابه‌جا شدن شاخص و دستاورد است. کم نیستند افرادی که خودشان را با عنوان‌هایی مثل «یک درصد برتر جهان»، «دو درصد برتر جهان»، «دانشمند پراستناد» یا رتبه دانشگاه و عدد H-index معرفی می‌کنند؛ انگار مهم‌ترین بخش هویت علمی یک پژوهشگر همین چند عدد و برچسب است. واقعیت اینکه این عنوان‌ها عمدتا بر پایه شاخص‌های کتاب‌سنجی (Bibliometric Indicators) تعریف می‌شوند. این شاخص‌ها برای ارزیابی الگوهای انتشار و استناد طراحی شده‌اند و در جای خودشان هم ارزشمندند. اما قرار نیست معیار نهایی کیفیت علمی، خلاقیت پژوهشی یا اثرگذاری واقعی یک پژوهشگر باشند. اگر قرار باشد پژوهشگری را معرفی کنیم، به نظرم سوال های مهم‌تری وجود دارد روی چه مسئله‌ای کار کرده است؟ چه خلا های را در ادبیات علمی پر کرده است؟ پژوهش او چه تغییری در فهم یک پدیده، تصمیم‌گیری، سیاست‌گذاری یا عمل حرفه‌ای ایجاد کرده است؟ به نظرم گاهی روایت کردن اعداد، از روایت کردن ایده‌ها راحت‌تر شده است. اینکه کسی بگوید «جزو یک درصد برتر جهان هستم» خیلی ساده‌تر از این است که توضیح دهد پژوهشش دقیقا چه مسئله‌ای را حل کرده یا چه تغییری ایجاد کرده است. علم با شاخص‌ها پیش نمی‌رود؛ شاخص‌ها فقط تلاش می‌کنند بخشی از فعالیت علمی را اندازه‌گیری کنند. چیزی که علم را جلو می‌برد، پرسش‌های خوب، روش‌شناسی دقیق، یافته‌های قابل اتکا و اثری است که یک پژوهش بر دانش و زندگی انسان‌ها می‌گذارد. شاید بهتره کمتر درباره رتبه‌ها و برچسب‌ها حرف بزنیم و بیشتر درباره مسئله‌هایی که حل کرده‌ایم، ایده‌هایی که ساخته‌ایم و تغییری که ایجاد کرده‌ایم. در نهایت، ماندگارترین معرفی یک پژوهشگر جایگاه او در یک فهرست بلند نیست ، بلکه اثری است که بر دانش و جامعه بر جای می‌گذارد.

  • 1 июл.2 1492450

    ✨ویکتور یالوم معما هنوز حل نشده در ذهن ها این چند روز که خبر مرگ خودخواسته ویکتور یالوم، فرزند اروین یالوم، منتشر شد، خیلی‌ها یک جمله تکراری گفتند: "اگه پسر یکی از بزرگ‌ترین روان‌درمانگران دنیا خودکشی کرده، پس روان‌درمانی چه فایده‌ای داره؟" به نظرم این استدلال از اساس درست نیست. چند وقت پیش دوباره کتاب "ظلمت آشکار" ویلیام استایرن را ورق می‌زدم. استایرن که خودش سال‌ها با افسردگی شدید جنگیده بود، یک جمله تکان‌دهنده داره میگن: "رنج افسردگی شدید برای کسی که آن را تجربه نکرده، تقریباً قابل تصور نیست؛ و گاهی انسان را می‌کشد، چون شدت این عذاب دیگر قابل تحمل نیست." و جای دیگه‌ای میگن: "برای پیشگیری از بسیاری از خودکشی‌ها، قبل از هر چیز باید مردم ماهیت واقعی این رنج را بشناسند." به نظرم این دقیقا همون چیزیه که هنوز هم در جامعه ما کم‌رنگه. ما بیماری روان رو هنوز اونقدر که باید، "بیماری" نمی‌بینیم. اگه فرزند یک جراح قلب بر اثر بیماری قلبی از دنیا بره، هیچ‌کس نمیگه علم قلب بی‌فایده ست. همه میدونن که بعضی بیماری‌ها اونقدر پیشرفته و پیچیده میشه که حتی بهترین پزشکان هم نمیتونن بیمار رو نجات بدن. روان انسان هم همینطوره. افسردگی شدید فقط غمگین بودن که نیست، گاهی اونقدر همه‌چیز رو تیره میکنه که خود زندگی برای فرد غیرقابل تحمل میشه. درست همونطوری که بعضی سرطان‌ها، با وجود همه پیشرفت‌های پزشکی، هنوز درمان قطعی ندارن، بعضی بیماری‌های روان هم میتونند به مرحله‌ای برسند که از توان درمان امروز خارجند. همین واقعیت باعث شده کشورهایی مثل سوئیس سال‌هاست درباره مرگ خودخواسته گفت‌وگو کنند. سازمان‌هایی مثل Exit برای هر کسی نیستند و جایگزین درمان هم نیستند. اونها فقط در شرایط بسیار خاص، بعد از ماه‌ها ارزیابی پزشکی، روان‌پزشکی و حقوقی، برای افرادی که به بیماری‌های غیرقابل درمان و رنج غیرقابل تحمل مبتلا هستند، امکان پایان دادن قانونی به زندگی را ممکن میکنن. این موضوع موافقان و مخالفان زیادی داره و هنوز هم یکی از پیچیده‌ترین بحث‌های اخلاق پزشکیه. اما فارغ از اینکه کسی موافق باشه یا مخالف، یک نکته اساسی رو یادآوری میکنه: رنج روانی میتونه به همون اندازه رنج جسمی واقعی، عمیق و گاهی مرگبار باشه. شاید مهم‌ترین درس کتاب ظلمت آشکار هم همین باشه؛ اینکه به جای قضاوت کسانی که با افسردگی شدید دست‌وپنجه نرم میکنن، سعی کنیم عمق رنجشون رو بفهمیم. چون گاهی نجات یک انسان، نه با نصیحت، نه با سرزنش و نه با شعار، بلکه فقط با فهمیدن رنجش آغاز میشه. نهایتا از نگاه من هرچی شناخت عمومی از افسردگی، خودکشی و رنج روانی بیشتر بشه، احتمال اینکه افراد زودتر کمک بگیرن، خانواده‌ها علائم هشدار رو جدی‌تر بگیرن و جامعه با همدلی بیشتری واکنش نشون بده، زیادتر میشه. و شاید همین آگاهی، مهم‌ترین راه برای حفظ ارزشمندترین دارایی انسان، یعنی کرامت اون باشه. موریس ستودگان +Think

علوم اعصاب و روانشناسی | NeuroVerse — tgindex