tgindex
شرح حال
@sharhehaalперсидский

شرح حال می‌خوانید. | ارتباط با گرداننده: @abolfazlhmi | کتاب‌فروشی کلمه: @ketabkalmeh

Последний пост
6 июл. 2025 г.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
261
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
746
20 постов
Вовлечённость
285,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • به نام خدای حسین (ع) غزل‌نذر محرم؛ وقت غارت بود، دیدم خیمه‌گاهی سوخته باز هم از سینه‌ام برخاست آهی سوخته باز شاهنشاه دین را سر به روی نیزه بود بعد چندین قرن دیدم بارگاهی سوخته گاه‌گاهی چشم‌هایم اشک‌باران تو شد با عطش‌های تو چشمم گاه‌گاهی سوخته آن چه قامت بود که بوی وفا با خویش داشت بر مدار کشتگان عشق، ماهی سوخته این تویی که با تمام روسیاهان، ساخته این منم در داغ عشقت، روسیاهی سوخته عشق سوزان است... می‌گفتند در توصیف تو در غم عشق تو هر آنچه بخواهی، سوخته ابوالفضل حمامی / تبریز / ظهر عاشورا / مصلا - بازار تبریز [ @sharhehaal ]

  • در شادمانی دل خصم است فتح ما با خلق در شکست خود امداد می‌کنیم از دشمنان دریغ نداریم آب خویش زهاد را به می‌کده ارشاد می‌کنیم لذت نمانده است در آیندهٔ حیات از عیش‌های رفته دلی شاد می‌کنیم محسود عالمیم، اگر چه دهان تلخ شیرین به خون چو تیشه فرهاد می‌کنیم چون سایهٔ هما نظر التفات ما صائب! به هر زمین فتد، آباد می‌کنیم #صائب_تبریزی | @sharhehaal |

  • مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت مرا باران صلا دِه تا ببارم بر عطش‌هایت مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت مرا رودی بدان و یاری‌ام کن تا درآویزم به شوق جذبه‌وارت تا فرو ریزم به دریایت کمک کن یک شبح باشم مه‌آلود و گم‌اندرگم کنار سایه قندیل‌ها در غار رؤیایت خیالی، وعده‌ای، وهمی، امیدی، مژده‌ای، یادی به هر نامی که خوش داری تو بارم ده به دنیایت اگر باید زنی همچون زنان قصه‌ها باشی نه عذرا دوستت دارم؛ نه شیرین و نه لیلایت که من با پاک‌بازی‌های ویس و شور رودابه خوشت می‌دارم و دیوانگی‌های زلیخایت! اگر در من هنوز آلایشی از مار می‌بینی کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت کمک کن مثل ابلیسی که آتش‌وار می‌تازد شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه گندم رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت مرا آن نیمه دیگر بدان آن روح سرگردان که کامل می‌شود با نیمه‌‌ خود روح تنهایت مانایاد #حسین_منزوی [ @sharhehaal ]

  • هرکس رسید از عشق‌ورزیدن به انسان گفت اما تو را ای عاشق انسان! کسی نشناخت مانایاد #حسین_منزوی | @sharhehaal |

  • یه مدد کنید یاران ازدست‌رفته برگردند به کانال :)) | @sharhehaal |

  • ای که گفتی که دلی یافته‌ام با صد داغ این نشان‌ها که تو گفتی، دل ما خواهد بود #شیخ_نصیبی_نوربخش [ @sharhehaal ]

  • الا زمانه‌ی تکرار نامرادی‌ها وفور محنت و اندوه و قحط شادی‌ها زمان رونق ظلمت، کسادی خورشید دلم گرفت از این رونق و کسادی‌ها #حسین_منزوی | @sharhehaal |

  • جهان به مجلس مستان بی‌خرد مانَد که در شکنجه بُوَد هر کسی که هشیار است #صائب_تبریزی | @sharhehaal |

  • تاریکم و ملال؛ مرا غرق نور کن از هرچه غیر توست بگیران و دور کن گفتی به قدر صبر بلا می‌دهد خدا! فکری به حال‌وروز من ناصبور کن "اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است" گاه از برم شبیه نسیمی عبور کن تا ادعا کنم ز فراق تو مرده‌ام جان مرا بگیر و ز اهل قبور کن از…

  • گاهی اگر‌‌ به شادی و گاهی به غم گذشت دیدی که سال دیگری از عمر هم گذشت غیر از غمی غریب برایم نداشتی ای زندگی! غمت ز دلم بیش و کم گذشت ارگم ولی به سینهٔ تبریز خفته‌ام با من دگر مگوی چه بر ارگ بم گذشت آری، رهایی از غم دنیا، به عشق بود با شوق عشق دوست چه‌ها…

  • گرفته است حوادث، جهاتِ امکان را ز عافیت چه زمین و چه آسمان خالی‌ست گهر ز یأس‌،‌ کمر بر شکست‌ِ موج نبست دلی‌که پر شود از خود، ز دشمنان خالی‌ست به جیبِ توست، اگر خلوتی و انجمنی‌ست برون ز خویش‌ کجا می‌روی؟ جهان خالی‌ست #بیدل_دهلوی [ @sharhehaal ]

  • خودکار توی فنجان قاشق به‌روی کاغذ زیبایی‌ات حواس مرا پرت می‌کند مانایاد #عمران_صلاحی | @sharhehaal |

  • گاهی اگر‌‌ به شادی و گاهی به غم گذشت دیدی که سال دیگری از عمر هم گذشت غیر از غمی غریب برایم نداشتی ای زندگی! غمت ز دلم بیش و کم گذشت ارگم ولی به سینهٔ تبریز خفته‌ام با من دگر مگوی چه بر ارگ بم گذشت آری، رهایی از غم دنیا، به عشق بود با شوق عشق دوست چه‌ها در دلم گذشت باید برای داشتن تو، وجود داشت باید برای خواستنت از عدم، گذشت ابوالفضل حمامی / برای ۱ بهمن و گذر عمر؛ با تأخیر. [ @sharhehaal ]

  • من از لجاجت این روزگار می‌ترسم به لب نمی‌برم آن را که آرزو دارم... #حسین_دهلوی | @sharhehaal |

  • از ادعا بگذر؛ هرکسی شریف نبود عیار دوست و دشمن، چنین سخیف نبود زمانه‌ای که در آن تنگ‌نا فراوان بود بساط زندگی ساده‌ای ردیف نبود به سرپناه فروریخته در این ایام جهان و موسم بارانی‌اش، لطیف نبود به یادگاری یاران، تنم‌ پر از زخم است مرا که دشنهٔ ناآشنا حریف نبود چگونه بگذرم از ذات زشت بعضی‌ها لجن هرآنچه که بود این‌قدر کثیف نبود ابوالفضل حمامی/ ۱۴ آبان ۱۴۰۳ - دوشنبه ۲۳:۱۹ [ @sharhehaal ]

  • دنیا خزان‌زده‌ست چه باور کنی، چه نه حال جهان بد است چه باور کنی، چه نه حالم شبیه ابر خزانی، دم غروب اندوه ممتد است چه باور کنی، چه نه آری خلاف شادی، اندوه در دلم در رفت‌وآمد است چه باور کنی، چه نه آن‌که یقین به باور و ایمان خویش داشت اینک مردد است چه باور کنی، چه نه ایمان - پرنده‌ای که ز دل‌های ما گریخت - گم‌کرده‌مقصد است چه باور کنی، چه نه باور مکن که خوب شود حال روزگار حرف از «نباید» است چه باور کنی، چه نه ابوالفضل حمامی / ۲۲ آذر ۱۴۰۱ - سه‌شنبه ۱۵:۴۵ [‌ @sharhehaal ]

  • امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است #هوشنگ_ابتهاج | @sharhehaal |

  • نه از زمانه ملولم، نه از جهان سیرم ولی اگر تو بگویی بمیر، می‌میرم چنان به عالم دیوانگی گذارم پای که بازوان تو آخر کشد به زنجیرم به جست‌وجوی بهارم، بهار بی‌پایان سراغ گم‌شده‌م را من از تو می‌گیرم مانایاد #عمران_صلاحی / اسفند ۱۳۴۶ [ @sharhehaal ]

  • من نمی‌گویم به‌کلی از تعلق‌ها برآ اندکی زین دردسر آزاد باید زیستن خواه در دوزخ وطن ‌کن، خواه با فردوس ساز عافیت هرجا نباشد، شاد باید زیستن زندگی بر گردن افتاده‌ست؛ یاران چاره چیست؟ چند روزی هرچه باداباد باید زیستن #بیدل_دهلوی / بیت‌هایی از غزلی | @sharhehaal |

  • پدرم را خدا بیامرزد، مردِ سنگ و زغال و آهن بود سال‌های دراز عمرش را، کارگر بود، اهل معدن بود از میان زغال‌ها در کوه، عصرها روسفید برمی‌گشت سربلند از نبرد با صخره، او که خود قله‌ای فروتن بود پابه‌پای زغال‌ها می‌سوخت! سرخ می شد، دوباره کُک می‌شد کوره‌ای بود شعله‌ور در خود‌، کوره‌ای که همیشه‌روشن بود بارهایی که نانش آجر شد، از زمین و زمان گلایه نکرد دردهایش، یکی‌دوتا که نبود! دردهایش هزار خرمن بود از دل کوه‌های پابرجا، از درون مخوف تونل‌ها هفت‌خوان را گذشت و نان آورد، پدرم که خودش تهمتن بود پدرم مثل واگنی خسته، از سرازیر ریل خارج شد بی‌خبر رفت او، که چندی بود در هوای غریب رفتن بود مردِ دشت و پرنده و باران، مردِ آوازهای کوهستان پدرم را خدا بیامرزد، کارگر بود، اهل معدن بود #موسی_عصمتی | @sharhehaal |