//عاشقانه های مولانا// شاعران بزرگ.
Статистикаمولانا چقدر قشنگ گفت: اگه همه جا تاریک بود دوباره بنگر،شاید نور خودت باشی..️.
- Последний пост
- 14 апр. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
فقط کسانیکه با نیروی محبت تنبیه شده اند از نیروی آن خبر دارند. در جستجوی حقیقت حاضرم عزیزترین چیز حتی جان خود را فدا سازم. وقتی انسان روح خود را از دست بدهد،فتح دنیا به چه درد می خورد @suhrab100
شادمان هرگز نیست در قفس هیچ قناری ،ای دوست! هیچ آهوی در دام هیچ ماهی بر خاک. من قناری اسیری هستم. آهوی در یک دام. ماهی یی دور از آب. ✍️کامبیز صدیقی کسمایی @suhrab100
⚡️ من و تو از آن تبار ِ مُنقرضیم که نگاهش به چشم ِ تو رسیده و بُغضش به گلوی من... #حسین_منزوی @suhrab100
https://t.me/boost?c=2333890456
💞 همه چیز دنیا سر جای خودش است، به جز من به جز تو... #مریم_بیاتی 🪴🦋 @suhrab100
گفتم که عاشقت شدهام، دورتر شدی ای کاش لال بودم و حرفی نمی زدم @suhrab100
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم. #مولوی @suhrab100
شب خانه روشن میشود چون یادی نامت می کنم. #حضرت_مولانا @suhrab100
ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا از بد پشیمان میشوی الله گویان میشوی آن دم تو را او میکشد تا وارهاند مر تو را از جرم ترسان میشوی وز چاره پرسان میشوی آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا گر چشم تو بربست او چون مهرهای در دست او گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا بانک شعیب و نالهاش وان اشک همچون ژالهاش چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا جنت مرا بیروی او هم دوزخست و هم عدو من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا گفتا که من خربندهام پس بایزیدش گفت رو یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا ✏ «مولوی» @suhrab100
ای طایران قدس را عشقت فزوده بالها در حلقه سودای تو روحانیان را حالها در لا احب الآفلین پاکی ز صورتها یقین در دیدههای غیب بین هر دم ز تو تمثالها افلاک از تو سرنگون خاک از تو چون دریای خون ماهت نخوانم ای فزون از ماهها و سالها کوه از غمت بشکافته وان غم به دل درتافته یک قطره خونی یافته از فضلت این افضالها ای سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد دانی سران را هم بود اندر تبع دنبالها سازی ز خاکی سیدی بر وی فرشته حاسدی با نقد تو جان کاسدی پامال گشته مالها آن کو تو باشی بال او ای رفعت و اجلال او آن کو چنین شد حال او بر روی دارد خالها گیرم که خارم خار بد خار از پی گل میزهد صراف زر هم مینهد جو بر سر مثقالها فکری بدست افعالها خاکی بدست این مالها قالی بدست این حالها حالی بدست این قالها آغاز عالم غلغله پایان عالم زلزله عشقی و شکری با گله آرام با زلزالها توقیع شمس آمد شفق طغرای دولت عشق حق فال وصال آرد سبق کان عشق زد این فالها از رحمه للعالمین اقبال درویشان ببین چون مه منور خرقهها چون گل معطر شالها عشق امر کل ما رقعهای او قلزم و ما جرعهای او صد دلیل آورده و ما کرده استدلالها از عشق گردون مؤتلف بیعشق اختر منخسف از عشق گشته دال الف بیعشق الف چون دالها آب حیات آمد سخن کاید ز علم من لدن جان را از او خالی مکن تا بردهد اعمالها بر اهل معنی شد سخن اجمالها تفصیلها بر اهل صورت شد سخن تفصیلها اجمالها گر شعرها گفتند پر پر به بود دریا ز در کز ذوق شعر آخر شتر خوش میکشد ترحالها ✏ «مولوی» @suhrab100
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بیمنتها ای آتشی افروخته در بیشه اندیشهها امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا در سینهها برخاسته اندیشه را آراسته هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا ای روح بخش بیبدل وی لذت علم و عمل باقی بهانهست و دغل کاین علت آمد وان دوا ما زان دغل کژبین شده با بیگنه در کین شده گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری میمال پنهان گوش جان مینه بهانه بر کسان جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا ✏ «مولوی» @suhrab100
به نسیمی همهی راه به هم میریزد کی دل سنگ تو را آه به هم میریزد سنگ در برکه میاندازم و میپندارم با همین سنگ زدن، ماه به هم میریزد عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است گاه میماند و ناگاه به هم میریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است عشق یک لحظهی کوتاه به هم میریزد (فاضل نظری) @suhrab100
قرآن که مهین کلام خوانند آن را گه گاه نه بر دوام خوانند آن را بر گرد پیاله آیتی هست مقیم کاندر همه جا مدام خوانند آن را #خیام @suhrab100
_بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را. #سهراب سپهری @suhrab100
دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم نازنینا، تو چرا بی خبر از ما شده ای؟ #شهریار @suhrab100
آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی کی بود؟ کجا رفت؟ چرا بود و چرا نیست! شهریار بزرگ. @suhrab100
رنجور عشق دوست چنانم که هر که دید رحمـت کند، مگر دل نامهـربان دوست ... #حضرت_سعــــدی @khashin
گوش کن با لبی خاموش سخن سخن میگویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست ..! @suhrab100
без подписи
برخیز و بیا بتا برای دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزهها کنند از گل ما #خیام @suhrab100