tgindex
کافه تیه|یادداشت‌های حامد قدیری

کافه تیه|یادداشت‌های حامد قدیری

Статистика

تیه همان بیابانی‌ست که یهود به خاطر نافرمانی خدا چهل‌سال در آن سرگردان بود تماس با من: @HamedGhadiri1

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 116
+5 за 5 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 251
23 постов
Вовлечённость
112,1%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 23
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
139
1/48двое суток
159
1/72трое суток
171

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 12 авг.157105из logos_podcast

    قسمت هفتادم پادکست لوگوس منتشر شد. وقتی قصه‌ی جهان مدرن را مرور می‌کنیم می‌بینیم که دکارت یکی از کسانی‌ست که درهای ورود به چنین جهانی را بر ما گشوده است. در این قسمت، می‌خواهیم در یک التفات کُلی، از همین صحبت کنیم که چه‌طور در جهانی ساکن‌ایم که کسانی مثل دکارت آن را بر ما گشوده‌اند؛ جهانی محاسبه‌پذیر اما دور از دسترس. شما می‌توانید این قسمت را از این‌جا دانلود کنید. پادکست لوگوس پادکستی فلسفی به روایت #حامد_قدیری است که توی هر قسمت از آن، یک بحث غالبا فلسفی را به زبان و بیانی ساده تقریر می‌کنیم. پادکست لوگوس را از طریق اپلیکیشن‌های پادگیر (مثلا کست‌باکس) به رایگان بشنوید.   ثبت‌نام در ششمین مدرسه تابستانه انعکاس (بازاندیشی در تاریخ‌نگاری فلسفه اسلامی) با کد تخفیف ۲۵ درصد LOGOS حمایت ریالی از پادکست لوگوس

  • اطلاعیه اگر طلبه هستید (یعنی کد طلبگی دارید یا دانش‌آموخته‌ی مدرسه‌ی عالی شهید مطهری هستید) و مایل‌اید که دوره‌ی کارشناسی ارشد دانشگاه ادیان و مذاهب را بگذرانید، می‌توانید از طریق این لینک، در آزمون اختصاصی طلاب که شهریورماه برگزار می‌شود، شرکت کنید. طبعا اگر در رشته‌‌های فلسفه، به‌خصوص فلسفه‌ی دین، ثبت‌نام کنید، تدریس برخی از دروس‌تان بر عهده‌ی من خواهد بود. اگر در مورد ریزه‌کاری‌های ثبت‌نام و جزییات دوره‌ها، خصوصا دوره‌های فلسفه، سوالی داشتید، می‌توانید مستقیماً از من بپرسید. .

  • 30 мая1 1481723

    گمانِ من این است که در وضعیتِ فعلی، نسبتِ دو مفهوم «زندگی نرمال» و «مقاومت» به مه‌آلودگی افتاده و از دلِ آن، دست‌کم چهار تقریر از دولت سربرآورده که ما در میان آن‌ها در نوسان‌ایم؛ به این معنی که مابین آن‌ها فضاهای طیفی وجود دارد. و یحتمل شواهد تاریخی را در بسترِ نسبت‌مان با این تقریرها می‌سنجیم و رخ‌دادها را بر همین زمینه ارزیابی می‌کنیم. در یک تقسیم‌بندی کلی (که جزییات زیادی را نادیده می‌گیرد) این چهار تقریر از این قرارند: تقریر اول کارِ دولت را تأمین زندگی پیش‌بینی‌پذیر برای شهروند می‌داند و درافتادنِ دولت به زمینِ مقاومت را تخطئه می‌کند. تقریر دوم دولت را بسان هسته‌ی مقاومتی می‌داند که در معرکه‌ی کلانِ خیر و شهر می‌جنگد و نسبت به تأمین زندگی پیش‌بینی‌پذیر وظیفه‌ای ندارد. تقریرهای سوم و چهارم اما از گسست میان این دو می‌‌گذرند و نسبتی میان آن‌ها برقرار می‌کنند؛ با این تفاوت که یکی شعار «اول مقاومت» می‌دهد و می‌گوید که زندگیِ پیش‌بینی‌پذیر تأمین نخواهد شد مگر پس از مقاومت در برابر استعمارگران امپریالیستی که در پیِ بلعیدنِ ایران‌اند. در مقابل، دیگری شعار «اول تأمین» می‌دهد و می‌گوید که مقاومت در برابر چنین استعمارگری شدنی نیست مگر پس از تأمین زندگی معمولِ شهروندها؛ به‌گونه‌ای که تو تا حدی می‌توانی بجنگی که از هم‌دلیِ ساختارمند و فراگیرِ شهروندان‌ت بهره‌مند باشی. از میان این چهار تقریر، تقریر اول هرچند ظاهر مدرنی دارد اما از واقعیت‌های ایران و جهانی که در آن ایستاده دور است انگار. کسی که خاطره‌ی «کهنه‌سرباز»‌بودنِ زمین را مرور کرده باشد، می‌داند که ایران نمی‌تواند به خواسته‌ی خود از مناسبات جهان‌خوارانه‌ی قدرت‌های دنیای مدرن برکنار باشد. تقریر دوم هم هرچه هست نسبتی با «دولت‌-ملت» مدرن ندارد و گمان نمی‌کنم که در زمانه‌ی کنونی بتوان از آن دفاعی کرد. اما در میان دو تقریر «اول مقاومت» و «اول تأمین»، شواهد تاریخی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و غیر از این‌ها به سمتِ کدام یک می‌غلتند؟ چیزی که من می‌بینم این است که تصمیم‌گیرانِ اصلی ایران با ایده‌ی «اول مقاومت» هم‌دل‌اند اما توانایی صورت‌بندی و تقریر آن (به‌گونه‌ای که شنونده را به نقطه‌ی «آهان» و پذیرش برساند) ندارند؛ و اینْ خطرناک است. یا باید از این ایده دست برداشت، یا باید آن را تقریر کرد؛ مفری نیست. .

  • امروز در باغ کتاب از «هوش مصنوعی» حرف می‌زنم؛ با محوریت کتاب «چشم خدایگان» که ترجمه‌ش مدت‌ها پیش منتشر شده و کتاب «دین مصنوعی: اسطوره، قدرت و هوش مصنوعی» که به‌تازگی منتشر شده و دست‌اندرکارِ ترجمه‌ش هستم. سرخط حرف‌هایی که خواهم زد این‌هاست. ۱. روایت به‌مثابه‌ی ابزار فهم: وقتی چیزی را نمی‌شناسیم، تلاش می‌کنیم آن را در دل روایتی تعریف کنیم تا بفهمیم‌ش؛ به این معنی که بگوییم از کجا آمده و آن را نسل‌های بعدی چیزی که سابقاً با آن آشنا بوده‌ایم در نظر بگیریم. ۲. تاریخیت در روایت: وقتی می‌خواهیم چیزی را روایت کنیم، این پرسش مطرح می‌شود که آن ادامه‌ی چه چیزی در گذشته است؟ این پرسش در مواجهه با چیزهای نویی مثل هوش مصنوعی که کاملا بکر و بدیع به نظر می‌آیند، پیچیده‌تر است. درواقع، پرسش از تاریخیت پرسش از این است که یک چیز در گذر زمان چه وجه ثابتی داشته و چه وجوه متغیر و متطوری داشته است. ۳. تاریخیت در هوش مصنوعی۱: کتاب «چشم خدایگان» تلاشی برای ارائه‌ی تاریخ اجتماعی هوش مصنوعی‌ست از همین منظر. نویسنده در آن‌جا با تکیه به ماجرای تاریخی چارلز ببیج، معتقد است که «الگوریتم به‌مثابه‌ی ابزاری برای کنترل و ابزاری برای تکثیر سرمایه» همان چیزی‌ست که به‌مرور گسترش یافته و حالا به هوش مصنوعی رسیده است. این‌جا می‌بینیم که هوش مصنوعی چه‌طور به ساختار قدرت مرتبط می‌شود. ۴. تاریخیت در هوش مصنوعی۲: مارک کوکلبرگ فیلسوفی‌ست که درباره‌ی هوش مصنوعی زیاد می‌نویسد. کتاب متأخرش، «دین مصنوعی: اسطوره، قدرت و هوش مصنوعی» که حدودا یک‌ماه است بیرون آمده، به‌نحوی پاسخی به همان پرسش تاریخیتِ هوش مصنوعی‌ست. اما پاسخ او چیست؟ ۵. نیازهای وجودی و ساختارهای قدرت: ایده‌ی کلی کوکلبرگ در این کتاب این است که نیازهای وجودی پایدارند و در طول زمان ثابت‌اند. انسان برای این نیازها اسطوره‌هایی پرداخته و آن اسطوره‌ها ناگزیر ساختار قدرتی چیده است. حالا مواجهه با هوش مصنوعی چیزی شبیه همان مواجهه‌ی اسطوره‌ای با نیازهای وجودی است که البته ساختار قدرتِ متناظر با خود را می‌سازد. ۶. التفات به چه کار می‌آید: التفات به هوش مصنوعی (از قِبَلِ برساختنِ روایت‌هایی که تاریخیتِ آن را لحاظ می‌کنند) کم‌کم امکان سکونت و توطن در جهان هوش مصنوعی (این جهانِ ناگزیری که پیش روی ماست) را تسهیل می‌کند. اگر حوصله داشتید و آن‌طرف‌ها بودید، بیایید.

  • без подписи

  • در روزهای جنگ، تا جایی که دست‌رسی به اینترنت ملی فراهم باشد و دست‌رسی تلگرام به ثبات نرسیده باشد، توی پیام‌رسان «بله» چیزهایی می‌نویسم که یحتمل اشاراتی به جنگ دارد. کانال من آن‌جا اسم‌ش «التفات» است و می‌توانید با آی‌دی زیر در بله (مجددا: در پیام‌رسان بله) آن را بیابید: @intention به امید پیروزی ایران .

  • 22 нояб.2 0921741

    در باب آدم‌هایی که از حقیقت دم می‌زنند آیا حقیقتی در کارست؟ نمی‌دانم؛ اما برای من آدم‌هایی که می‌خواهند پیام و حقیقتی منتقل کنند کمابیش توی هِرمی جا می‌گیرند که رئوس‌ش این‌هاست: آکامیسین، کاهن، شارلاتان و مروج. مرز بین‌ آن‌ها طیفی‌‌ست و چندان روشن نیست اما اجمالا می‌شود جای آدم‌ها را در قرب و بُعد به این رئوس پیدا کرد. اول آکادمیسین؛ در نظرِ من «آکادمیسین» کسی است که محتوای چگال و سنگینی در دست دارد اما فُرم خاصی بلد نیست؛ انگار که فقط از پسِ همان فُرم کهنه و حوصله‌سَربرِ آکادمیک برمی‌آید و ناگزیر حرف‌ش را نهایتا چهارتا هم‌مسلکیِ خودش می‌فهمند. آن‌ها بیش‌تر شبیه کارمند بایگانیِ طبقه‌ی منفیِ۲ هستند که دانش زیادی دارند اما از پسِ صورت‌بندی و انتقال آن برنمی‌آیند. در رأس دیگر این هرم «کاهن» نشسته. او مدعی دست‌یابی به حقیقتی جدی و خطیر است و از این جهت به آکادمیسین می‌مانَد اما برخلاف او، هم‌و‌غم‌ش این است که بگوید فقط خودش وصل است و دیگران تابِ اتصال به آن حقیقت را ندارند؛ پس، دو طبقه می‌سازد و خودش آن بالا می‌نشیند و همین را به ابزاری برای اعمال قدرت تبدیل می‌کند. اما شارلاتان و ماادریک ما شارلاتان. به گمانِ من «شارلاتان» محتوانی تُنُک و ناروش‌مندی به دست دارد اما فُرم را خوب بلد است و می‌تواند آن محتوای تُنُک را در فُرم جذابی بتند. وجه شارلاتانی‌ش هم آن‌جاست که محتوایش تنه به تنه‌ی مهملات می‌زند اما با جاروجنجال آن را جا می‌اندازد و تهِ حرف‌هایش چیزی شبیه این می‌گوید: «همین محتوای ساده‌سازی‌شده‌ی من اصل حقیقت است و دیگرانی که بحث را پیچیده می‌کنند و از ظرائف و جزییات حرف می‌زنند، می‌خواهند شما را گول بزنند.» و بالاخره شخصیتِ دوست‌داشتنیِ من: «مروج». مروج محتوا دارد اما نه به اندازه‌ی چاه عمیق آکادمیسین و نه به بی‌روشی و تُنکیِ شارلاتان. به‌علاوه توی فُرم هم دستی بر آتش دارد و معتقدست که محتوا اساساً وقتی محتواست که به فُرم درآمده باشد. با این حال، یک تفاوت اساسی با شارلاتان دارد؛ برخلاف شارلاتان تهِ حرف‌ش را نمی‌بندد بل می‌گوید آن حرف‌های عمیق را با رزولوشن کم‌تر و مفهوم‌تری گفته‌ام اما عمیق‌تر اگر خواستی، باید پی بگیری و بخوانی. انگار تهِ تمام حرف‌هایش فلشی می‌گذارد تا تو را به متخصصانی سوق دهد. گمان می‌کنم بشود آدم‌ها را، رسانه‌چی‌ها و دانش‌گاهی‌ها و نویسنده‌ها و اهالی فضای مجازی را، کمابیش توی حجمِ این هِرم جا داد. در نظرِ من، شارلاتان و کاهن رذل‌اند و آن دوتای دیگر شریف. اما بین آن‌ها اولویت را به مروج می‌دهم؛ چه این‌که در زمانه‌ی کنونی اساساً مروج است که می‌تواند جهانی برپا کند و دیگرانی را به سکونت در آن بخواند. و این خودش بحث دیگری می‌طلبد. تمّت.

  • 11 нояб.1 2401210

    در باب «ماجرای جنگ» و ناکامی رسانه‌ی رسمی ایران می‌خواهم از «ماجرای جنگِ» جواد موگویی بگویم اما از جایی دورتر شروع می‌کنم؛ از علی امینی یا همان نخست‌وزیرِ قاجاریِ عصر پهلوی. او که به‌گمانِ من از دست‌اندرکارانِ برپاکردنِ بوروکراسی و توسعه در ایران بوده، در تاریخ شفاهی هاروارد، حرف‌ش را این‌طور آغاز می‌کند: «زندگی من دو قسمت داره: یکی زندگی اداری و یکی زندگی سیاسی.» بصیرت آدم‌ها از دلِ همین ظرائف و توجه‌ها برمی‌آید. «اداره» یعنی چه؟ به‌گمان من این همان چیزی‌ست که این روزها با عباراتی مثل «حکم‌رانی» و governance به آن اشاره می‌‌کنند. اداره به بیانِ ناقص من یعنی محاسبه‌پذیرکردنِ زندگی آدم‌ها؛ چنان که هم آن آدمِ بالادستی بتواند کنترل و مهار را به دست بگیرد و هم آن آدمِ معمولی بتواند آینده‌‌ی زندگی خودش را به‌نحوی پیش‌بینی کند. با این حساب، حرف علی امینی تلنگر می‌زند که «اداره» و «سیاست» با هم فرق دارند ولو پیوندِ وثیقی با هم داشته‌ باشند (که صدالبته دارند: اداره ذیل یک طرح سیاسی شکل می‌گیرد). در سال‌های گذشته، از جمهوری اسلامی ایران تصویری در ذهن مردم شکل گرفته که گویی «ساختارِ اداره‌کننده»‌ی آن از هم پاشیده و هیچ اداره‌ای در کار نیست. این تصویر از کجا آمده؟ احتمالا چون هر چیزی در این «مملکت» مهارناپذیر و پیش‌بینی‌ناپذیر شده. و طبعا اگر «اداره» نباشد، «زندگی» به تنگنا می‌افتد. اما نکته این‌جاست که رسانه‌ی رسمی هم بی‌که بفهمد به این ماجرا تن داده؛ اولاً آن‌جایی که می‌خواهد دولت نامطلوب‌ش را بزند آن را ناتوان در «اداره» نشان می‌دهد؛ ثانیاً آن‌جایی که می‌‌خواهد «ساختار اداره‌کننده» را پررنگ کند به جای تأکید بر اداره به «سیاست» می‌پردازد؛ آن هم نه در قالب تقریر «طرح سیاسی» بل در قالب نازل‌ترین شکل بحث: ایدئولوژی‌. حالا «ماجرای جنگِ» موگویی وارد میدان می‌شود. به گمانِ من او خط رتوریکیِ واحدی را دنبال می‌کند: جنگ دوازده‌روزه «اداره شده». اما از لابه‌لای کلمه‌های مهمانانِ این برنامه کم‌کم تصویری شکل می‌گیرد: ساختار مستحکمی هست که نه‌تنها جنگ را بل کشور را اداره می‌کند. «پروتکل‌ها» و «سلسله‌مراتب» و «نظام اداری» و «جلسات» و «طرح‌ها» و «برنامه‌ها»یی وجود دارد؛ چرخ‌دنده‌هایی هست که درهم‌تنیده‌اند و مثل ماشینی منظم حتی در اوج حمله اداره می‌کنند. آیا واقعا چنین چیزی وجود دارد؟ نمی‌دانم؛ و صدالبته که مضیقه‌ای که در «زندگیِ عادی» با آن مواجه‌ایم پذیرشِ وجود چنین «اداره»‌ای را دشوار می‌کند. اما حرف‌م این است که «ماجرای جنگ» می‌تواند تصویری حداقلی از آن ارائه کند؛ و این همان عجز رسانه‌ی سیاست‌زده‌ی رسمی‌ست.

  • без подписи

  • 3 нояб.8553из senoghteschool

    📜 واپسین اثرِ کانت سرگذشت و تقریر Opus Posumum 👨🏻‍🏫 دکتر #مهدی_رعنائی ▪️ دکتر مهدی رعنائی دانش‌آموختۀ فلسفه از دانشگاه پوتسدام و استادیار فلسفه در دانشگاه زیگن آلمان و پژوهشگر فلسفۀ کانت است. از آثار او می‌توان به استدلال هستی‌شناختی گودل (هرمس، 1396) و تدوین کتاب Reading Kant with Sellars (Routledge, 2024) اشاره کرد. رعنائی از ۲۰۲۰ در دانشگاه زیگن دروس مربوط به کانت را ارائه می‌دهد و اکنون به طور فشرده در مدرسۀ سه‌نقطه واپسین اثر کانت را تدریس می‌کند. ▫️ |توضیح کلاس| ◾️چهار جلسه 🕕 چهارشنبه‌ها، ساعت ۱۸ 🗓 شروع از ۲۱ آبان 🌐 آنلاین و آفلاین 💳 پانصد هزار تومان ❇️ با تخفیف دانشجویی ▫️برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام به ادمین مدرسۀ سه‌نقطه پیام بدهید. @SeNoghteSchool

  • در باب مفهوم خطرناک «توسعه‌ی فردی» به بهانه‌ی حضور مجتبی شکوری در برنامه‌ی اکنون داستان‌های جهانِ قدیم، بنا به روایت جوزف کمبل، شخصیتی با نقش مُرشد داشت که در نقاط خاصی از قصه به یاری قهرمان می‌آمد؛ مثلا اگر قهرمان به تردید می‌افتاد سرمی‌رسید و او را دل‌قرص می‌کرد؛ یا گه‌گاه رمز و سحر و ترفندی به او می‌آموخت تا از پسِ مشکل‌ها بربیاید. اما مرشد چه ویژگی‌هایی داشت؟ اولاً نحوی از اتصال به ساحتِ حقیقیِ عالَم داشت و سینه‌ش موطنِ حکمت‌ها بود؛ ثانیاً سردوگرم‌چشیده‌ای بود که دورنمایی از سفر قهرمانانه داشت و چه‌بسا خود در روزگار پیشین این مسیر را طی کرده بود؛ ثالثاً با وجود همه‌ی آکندگی‌ها، نحوی از کتمان را پیش می‌گرفت: حقیقت (حقیقتی که قدرت می‌زاید) دُرّی‌ست که فقط باید به دست کسانی بیفتد که «آن»‌ی داشته باشند. ولی، عصرِ مدرن عصرِ به‌بحران‌رسیدنِ ساختارهای کهن است. یکی از گزینه‌هایی که حالا می‌خواهد خود را مرشد عصر مدرن نشان بدهد، به‌زعم من، دستگاه توسعه‌ی فردی است. من دستگاه توسعه‌ی فردی را ساختاری سلسله‌مراتبی می‌بینم که در رأس آن برخی پژوهش‌گرانِ حوزه‌ی ذهن و روان نشسته‌اند و پایین‌تر، برخی روان‌کاوان و روان‌درمان‌گرها ایستاده‌اند و در کف آن‌ تسهیل‌گرانی که با گذراندنِ یکی‌دو دوره مدعیِ توسعه‌ی فردی‌اند. اما غرض این دستگاه چیست؟ جایی که مصائب، خصوصاً مصائب برآمده از ساختارهای اجتماعی، دامن‌گیرِ فرد می‌شود و قریب است که او را از جامعه بیرون براند، این دستگاه وارد می‌شود و آرام‌ش می‌کند و دوباره به دامان همان ساختارها برمی‌گرداند. درست مثل کشیشان اعتراف‌نیوشِ عصر کهن که حافظان جهان مسیحی بودند، آن‌ها هم سربازانِ ساختارهای کنونی‌اند؛ و شاید این مهم‌ترین نقدِ وارد بر آن‌ها باشد اما فعلا از آن بگذریم و سوال دیگری بپرسیم. دست‌اندرکارانِ این دستگاه در زمانه‌ی انقطاع از «ساحت حقیقت» و ظهور «رسانه»، شأن مرشد را چه‌طور برای خود اخذ کنند؟ اولاً تلاش می‌کنند به گفتمان حقیقت‌نمای عصر مدرن، یعنی علم، بچسبند، اما از آن‌جا که علم شوخی‌بردار نیست و ترنجِ به‌دست‌نآمدنی‌ست، ناگزیر انبوهی از اطلاعات بی‌ربط و حتی متعارض را می‌پاشند تا خود را مستظهر به حکمت و عقبه‌ی علمی نشان می‌دهند؛ ثانیاً روایتی قهرمانانه از خود نقل می‌کنند تا بتوانند دست‌گیرِ دیگران در مسیر قهرمانی باشند. در هر صورت، برخلاف مرشدِ جهانِ قدیم، تاب کتمان و مستوری ندارند و دائم اطلاعات بدهند و مدام روایت قهرمانانه‌ می‌سازند تا بتوانند همواره در صدرِ «مرشدان توسعه‌ی فردی» باشند. نمونه‌ی اعلای این وضعیت حضور مجتبی شکوری در برنامه‌ی اکنون است. مفهوم «توسعه‌ی فردی» مفهوم خطرناکی‌ست؛ چون اولاً حافظ ساختارِ کنونی است، ثانیاً بستر مناسبی برای رشد شارلاتان‌هاست، ثالثاً با لاطائلاتِ بی‌پایه، مخدر و مُفسدِ اندیشه‌ی آدم‌هاست. کمی محتاط‌تر به آن ببازیم. .

  • 9 окт. 2025 г.9561111из hamedghadiri02

    تقریری از وضع کنونیِ ما چه‌گونه باید باشد؟ گمان می‌کنم مهم‌ترین ویژگی یک تقریرِ راه‌گشا آن است که راهی بگشاید و سنگی را جابه‌جا کند. ما تقریرهای متعددی دیده‌ایم: تقریرهایی از طرف معترضان و مخالفان جمهوری اسلامی که با استناد به آزادی‌های فردی و مدنی، اعتراض و مخالفت‌شان را توضیح می‌دهند. از آن سو، تقریرهایی از مدافعان و حامیان جمهوری اسلامی که به امنیت و شریعت متمسک می‌شوند. اما این حرف‌ها حتی اگر هم صادق باشد، باز هم راهی نمی‌گشاید و سنگی جابه‌جا نمی‌کند. انگار تمام این تقریرها در دلِ اتاق‌های پژواک می‌مانند و هیچ راهی به بیرون پیدا نمی‌کنند. اما تقریرِ راه‌گشا باید که از دیوار اتاقِ پژواک بیرون برود. چنین تقریری جای آن‌که طرف مقابل را فاسدالعقیده و ایده‌ی او را واضح‌البطلان نشان دهد، از درِ هم‌دلی درمی‌آید و موضع طرف مقابل را می‌فهمد و اگر بحرانی می‌بیند آن را از دلِ همان موضع تقریر می‌کند. این‌جاست که فارغ از صحت‌و‌سقم‌ش، از دیوار اتاق پژواک می‌گذرد و گفت‌و‌گو را میزبانی می‌کند. تقریر راه‌گشا تو را درگیر خود می‌کند و تو را وامی‌دارد که بیندیشی و مخالفت‌ات را تقریر کنی. و چه چیز به‌تر از این برای فضای عمومی فارسی؟ به‌گمانِ من، تقریر علیرضا شفاه و محمدحسین تسخیری در سرمقاله‌ی علم‌و‌سیاست از آن تقریرهای شنیدنی و راه‌گشاست. طبعاً خواندنِ خودِ مقاله مفیدترست اما من تلاش می‌کنم برداشت خودم از آن را به زبانِ خودم بگویم: جمهوری اسلامی در زمانه‌ی به‌محاق‌رفتنِ معنا از جهان، سربرآورْد تا در این جهانِ بی‌معنا، معنایی برای انسان برپا کند. پس، اسّ و اساس‌اش بر نبرد بنا شده؛ نبردی که با بنیان‌های این جهانِ بی‌معنا خواهد داشت و به سبب این نبرد، گرفتار زندگیِ سخت خواهد شد. اما در مواجهه با شهروندان‌ش این جنگ را انکار می‌کند و می‌گوید: «تنها هدف ما این است که شما بتوانید زندگی نرمالی داشته باشید.» و این‌جا دو چهره‌ی جمهوری اسلامی به تنش می‌افتند: چهره‌ای که در پیِ برپایی زندگی نرمال است و چهره‌ای که عزمی برای برپایی معنای انسان در جهان دارد. این تنش دیواری برپا می‌کند: آن سوی دیوار، جمهوری اسلامی در حال نبرد است و این سوی دیوار، همه چیز گل‌و‌بلبل نشان داده می‌شود اما دُمِ آن جنگ تا زندگی جاری شهروندان می‌آید. ماحصل چیست؟ شهروند مدام می‌پرسد که اگر جنگی هست، چرا نمی‌جنگی و اگر جنگی نیست، چرا زندگی نُرمال از ما دریغ شده؟ و آن دیوار ـــ‌حتی اگر خیرخواهانه بنا شده‌ـــ مانع از تقریر جنگ شده است. این مقاله، این تقریر از وضع کنونی چیزهای زیادی را نشان‌مان می‌دهد و ما را از تقریرهای دیگری که یکی از طرفین را فاسد‌العقیده می‌خوانَد دور می‌کند. این تقریر خواندنی و شنیدنی‌ست و می‌تواند ما را به فکر فرو ببرد. اما تقریر راه‌گشا لزوما درست نیست؛ همین حالا إنْ‌قلت‌هایی‌های به این تقریر دارم که (اگر وارد باشند) یحتمل نتیجه‌ی آن را سست می‌کنند. بگذارید از مهم‌ترین فراز این تقریر شروع کنم: نبردی برای برپاکردنِ معنای انسان در عصر بی‌معنایی. عصر مُدرن برای من عصر امتناع است و این بی‌معنایی را ـــ‌گمان می‌کنم‌ـــ می‌فهمم. اما مُرددم که بتوان جمهوری اسلامی را بنایی برای برپاکردنِ این معنا بدانیم. چرا؟ اجمالا توضیح می‌دهم. گمان می‌کنم هاضمه‌ی هیولایی عصر مدرن چنان است که امکان برپاکردنِ معنا (یا دست‌کم معنایی مبتنی بر دینِ سنتی) را بالکل از بین بُرده است. البته بر این موضع پافشاری نمی‌کنم؛ اما حتی اگر این امکان را قائل باشیم، مرددم که بشود از طریق تأسیس یک حکومت از پسِ این کار برآمد. حکومت ــ‌آن هم حکومت کشوری پهناور‌ــ چنان است که ناگزیر تو را به مختصات دولتِ ملی و برآوردنِ زندگی نرمال شهروندان سوق می‌دهد. اما حتی اگر این را هم بپذیریم، همان «دیوار»‌ی که در مقاله آمده برای من پررنگ است: برای من آن «دیوار» نه یک دیوار خودخواسته بل دیواری ناشی از جهل است. کسی که در پیِ برپایی معنای انسان است تنها زمانی در این مسیر پیش می‌رود که به بحرانِ معنا در عصر کنونی ملتفت باشد ورنه حرف‌هایش تکرار حرف‌های پیشابحران خواهد بود و ناگزیر از پسِ بحران برنخواهد آمد. اما کدام‌یک از دست‌اندرکاران جمهوری اسلامی هم‌اکنون به بحران معنا در عصر کنونی التفات دارند و عصر مدرن را نه جایی در آن‌سوی آمریکا و اروپا بل جاری در هوای جهان کنونی می‌دانند؟ میل‌ به گفتمان «زندگی نُرمال» نه انتخاب آن‌ها بل تنها ایده‌ی متصورِ برای آن‌هاست. شاید تفصیل بیش‌تری لازم باشد اما به‌اجمال بگویم که حالا آن جنگی که قرار بود جنگ مقدسی برای معنای انسان باشد، تقلیل یافته به یک جنگ ژئوپلتیک که ــ‌اگر خوب پیش برود‌ــ در آینده ایران را به یک «قدرت» تبدیل می‌کند. اما این جنگ ــ‌حتی اگر خوب پیش برود‌ــ نسبتی ندارد با جنگی برای برپا‌کردنِ معنای انسان؛ متأسفانه و غم‌گنانه. ما در عصر امتناع زندگی می‌کنیم. .

  • سال ۱۴۰۱ و پس از ماجراهای اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» این مطلب را نوشتم. حالا آن جنگی که این‌جا از آن سخن رفته بود به مرحله‌های تازه‌ای رسید اما هم‌چنان مشکل پابرجاست. جز دو سه جمله تقریبا با بقیه‌ی متن هم‌چنان موافق‌ام:

  • . توی کتابی که دارم ترجمه می‌کنم عبارت بامزه‌ای هست. می‌گوید یکی از انسان‌شناسان تکاملی معتقدست که نخستی‌ها برای این‌که با هم معاشرت کنند موهای تنِ یک‌دیگر را نظافت می‌کردند. اما وقتی به‌مرور این موها رو از دست دادند، نظافت و موکاوی جای خودش را به غیبت و صفحه‌گذاشتن پشت بقیه داد.

  • 30 сент. 2025 г.1 12511из logos_podcast

    قسمت شصت‌و‌نهم پادکست لوگوس منتشر شد. فلسفه‌ورزی درباره‌ی پادکست چه‌گونه است؟ برتولت برشت وقتی درباره‌ی رادیو حرف می‌زد، توی ذهن‌ش از رادیوی آرمانی تصویری داشت که شاید ام‌روز در قالب «پادکست» محقق شده باشد. حرف برشت چه بود و چه‌طور می‌شود از آن‌جا پُلی زد و درباره‌ی پادکست ـــ‌این رسانه‌ی رایج در روزگار ما‌ـــ فلسفه‌ورزی کرد؟ توی قسمت شصت‌و‌نهمِ پادکست لوگوس که حوالی روز جهانی پادکست منتشر شده سراغ رؤیای برشت و مسئله‌ی هابرماس و استعاره‌ی کوپه‌ی قطار می‌رویم و با کمک آن‌ها از پادکست حرف می‌زنیم. شما می‌توانید این قسمت را از این‌جا دانلود کنید. پادکست لوگوس پادکستی فلسفی به روایت #حامد_قدیری است که توی هر قسمت از آن، یک بحث غالبا فلسفی را به زبان و بیانی ساده تقریر می‌کنیم. پادکست لوگوس را از طریق اپلیکیشن‌های پادگیر (مثلا کست‌باکس) به رایگان بشنوید.

  • دوربین روی چهره‌ی خسته و درهم‌کوبیده‌ی دُن کورلئونه در «پدرخوانده» می‌ماند و نرم‌نرم تبدیل می‌شود به تصویری از دشت و دمنِ سیسیلی که سه جوان در آن قدم می‌زنند. بعدتر می‌فهمی که آن‌ها پسر دُن کورلئونه و دو محافظ‌ش هستند اما چیدمان تصویر کمی غلط‌انداز است؛ چنان‌که ابتدا خیال می‌کنی پدرخوانده‌ی پیر و فرتوت به یاد وطن و روزگار جوانی خودش افتاده و دل‌ش به غم نشسته است. و مهم‌ترین چیزی که این تصویر را در ذهن‌ت پررنگ می‌کند موسیقیِ آن است: speak softly love. گمان می‌کنم این موسیقی به پروازِ بادبادکِ خیال بیش‌تر دم می‌دهد؛ چنان‌که وقتی نُت‌به‌نُت توی گوش تو پیش می‌رود، ذهن‌ت را به جولان می‌اندازد و چیزهایی که می‌بینی را نه خودِ آن چیزها بل نخ‌یادی به خاطره‌هایی محو و دور نشان می‌دهد. خودت امتحان بکن؛ بگذار این قطعه توی گوش‌ت خیس بخورد و حالا به دورتادور خودت نگاه کن: قندان را می‌بینی اما ذهن‌ت می‌پَرد به خاطره‌ای که در آن با قندانِ روی میز کافه بازی می‌کردی. کتاب را می‌بینی و یادِ آن عصر پاییزی خیابان انقلاب برای‌ت زنده می‌شود. شیشه‌ی عطر را می‌بینی و بوی تُند عطر آن شبِ تابستانی برای‌ت جان می‌گیرد. گمانِ من این است که یکی از پرسش‌های اساسی آدم‌ها این است که بالاخره اَصالت با کدام است: با خودِ آن قندان چینی یا با آن هاله‌ی خاطره‌انگیزی که آن را دربرگرفته؟ هم‌سایگانِ دانش‌مند ما خودِ آن را اصیل می‌دانند و عموزادگانِ شاعرِ ما آن هاله‌ی پیرامونی را. و برادرانِ فلسفه‌خوانده مدام بین این دو سرِ طیف بازی می‌کنند و سرگشته جایی برای خود می‌جورند. اما اگر همین حالا از من بپرسی، یحتمل جواب‌ت می‌دهم که مذاق من آن حرف شاعرها را بیش‌تر می‌پسندد: دنیا شاید آکنده از اشیای منفرد باشد اما جهان، جهانی که به انسان قوام پیدا کرده، از نخ‌های درهم‌تنیده‌ی یاد برپا شده است؛ چنان‌که چگال‌بودنِ زندگی تو در جایی خواهد بود که نخ‌یادهای بیش‌تری از این گوشه به آن گوشه رسانده باشی. حکمتِ زندگانی زمانی در تو ته‌نشین خواهد شد که دیدنِ چیزها نه خودِ آن چیزها بل خاطره‌ها و یادها و چیزهایی دورتر را به ذهن تو متبادر کند. حالا با همه‌ی این حرف ها می‌خواهم به هزار سال بعد سفر کنم؛ به غروبی پاییزی در سال‌های واپسین عمر. تل‌انبارِ یادها و خاطره‌ها چه خواهد کرد با قلبِ آدمی‌زاده‌ای که جهانی یاداندود به دوش کشیده و خود را به آن‌جا رسانده؟ اگر دوربینی قابی بسته از چهره‌ی او نشان دهد، حتما که لرزشِ مذابِ اشک‌ها را در چشم‌ش خواهی دید. «تخته‌ی دل در کفِ امواجِ غم خواهد شکست.»

  • 23 авг. 2025 г.1 0032015из hamedghadiri02

    ما در مختصات جهانِ کنونی غریبه‌ایم اما چگونه می‌شود از غُربت فرار کرد و در این جهانْ متوطن شد؟ با تقریری که باید از مواجهه‌ی خود با جهان داشته باشیم اما نداریم. مادامی که زادروزِ خواجه‌نصیر و ابن‌سینا و فارابی را محملی برای گرامی‌داشت مهندسی و پزشکی و (غیررسمی) موسیقی بدانیم، یک جای کار می‌لنگد. مسئله این نیست که مهندسی و پزشکی و موسیقی مهم‌اند یا نه؛ که مهم‌اند. مسئله این نیست که این اعاظم تسامحا با چیزی مثل مهندسی و پزشکی و موسیقی هم سروکار داشته‌اند؛ که علی‌الظاهر داشته‌اند. مسئله این است که آیا این اندیش‌مندان را باید به مهندسی و پزشکی و موسیقی بشناسیم؟ گاهی گمان می‌کنیم که اندیشه‌های انتزاعی این اعاظم از همان حرف‌هایی است که همه‌ی دستاربه‌سرها در طول تاریخ به زبان آورده‌اند و به کاری نیامده است. گاهی گمان می‌کنیم که حرف‌های این سه مثل درس‌های عمومی دانش‌گاه است که کناردستِ بقیه‌ی درس‌ها می‌نشینند و نقش دورچینِ آن‌ها را ایفا می‌کنند. گاهی گمان می‌کنیم که این‌ها اصلِ کارشان را به مهندسی و پزشکی و موسیقی سپرده‌اند و شب‌ها از سرِ تفننْ به انتزاعی‌پردازی‌ها روی آورده‌اند. اما آن‌ها به سبب همین اندیشه‌ی انتزاعی (خوب یا بد) در تاریخ مانده‌اند و تلاش کرده‌اند جهان را از دل تقریر و مفهوم‌پردازیِ آن آشنا کنند. چیزی که کمک می‌کند در این جهان متوطن شویم و از غربت فرار کنیم، چیزی که باعث می‌شود ساکن جهان بشویم، همین مفهوم‌پردازی‌ها و اندیشیدن‌هاست. اندیش‌مند ما را به سکونت در جهانِ روایت‌شده‌ی خود فرامی‌خواند. با این حساب، بی‌راه نیست اگر بگوییم که حرف‌های فلسفی و کلامی و حِکمی کسانی مثل خواجه‌‌نصیر و ابن‌سینا و فارابی بخش‌هایی از همین جهانی که امروز در آن زندگی می‌کنیم را تقریر کرده‌اند و چه‌بسا قوام بخشیده‌اند. آن‌ها نسبت ما با جهان را به قالب مفهوم کشانده‌اند؛ طوری که دانسته یا نادانسته بخشی از نگاه ما به جهان برآمده از صورت‌بندی کسانی مثل همین بزرگان است. بحرانِ کنونی ما از آن‌جایی می‌آید که مفهوم‌پردازی و به‌زبان‌کشاندنِ نسبت‌مان با جهان را کنار گذاشتیم. بحرانِ کنونی ما از آن‌جایی نشئت می‌گیرد که اندیشیدن را کاری معمولی و غیرمهم قلمداد کردیم و بیش‌تر از آن‌که به اندیشه بپردازیم، سراغ کاربُرد و حل مسئله رفتیم و مهندسانِ بی‌«نظر» را بر سرِ جاهایی نشاندیم که «نظر» می‌خواهد. حالا ما در جهانی که هیچ تقریری از آن نداریم، غریبه و بی‌وطن رها مانده‌ایم.

  • در باب روز ابن‌سینا که به روز پزشک مشهورست:

  • 18 авг. 2025 г.88156из logos_podcast

    قسمت شصت‌و‌هشتم پادکست لوگوس منتشر شد. تصور کن که با کمک هوش مصنوعی اپلیکیشنی بسازند که تک‌تک آدم‌ها را اسکن می‌کند و بهترین شریک زندگی را به آن‌ها معرفی می‌کند؛ اپلیکیشنی که رنج و زخم جدایی‌ها و طلاق‌ها و شکست‌های عاطفی را از بین می‌بَرد. اما جهانی که این اپلیکیشن برای ما ساخته و چنین رنج‌هایی را از آن زدوده چه‌گونه جهانی خواهد بود؟ هر کدام از ما برآیندی از تجربه‌هایی هستیم که توی زندگی از سر گذرانده‌ایم؛ انگار که ساختمانی باشیم که این تجربه‌ها آجر‌به‌آجر جهان‌مان را می‌سازند و بالا می‌برند. حالا در زمانه‌ای که بعضی از این تجربه‌ها به هوش مصنوعی برون‌سپاری شده و شکل و شمایل بعضی از آن‌ها با آمدنِ هوش مصنوعی عوض شده، ما انسان‌ها چه تغییری خواهیم کرد؟ حامی مالی این قسمت: آبان تتر|صرافی ارز دیجیتال کد تخفیف لوگوس برای بهره‌مندی از یک‌ماه کارمزد صفر: LOGOS ااین قسمت را از این‌جا دانلود کنید. پادکست لوگوس پادکستی‌ فلسفی به روایت #حامد_قدیری است که توی هر قسمت از آن، یک بحث غالبا فلسفی را به زبان و بیانی ساده تقریر می‌کنیم. پادکست لوگوس را از طریق اپلیکیشن‌های پادگیر (مثلا کست‌باکس) به رایگان بشنوید.

  • [ادامه از فرسته‌ی قبلی] ... سپس سرش را چرخاند و رو کرد به قبرهایی که این‌سو و آن‌سو، بسانِ تاول‌های یک تنِ پر از زخم، از دل خاک سربرآورده بودند. «سلام بر شما ارواح پاکی که گرداگردِ حسین را گرفتید و هم‌راهش شدید. شهادت می‌دهم که با مُلحدان جنگیدید و بندگی خدا را کردید تا به شهادت رسیدید.» شاید که جابر آن‌جا اندکی بر خاک نشسته باشد و به صدای باد گوش داده باشد. شاید که جابر در آن میان نجواهایی را شنیده باشد که هیچ‌کسی را به آن‌ها راه نیست. دل‌ش که سبک شد، رو کرد به عطیه که «مرا به سوی خانه‌های کوفه ببر.» * * * حینِ مرگ حین زنده‌شدنِ خاطرات ریز و درشت زندگی است. حالا سال هفتاد‌و‌چهار هجری است و سیزده سال از آن روز دیدار می‌گذرد. جابر در لحظه‌های احتضارِ خود آن سکوت را به یاد می‌‌آورد. شاید اگر چَشم تیز می‌کردی و چشمان جابر را می‌دیدی، بعید نبود که در واپسین لحظات‌ عمرش ببینی که از چشمان کم‌سوی او اشکی به روی گونه‌‌ی او می‌غلطد. شاید اگر گوش تیز می‌کردی و حواس‌ت را به نجواهای واپسینِ او می‌بخشیدی، می‌شنیدی که می‌گوید: «حسین‌جان، جواب دوست‌ات را نمی‌دهی؟»