پلتفرم شوروم
Статистикаهر دو هفته چهارشنبه، ساعت پنج عصر https://www.shurum.cloud/ پلتفرم هنری شوروم، بازتاب زندگی در قالب روایت، جستار، داستان، تصویرگری، عکاسی و پادکست. ادمین: @Shurum_info
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 7
- Всего постов
- 86
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 320
- 1/48двое суток
- 366
- 1/72трое суток
- 395
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
🎙 قسمت ۲۰۶ #پادکست شوروم، جستار «کاش گربه، فقط گربه باشد» منتشر شد. ✍️ نویسنده: نازیلا دلیرنیا 🗣 راوی: بنفشه کلانتری ⚫ این متن مواجههای است با داستان «جهنم بزرگ» از گیرمو مارتینز. نسخهی صوتی این داستان را میتوانید در کانال تلگرام صداباز با صدای بهناز بستاندوست بشنوید. 🎧 شنیدن در کستباکس 🎧 شنیدن در اپل پادکست 🎧 شنیدن در اسپاتیفای 🎧 شنیدن در یوتیوبموزیک 🎧 شنیدن در شنوتو لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
داستان «بوی آهن زنگزده و طعم گس خرمالو» نوشتهی بهاره ارشدریاحی بخشِ #داستان، شمارهی ۴۶ شوروم. پیرزن دارد گوشتهای قیمهشده و چرخکرده را کیسه میکند و جا میدهد توی کشوهای فریزر ناسیونال عهد بوقش. چند شقهی دندهدار و قلم هم مانده توی آبکش؛ از گاو، کوچکتر و از گوسفند، بزرگتر. از پشت دیوار مشترک همسایه، صدای درهم زوزهی جاروبرقی و جیغ و گریهی کودکی شنیده میشود. پیرزن دستی میکشد روی زانوها و قبل از جا بازکردن برای باقی بستهها، میرود سراغ کمد فلزی زنگزدهی کنج اتاقخوابش که یک تختخواب یکنفره دارد. یک تل رختخواب پیچیده در شمد و یک قاب عکس با روبان سیاه کنجش، روی دیوار روبهروی تخت آویزان است تا پیش از خواب و پس از بیداری چشمدرچشم شود با شوهر مرحومش و یادش نرود عهدشان: «برای تمام گمشدهها، مرده یا زنده.» مشاهده ادامهی این متن لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
شمارهی ۴۶ #شوروم منتشر شد. در این شماره مواجههای با فیلم «درخت گلابی» از نرگس حکیمپناه را میخوانید. در بخش در قاب «من همه جای این دنیا به دنبال تو گشتم مامان!» از زهرا اکبریان و «خانوادهی چهلتکه» از لیلی دان با ترجمهی فرناز کامیار منتشر شده است. در بخش صداها «تهران و دو بندر» از آرمین فرمانی، «ما آدمهای متوسطی بودیم» از سعیده اسداللهی، «معماری یک ذهن سوخته» از مینا صادقی ایوبی، «با چشمهایم لبهی جدول راه میروم» از مریم زراعتکار، «اگه زنده نباشم که استفادشون کنم چی؟» از مهتاب شریعتی، «پونکتومِ جنگ» از معصومه تدینی و «آه! ای در وطن خویش غریب» از آوا کیارسی منتشر شده است. در بخش پرسهها «سیاست درد» از راب بادیس با ترجمهی مریم فراهانی آمده و در بخش داستان «پلنگ و فلز» از عماد عبادی و «بوی آهن زنگزده و طعم گس خرمالو» از بهاره ارشدریاحی منتشر شده است. طرح جلد این شماره اثری است از احسان عبداللهی با عنوان«سوگ». برای دسترسی به آثار این شماره به سایت شوروم مراجعه کنید. Shurum.Cloud
Channel photo updated
روایت «روزهای عالی» نوشتهی افلیا فصیحی بخشِ #مواجهه، شمارهی ۴۵ شوروم. خانهی هیرایاما، لباسش، خوراکش، حتی سرگرمیهایش ساده است. این سادگی، محدودیت نیست؛ انتخاب است. پاکیزگی در فیلم فقط به تمیز کردن توالتها محدود نیست. هر روز بعد از کارش به حمام عمومی نزدیک خانهاش میرود. هر هفته لباس کارش را در لباسشویی عمومی میشوید. در تعطیلی آخر هفته خانهی فسقلیاش را تمیز میکند. به معبد میرود. به عکاسی سر میزند. فیلم پرشدهاش را میدهد و عکسهای ظاهرشدهاش را میگیرد. هر وقت کتابی را تمام میکند، به کتابفروشی دستدوم میرود و یک کتاب دیگر میگیرد؛ فقط یک کتاب. زیر نور آفتاب دراز میکشد و به موزیک جاز مورد علاقهاش گوش میدهد. مشاهده ادامهی این متن لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
روایت «اذنی برای یک دخول معمولی» نوشتهی علی فرامرزیراد عکس از مهدی صادقی بخشِ #صداها، شمارهی ۴۵ شوروم. همین «بیا برو» برای ما حکم دری آهنی را داشت که باز شده باشد. انگار یک مرحله را پشت سر گذاشته بودیم؛ شهر شبیه اتاق فرار شده بود و هر تقاطع یک قفل تازه. هرچه جلوتر میرفتیم، امید پررنگتر میشد و عبور برایمان بیشتر شبیه امتیاز بود تا یک حق. وارد لارستان که شدیم پیانوها را از پشت ویترین مغازهها میدیدم و در ذهنم صدای فتح بهشت ونگلیس پخش میشد. بهشت برای ما نه وعدهای اخروی، که وعدهای غذایی بود و البته قضای حاجت. از ابتدای حافظ که پیچیدیم، بلوکهای مجتمع مسکونی بهجتآباد در دیدرس قرار گرفت و این یعنی سلام بر خانه. اما همان لحظه دیدیم که حافظ به سمت کریمخان با دو ماشین راهنمایی بسته شده است. محمد زیر لب گفت: ـ بازم؟! مشاهده ادامهی این متن لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
داستان «یک شب کامل خفگی» نوشتهی نیلوفر حقی عکس از علیرضا معصومی بخشِ #داستان، شمارهی ۴۵ شوروم. روز اولی را که عیسی از شهرک سجادیه با یک ساک کوچک ورزشی آمده بود ترمینال آزادی خوب یادم است. من را از مدرسه برداشتی، سوار موتور هوندای هندلیات از میدان منیریه گاز دادیم تا ترمینال آزادی و عیسی را، که تازه از اتوبوس کرمانشاه پیاده شده بود و روی آن نیمکتهای سیمانیِ خیس از باران منتظر نشسته بود که برویم دنبالش، پشت موتور سوار کردیم و آمدیم تا تعمیرگاه. من را با خودت بردی که عیسی غریبی نکند؛ اما عیسی غریبی کرد. سلام کرد و دست شلوولی به هردومان داد و تمام. در مسیر که سرش را چسباند پشت گردنم، که از قطرههای باران در امان باشد، با نفسهای کوتاه گرمش پشت گردنم را قلقلک میداد. از نوک انگشتهای دستهای یخزده از سرمایش هم، که چنگ زده بود به جیب کاپشن برزنتی پومای آسترپاره و آستینسوراخم، ترس از افتادن از روی موتور را میریخت در پهلوهایم. مشاهده ادامهی این متن لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
روایت «هیولایی بیدار میشود» نوشتهی فاطمه مرادمند عکس از شادی ندیمی بخشِ #صداها، شمارهی ۴۵ شوروم. همه میگویند فقط ۱۲ روز طول کشید. من هنوز جرئت نکردهام دست به جمع و تفریق عددهای روزشمارم بزنم؛ ولی میدانم ۱۲ روزی که میگویند، برای من از ساعت ۷:۳۰ صبح یک روز جمعه شروع شد. صبح جمعهای که قرار بود با دوستانم به دشت بابونه در منطقهی سیلوانای ارومیه برویم و سر و چشمانمان را به دستان نوازشگرش بسپاریم. وقتی اولین خبر را خواندم، با هر کلمهای گوشهایم پر از آب میشدند. دستهایم بالا و پایین میرفتند. پاهایم تکانتکان میخوردند. سرم به چپ و راست حرکت میکرد. حبابهایی را که از دهان و بینیام بیرون میزدند میدیدم ولی نمیتوانستم سرم را از آب بیرون بیاورم. دست سنگین جنگ روی سرم سنگینی میکرد. مشاهده ادامهی این متن لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
روایت «از زندگی لعنتی خوشم نمیآید» نوشتهی عاطفه شهربندی عکس از مونا مقدم بخشِ #آزاد، شمارهی ۴۵ شوروم. مسئله این است که زندگی لعنتی حتی تلاش نمیکرد تا از او خوشم بیاید. همهچیز عجیب شده بود. پررنگ شده بود. شدید شده بود. گفتند بهخاطر هورمونهایت اینطور حس میکنی. گفتند اقتضای سن است. طبیعی است. داری بالغ میشوی. صبر کن. صبر کن تا شخصیتت شکل بگیرد. صبر کن تا حسهای جدیدی را تجربه کنی. تا تجربههای جدیدی را حس کنی. صبر کن تا عاشق شوی و عاشقت نشوند. صبر کن تا عاشقت شوند و عاشقشان نشوی و ردشان کنی و عذاب بکشی. صبر کن تا با تنوع رنجها آشنا شوی. شرم را بشناسی. با اضطراب همراه شوی. صبر کن تا زندگی را بشناسی بعد بگویی از او خوشت نمیآید. مسئله صبر نیست. مسئله این است که هرگز نمیشود زندگی لعنتی را شناخت. مشاهده ادامهی این متن لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
🎙 قسمت ۲۰۵ #پادکست شوروم، داستان «کباب گنجشک» منتشر شد. ✍️ نویسنده: علی صالحیبافقی 🗣 راوی: برنوش پورغفار 🎵 موسیقی: قطعهی «از دریچهی تاریک» از آلبوم «حرمان»، کاری از صادق تسبیحی و امید نعمتی 🎧 شنیدن در کستباکس 🎧 شنیدن در اپل پادکست 🎧 شنیدن در اسپاتیفای 🎧 شنیدن در یوتیوبموزیک 🎧 شنیدن در شنوتو لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
روایت «خطرِ زیبایی» نوشتهی جوانا پکاک ترجمه از اسما انصاری بخشِ #مواجهه، شمارهی ۴۵ شوروم. هر تصویر خاستگاه، بستر و زمینهای دارد. لحظهی آغاز یک عکس لحظهای است که انسانی پشت دوربین میرود تا شاهد شود. نیت عکاس از همان آغاز در تاروپود عکس تنیده شده است. میتوان گفت که تصمیمهای گرفتهشده از سوی خالق عکس، اینکه کجا بایستد و دوربین کجا را نشانه بگیرد، منشأ عکساند و معنا از همان منشأ جریان میگیرد. اگر آن جرقهی نیت در کار نباشد، خبری از عکس نخواهد بود. همهی اینها برای گفتن این است که در تصویر توموکو میتوان حضور یوجین اِسمیت را حس کرد، حضوری که مخصوص خود او و برخاسته از تمایل اوست، تمایلش برای ورود به آن حمام و نشان دادن اینکه حتی خصوصیترین لحظهها از نفوذ وحشتهای این جهان در امان نمیمانند. مشاهده ادامهی این متن لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
روایت «عزت» نوشتهی آسیه رضایی عکس از میترا بهمنی بخشِ #درقاب، شمارهی ۴۵ شوروم. عزت من را که تنها دخترش و فرزند اولش هستم در ۳۱ سالگی به دنیا آورد. خودش فرزند تهتغاری خانواده بوده، گویا قبل از بهدنیا آمدنش چند تا از بچهها در همان نوزادی میمیرند، عزت زنده میماند. بزرگترها میگویند قدمش مبارک و خیر است. خواهر برادرها میگویند که بعد بهدنیا آمدنش وضع مالی خانواده که تا قبل از آن خیلی بد بوده کمی بهتر شده. اینطور میشود که همه دوستش دارند. و البته که عزیزکردهی پدر و مادری میشود که بیشتر از بچهها روابط عاشقانهی خودشان برایشان مهم است؛ و همین باعث میشود که عزت با عزتِنفس زیادی رشد کند و بزرگ شود. مشاهده ادامهی این متن لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
داستان «بچه باید بمیرد» نوشتهی غزل بیضاوینژاد بخشِ #داستان، شمارهی ۴۵ شوروم. آقابزرگ من را گماشت تا بچه را بکشم. گفت: «کشتن یه الف بچه کاری داره؟ عین آبخوردنه. کلهش رو بکوب زمین، بعد که از حال رفت، بندازش تو حوض و وانمود کن کلهش به کف حوض خورده و توی آب خفه شده.» گفتم: «مگه شهر هِرته؟ پس پلیس چی میشه؟» آقابزرگ گفت: «تو این سگدرّه پلیس کجا بود؟ پلیس مال وقتیه که مشکوک به قتل باشن، نه وقتی بچه با پای خودش افتاده تو حوض.» نمیدانستم چه جوابی باید بدهم؛ مغزم خالی از کلمه شده بود. مشاهده ادامهی این متن لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
🎙 قسمت ۲۰۴ #پادکست شوروم، روایت «دشمن عزیز» منتشر شد. ✍️ نویسنده: مهدیس رجببیگی 🗣 راوی: بنفشه کلانتری 🎧 شنیدن در کستباکس 🎧 شنیدن در اپل پادکست 🎧 شنیدن در اسپاتیفای 🎧 شنیدن در یوتیوبموزیک 🎧 شنیدن در شنوتو لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
روایت «گوشت گرم» نوشتهی سحر بکائی عکس از زهرا درویش امیری بخشِ #صداها، شمارهی ۴۵ شوروم. ترسناک بود. حالا دیگر جنگ کمی نزدیکتر آمده بود. کسانی جمعیت را متفرق میکردند. ده بیست قدمی با محل حادثه فاصله داشتم. و درست نمیدیدم آوار و دیگر چیزها را. از کنار مسجد که رد شدم، دوباره چشمم به این نوشته خورد: محل الصاق اعلامیهی ترحیم. یعنی اینکه اعلامیهترحیمها را همینجا بزنید نه جایجای دیوار مسجد. سرم را که چرخاندم باران شروع شده بود. از آن بارانهای شدید آخر اسفندی. کسی به پشتم زد و پرسید «میدونید کسی هم مرده یا نه؟» همه داشتند حرف میزدند. جنگ از آسمان به زمین این خیابان هم آمده بود. مشاهده ادامهی این متن لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
روایت «دماوند، پدرم» نوشتهی مینا افشاری عکس از متیو تراور بخشِ #صداها، شمارهی ۴۵ شوروم. در مسیر برگشت خستگی با تاریکی یار شده بود. باید از داخل دره برمیگشتیم، رودخانه در کنار ما جاری بود و صدایش میخورد به کوه و چندبرابر میشد. تاریکیِ شب با تاریکیِ صبح خیلی فرق دارد. تاریکیِ صبح امیدِ روشنی را همراه دارد و همین امید به پاها توان میدهد. نور هدلامپِ همنوردی را که ۱۰ متر از من جلوتر بود میدیدم. هر چند قدمی که برمیداشتم، صدایش میکردم: «داریم اشتباه میریم. گم میشیمها.» دو دقیقه بعد دوباره صدایش میکردم: «به نظرم گم شدیم.» و سه بارِ «چند نفر دارن میان. نگاه کن اون نورها رو پشت سرمون.» و چهار بارِ «بهتر نیست مسیر اون نورها رو بریم؟» مدام صدا میکردم و چیزی میگفتم. مشاهده ادامهی این متن لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
متن «نوروزبل؛ از یک آیین گالشی تا یک نمایش توریستپسند» نوشتهی علی خوشتراش عکس از آدینه صالحنژاد بخشِ #آزاد، شمارهی ۴۵ شوروم. نوروزبل؛ از یک آیین گالشی تا یک نمایش توریستپسند نوروزبل، آیینی که در نیمهی مرداد (آخرین روز ماه اسپندارما در گاهشماری دیلمی) در مناطق گالشنشین شرق گیلان (مثل دیلمان، املش و سیاهکل) و غرب مازندران برگزار میشود، ریشه در فرهنگ دامداری و کشاورزی کوهنشینان دارد. خورشید عاشوری، راوی فرهنگ شفاهی گیلکی و گالشی، تعریف میکند که گالشها در این زمان به رسم آباء و اجدادشان آتش برمیافروختند و آقای اکبری، چوپانی از روستای دیورود اشکور هم در گفتوگویی در سال ۱۳۷۳ شرح داده که چوپانان با جمعآوری چرداکو (تکههای چوب و آتواشغال) آتشهایی میساختند. مشاهده ادامهی این متن لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. 📎 وبسایت | اینستاگرام | تلگرام
شمارهی ۴۵ #شوروم منتشر شد. در این شماره مواجههای با فیلم «روزهای عالی» از افلیا فصیحی و در ادامه مواجههای با عکسهای دابلیو. یوجین اِسمیت از فاجعهی میناماتا را میخوانید. در بخش «در قاب»، متن «عزت» از آسیه رضایی منتشر شده است و در بخش آزاد، متن «نوروزبل؛ از یک آیین گالشی تا یک نمایش توریستپسند» نوشتهی علی خوشتراش و «از زندگی لعنتی خوشم نمیآید» از عاطفه شهربندی چاپ شده است. در بخش «صداها»، «دماوند، پدرم» از مینا افشاری، «اذنی برای یک دخول معمولی» از علی فرامرزیراد، «گوشت گرم» از سحر بکائی و «هیولایی بیدار میشود» از فاطمه مرادمند منتشر شده است. در پایان، دو داستان به نام «این بچه باید بمیرد» از غزل بیضاوینژاد و «یک شب کامل خفگی» از نیلوفر حقی چاپ شده است. طرح جلد با عنوان «نوروزبل» اثری از حدیث نجفی است. برای مطالعهی این شماره از لینک زیر وارد سایت شوید. Shurum.Cloud
Channel photo updated