کانال رسمی محمود سلطانی
Статистика@shsh2c ارتباط با ادمین http://mahmoodsoltani.ir/ https://book.mahmoodsoltani.ir/
- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 589
- 1/48двое суток
- 674
- 1/72трое суток
- 728
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
«حمایت ازخانواده وکودکان در شرایط بحران» شماره:۱۸ محمود سلطانی #پس_انداز۵ #برنامه_ریزی @shogherouyesh
без подписи
هاروارد یه تحقیق ۷۵ ساله انجام داد تا ببینه چی باعث میشه بچهها توی آینده موفقتر بشن... اما جواب، چیزی نبود که بیشتر پدر و مادرها فکر میکنن. نه نمرههای بالا. نه فقط باهوش بودن. نه نتیجهی امتحانها. یه چیز ساده بود که خیلی از بچهها این روزها کمتر انجام میدن: کمک کردن توی کارهای خونه. اما چرا؟ ▪️چون کارهای خونه یه چیزی به بچهها یاد میده که خیلی وقتها مدرسه یاد نمیده: مسئولیتپذیری. وقتی بچهها توی کارهای خونه شریک میشن، میفهمن که بودن و تلاش کردنشون مهمه. میفهمن قرار نیست فقط همیشه از بقیه چیزی بخوان؛ خودشون هم میتونن کمککننده باشن. از کارهای کوچک شروع کنید: • بذارید تختش رو مرتب کنه. • میز غذا رو بچینه. • اسباببازیهاش رو جمع کنه. • لباسهاش رو تا کنه. لازم نیست عالی انجام بده... مهم اینه که ادامه بده. همین استمرار، از بینقص بودن مهمتره. بچهها با همین کارهای ساده یاد میگیرن: • مسئولیت داشتن، بهتر از بهانه آوردنه. • همکاری کردن، بهتر از اینه که همیشه انتظار داشته باشن. • اول تلاش کنن، بعد نتیجه و جایزه بگیرن. این مهارتها چیزهایی هستن که تا آخر عمر همراهشون میمونن. بچههایی که از کوچیکی توی کارهای خونه کمک میکردن، بیشتر احتمال داشت که در آینده: • آدمهای مستقلی بشن. • بهتر با بقیه کار کنن. • رابطههای قویتری بسازن. • توی کار و زندگی موفقتر باشن. هدف ما این نیست که بچهای بزرگ کنیم که هیچ سختیای نکشه. هدف اینه که بچهای تربیت کنیم که بلد باشه: مسئولیت قبول کنه، مشکلهاش رو حل کنه، و بدونه توی زندگی سهم و نقش خودش رو داره. گاهی وقتی ما والدین همهچیز رو برای بچههامون انجام میدیم، ناخواسته فرصت یاد گرفتن استقلال و اعتمادبهنفس رو ازشون میگیریم. بچهها برای آینده آماده نمیشن با اینکه همیشه راحتی براشون فراهم باشه... با این آماده میشن که یاد بگیرن از پس کارهاشون بربیان. https://t.me/shogherouyesh
«حمایت ازخانواده وکودکان در شرایط بحران» شماره:۱۶ محمود سلطانی #پس_انداز۳ @shogherouyesh
без подписи
🔵🔴 زوال تدریجی توانایی #خواندن: چرا نوجوانان و دانشجویان دیگر نمیتوانند کتاب بخوانند؟ 🔹 آمارهای جدید نشاندهنده یک بحران عمیق، خاموش و نسلشناختی در سیستم آموزشی و توانایی ذهنی جوانان است. گزارش بزرگ کتابخوانی سال ۲۰۲۶ نشان میدهد که بخش بزرگی از پسران نوجوان در مقطع دبیرستان، هنوز توانایی خواندن کتابهایی دشوارتر از کتابهای دوره ابتدایی را ندارند. این بحران به مدارس محدود نمانده و اکنون استادان دانشگاه شکایت دارند که دانشجویان جدید حتی از پس خواندن یک مقاله علمی ۲۰ صفحهای هم برنمیآیند. 🔹 طبق گزارش سالانه رنسانس که ۲۳ میلیون فعالیت خواندنِ بیش از یک میلیون دانشآموز را تحلیل کرده، پسران ۱۱ تا ۱۴ ساله تقریباً به طور انحصاری به خواندن کتابهای بسیار ساده و مصور نظیر خاطرات یک بچه چلمن محدود شدهاند و طعم چالشهای ادبی بزرگتر را نمیچشند. دختران هم سن آنها گرچه انتخابهای متنوعتری دارند، اما همچنان با معیارهای رشد شناختی فاصله دارند. بررسیها نشان میدهد کمتر از ۱۰ درصد پسران ۱۴ تا ۱۶ ساله روزانه برای لذت مطالعه میکنند و نمرات خواندن دانشآموزان سال آخر دبیرستان به پایینترین حد خود از سال ۱۹۹۲ رسیده است. ❕ تحلیل عصبشناختی زوال تمرکز: مغز به عنوان یک عضله سیستم عصبی انسان بر اساس اصل استفاده کن یا از دست بده کار میکند. مسیرهای عصبی مغز که وظیفه حفظ توجه مستمر و طولانیمدت را بر عهده دارند، تنها در صورت تمرین مداوم و مواجهه با متون طولانی ساخته و تقویت میشوند؛ در غیر این صورت، این مسیرها دچار آتروفی یا تحلیل رفتن میشوند. وقتی ذهن نوجوانان روزانه با ویدیوهای چند ثانیهای شبکههای اجتماعی و اسکرول بیانتها بمباران میشود، توانایی بیولوژیکی مغز برای تمرکز روی یک متن خطی طولانی فرو میپاشد. جالب اینکه طبق تحقیقات، حتی حضور فیزیکی یک گوشی تلفن همراه روی میز (حتی به صورت خاموش و رو به پایین)، بخشی از ظرفیت پردازش شناختی مغز را برای نادیده گرفتن آن اشغال کرده و عملکرد ذهن را تضعیف میکند. 🔹 در کنار گوشیهای هوشمند، ورود ابزارهای هوش مصنوعی مولد نیز به این تنبلی بیولوژیکی دامن زده است. دانشآموزان و دانشجویان به جای تلاش برای خواندن متون سخت، از چتباتها میخواهند تا متون را برای آنها خلاصه کنند یا مقالاتشان را بنویسند؛ فرآیندی که مغز را از مواجهه با چالش و مقاومت فکری محروم میکند. ❕ پژوهش دانشگاه MIT: هوش مصنوعی چگونه مغز را تنبل میکند؟ مطالعه اخیر دانشمندان دانشگاه امآیتی بر روی داوطلبانی که از چتباتها برای کارهای شناختی نظیر نوشتن مقالات استفاده میکردند، حقایق تکاندهندهای را فاش کرد. تصاویر مغزی نشان دادند که در زمان استفاده از هوش مصنوعی، فعالیت نواحی مرتبط با خلاقیت در مغز به شدت کاهش مییابد. بدتر از آن، حدود ۸۳ درصد از کاربرانی که از هوش مصنوعی استفاده کرده بودند، پس از پایان کار حتی نتوانستند یک خط از مطلبی که خودشان با کمک ابزار تولید کرده بودند را به یاد بیاورند. این تحقیق نشان داد که واگذاری تلاشهای ذهنی به چتباتها، مغز را از انجام کارهای فکری عمیق محروم کرده و مانع از یادگیری واقعی میشود. 🔹 نظام آموزشی امروزی با کاهش زمانهای مطالعه کلاسی و حذف مواجهههای فکری دشوار، عملاً به این عقبگرد شناختی دامن زده است. کارشناسان هشدار میدهند که برای نجات تمرکز و تفکر انتقادی نسلهای آینده، بازگرداندن فضاهای بدون فناوری و اختصاص زمانهای مطالعه مستمر در طول روز، یک ضرورت حیاتی و غیرقابل چشمپوشی است. 🔺منبع 🆔 @Science_Focus 🆔 @Politicology
«حمایت ازخانواده وکودکان در شرایط بحران» شماره:۱۵ محمود سلطانی #پس_انداز۲ @shogherouyesh
без подписи
«حمایت ازخانواده وکودکان در شرایط بحران» شماره:۱۴ محمود سلطانی #پس_انداز۱ @shogherouyesh
без подписи
«حمایت ازخانواده وکودکان در شرایط بحران» شماره:۱۳ محمود سلطانی #درآمدفعال_درآمدهوشمند @shogherouyesh
без подписи
@shogherouyesh
✅سلیقه غذایی از منظر جامعهشناسی آنچه ما سلیقه مینامیم، از انتخاب خوراک گرفته تا پوشاک و هنر هرگز یک امر صرفاً فردی یا طبیعی نیست. سلیقه، برساختهای اجتماعی است که در میدان قدرت، توسط نهادهای مسلط (بازار، رسانه، نظام آموزشی و تبلیغات) شکل میگیرد و بازتولید میشود. به بیان سادهترآنچه خوشمزه، آبرومند یا اقتصادی میدانیم، پیش از آنکه از ذائقه ما برخیزد، از ساختارهای قدرت به ما دیکته شده است. اینجاست که مفهوم کلیدی «خشونت نمادین» مطرح میشود: شکلی از سلطه که بدون اعمال زور فیزیکی، چنان در تار و پود زندگی روزمره رخنه میکند که فرد، خود را در آن موقعیت طبیعی و انتخابی میپندارد. 👈در حوزه تغذیه، این خشونت نمادین بهگونهای عمل کرده که خانوادههای کمبرخوردار را به سمت ارزانخواری سوق داده و آنان را قانع کرده که این، اقتصادیترین مسیر ممکن است. 👈نظام تولیدِصنعتی غذا، با تکیه بر زنجیره تأمین مواد اولیه بسیار ارزان (آرد سفید تصفیهشده، شکر، روغنهای صنعتی هیدروژنه، نمک و افزودنیهای شیمیایی)، محصولاتی را روانه بازار میکند که قیمت ظاهری آنها پایین است: چیپس، پفک، نوشابه، ماکارونی سفید، سوسیس و کالباس، نودلهای فوری. این محصولات از یک ویژگی روانشناختی-فیزیولوژیک بهره میبرند: تراکم کالری بالا به ازای حجم کم. به همین دلیل، مصرفکننده پس از خوردن آنها بهسرعت احساس سیری میکند و گمان میبرد که با کمترین هزینه، شکم خانواده را سیر کرده است. اما این احساس، یک فریب بیولوژیک است. 🔸 این پدیده «اقتصاد کاذب» نامیده میشود: مبادلهای که در ظاهر به نفع مصرفکننده است، اما در باطن، هزینههای واقعی آن به تعویق افتاده و با بهرهای سنگین در آینده وصول خواهد شد. قیمت پایین این کالاها در لحظه خرید، تنها نوک کوه یخ است؛ توده عظیم هزینههای پنهان ـ از بیماریهای مزمن گرفته تا کاهش بهرهوری و کیفیت زندگی ـ زیر آب پنهان مانده است 🔴اما پرسش اینجاست: چرا خانوادهها بهجای این محصولات، از خوراکیهای سنتی و مغذی که قرنها نیاکان ما را تغذیه کردهاند، استفاده نمیکنند؟ پاسخ در سازوکار خشونت نمادین نهفته است: انگزنی فرهنگی. بازار برای آنکه بتواند محصولات فرآوریشده خود را به انبوه مردم بفروشد، ابتدا باید رقبای سنتی را از میدان به در میکرد. راهبرد این بود: تحقیر غذای سنتی به نام «غذای فقرا»، و تقدیس غذای صنعتی به نام «مدرنیته» و «پیشرفت». انواع جگر که غنی از منابع طبیعی ویتامین A، آهن، ویتامین B12 و روی است، امروز در نگاه بسیاری غذای فقیرانه محسوب میشود. در حالی که یک وعده جگر سرخکرده با پیاز و..، چندین برابر یک ساندویچ سوسیس و کالباس ارزش تغذیهای دارد و در بسیاری موارد قیمتی کمتر از آن دارد. سنگدان، دل و قلوه که روزگاری در سفره جایگاه داشتند، اکنون به حاشیه رانده شدهاند. آشهای ساده و گیاهی، انواع اشکنه، کالجوش ها،شوربا ها و...که ترکیبی هوشمندانه از غلات و حبوبات و سبزیجات بودند، در برابر «نودل فوری» یا «سوپ آماده» رنگ باختهاند. این جابجایی ، یک شستوشوی مغزی فرهنگی است که طی دههها توسط تبلیغات، رسانهها و حتی گفتمان پزشکی همسو با صنعت، در ذهن ما نهادینه شده است. نتیجه آنکه خانواده برای حفظ شأن اجتماعی خود، به مصرف محصولاتی روی میآورد که گرانترند (اگر هزینه سلامت را محاسبه کنیم) و کم مغذی تر نیز هستند. 👈غذای اقتصادی، خوراکی نیست که قیمت پایینتری در مراکز فروش دارد. غذای اقتصادی، انتخاب آگاهانهای است که از چنگال «خشونت نمادین» بازار رها شده باشد؛ انتخابی که بر خرد جمعی نیاکان، دانش بومی تغذیه، و شناخت ارزش واقعی مواد غذایی تکیه کند. 👈به سفره خود نگاه کنید. کدام خوراکی را کنار گذاشتهاید، در حالی که ارزش تغذیهای آن بسیار بالاتر از جایگزین مدرنش است؟ 👈 کلمه اشکنه را در کانال سرچ کنید😉 #تغذیه_متعادل #خوراک_غنی_شده #مدیریت_غذا @taghziyehmoteadel
«حمایت ازخانواده وکودکان در شرایط بحران» شماره:۱۲ محمود سلطانی #ذهن_خلاق @shogherouyesh
без подписи
«حمایت ازخانواده وکودکان در شرایط بحران» شماره:۱۱ محمود سلطانی #ارزش_احترام #مهارت_مراقبتی @shogherouyesh
без подписи
درِ کلاس را قفل کردم. صدای چرخیدن کلید در سکوت ناگهانی کلاس پیچید و توجه همه را جلب کرد. بیستوپنج دانشآموز سال دوازدهم به من خیره شدند. چند نفر هنوز نیمهپنهان مشغول نگاه کردن به صفحه موبایلهایشان بودند و نور آبی نمایشگر روی صورتهای خستهشان افتاده بود. آرام گفتم گوشیها را جمع کنید؛ نه روی حالت سکوت، خاموششان کنید. غرولند کوتاهی در کلاس پیچید، اما بالاخره همه گوشیها را کنار گذاشتند. سی سال بود که تاریخ درس میدادم. در این مدت نسلهای زیادی را دیده بودم؛ نوجوانهایی که با امید و آرزو وارد کلاس میشدند و دنیا را پیش روی خود میدیدند. اما این نسل فرق داشت. چیزی در نگاهشان بود که مرا نگران میکرد؛ نوعی خستگی عمیق، انگار قبل از آنکه زندگی را شروع کنند، از آن خسته شده بودند. روی میزم یک کولهپشتی قدیمی قرار داشت. رنگش پریده بود، بندهایش ساییده شده بود و گوشههایش شکل اولیه خود را از دست داده بودند. یک ماه بود که هر روز آن را به کلاس میآوردم و هیچکس توجهی به آن نداشت. برای دانشآموزان فقط یک وسیله کهنه و بیارزش بود، اما من میدانستم سنگینترین چیزی است که در تمام مدرسه وجود دارد. آن روز کوله را برداشتم و وسط کلاس روی یک صندلی گذاشتم. صدای برخوردش با صندلی باعث شد چند نفر سرشان را بالا بیاورند. گفتم امروز قرار نیست درباره انقلاب مشروطه یا جنگ جهانی حرف بزنیم. بعد از کشوی میزم یک دسته کارت سفید بیرون آوردم و بین همه پخش کردم. وقتی آخرین کارت را روی میز یکی از دانشآموزان گذاشتم، رو به کلاس ایستادم و گفتم سه قانون داریم. اول اینکه هیچکس اسمش را نمینویسد. دوم اینکه هیچ شوخیای در کار نیست. سوم اینکه هر چیزی مینویسید باید حقیقت داشته باشد. سپس ادامه دادم: روی این کارت بنویسید سنگینترین باری که این روزها روی دوشتان است چیست. یکی از پسرهای کلاس که همیشه در تیم فوتبال مدرسه بازی میکرد و معمولاً شوخطبع بود، دستش را بالا برد و پرسید یعنی درسها و امتحانها؟ لبخند کوتاهی زدم و گفتم نه. منظورم چیزی است که شبها خوابتان را میگیرد. ترسی که به کسی نگفتهاید. فشاری که تحمل میکنید. غمی که پنهانش کردهاید. چیزی که هر روز با خودتان حمل میکنید. کلاس در سکوت فرو رفت. فقط صدای کولر از گوشه اتاق شنیده میشد. چند دقیقه هیچکس چیزی ننوشت. همه منتظر بودند دیگری شروع کند. بعد دختری که همیشه شاگرد اول کلاس بود، خودکارش را برداشت و شروع به نوشتن کرد. پس از او نفر کناری و بعد بقیه. کمکم همه سرهایشان را پایین انداختند و تنها صدای حرکت خودکارها روی کاغذ شنیده میشد. وقتی نوشتن تمام شد، یکییکی جلو آمدند. کارتهایشان را تا کردند و داخل کوله انداختند. هیچکس حرفی نمیزد. فضا شبیه مراسم اعترافی خاموش بود. وقتی آخرین کارت داخل کوله افتاد، زیپش را بستم و دستم را روی آن گذاشتم. گفتم شما هر روز همدیگر را میبینید. یکی را با معدلش میشناسید، یکی را با ظاهرش، یکی را با تعداد دنبالکنندههایش در فضای مجازی. اما حقیقت آدمها اینجاست؛ داخل همین کوله. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: حالا این نوشتهها را بلند میخوانم و تنها وظیفه شما گوش دادن است. نه حدس زدن، نه خندیدن، نه نگاه کردن به اطراف. فقط گوش دادن. اولین کارت را باز کردم. خطی لرزان و نامرتب داشت. روی آن نوشته شده بود که پدرم چند ماه است بیکار شده. هر صبح لباس میپوشد و از خانه بیرون میرود تا همسایهها نفهمند. ساعتها در ماشین مینشیند و وانمود میکند سر کار است. میترسم خانهمان را از دست بدهیم. سکوت کلاس سنگینتر شد. کارت بعدی را برداشتم. روی آن نوشته شده بود که هر روز میترسم مادرم دوباره داروهایش را بیش از حد مصرف کند. چند بار فکر کردهام دیگر زنده نیست. از ترس خوابم نمیبرد. هیچکس تکان نخورد. همه به کوله خیره شده بودند. کارت بعدی میگفت هر جا میروم اول راه خروج را پیدا میکنم. همیشه احساس میکنم ممکن است اتفاق بدی بیفتد. کارت بعدی درباره پدر و مادری بود که هر شب دعوا میکردند و آرامش خانه را از بین برده بودند. کارت بعدی از دختری بود که همه فکر میکردند زندگی فوقالعادهای دارد، اما شبها در اتاقش گریه میکرد و هیچکس خبر نداشت. هرچه جلوتر میرفتم، حقیقت بیشتری از دل کاغذها بیرون میآمد. یکی از ترسش از آینده نوشته بود. دیگری از تنهایی. یکی احساس میکرد هرگز برای خانوادهاش کافی نیست. دیگری اعتراف کرده بود که هر روز نقش آدم خوشحال را بازی میکند، در حالی که از درون خسته و فرسوده است. به آخرین کارت رسیدم. کاغذ را باز کردم و چند ثانیه فقط به آن نگاه کردم. روی آن نوشته شده بود: دیگر نمیدانم برای چه باید ادامه بدهم. فقط منتظرم چیزی یا کسی دلیلی برای ماندن به من بدهد. کلمات در گلویم گیر کرد. کارت را آرام تا کردم و دوباره داخل کوله گذاشتم. @shogherouyesh
«حمایت ازخانواده وکودکان در شرایط بحران» شماره: ۱۰ محمود سلطانی #تفکرامانت_ارزش_سادگی #خیانت_در_امانت #قناعت_بهره_وری @shogherouyesh