سوفار | وحید حلّاج
Статистика🔰جستارهایی در فلسفه و دین🔰 ادمین: @vahidhallaj 🎓 دانشآموختهی فلسفهی دین وبلاگ سوفار: www.soofar.blog.ir
- Последний пост
- 23 июн.
- Последнее чтение
- 12 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
💠اسفار اربعه ➖اول: 🔻بچه بودیم، هر هفته جلسه قرآن میرفتیم، و محرمها همان هیئت همیشگی و عزاداری سنتی. جهان برایم خیلی ساده بود، همهچیز حل شده بود، اسلام برای همه سوالات پاسخ داشت. نوجوان که شدم قلقلکها هم شروع شد. یادم است دبیرستانی که بودم خیلی وقتها میرفتم کتابخانه پارکشهر و لابلای قفسهها میگشتم و کتاب به امانت میگرفتم. «تلخ و شیرین» جمالزاده را امانت گرفتم و داستان درویش مومیایی را خواندم. 🔻جمالزاده در این داستان حکایت درویشی ایرانی در ژنو را نقل میکند که از سوالات بیپاسخ الهیاتی و فلسفی به ادبار افتاده بود، خواب و خوراک نداشت و چون پوستی بر استخوان مانده بود. داستان همچون تیری صاف نشست بر روی باورهای تثبیتشده مذهبی من؛ ذهنم را کاملا درگیر کرد. پناه به استاد قرآنم بردم و او گفت «عدل الهی» مطهری را بخوان. کتاب مطهری را خریدم، بخشهایی را خواندم و بیشترش را نخواندم، اما خیالم راحت شد که برای آن سوالات جوابی وجود دارد؛ و شبههها بیپاسخ نمانده است. ➖دوم: 🔻بزرگتر شدیم، دانشگاه رفتیم، کتابهای مختلف خواندیم، دایره ارتباطاتمان بزرگتر شد و فهمیدیم کسان دیگری هم هستند که جور دیگری فکر میکنند و باورهای دیگری دارند. 🔻سال ۸۶ بود که کتاب «سنت و سکولاریسم» را خواندم، اولین کتاب در «روشنفکر دینی»؛ قبلترش هم در روزنامهها و مجلات چیزهایی خوانده بودم و روشنفکران برایم ناآشنا نبودند. با انس با آرای روشنفکران دینی آن سبوی باورهای ارتدوکس در حال شکستن بود و پیمانه آرامش روان در حال ریختن. دیگر به جای هیئت و سینهزنی، حسینیه ارشاد میرفتیم. روشنفکر شده بودیم، مصطفی ملکیان و مجتهد شبستری گوش میدادیم و از شعرهای مصطفی بادکوبهای لذت میبردیم. به گمانمان دین سنتی هزار سوراخ داشت و به جای شور حسینی باید شعور حسینی را دنبال کرد. 🔻از شعور حسینی تا شعور انسانی فاصله زیادی نبود؛ قرار بود جرئت اندیشیدن داشته باشیم، حقیقتْ واقعی بود، و ملاکْ نه تقلیل مرارت، که تقریر حقیقت. پس عقل خودبنیاد را داور کردیم و تیغی مانند تیغ اوکام در دست گرفتیم تا زوائد را بزداییم. عقل دوراندیش را آزمودم اما دیدم تکیهگاهها یکی یکی دارد محو میشود، از آغوش گرم دین، رسیدم دیوار سرد عقل و علم. ➖سوم: 🔻ویلیام جیمز میگفت دین امری است نه متعلق به ساحت عقلانی، بلکه متعلق به ساحت احساسات و عواطف انسان. خب بازی داشت عوض میشد. کمکم خواندم که دین فقط مجموعهای از گزارههای «الف، ب است» و «ب، ج است» نیست. دین بخشی از فرهنگ بشری است، در تاریخ زندگی انسان کارکرد داشته و مانده است. کتاب «اسطورهشناسی هنر» نوشته اسماعیل گزگین چه کتاب خوبی بود برای فهم سیر باور به اسطورهها در تمدن انسان، کتابهای خانم آرمسترانگ، یا همین کتابی که اخیرا خواندم: «چرا به دین محتاجیم». همه اینها در پی اینند که بگویند تلاشهای دوران روشنگری برای دئیستیکردن باور به خداوند، تلاشهای ناکامی بوده است. کارکردهای اجتماعی، معرفتی، و روانشناختی دین آنقدر هست که هنوز بتواند رنجی از روی دوش بشر بردارد. انگار باور به تقلیل مرارت داشت پررنگتر میشد. 🔻آیزایا برلین گفته بود من یهودیام، اما باور دینی یهودی ندارم، با اینحال وجه فرهنگی یهود برایم مهم است؛ به کنیسه میروم و در مراسم مذهبی شرکت میکنم. میگفت به زندگی پس از مرگ اعتقادی ندارم، اما وقتی به بالین پدرِ در حال مرگم رفتم و او از من پرسید که آیا به زندگی پس از مرگ باور داری، گفتم بلی پدر؛ و پیرمرد خرسند از دنیا رفت. اروین یالوم و همسرش ماریلین، هر دو یهودیزاده بودند و هر دو ملحد، یعنی هیچباور دینی نداشتند. اما هر دو مناسبتهای مذهبی را گرامی میداشتند، چرا؟ چون انسانِ مذهبی برایشان مهم بود، انسانی که قرار بود دین رنجی از رنجهایش بکاهد. ➖چهارم: 🔻روضه من طولانی شد. القصه دیشب رفتم مجلس عزای امام حسین، از آن مجلسهای اصیل سنتی، با روضه اشک ریختم، سینه زدم، و سبک شدم. @soofar_channel
سلام پیج «کتابِ سوفار» را در اینستاگرام راه انداختهام. قرار است روایتی باشد از کتابهایی که خواندهام، روایتی شخصی و فارغ از چارچوبهای استاندارد آدرس صفحه در اینستاگرام www.instagram.com/soofarbook
سَلَامٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ
🔻چند روز پیش، در جلسهای صحبت از آیه ۱۱۰ سوره یوسف شد: «حَتَّىٰ إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا....»، ترجمه آیه، تقریبا اینطور میشود: «تا زمانی که رسولان مأیوس شدند و گمان کردند که به آنان دروغ گفته شده...» و سیاق آیه اینطور نشان میدهد که گمان دروغ رسولان به وعدهای از جانب خدا بوده و آنها از خداوند یا رسالتی که داشتهاند مأیوس شدهاند، که در ادامه آیه خداوند میگوید نجاتشان دادیم. 🔻این ترجمه اما تبعات جدی کلامی دارد، یعنی نسبت شک و تردید نسبت وعدههای خداوند، به رسولانی میدهد که، لااقل، در باور ارتدوکس شیعی، باید افرادی معصوم و بری از هر خطایی باشند. ، و باورش سخت است برای دینداران ارتدوکس که مگر پیامبران نباید معصوم باشند. بر این اساس مروری گذرا کردم بر چند ترجمه فارسی شیعی؛ فولادوند، در ترجمه قرآنش، کلمه «مردم» را داخل کروشه اضافه کرده، تا بگوید این پیامبران نبودند که گمان کردند بلکه مردمی که مورد دعوت بودند به این گمان افتادند که به آنان دروغ گفته شده. یا آیتی گفته است که پیامبران دانستند که آنها را تکذیب میکنند، یعنی مردم تکذیبشان میکنند؛ یا مکارم هم گفته که «مردم گمان کردند که به آنها دروغ گفته شده». میبینیم که مترجمان به تکلف افتادهاند یا حتی چیزی به متن افزودهاند تا رسولان را از هر خطایی مبرا کنند. 🔻در همان جلسه نرمافزار «مصحف الکویت»، که قرائات دهگانه را در خود دارد باز کردم تا ببینم وضع اختلاف قرائات چطور است. از بین قاریان دهگانهْ نافع، ابن کثیر، ابوعمرو، ابن عامر، و یعقوب «کُذِّبوا»، یعنی «تکذیب شدند» خوانده بودند که خب از لحاظ تعداد قابل توجه است، یعنی اختلاف جدی بوده است. شاید بگویید که به هر حال «کُذّبوا» هم خواندهاند و آنوقت چون در باب تفعیل رفته است، پس ترجمه مترجمانی که گفتی درست است، اما مسئله اینجاست که مترجمان فوق، متن حفص از عاصم یعنی «کُذِبوا» را ترجمه کردهاند و به احتمال قریب به یقین التفاتی به اختلاف قرائات نداشتهاند (و گرنه قاعدتا باید ذکر میکردند)، یعنی مسئلهشان همان مشکل کلامی بوده است. 🔻یادم است چند وقت پیش با دوست اهل دردی، از همانها که چون بید بر سر ایمان خویش میلرزند، گپی میزدیم و هر دو بر این رای موافق بودیم که بسیاری از باورهای نادرستِ تثبیت شده از قاعده «مگر میشود که...» برخاسته است، به این معنا که ابتدا نظریه عقلی و پیشاتجربی مفروض قرار میگیرد و بعد هر تفسیری از متن یا هر تجربهای بر پایه آن مورد تفسیر بلکه جرح و تعدیل واقع میشود، مثلا متکلمان با چیدن مقدماتی به این نتیجه رسیدهاند که مگر میشود پیامبری معصوم از خطا نباشد، چون اگر باشد ممکن است پیام خدا را تحریف کند، پس حتما معصوم از خطاست، بنا بر این اگر آیهای اشارهای به خطای پیامبری داشته باشد باید جور دیگر تأویل و تفسیر کرد. 🔻 با اینکه میپذیرم انسان همواره در مواجهه با متن خالی از پیشفرضهای ذهنی نیست، اما به نظرم توجه به دو نکته مهم است: اول) ما با منابع مختلف معرفتی در بده بستانیم، به این معنا که هر مواجهه تازهای با منابع معرفتی، در موضوع بحث ما: خود متن مقدس، قواعد صرفی و نحوی عربی، یافتههای تاریخی، پژوهشهای پژوهشگران دیگر و از این قبیل، میتواند و بلکه لازم است با پیشفرضهای کلامی ما وارد داد و ستد شود و آن را تغییر دهد یا متحول کند. دوم) علم کلام علم دفاعیات است، دفاع از دینی خاص و آموزههای آن؛ کلام اسلامی از اسلام دفاع میکند، کلام مسیحی از مسیحیت و قس علی هذا. و دینی چون اسلام بر پایه متن مقدس آن، قرآن، استوار است. یعنی متکلم اسلامی نمیتواند نسبت به متن قرآن بیاعتنا باشد، قرار است ابتدا متن را فهم کند و بعد از آن دفاع کند. اما در اینجا کار وارونه شده است. متکلم با پیشفرضهایی صلب به سراغ متن مقدس میرود و در واقع متن را طوری تفسیر میکند که مؤید باورهای کلامیاش باشد، یعنی متن مقدس محوریت خود را از دست میدهد. ➖ *سوفار؛ تأملاتی در فلسفه و دین* ➖ @soofar_channel
💠 *ن والقلم و ما یسطرون* سلام الان دو ماه است که اینترنت در ایران قطع شده و ما از جریان تبادل جهانی اطلاعات محرومیم. نه به تلگرام دسترسی داریم، نه توییتر، و نه هیچ شبکه ارتباطی بینالمللی. سالها بود که در تلگرام مینوشتم، در کانال سوفار، و سعی میکردم نوشتههایم حول محور دین و فلسفه بگردد که هم علاقه شخصیام است و هم مختصر مطالعهای در آن زمینهها دارم. القصه فعلا کانال «سوفار» را در «بله» راه انداختم تا عطش نوشتن را فرو بنشانم و اگر حرف قابلی داشته باشم، نقد و نظر دوستان را بشنوم. فعلا در بله بنویسیم تا روز آزادی، که الیس الصبح بقریب ✍ *وحید حلاج* 🆔 https://ble.ir/soofar
لوگوی کانال را شادروان علی خمامی طراحی کرد. چهار سال پیش، یک روز پیام داد که این لوگو را برای «سوفار» طراحی کردهام. الان پیامش را دوباره دیدم و به یادش گذاشتم که بماند. علی خمامی، از دوستان نادیده بود؛ جوانی خوشفکر، باسواد، بااستعداد، مهربان، خوشقلم، و دانا. سرشار بود از استعداد در زبان و زبانشناسی. همین چند روز پیش بود که خبر تصادف و مرگش، در بهتمان فرو برد. گفت کسی خواجه سنایی (خمامی) بمرد مرگ چنین خواجه نه کاری است خرد. روانش شاد و یادش همیشه گرامی @soofar_channel
Channel photo updated
🔻دکتر محمد دهقانی دو کتاب مهم در حوزه روانشناسی دین ترجمه کرده است، یکی کتاب «روانشناسی دین» نوشته دیوید ام. وولف و دیگری کتاب «روانشناسی دین از دیدگاه تجربی» نوشته اسپیلکا و دیگران. 🔻دانشجوی دوره لیسانس بودم که کتاب وولف را خواندم، و الان که فهرستش را دوباره نگاه کردم، وسوسه شدم دوباره بخوانمش. 🔻بگذریم، در تعریف «روانشناسی دین» میشود گفت که بررسیکردن/نگاهکردن/پژوهشکردن درباره دین از زاویه روانشناسی، با هنجارهای روانشناختی و با متدهای معتبر در آن رشته. بخش جذابی از این شاخه، آراء روانشناسان یا مکاتب روانشناسی درباره دین است؛ دیدگاه جیمز، فروید، یونگ، اریکسون، و دیگران؛ یا سنتهای روانشناختی تحلیلی، پدیدارشناختی، اگزیستانسیال و از این قبیل. به این معنی که هرکدام دین، به عنوان پدیدهای انسانی، را که با روان انسان سروکار دارد چگونه تبیین یا آثار و عواقب آن را بر روان انسان مطالعه میکنند. 🔻کتاب دوم، روانشناسی دین از دیدگاه تجربی، را هنوز نخواندهام، اما یادم است همان سال انتشار، به گمانم در مؤسسه رخداد تازه بود که محمد دهقانی، مترجم، به همراه مصطفی ملکیان گزارش مفصلی از این کتاب دادند و رفته بودم و شنیدم. امروز هم تورقی کردمش، و به نظرم خواندن هر دو کتاب، دید نسبتا جامعی درباره روانشناسی دین به ما میدهد. کتاب اسپیلکا نسبت به کتاب وولف تمرکز بیشتری بر رویکردهای تجربی دارد، از پژوهشهای آماری بیشتری استفاده کرده، و به مباحث زیستشناختی انسان بهای بیشتری داده، با اینحال خالی از مباحث نظری هم نیست. 🔻تا جایی که خبر دارم کتاب اسپیلکا در بازار نیست، فایلش را گذاشتم برای دانلود. @soofar_channel
📖 داستان کربلا و هویت تشیع متقدم #معرفی_کتاب 📝 تورستن هیلن 🏦 انتشارات ادینبرو - ۲۰۲۵ 📕 فهرست مطالب کتاب فصل اول: مقدمه، داستان کربلا و هویت شیعه فصل دوم: بررسی داستان کربلا بهعنوان اسطوره فصل سوم: سه روایت از کربلا: گزارشهای اولیه از قتل امام حسین (ع) فصل چهارم: کربلا و عهد الهی بر اساس روایت ابومخنف فصل پنجم: معرفی داستان توابین فصل ششم: خیانت و احساس گناه در سخنرانیها و نامههای توابین فصل هفتم: زیارت مزار حسینبنعلی فصل هشتم: تاریخگذاری داستان توابین و نتیجهگیری فصل نهم: مختار و مفهوم مهدی فصل دهم: رقابت بر سر ائمه در تشیع متقدم فصل یازدهم: جایگاه حسینبن علی در میان ائمه فصل دوازدهم: نتیجهگیری: اسطورهسازی و هویت در تشیع متقدم 🔻ایده اصلی نویسنده تورستن هیلن در این کتاب بررسی چگونگی تبدیل شدن واقعه کربلا (شهادت امام حسین (ع) در سال ۶۱ هجری) از رویدادی تاریخی به اسطورهای بنیادی در شکلگیری هویت شیعی است. نویسنده استدلال میکند که داستان کربلا از طریق فرآیندهای اسطورهسازی به الگویی معنوی و سیاسی برای شیعیان تبدیل شد که نهتنها هویت جمعی آنها را تقویت کرد، بلکه در بسترهای اجتماعی و سیاسی، بهویژه در انقلاب ایران (۱۹۷۹)، بهعنوان الگویی برای مقاومت و شهادت به کار گرفته شد. هیلن به بررسی چگونگی تکامل این داستان از طریق روایتهای اولیه (مانند روایت ابومخنف) و نقش گروههایی مانند توابین و قیام مختار در تقویت این اسطوره میپردازد. او تأکید دارد که این فرآیند اسطورهسازی، همراه با آیینهای مرتبط مانند زیارت و عزاداری، به ایجاد هویتی جمعی در میان شیعیان کمک کرد و داستان کربلا را به رویدادی کیهانی با ابعاد الهیاتی و آخرالزمانی تبدیل نمود. دانلود کتاب 🔻متن از کانال تلگرامی نقشینه @naqshine @soofar_cannel
ایران اگر عزیز است، اگر ارزشمند است، به جان انسانهایی است که در این سرزمین زندگی میکنند. به نزدیکانمان که برایمان عزیزند، و پیوندمان میدهند به هم. اولویت باید جان انسانها باشد، و عقلانیت، همواره، در تدبیری است که جانهای بیشتری حفظ کند. لینک #توییت @soofar_channel
☺️ چطور با کودکان در مورد جنگ صحبت کنیم؟ اخبار، تلویزیون و همه جای دنیا پر است از صحنههای جنگ شامل تیراندازی به مردم و بمباران. بچهها این چیزها را میبینند و به شدت نگران و مضطرب میشوند. اما ما باید چه کار کنیم؟ آیا باید در مورد جنگ با کودکانمان صحبت کنیم؟ و واقعاً چطور با بچهها در مورد جنگ حرف بزنیم و چگونه به آنها احساس امنیت بدهیم؟ در این مطلب با نحوهٔ صحبت کردن و توضیح جنگ به کودکان آشنا شوید. 📎 برای مطالعه متن کامل اینجا کلیک کنید 🙂 @Sedanet
📖 یکی از علتهایی که امروزه دین در نظر ما بی مورد مینماید این است که بسیاری از ما دیگر خود را در احاطهي امری نامرئی نمیبینیم. فرهنگ علمی ما میآموزدمان که نگاه خود را به جهان رو در رویمان بدوزیم. این شیوهي نگریستن به جهان نتایج بزرگی به بار آورده است. اما یکی از پی آمدهایاش هم این بوده که ما حس نسبت به امرِ روحی» یا «مقدس» را که زندگی مردم جامعههای سنتی را در همه سطوح در برگرفته و روزگاری اساس تجربه انسانی ما از جهان بوده است، از کف داده ایم. در جزایر اقیانوس آرام این نیروی مرموز را «مانا» مینامند؛ پاری دیگر آن را حضور یا روان میبینند؛ گاه این نیرو همچون نیرویی غیرشخصی، مثل رادیواکتیو یا برق، تصور شده است. برخی نیز آن را در سرکردهي قبيله، در گیاهان، در کوهها و در جانوران میبینند. رومیان معتقد بودند که نومینا (Numina، ارواح) در غارهای مقدس میزیند. عربها همه جا را پر از جن میدیدند. مردم که به این نیروهای نامرئی شخصیت میدادند و از آنها خدای باد، خورشید، دريا و اختران، با ویژگیهای انسانی، میساختند در واقع میخواستند حسّ نزدیکی خود به امر نامرئی را نشان دهند. 🔸 رودلف اوتو، تاریخ دین شناسی آلمانی، که کتاب ارجمندش ايدهی امر مقدس را در ۱۹۱۷ منتشر کرد، معتقد بود که این حس «روحانی» شالودهي دین است و پیش از آن که انسان در پي توضيح منشاء جهان با بافتن پایه و اساسی برای رفتار اخلاقی برآید، این حس در او بیدار شده بوده است. این نیروی روحانی را آدمیان به شیوههای گوناگون تجربه کردهاند. چنان که گاه شوریدهگی و سرمستی در آنان میانگیخته، گاه آرامشی ژرف به آنان میبخشیده است. و زمانی نیز مردم از نیروهای اسرار آمیز نهفته در صور حیات ترسیده، سر فرود آورده و خود را بس ناچیز دیدهاند. آدمیان که به آفريدن اسطورهها و پرستیدن خدایان آغاز کردند قصدشان آن نبود که توضیحی سرراست برای پدیدههای طبیعی بیایند. آنان در داستانهای نمادین و نقاشیها و کندهکاریهای دیوارهي غارها کوشیدهاند حیرت خود را به نمایش گذارند و میان این هستی پر رمز و راز و زندگی خود پلی بزنند. همچنان که شاعران و موسیقی دانان امروز نیز همین خواسته را دارند. 📖 ▫️آرمسترانگ، کرن. خداشناسی از ابراهیم تا کنون، ترجمه محسن سپهر، ص 11و12 @soofar_channel
در جهان علیرغم اینکه هیچچیز را جدی نباید گرفت٬ متاسفانه همه چیز جدی است. ما دچار پارادوکسیم٬ چون میمیریم پس چیزی را نباید آنچنان جدی بگیریم٬ و از قضا چون میمیریم٬ همه چیز کاملا جدی است. لینک #توییت @soofar_channel
💠دویدن در پی آواز حقیقت ✍وحید حلاج 🔻چند شب پیش جایی مهمان بودیم. حین افطار، گفتگو رفت سمت براهین اثبات وجود خداوند، از جمله برهان نظم. الف گفت وجود خداوند با هیچ برهانی اثبات قطعی نمیشود، البته رد هم نمیشود، اینجا جای ایمان است. ب، که مذهبی ارتدوکسی بود و البته ذهن مهندسی داشت، گفت که نه، محال است این وضع فعلی جهان بدون خالق باشد. کمی بحث کردیم، من با ب. هر دلیلی آورد، ایرادش را گفتم و منظورم این بود که برهان نظم (یا هر اسمی که روی این برهان بگذاری) نه از پس اثبات خالق و ناظم بر میآید و نه حتی توحید یا علم مطلق یا قدرت مطلقی اثبات میکند. بحث مختومه بود. اینجا ج گفت که اصلا این بحثها چه فایدهای دارد؟ وقتی به جایی نمیرسیم چرا باید بحث کنیم؟، من مومنم چون حالم با ایمان خوش است، کسی هم مومن نیست، به من چه ربطی دارد. 🔻این اعتراض برای همه ما آشناست. همیشه کسانی هستند که بگویند فلسفه و کلا علوم انسانی، که قطعیتی ندارد، به چه درد میخورد. چند هزار سال است که فیلسوفان بحث و استدلال میکنند و هنوز هم به هیچ جواب قاطعی نرسیدهاند، یعنی همان سوالهای سقراط و افلاطون هنوز هم بدون جواب قطعی مانده، و سرشان دعواست. اما فیزیک را ببینید، نجوم را ببینید، شیمی، و زیستشناسی را ببینید، پیشرفت میکنند، سوالها جواب داده میشوند، بعد میروند سراغ سوالهای جدیدتر، یعنی پیشرفت خطی دارند، اما فیلسوفان چه؟ یک دایره است که دورش میچرخند، به طول صدها و هزاران سال. 🔻 در جواب چه باید بگوییم؟ میگوییم اساسا انتظارتان از فلسفه غلط است. فلسفه نیامده که به شما جواب قطعی بدهد، فلسفه میخواهد همان کاری را با شما بکند که سقراط میکرد. مثل خرمگس کنار گوشتان وزوز کند تا خیالتان راحت نباشد، تا به شما بگوید چقدر نمیدانید، چقدر کم میتوانید بدانید، محدوده عقل شما تا کجاست، و بسیار حیطهها هست که دانش شما را راهی به آنجا نیست. 🔻خب بعدش چه؟ فرض کنید فهمیدیم اینها را، که چه بشود؟ فلسفه میخواهد بگوید حقیقت آنقدرها که فکر میکنید واضح و مبرهن و بدیهی نیست، میخواهد این قطعیت و دگماندیشی را از شما بگیرد. خدا حفظش کند، استادی داشتیم که میگفت اهل سنت دو دستهاند: عوامشان جاهلاند، علمایشان مغرض. چرا اینطور میگفت؟ چون فکر میکرد حقیقت آنقدر واضح و شستهرفته است که امکان ندارد کسی صادقانه دنبال حقیقت برود و عقیدهای خلاف آنچه من به آن باور دارم داشته باشد. اما فلسفه هشدار میدهد که آرامتر! شاید تو اشتباه میکنی و سادهاندیشانه پیشرفتهای. 🔻به نظرم فلسفه اگر بتواند همین یک کار را انجام دهد کار خود را تمام کرده است. دستشستن از دگماندیشی و باور خود را حقیقت ناب نپنداشتن، احتمالا به انسانها کمک میکند متواضعتر باشند، نسبت به عقاید مخالف گشودهتر باشند، همیشه آماده باشند تا بپذیرند باورشان اشتباه بوده، و در زندگی عملی مدارای بیشتری داشته باشند. @soofar_channel
🔻ابن مجاهد، عالم قرآنی قرون سوم و چهارم، کتاب «السبعة في القرائات» را برای نظم بخشیدن به تشتت قرائات قرآن در آن زمان، تدوین کرد. در زمان او تعدد قرائات، احتمالا به علت نواقص رسمالخطی و تفاوت لهجهها، وجود داشت و حتی برخی علما مانند طبری خود را مقید به پیروی از قاری خاصی نمیکردند و از قرائات مختلف با توجه به تفسیرشان از یک آیه استفاده میکردند. ابن مجاهد قرائات معتبر را در هفت قرائت محصور کرد و پس از او کسانی چون شاطبی (قرن ششم) برای هر قاری دو راوی را معتبر شمردند. 🔻قرآء سبع و راویانشان اینهایند: ➖از مکه ابن کثیر: قنبل و بزّی ➖از مدینه نافع: ورش و قالون ➖از بصره ابوعمرو: دوری و سوسی ➖از دمشق ابن عامر: هشام و ابن ذکوان ➖از کوفه - عاصم: حفص و شعبه -حمزه: خلف و خلاد -کسایی: دوری و ابوالحارث 🔻در حال حاضر قرائت عاصم به روایت حفص فراگیرترین قرائت در جهان اسلام است. با این حال در شمال غرب آفریقا قرائت نافع رواج دارد و در بخشهایی از سودان و سومالی، قرائت ابوعمرو بصری. 🔻به مناسبت ماه رمضان، فایل پیدیاف تمام این چهارده روایت را در یک فایل زیپشده در اینجا گذاشتهام. @soofar_channel
🔻در رمان لبه تیغ، موام به عنوان راوی داستان، با فاحشهای به نام «سوزان» گفتگو میکند. هر دو «لاری»، شخصیت اصلی داستان، را میشناسند. راوی از فاحشه میپرسد که تو لاری رو از کجا میشناسی؟ سوزان داستان حصبهگرفتنش، از ریخت و قیافهافتادن و بالطبع طردشدن و بیپولی و بیکسیاش را میگوید. از روزی که ناگهان لاری در کنارش قرار گرفت، او را به دهکدهای خوش آب و هوا برد، زیر پر و بالش را گرفت، و تیمارش کرد. سوزان، خودش خواست که با لاری همخوابه شود، میگفت شدم اما میفهمیدم که خواست از من است، نه او. با اینهمه او در رختخواب هم بینقص بود. اما یک روز آمد و گفت تو خوب شدهای، من میروم، و رفت. راوی به سوزان، حیرتزده از این رفتار، میگوید: «لاری تنها کسی است که به هیچچیز دلبستگی پیدا نمیکند» جمله بعدی اما مهم است: «ما به اشخاصی که فقط به خاطر عشق به خدائی که به آن اعتقاد ندارند کاری انجام میدهند، عادت نداریم.» 🔻به گمانم این لبّ ناواقعانگاری دینی است. دان کیوپیت، به عنوان فیلسوفی ناواقعگرا، در مصاحبهای گفته بود «ناواقعانگاری عبارت است از این دیدگاه که چیزها، مستقل از معرفت ما به آنها، و شیوه توصیفی که از آنها داریم، وجود ندارند؛ همه چیز در گفت و گوی ما شکل میگیرد و تثبیت میشود. من مفهوم خویشتن و جهان و خدای مستقل از باور انسان و تعهد انسان و توصیفات انسان را کنار میگذارم. خدا، مستقل از ایمان ما به او، وجود ندارد.» 🔻جمله آخر کیوپیت مهم است. فارغ از اینکه با این دیدگاه رادیکال او همراه باشیم یا نه، اما میتوان پذیرفت ایمان یعنی جوری زندگی کنیم که گویی خدا وجود دارد، چه به وجود خداوند، مستقل از خودمان باور داشته باشیم، چه همچون کیوپیت و لاری نامعتقد به او باشیم، و چه چون بید بر سر باور خود لرزان باشیم. @soofar_channel
🔻 و میخواهند ما را به فریباترین فریب بفریبند، میگویند هیچ چیز از بین نمیرود، همه چیز تغییر شکل میدهد، و دیگرگون میشود، کوچکترین ذره ما نابود نمیشود، ناچیزترین نیرو نیز هبا و هدر نمیشود. و عدهای میکوشند ما را به این حرفها دلداری بدهند: چه دلداری عبثی! جسم من یا نیروی من نیست که مایه ناآرامی من است، چرا که اگر من متعلق به خود نباشم یعنی جاوید نباشم اینها نیز از آنِ من نیستند. نه، آرزوی من این نیست که در کل هستی مستحیل باشم، یا در مادّه و نیروی ابدی، یا در خدا؛ و نه میخواهم متعلق به خدا باشم، میخواهم خدا از آنِ من باشد، خود خدا باشم بیآنکه خویشتن خویش را از دست بنهم، همین خویشتنی را که اکنون با شما سخن میگوید. تعبیه و ترفندهای وحدتگرایانه، درد ما را دوا نمیکند؛ ما در پی عین ذات ابدیّتیم نه سایه و اَعراض آن. 📚 اونامونو، میگل دِ. درد جاودانگی، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، صص ۸۲ـ۸۳ @soofar_channel
🔻شیخ بهایی در حکایت نهم از داستان «موش و گربه» ماجرای مردی را روایت میکند که زنش حامله بود و به نزد یکی از مشایخ صوفی آن زمان رفت و به او گفت که «یا شیخ! زن من حامله است، میترسم دختری بیاورد، توقع اینکه دعا کنی که از برکت انفاس شما خدای تعالی پسری عنایت کند.» شیخ میگوید: «برو چند خربزه بسیار خوب با نان و پنیر بیاور تا اهل الله بخورند و در حق تو دعا کنند.» مرد میرود، نان و پنیر و خربزه میآورد، شیخ و مریدانش میخورند و در حق او دعا میکنند. شیخ به مرد میگوید که «ای مرد! خاطر جمع دار که خدای تعالی البته تو را پسری کرامت خواهد فرمود که در ده سالگی داخل صوفیان خواهد شد.» مدت حمل گذشت و مرد به جای پسر وعده داده شده صاحب دختری کریهالمنظر شد. پیش شیخ آمد و گله کرد که تو وعدهی پسری دادی و نوزاد دختر شد. شیخ گفت چون آن سفره را برای «اهلالله» از اکراه انداختی و با صدق و صفای درونی نبود دعا موثر نیفتاد اما حال به تو مژده میدهم که این دختر علامهای خواهد شد و بیش از پسر به تو نفع خواهد رساند. از قضا دختر دو ماه بعد از دنیا رفت. مرد پیش شیخ رفت و شکایت برد که دعاهای تو هیچ اثر نکرد. شیخ گفت: «ما گفتیم این دختر بیش از پسر بتو نفع میرساند؛ اگر زنده میماند بر مشغلهی دنیاداری و آلودگی تو میافزود پس ِّبهتر آنکه برحمت ایزدی پیوسته شد.» مریدان شیخ چون این سخن شنیدند دست و پای شیخ را بوسه زدند و شکر خدای گفتند که شیخشان آنها را حیات تازه بخشیده و نفس و دم پیر کم از دم عیسی نیست. /پایان حکایت 🔻شیخ این داستان را در مذمت صوفیه و روابط مرید و مرادی صوفیان نقل میکند، اما پرواضح است که ماجرا محدود به صوفیان نیست. @soofar_channel
💠 قَدْ صَرَفْتَ الْعُمرَ فی قیلٍ وَ قال یا نَدیمی قُمْ، فَقَدْ ضاقَ الْمجال ✍ وحید حلاج 🔻در آن روزهای آخر عمر، در سکرات موت، امامالحرمین جوینی، که عمری ممحض در کلام بود و همه عمرش را در جدل گذرانده و به جنگ مخالفان عقیدتی و دینی خود رفته بود، پشت…
💠 قَدْ صَرَفْتَ الْعُمرَ فی قیلٍ وَ قال یا نَدیمی قُمْ، فَقَدْ ضاقَ الْمجال ✍ وحید حلاج 🔻در آن روزهای آخر عمر، در سکرات موت، امامالحرمین جوینی، که عمری ممحض در کلام بود و همه عمرش را در جدل گذرانده و به جنگ مخالفان عقیدتی و دینی خود رفته بود، پشت بسیاری را به خاک مالیده و در نهایت عزت و احترام، سالهای سال استاد بلامنازع نظامیه نیشابور بود، از پرداختن به «کلام» نادم شده بود. میگفت: به کلام مشغول نشوید، اگر میدانستم کلام مرا به کجا میکشد هرگز بدان اشتغال نمیجستم. اما مگر کلام او را به کجا کشانده بود؟ نقل است که در سکرات موت گفته بود: «میمیرم و نمیدانم به چه چیز باور دارم. ای کاش مثل پیرزنان نیشابور میمردم که دست کم میدانند که به چه چیزی باور دارند. من هر حرفی را و هر اصلی را ده دلیل علیه آن و ده دلیل له آن دارم و در این میان نمیدانم حق کدام است و باطل کدام.» البته منظور جوینی چیز دیگری بود و من چیز دیگری میخواهم بگویم. جوینی حسرت آن آرامش و اطمینان قلب پیرزنان عامی را میخورد، اما من میخواهم به اهمیت عمل به جای دلمشغولی صرف به نظر توجه بدهم. 🔻 کاهنی هندو از بودا سؤالاتی فلسفی-الاهیاتی پرسید: درباره خدا، درباره جهان، حدوث یا قدم؛ بودا گفت «که او مانند مردی است که با نیزهای زهرآگین زخمی شده است و تا نام مهاجم و دهکده او را نداند، حاضر به درمان نیست. او ممکن است بمیرد، پیش از آنکه این اطلاعات کامل بیهوده را به دست آورد. دانستن اینکه جهان را خدایی آفریده است، چه تفاوتی ایجاد میکند؟ رنج، نفرت، اندوه، و افسوس همچنان وجود دارند. این مسائل مسحورکننده بودند، اما بودا بحث درباره آنها را رد میکرد، زیرا نامربوط بودند.» 🔻 ویلیام جیمز در آن مقاله معروفش، اراده معطوف به باور، سه شرط برای یک موضوع واقعی [و جدی] گذاشته بود: زنده باشد، گریزناپذیر باشد، و خطیر باشد. خطیر باشد یعنی چه؟ یعنی وقت برای بحث نظری نداری، دست نجنبانی فرصت از دست رفته است. اگر کودکی در آب دارد غرق میشود و تو آنجا باشی، فرصت بحث اخلاقی و فیزیکی و حقوقی نیست، معطل کنی، بچه مرده است. 🔻 کیرکگور میگفت ما دو جور مواجهه با مسیحیت [ و در اینجا دین] داریم: یکی آفاقی است: «آیا مسیحیت بر حق است؟»، آنیکی انفسی است: «ارتباط فرد [انسان] با مسیحیت چیست؟». رویکرد آفاقی با گزارهها سر و کار دارد، مثل گزارههای هر علم دیگری؛ شیمی، تاریخ، فیزیک و ... . اما رویکرد انفسی با توی انسان کار دارد. یعنی تو چه ارتباطی با دین برقرار میکنی؟ کجای زندگی تو مینشیند؟ رابطه وجودیات با دین چیست؟ کیرکگور میگفت پژوهش آفاقی هیچوقت به قطعیت نمیرسد، هیچوقت حصول به یقین ندارد، و همیشه راه برای تحقیق باز است. او ایمان را «دلبستگی بیحد و حصر به سعادت ابدی» تعبیر میکرد و از طرفی میگفت که اگر سعادت ابدی آنقدر اهمیت دارد، باید بر یقینی استوار باشد و تکیه ایمان بر امور آفاقی که هیچگاه به یقین نخواهد رسید، راهی به ترکستان است. کیرکگور ایمان را یک تصمیم شورمندانه میدانست که از جنس عمل است؛ تصمیم بگیر و بپر. 🔻 پاسکال گفته بود: در انتخاب بین دینداری و بیدینی، یک ترازو بگذار و بسنج تا ببینی کدام به سودت است، همان را برگزین. و منظورش این بود که دینداری سود بیشتری دارد. بعدها بر او ایراد گرفتند که دینداری اگر به نیت شرطبندی باشد، اساسا دینداری نیست؛ خدا به مخلصان جزا میدهد، نه به قماربازان. جیمز در پاسخ به منتقدان و در مقام مفسر پاسکال گفته بود اینجا عمل دینی مقدم است بر باور دینی؛ «پس بروید و آب مقدس را بگیرید و عشای ربانی را به جا آورید؛ اعتقاد خواهد آمد و بر تردیدهای شما چیره خواهد شد.» یعنی که عمل دینی را آغاز کنید، باور هم بعدش خواهد آمد. 🔻فیلسوفان دین، معمولا بین دو نوع باور فرق میگذارند: believe that و believe in. اولی باور گزارهای است. مثل این که شما باور داشته باشید دو به علاوه دو میشود چهار. اما دومی درگیر کردن وجود است؛ فرزندتان امتحان دارد و شما به او میگویید من باور دارم که تو موفق میشوی. این باور از جنس ایمان است، گزاره صرف نیست بلکه آمیخته است با عمل، شاید مثل رانندگی که با تمرینکردن به دست میآید. شاید باید ایمان را زیست به جای سر و کله مدامزدن با گزارههای pآنگاهq طور. 🔻 در نمایشنامه دیر راهبان، گفتگوی مفصلی بین راهبان درباره کفشهای پاپ و پابرهنگی مسیح و مشیت خداوند درباره کفش شکل میگیرد و هرکس چیزی درباره رابطه کفش با ایمان به مسیح و مشیت خداوند میگوید، اما به قول پدر روحانی مافوق: «کفش را باید پوشید، نه اینکه به آن فکر کرد.» @soofar_channel