tgindex
نوشتن همچون فکر کردن|شمیم مستقیمی

نوشتن همچون فکر کردن|شمیم مستقیمی

Статистика
@shamimessaysперсидский

نوشتن همچون فکر کردن ارتباط با من جهت ارائه‌ی نقد و نظر با این نشانی: @shamimmostaghimi

Последний пост
29 янв.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
472
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
976
20 постов
Вовлечённость
206,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 29 янв.463152из Anthropology_Iran

    انسان شناسی در لبریزگی. وقتی تحلیل در برابر درد ناتوان می ماند / سپیده پارسا‌پژوه https://t.me/Anthropology_Iran/14359

  • بار بعد که من ناصر تقوایی را دیدم سال ۱۳۸۵ بود که در دوره فیلمنامه‌نویسی او در موسسه کارنامه شرکت کردم. روزهای دوشنبه ساعت چهار تا هفت بعدازظهر. وقتی برای ثبت نام تماس گرفتم و گفتند جا هست تعجب کردم. گمان می‌کردم اگر تقوایی کلاس بگذارد به آنی کلاس پر می‌شود. اما هنوز جا بود. و من با یک جلسه تاخیر وارد کلاس شدم. باز هم برخلاف آنچه درباره‌ی او جا انداخته بودند سر ساعت چهار در کلاس حاضر بود. همیشه یک کلاسور و یک روزنامه خبر ورزشی همراهش بود. سیگار بهمن کوچکش هم به راه بود و سر کلاس سیگار را با سیگار روشن می‌کرد. با بچه‌ها مهربان و مودب بود. و در زنگ تفریح با بچه‌ها گپ میزد. سال جام جهانی بود به گمانم. علاقه به تحلیل فوتبال داشت و خیلی هم خوب این کار را می‌کرد. گمان کنم تیم مورد علاقه‌اش برزیل بود. اما اتفاق عجیب‌تر این بود که وقتی شروع می‌کرد به حرف زدن و از خاطراتش یا از سینما و ادبیات صحبت می‌کرد بعضی لز بچه‌ها حوصله‌شان سر می‌رفت. آمده بودند ببینند ناصر تقوایی چی برای یاد دادن دارد و او البته خیلی اهل تکنیک و فرمول یاد دادن نبود و به هرکس متناسب با فیلمنامه‌ای که داشت می‌نوشت راهنمایی می‌کرد و چیزهایی می‌گفت. یکی ازش پرسید چه کتابی بخونیم؟ در انتظار اینکه او کتابی معرفی کند و او گفت همین کتابهایی که بقیه‌ی بچه‌ها میخونن بخونید... فرقی نمیکنه ولی بخونید! وقتی شروع به حرف زدن می‌کرد و سرذوق می‌آمد از نیما و گلستان و هدایت و فروغ تا کیارستمی و دیگران حرف می‌زد. ادعاهای نابه‌جا و بی‌دقتی هم در حرف‌هایش بود اما سرجمع هوشمندانه و خلاقانه حرف می‌زد و تحلیل‌هایش جالب بود. از جمله یک بار یکی از بچه‌ها وقتی می‌خواست درباره دایی جان ناپلئون صحبت کند گفت دایی جان قطعن یکی از پنج سریال برتر تلویزیون است. تقوایی بلافاصله گفت چهار تای دیگر کدامند؟ و خندید. بعد از لحظه‌ای کوتاه همه متوجه منظورش شدیم و خندیدیم. بار دیگر گفت تنها دو کارگردان ایرانی هستند که فیلم بد ندارند. یکی کیارستمی و دیگری خود من. این بار نخندید و خیلی جدی گفت. از آموزه‌هایش چیزی یادم نمانده. اما از محضرش چرا. روش فکر کردنش و نگاه کردنش به موضوعات و دقت‌هایش... و حتا اطوارش، تکیه کلام‌هایش و توجهاتش برایم ارزش بیشتری داشت. همین که جلوی او نشسته بودم برایم کافی بود.

  • ناصر تقوایی را اول بار در سال ۷۷ در مراسم اختتامیه جشنواره فجر دیدم. در سالن انتظار تالار وحدت گوشه‌ای پیدا کرده بود و تنها مشغول نوشیدن چای بود. کت سرمه‌ای و پیراهن یقه اسکی سفید تنش بود. اول از دور نگاهش کردم و بعد آن‌طور که آدم به یکی از اسطوره‌های زندگیش نزدیک می‌شود رفتم جلو خودم را معرفی کردم و گفتم در دانشگاه پلی‌تکنیک تحصیل می‌کنم و دوست داریم او را به دانشگاه دعوت کنیم. بر خلاف چیزی که فکر می‌کردم (که تصویری بود که حسودان از او ساخته بودند) کوچکترین علامتی از تکبر در رفتارش نبود. برعکس، صمیمیتی واقعی (و نه ادایی) در او موج می‌زد. به دقت به حرف‌هایم گوش کرد و گفت خیلی دوست دارد به پلی تکنیک بیاید. کمی درباره‌ی اینکه کدام فیلمش را می‌شود نمایش داد حرف زدیم. پر از شور و علاقه بود و برق زندگی در نگاهش. در سالن انتظار تالار وحدت همه در حال سلام و احوالپرسی بودند. اما تقوایی وقتش را برای من گذاشته بود که دانشجوی خیلی جوانی بودم و برای اولین بار او را می‌دیدم. آخر حرفهایمان شماره‌ی خانه‌اش را داد و گفت منتظر تماست هستم. بعد پرسید فقط کی میاد دنبال من؟ گفتم خودم میام. گفت اینجوری خوبه. گفتم چطور؟ گفت چندی پیش یکی از دانشگاه‌های تهران مرا دعوت کرد برای سخنرانی(نام دانشگاه را گفت) اما روز برنامه ماشینی که دنبال من آمد مرا برد یک ناکجایی پیاده کرد و رفت! آنقدر خجالت کشیدم که عرق کردم. ناصر تقوایی را برده‌اند وسط بیابان ولش کرده‌اند که نرود دانشگاه سخنرانی کند؟ گفتم خودم حتمن میام با ماشین شخصی. خندید و گفت حواستون به این چیزها باشه...به خاطر من برنامه‌تونو به هم نزنن.

  • در این ماجرای پژمان جمشیدی و اتهام تجاوز... روشن نیست که یک نفر همه جور سرمایه از قبیل پول و نفوذ و شهرت دارد و آن یکی دستش به هیچ جا بند نیست؟ در این وضعیت اقتصادی که به راحتی میشود با چندرغاز همه چیز و همه کس را خرید امیدی به اجرای عدالت ندارم. خاک بر سر دستگاه قضایی که تنها روزنامه‌ای را که یک گزارش جامع از ماجرا نوشته بود به دلیل واهی تنبیه کرد. ولی خوب موضعم روشن است: من طرف آن دختر ایستاده‌ام.  همه باید موضعشان را اعلام کنند.داریم سرمایه‌ای نمادین جمع میکنیم برای آن طرف ماجرا که دست پایین را دارد.

  • без подписи

  • 24 авг. 2025 г.1 264385из mohsenzohrabi_essay

    من یه نویسنده‌ی غیرحرفه‌ای هستم. به نظرم یه نویسنده حرفه‌ای کسی هست که هر روز یه تعداد ساعت مشخص رو صرف ادبیات می‌کنه. من بدم میاد هر روز یه تعداد ساعت مشخص رو صرف کار مشخصی کنم. از این نظر شبیه آنارشیست‌ها هستم. یه جور حال کردن با بی‌نظمیه. اما این بی‌نظمی لزومن بی‌مبالاتی نیست. یه جور مبارزه هم هست. مبارزه با نظم‌های مسلط. "اگه می‌خوای موفق شی فلان کارو بکن." "اگه می‌خوای برنده شی" "اگه می‌خوای دیده شی." اما اگه نخوای اونی بشی که دیگران می‌خوان، باید صبور باشی. باید تن ندی و مبارزه کنی؛ مبارزه با مثل همه شدن. یه دوست قدیمی دارم که هر بار من رو می‌بینه میگه چرا نوشته‌هات رو پادکست نمی‌کنی؟ از این جهت این حرف رو می‌زنه که گاهی متن‌هام رو براش خوندم و خیلی خوشش اومده. مثال میاره از فلانی و فلانی که با پادکست چقدر معروف شدند. بعد اصرار می‌کنه یکی از آخرین پادکست‌های فلانی رو برام بذاره و مدام اشاره می‌کنه به فلان جاش که به نظرش باحاله. ولی هیچ‌وقت نمیاد متن‌های من رو تو کانالم بخونه، چون وقت نداره. نه چون فکر می‌کنه به اندازه کافی خوب نیست. فکر می‌کنم من باید از یه حدی معروف‌تر شم تا آدم‌ها دلشون بخواد نوشته‌های من رو بخونند اما من دلم نمی‌خواد از یه حدی بیشتر معروف‌تر شم چون اونجا اول بدبختیه. تازه باید باب میل دیگران بنویسی. و معروف‌تر و معروف‌تر و معروف‌تر شی. من دلم می‌خواد برای دل خودم بنویسم و البته فکر می‌کنم اونچه که اسمش رو ادبیات می‌ذارم همینجاهاست، نزدیک من. یه کمی درونی‌تر، نه اونقدر بیرون. ➖️ @mohsenzohrabi_essay

  • فرشچیان خدابیامرز نماد هنر بی‌خاصیت و به معنای دقیق کلمه تولید کننده‌ی کیچ بود. یعنی چیز مزخرفی که ارزش نمادینی پیدا کرده و خرید وفروش می‌شود. تلاشهایی طاقت‌فرسا میکرد اما بی‌دلیل و رو به هیچ کجا... کار او اگر صداوسیما و کل دم و دستگاه فرهنگی ج ا پشت سرش نبود سر از در و دیوار قهوه‌خانه‌های راه‌آهن در می‌آورد. تصور آن مرحوم از اروتیسم متعلق به قبل از سینمای فیلمفارسی بود و اجرای کش و قوس بدن‌ زنانه و جای جام و ادوات دیگردر کارهایش ناقض قوانین فیزیک و زیست‌شناسی است. دقت در کارهایش هم در بیشتر موارد موجد خنده است. مثل همین نمونه که گذاشته‌ام. زن در حالی‌که دارد زمین می‌خورد می‌خندد و پیرمرد هم خدا می‌داند در چه فکری است... خوب است آدم وقتش را صرف کاری کند که برای خلق‌الله منفعتی داشته باشد.

  • همزمان دو موضوع ذهنم را مشغول کرده جیمی. یکی اینکه چه حجم آب‌دوغ‌خیار آدم را سیر می‌کند؟ و دوم اینکه چرا کلمه‌ی «مواجهه» را اغلب بدون ه آخر و به صورت «مواجه» می‌نویسن؟ دیگه داره تبدیل به سندروم میشه🤦🏻‍♂

  • دفتر املای فارسی سال اول دبستانم را با چند تا دفتر دیگر بابام نگه داشته. برمی‌گردد به سال ۶۵ محصولی از نجات‌علی باقری و جمهوری اسلامی ایران نجات‌علی باقری کی بود که اسمش بالای اسم ج ا رو دفترامون بود؟🤦🏻‍♂

  • اینکه هنوز نیم‌چه آب و برق و گازی داریم، و در نیم‌چه سایه‌ای از زندگی عادی به سر می‌بریم هیچ ربطی به پخمه‌های نشسته بر صندلی‌های قدرت ندارد. برعکس، مدیون خواست زندگی و خواست رفاه و خواست پیشرفت در کارشناسانی است که می‌دانند در نظام اداری ج.ا هیچ آینده‌ای ندارند و می‌دانند که در بهترین حالت و بعد از سالها تحمل امرونهی دلقک‌های از بالا نصب شده، از جایگاه مدیر کلی بالاتر نخواهند رفت و با این حال باز دست و پا می‌زنند که مؤثر باشند و کاری بکنند. کسانی که به رغم حاکمیت بی‌چون و چرای پخمه‌سالاری و شل‌مغزی و هر روز دست و پا زدن‌ در مرداب بی‌معنایی و پوچی، باز برای ارزش‌های کوچک جنگیدند. نه در هیجان و اضطراب روزهای جنگ بلکه در ملال روزهای عادی کوشیدند شعله‌ی کوچکی در این زمهریر روشن نگه دارند. انسان‌هایی خسته، فرسوده و عاصی که در این روزها حاصل زندگی کوچک اما زیبا و حماسه‌ی به یاد ماندنی‌شان که همین زندگی نصفه و نیمه‌ی فعلی است، بیشتر به چشم می‌آید‌. وقتی کلید برق را می‌زنید و هنوز برق هست ... وقتی پیچ گاز را می‌چرخانید و هنوز گاز هست... به این صاحبان روح‌های زیبا درود بفرستید. پاینده باشید. دمتان گرم. خدا دلهایتان را شاد کند.

  • یک فرمول تولید «محتوا» درباره‌ی بحران اخیر اول یه نظری بدید، فرقی نمی‌کنه چی باشه، ولی توش یه هندونه‌ای زیر بغل «مردم» بگذارید که نشون بده شما طرف مردم هستید. آخرش مهم‌تره. آخرش چیه؟ اندرز به حکومت ایران. منظورتون در مجموع این باشه: بیایید و از این به بعد حکومت خوبی باشید. حالا این قسمت را با لحن‌ها و جملات مختلف بنویسید.و در چند نوبت پخش کنید. مثلن یه بار خواهش کنید که خوب بشن یه بار دستور بدید که خوب بشن. خوبیش اینه که برای بحران‌های بعدی هم قابل استفاده است. همون‌طور که در بحران‌های قبلی هم استفاده شد.

  • تمثیل آن بمب‌هایی که تاسیسات فردو را منفجر کردند... در لایه‌های زیرین روان ما هم چیزی را منفجر کردند؟ چقدر فرو رفتند؟ منظورم آن دم و دستگاه «غنی‌سازی» است که نسل ۵۷ برای «غنی» کردن روح و روان ما تدارک دیده بود... آن زندگی کج‌و‌کوله...آن وردها، آن شعارها...همه‌ی آن چیزهایی که از آن زیرها می‌آمد... کسی از میزان نابودی خبر دارد؟ منهدم شد؟ یا فقط چند ماه به عقب رفت؟ هرچه باشد مولوی معتقد بود:صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی انفجار در آن بالاها صورت انفجار در آن زیرهاست. #شطحیات

  • درباره‌ی نشر اطراف و رویکرد تازه‌اش اینکه نفیسه مرشدزاده - دوست عزیز قدیم من- و همکارانش در نشر اطراف کتابی منتشر می‌کنند که عنوان «فلاکت روزمره» بر پیشانی‌اش نشسته باعث خوشحالی است. چرا؟ عرض می‌کنم. نفیسه مرشدزاده از موقعی که سردییر مجله‌ی داستان همشهری بود مسؤولانه تلاش می‌کرد حس منفی به مخاطب ندهد، گرد ناامیدی نپاشد و ازسیاهی‌ها و تباهی‌ها حرفی به میان نیاورد. این رویکرد برای یک مجله‌ی همه‌پسند مناسب بود. اما آیا برای ناشر تخصصی جستار و ادبیات واقعیت‌بنیاد هم مناسب است؟ نه چندان. با این‌حال بیشتر کتابهای اطراف، به نظر من اندکی قند اضافی دارند و خیلی زیرپوستی حال انرژی مثبت و یکجور خوش‌بینی غیرطبیعی می‌دهند. حالا که مرشدزاده که سخت تصمیم می‌گیرد و اصول محکمی دارد «فلاکت روزمره» را پذیرفته و به جامعه پیشنهاد فکر و گفتگو درباره‌ی آن داده حس می‌کنم نشر اطراف به یک موضع بالغانه در مواجهه با واقعیت رسیده است. درستش همین است که ناشری که سمت واقعیت ایستاده به فکر تنظیم قند و نمک موضوعات نباشد.کار جستارها و سایر اقسام ادبیات واقعیت‌بنیاد ورز دادن و غنی کردن ذهن و زبان آدمیزاد در مواجهه با واقعیت‌هاست. جستارها باید مفاهیمی تازه بسازند و مناطقی تازه در روان ما را روشن کنند تا خلاقانه و فعالانه یا با واقعیت سازگار شویم یا تلاش کنیم آن را تغییر دهیم. برای این کار نباید تعارف داشت و نباید روایت واقعیت را کنترل کرد. هر نوع کنترلی خلاف جهت جستار عمل می‌کند.حتا اگر دلسوزانه و مادرانه باشد. واقعیت رام نیست که مؤدبانه به چنگ بیاید. چموش و گریزپاست. برای شکار واقعیت باید کمی وحشی‌تر، کمی آزادتر، کمی صریح‌تر، کمی جسورتر و گاهی کمی خشن‌تر بود. در ضمن خود این «فلاکت روزمره» کتاب خوبی بود. بعدن درباره‌ش می‌نویسم. فعلن این شروع نمادین را به نشر اطراف و کتاب‌خوانها تبریک می‌گویم.

  • با خودم قرار گذاشته بودم که به راننده اسنپ‌هایی که کولر نمی‌زنن تا آدم ازشون بخواد -خصوصن در هوای خیلی گرم- امتیاز خیلی کم بدم. طرف کولر نزد. به جاش چهارتا پنجره رو باز کرده بود و هر دو عرق می‌ریختیم. منم نمیدونم از روی چه لجاجتی به روی خودم نمی‌آوردم! آخرهای مسیر بود و تصمیم قطعی داشتم کمترین امتیاز رو بهش بدم و از دمای هوای ماشین و ترق‌توروق و لرزش‌های زیادش شکایت کنم. ناگهان چشمم خورد به عکس دخترش. توی یک قاب کوچولو از آیینه‌ی جلو آویزون کرده بود. یهو دلم ریخت. دختر کوچولویی تو خونه منتظرشه. پیاده شدم پنج تا ستاره دادم بهش.

  • شهریار توکلی نزدیک یکسال پیش مجموعه سوالات پروست را برام فرستاد و گفت که دوست داره این سوالها رو از کلی آدم بپرسه و آلبومی از جوابهای گوناگون شکل بده. مجموعه‌ای که به سوالات پروست معروفه، حدود ۳۵ تا سواله که به نظر پروست پاسخ به اونها شخصیت درونی هرکس رو آشکار می‌کنه: تعریفت از شادی و سعادت چیه؟ بزرگترین ترس زندگیت چیه؟ چه کیفیتی رو دوست داری در یک زن ببینی؟ چه کیفیتی در یک مرد برات جذاب‌تره؟ و... چند ماه بعد پیغام داد که با همکاری لیلا پوربابک، طرح رو به زودی راه میندازه. و دو سه هفته بعد تماس گرفت و قراری گذاشتیم برای فیلمبرداری. بعد از چند ماه لیلا خبر داد که به زودی صفحه اینستاگرام و کانال یوتیوب «خاطرآرت» رونمایی میشه. که شد. و خبر شدم که تا به حال ده مصاحبه کرده‌اند که شخصن ذوق دارم که ببینم و بشنوم. دمش گرم شهریار که ایده رو ول نکرد و دم لیلا گرم که پاش وایساد و طرح پیش رفت. امیدوارم آلبوم خیالی شهریار زودتر واقعی بشه. چیز بامزه و جذابی میشه. جدا از این، برام مایه‌ی شادی و سرخوشیه که بخشی از این طرح بامزه بودم. گفتگوی من هم یکی از این گفتگوهاست که در یوتیوب می‌تونید تماشا کنید. 🌿🎬 https://www.youtube.com/@KhaterArt https://t.me/khaterart https://www.instagram.com/khaterartt

  • یک مسیر خلاقانه برای تأملی دوباره بر ماجرای فلسطین. اینکه چطور ذهن و زندگی نویسنده در یک جستار او را به موضعی بدیع و تازه در نسبت با موضوعش می‌رساند یکی از جذابیت‌های ویژه‌ی شکل جستار است. اینجا نویسنده‌ای که میان کلمات و پیرنگ‌ها زندگی می‌کند پای ادبیات را وسط می‌کشد تا راهی به موضوع باز کند و ما تماشاگر تلاش و کندوکاو او هستیم. متن فارسی سر پا و زنده است و سر جمع کتاب کوچک و جالبی از کار در آمده. فارغ از اینکه موضع نویسنده را بپذیرید یا نه توجه به منطق و شکل استدلال و چگونگی از عهده‌ی کار برآمدن آموزنده است.

  • نیما در مقام آموزگار! نیما -پسرک هفت ساله‌‌ی من- یاد گرفته حُکم بازی کند. شب‌ها و صبح‌ها قبل از بیرون رفتن از خانه، کارمان حکم زدن است! از خواب که بیدار می‌شوم پنج تا ورق روی‌ سینه‌ام گذاشته و می‌گوید پاشو نگاه کن حکم کن. البته بیشتر وقت‌ها خودش حاکم است و حکم را فقط به اطلاع من می‌رساند! دیروز گفت بابا تو خوب بُر نمیزنی. بیا یادت بدم. راست می‌گفت. گفتم یادم بده. گفت ورق‌ها را باید محکم نگه‌داری که نریزند و بعد رهایشان کنی... ولی تو محکم نمی‌گیری... و خودش یک نمونه خوبش را تروتمیز اجرا کرد. از این برهای حرفه‌ای با صدای تروتمیز. توضیحش دقیق بود. من یکی دوبار انجام دادم. اشکالاتم را نشان داد و بله! موفق شدم! در چهل و پنج سالگی دارم یاد می‌گیرم که چطور بُر بزنم. در چشمهاش شادی تمام دنیا جمع شد. گفت دیدی تونستم یادت بدم؟ تشکر کردم. داشتم تمرین می‌کردم که گفت بعدن خودت تمرین کن. فعلن دست بده بازی کنیم.

  • از حضور پزشکیان در همایش‌های جهانی به عنوان نماینده‌ی ایران بیشتر خجالت می‌کشم یا احمدی‌نژاد؟ والا به صورت کلی که من از بازی اینا کشیده‌م بیرون ولی احمدی‌نژاد ملعون مناسبات نرمال رو می‌فهمید اما می‌خواست دهن‌کجی کنه و لج دربیاره. این یکی از بیخ نمی‌فهمه. از این باید بیشتر خجالت کشید قاعدتن. پزشکیان فرق بین زورخونه و سر کوچه و کافه و قهوه‌خونه و دورهمی قلیونی رو با سازمان ملل و کابینه نمی‌فهمه و همه جا با یه‌کتی راه رفتن و دست رو سینه گذاشتن در حال صدور پیام «من خاک پاتم داداش»ه. جلوی اردوغان دست به سینه وامیسه و در همایش داخلی پشت بلندگو میگه همینه که هس. تصورش از ریاست‌جمهوری این بود که میشینه و همین‌طور که قند رو میزنه تو نعلبکی و چای رو هورت می‌کشه به جلیلی و دارودسته‌ش توصیه میکنه که عاقل باشید و اونام میگن چشم کدخدا. هرچه تلاش میکنه پیام مردمی و خاکی بودن صادر کنه بیشتر برند «آقای هالو »رو تقویت میکنه. احمدی‌نژاد ملعون سرتق بود‌. یادم نمیاد پیام اشتباهی صادر کرده باشه‌. برند «بچه پررو» دربرابر دشمن داخلی و خارجیش رو ساخت و همون رو تقویت کرد.

  • در باشگاه ورزشی موسیقی بلند پخش می‌شود و هرکس روی دستگاه گام‌گرد خودش با سرعت دل‌بخواه می‌دود ‌و می‌گردد. در زندگی واقعی می‌توانیم گام‌هایمان را به سوی دیگری بگردانیم. می‌توانیم به سمت دیگری بچرخیم. بپیچیم جلوی کسی یا ناگهان کسی بپیچد جلوی ما. مسیر گام‌گردها در زیست واقعی همدیگر را قطع می‌کند. با تصمیم ما یا گاهی از روی تصادف. تحمل هیچکدام بدون آن دیگری ممکن نیست. باید گاهی کسی روبرویمان سبز شود. و باید فرمان را بگردانیم به سمتی. برای رفتن به سوی دیگری یا دور شدن از دیگری. و البته این هم واجب است که گاهی گام بزنیم و یقین داشته باشیم که دیگری‌ای در کار نیست. گام‌گرد را به جای تردمیل به کار بردم.

  • لحظاتی از شور و خلسه و جنون که این دو نفر به زندگی ما آوردند بی‌نظیر بود. این دنیا برایشان میدان جنگ بود و هر دو از آنهایی بودند که می‌خواستند در آن واپسین سنگر آشتی‌ناپذیر بجنگند و شکوه قهرمانی را در آغوش بگیرند. هر دو از آمریکای لاتین بودند و در زمینه‌ی تقریبن یک جوری زندگی کردند. هردو با چپ شروع کردند اما در نهایت از پشت دو سنگر مختلف راهی دیار ابدیت شدند. یوسا به این نتیجه رسید که:«چپ‌گرایی مزخرفی است که فقط عقب‌ماندگی می‌آورد» اما مارادونا در همان جبهه‌ی«آمریکا ام‌الفساد جهان است و فیدل برادر من است» ماند. یاد آن دو دزدی می‌افتم که در دو طرف عیسای مسیح به صلیب کشیده شدند. و در لحظات مصلوب بودن یکی ایمان آورد و دیگری نه. مثالی از دو سرنوشت متضاد برای کسانی که شروع یکسانی داشتند. رمان «گفتگو در کاتدرال» یوسا همان‌قدر بهم چسبید که ناگهان روشن شدن مارادونا در وسط میدان، این‌پا آن‌پا کردنهاش، جا گذاشتن‌هاش و در نهایت ماهرانه چسباندن توپ‌هاش به تور دروازه به جان و دلم می‌نشست. فارغ از اینکه کدامتان رستگار شدید، دیه‌گوی عزیزم و عالیجناب یوسا آسوده بخوابید...زیبا بازی کردید.