tgindex
نارنج مویه ها "سیده تکتم حسینی"

نارنج مویه ها "سیده تکتم حسینی"

Статистика
@t_hosseyniперсидский
Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
42
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 343
+2 за 5 дн.
Сутки
+1
+0,07%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
614
40 постов
Вовлечённость
45,7%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 42
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
97
1/48двое суток
111
1/72трое суток
119

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 13 авг.11462из t_hosseyni

    آن خیابان های دور آن روزهای ناامید آن درختان بلندِ سایه داران سپید.. پلکهای نیمه بازِ مست خوابِ صبح زود آن غروب و راه رفتن زیر باران شدید .. آن جنون ِگریه پوشِ در نگاه ساکتم آن قطار قم به مشهد ..آن مسیر غرق بید آن دعای زیر لب "آه آی امام آهوان.. من همانم آن که حتی از خودش هم می رمید او که وقتی کودکی ده ساله بود و پا نداشت ناگهان در صحن سقاخانه با بالش پرید تا پریدم، عاشق ابری شدم در کوی تو با هزاران آرزوی رفته بر باد و امید.. عشق آمد، اختیار قلب من دستم نبود چارنعل این مادیان در سینه ی من می تپید بعد، روح من میان مشت او جا ماند و او.. او که قلبم بین انگشتان سردش می خمید واژه هایم، اشک هایم، آه هایم، یک به یک رفته رفته شعر می شد او ولی آیا شنید؟ ابرهای رهگذر یک جا نمی مانند، حیف مثل او که آمد اما رفت تا بادی وزید آهوی قلبم اگر پابند عشقی می شود من که می دانم شما پا در میانی می‌کنید ای که دست مفلسان در جیب اِنعام شماست آرزوهای منِ آواره را هم می خرید؟ #سیده_تکتم_حسینی یا شمس و الشموس و سلام بر امام حسین‌ علیه السلام و فرزندان مطهرشان ویدئو محبت‌ زینب خاکباز مقدم عزیز @t_hosseyni

  • السلامُ عليكَ يا رسولَ الله، السلامُ عليكَ يا حسنُ بنَ عليّ، يا مَن أبقيتُما في القلبِ حزنًا لا ينتهي.. صفر که تلخی آن مثل زهر در دهن است زمان ماتم ما بر محمد و حسن است به دست اهل ثقیفه است و جای حیرت نیست اگر که سبط نبی تیغ و تیر بر کفن است «اگر که عقل بشر بود، مجتبی می شد» حدیث شخص رسول است و بهترین سخن است عجیب نیست که با مکر زهر آمده‌اند به جنگ آنکه خود استاد جنگ تن به تن است به هم زمانی سوگ عزیزشان سوگند که این مصیبت یک روح در دوتا بدن است محمد آمده اینک به پیشواز حسن که باغبان نگران صنوبر چمن است نمی شود دلم از داغ این دو سوگ خلاص مدینه شاهد چشمان خون فشان من است.. #سیده_تکتم_حسینی

  • 9 авг.408137

    هایدگر می‌گوید:«امکان، برتر از واقعیت است.» و من هر بار که به آن فکر می‌کنم، نمی‌دانم باید آن را جدی بگیرم یا از آن بترسم. چون اگر چنین باشد، لابد در موجود زنده چیزی هست که واقعیت، حتی وقتی او را شکست داده است، نتواند تماماً به واقعیت تبدیلش کند.چیزی که پس از از دست رفتنِ توانایی، همچنان به شکلِ حرکت، عادت، صدا، یا حتی یک توهم کوچک، خودش را پس می‌گیرد. یا آزادی خاطره‌ای‌ست که بدن،وقتی دیگر امکان تحققش را ندارد، با سماجتی غریب آن را حفظ می‌کند. این اسب بسته شده در پشت وانت‌بارِ در حال رفتن، مصداق بارز همان سماجت است . شاید موجود زنده، وقتی چیزی را از دست می‌دهد، آن را از حافظه‌اش بیرون نمی‌اندازد و مدام بازسازی‌اش می‌کند. من دو پرنده دارم. هر دو بیمار بودند وقتی به خانه آوردمشان. هردو به نوعی بیماری خودایمنی پرندگان مبتلا هستند. اما یکی از آنها هر روز خودش را از چوب وسط قفس آویزان می‌کند، چشم‌هایش را می‌بندد، کتف‌های بی‌پرش را می‌گشاید و آواز می‌خواند و رفتاری دارد شبیهِ چیزی که از او گرفته شده. شاید همان‌طور که ما در خواب به جاهایی می‌رویم که در بیداری دیگر وجود ندارند، بدن هم گاهی به خاطره‌ی توانایی‌هایش برمی‌گردد. دستِ کسی که دیگر چیزی برای لمس کردن ندارد، ممکن است هنوز به سمت چیزی دراز شود. پا ممکن است در خواب بدود. و پرنده‌ای که بال ندارد، هنوز می‌تواند شکلِ پرواز را با همان کتف‌های استخوانی به خاطر بیاورد. اینجا چیزی در آزادی هست که دیگر دوستش ندارم. آزادی فقط باز بودنِ در نیست و آگاهیِ دردناکِ "من می توانستم از آن در عبور کنم" است برای همین این اسب مرا این‌همه غمگین کرد. احتمالا اسارت وقتی قابل تحمل‌تر است که بدن هم به آن عادت کرده باشد و پاهایش، برخلاف طناب، هنوز دروغ جهان را باور نکرده باشد. و پرنده‌ی من هم همین‌طور. هر روز، برای چند لحظه، بدنش را به چیزی شبیهِ گذشته می‌سپارد. ما موجودات زنده را با زبانِ خودمان تفسیر می‌کنیم و بعد اسمِ آن را فهمیدن می‌گذاریم. اگر پرنده آواز بخواند، می‌گوییم خوشحال است. اگر ساکت باشد، می‌گوییم غمگین است. اما شاید آواز او فقط بدنِ شکست خورده‌ی او باشد‌ و همچنان به امکانِ خودش وفادار بماند. اینها را بی‌وقفه نوشتم و خواستم به این‌ چند خط اجازه‌ی نامه بودن بدهم اما اجازه دادن هم نوعی اسارت است و من می‌گذارم تو همچنان بخشی از جهانِ فراموش ناشده‌ام باقی بمانی اما فعل "گذاشتن" برای تو چه معنایی دارد؟ #سیده_تکتم_حسینی @t_hosseyni

  • без подписи

  • 8 авг.3412011

    هر کس که عشق را منکرتر بود، چون عاشق شود در عاشقی غالی‌تر گردد.. #مرصاد_العباد #نجم_الدین_رازی

  • 3 авг.5541910

    نذر آن اندوه سنگینی که عمری داشتم لاله عباسی دوباره توی گلدان کاشتم زخم ناسورم، غمم، دلتنگی‌ام، تنهایی‌ام هرچه جا می‌شد درون کوله‌ام، برداشتم از ترک‌های کویر قم دلم لبریز بود ابرهای رشت را در چشم‌هایم داشتم نوشِ جانم هرچه سختی بود تا دیدار او.. خوش‌ به‌ حالم در مسیرش زخم اگر برداشتم قطره‌ای بودم میان سیل تا دریای عشق من خودم را هیچ هیچ هیچ می‌پنداشتم زیر پایم فرشی از بال ملائک پهن بود پا به روی خاک اینجا بی‌ادب نگذاشتم آن گل سرخی که پرپر شد میان دست باد پرچمی شد که به رسم عاشقی افراشتم.. #سیده_تکتم_حسینی #اربعین۱۴۴۸ #مشایه #الحمدلله @t_hosseyni

  • به جسمِ چوبی من عطری از گیاه دمید به روحِ راهبه‌ام رغبتِ گناه دمید امید اَسمرِ من در دلم فروزان شد میانِ هیمنه ام شعله شعله آه دمید وجودِ مشتعلم میوه‌ی نخستین شد به روی گونه‌ی من دانه‌ای سیاه دمید هبوط ِ کوچکِ من خالی از ترنم بود که در فلوتِ لبم شوری از سه گاه دمید به خوابِ سبزقباهایِ چشم من پر داد گشود پلک مرا و در آن نگاه دمید به روی شاخه‌ی من خوشه خوشه مُو آویخت و ریشه‌های مرا بینِ خانقاه دمید.. به خاکِ صورت من فوت کرد، زیبا بود! کسی که در دل من عشق و اشتباه دمید.. #سیده_تکتم_حسینی از کتاب #تناهی @t_hosseyni

  • می‌خواستم برایت نامه بنویسم. تو که دوری؛ نزدیکی یا نمی‌دانم... هیچ تعریفی از فاصله‌ها ندارم. مدت‌هاست، به آن معنا که سیراب شوم، ننوشته‌ام و آنچه بر قلمم پیشامد کرده، تراوشات سطحیِ زخم‌هایم بوده‌اند و آنچه در جانم شعله داشته، بدل شده است به نیایشی مصلوب در ردای سکوت‌هایم... این مدت که زندگی را دوست داشته‌ام و زندگی نکرده‌ام... خواسته‌ام شاد باشم و نبوده‌ام... خواسته‌ام عبور کنم و انگار تمام هستی‌ام در دوغابی سیمانی گیر کرده... این روزها که با هر تلنگری گریه‌ام می‌گیرد؛ از صدای ماکیان‌ها و خروس‌های دمِ سحر، استکانی که بی‌هوا شکستم، از نامه‌ای که روی میز تحریرم یافتم، از چرخِ خاموشِ سفالم، تلفن‌هایی که جواب نداده‌ام، حوصله‌ای که نداشته‌ام، از تصویر آدم‌ها، خبرها، پیرمردانِ گاری‌کش، کودکانِ کار و اخبارِ جنگ و مرگ‌ها و مرگ‌ها... از همه‌چیز به ستوه آمده‌ام؛ از بلاهای منسوب به آخرالزمان و تحلیل‌ها و راست‌ها و دروغ‌ها و پرسش‌ها... از همه‌چیز به ستوه آمده‌ام؛ اما برایت بنویسم که چه؟ که آن جام‌های شیر و عسل را زهرِ جانت کنم؟ نه، عزیزِ مهربانِ مرده‌ی غمگین و دلتنگِ من... جهان به تلنگری بند است که می‌تواند به آنی فروپاشی‌ام را به تماشا بنشیند، و من به اندازهٔ تمام عصب‌هایم برایت از رنجِ آدمی بگویم؛ نه بیشتر، که جانِ نازکِ من توانِ بیش از این را ندارد. #سیده_تکتم_حسینی @t_hosseyni

  • غبار اَسبان خبر می‌آرد که کاروان پشت در رسیده چنین که در ولوله است هرجا، به کل شهر این خبر رسیده خبر چه داغ و خبر چه سوزان، به داغی سینه‌ی بیابان خزان غارتگر بهاران، به باغ گل با تبر رسیده به فرّ و شوکت سوارِ بر نی، که می‌کنی راه آسمان طی تو می‌روی، خواهر تو از پی، به این شب شوم و شر رسیده تصدقت می‌شوم که ماهی، دگر نبینی گزند الهی که می‌دهد حال من گواهی، سفر به ماه صفر رسیده اگر ندارد غمم نهایت، ندارم از عاشقی شکایت بلند بالا، سرت سلامت که قصه‌ی ما به سر رسیده.. #سیده_تکتم_حسینی #ماه_صفر أَقرَأُ سَلامی إِلَیکَ مِن عَینٍ بَکَت فِراقَکَ، وَ مِن قَلبٍ لَم یَنسَکَ أَبَداً.. @t_hosseyni

  • 14 июл.7151711

    بسیار خاموش بودی و سخن نگفتی و چون بگفتی ، سنگ منجنیق بود که در آبگینه‌خانه انداختی . #ابوالفضل_بیهقی #تاریخ_بیهقی @t_hosseyni

  • به بردباری هجران چنان صبور نبودم اگرچه با احدی جز غم تو جور نبودم به کفش صبر و تمنا پی تو هرچه دویدم دهان گشود که چیزی به جز قصور نبودم زبان سرخ و سر سبز داشت شعر من آری شبیه واژه فروشان نوظهور نبودم نرفت طبع روانم، مگر به راه محبت که آبراهه‌ی خودخواهی و غرور نبودم سکوت بود و شکستم، به پای عهد نشستم که بی چکامه نماندم، که سوت و کور نبودم «مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان»* به وصل تو نرسیدم اگر چه دور نبودم.. *سعدی #سیده_تکتم_حسینی @t_hosseyni

  • 8 июл.822176

    من تمام سال‌های عمرم را به شکل‌های متفاوتی با تنهایی زیسته‌ام. نه آن تنهاییِ آشکاری که درها را به روی خود می‌بندد و از جهان کناره می‌گیرد تنهاییِ دیگری که در میان آدمیان رخ می‌دهد، در شلوغیِ صداها، در سلام‌ها و دیدارها، آنجا که انسان ناگهان درمی‌یابد هیچ‌کس تا آخرین حجرهٔ جان او راهی ندارد و سال‌ها آموختم چگونه حضور داشته باشم و همچنان ناپیدا بمانم. چطور سخن بگویم و بخشی از وجودم را ناگفته نگه دارم. یا در کنار دیگران راه بروم و در درون، با چیزی خاموش و دور به گفت‌وگو بنشینم. شاید هر انسانی در خود اقلیمی دارد که هیچ‌کس به آن وارد نشده است. من از این حقیقت همواره گریخته‌ام که هر چه دوست می‌دارم، روزی از دست خواهم داد.‌ گویی در قلبم با تقدیر پیمانی بسته‌ام که مرا از رفتن‌ها معاف کند. اما آدم هر قدر هم که دست‌هایش را محکم‌تر ببندد، باز چیزی از میان انگشتانش عبور می‌کند. شاید به همین دلیل است که اورفئوس را این‌چنین نزدیک به خویش می‌بینم. نه به خاطر آنکه تا سرزمین مردگان رفت، بلکه چون گمان می‌کرد چیزی در جهان هست که می‌تواند دوباره به دست بیاورد. شاید تمام انسان‌ها در جایی از زندگی خود اورفئوس می‌شوندو به دنبال چیزهایی که می‌روند و انتظار دارند گذشته، برای لحظه‌ای، دوباره نفس بکشد. من هم بارها به خود بازگشته‌ام و دیده‌ام که همواره عشق بزرگترین شکست باشکوهم‌ بوده‌ است.. #سیده_تکتم_حسینی @t_hosseyni

  • 2 июл.845172

    کلمات را نه چون امانتِ دل که چون سکه‌ای رایج در بازار هر گذر خرج می‌کنند. یک سلام هزار مخاطب، یک شوق هزار آستانه، یک عهد هزار نسخه. نمی‌دانم چگونه می‌توان این همه آسان از دهان خویش گذشت. چگونه می‌توان واژه‌ای را که باید در تاریک‌ترین حجرهٔ جان متولد شود چون برگی خشک بر هر رهگذری افشاند. شاید کلمات شما مشتی پول سیاه باشند. چیزی برای دادوستد، برای گشودن درها، برای بالا رفتن از شانه‌های آدم‌ها. شاید نام‌ها را پله می‌بینید و دل‌ها را نردبان. اما کسانی هم هستند که یک واژه را پیش از گفتن سال‌ها در خون خویش می‌پرورند. کسانی که می‌دانند هر سخنی که هم‌زمان بر چندین دل فرود آید، پیش از آنکه در جان مخاطب بنشیند، در وجدان گوینده می‌پوسد. چه اندوه سترگی که بعضی آن‌قدر به تکرار خو گرفته‌اند که دیگر بوی تعفن واژه‌های مصرف‌شدهٔ خود را احساس نمی‌کنند. گمان می‌کنند حافظهٔ کلمات از حافظهٔ آدمیان بلندتر است.. @t_hosseyni

  • دو چهره‌ام، غم و شادی، دو تا سر متفاوت دو چشم دوخته سوی دو منظر متفاوت میان سینه‌ی من جنگ می‌کنند همیشه دو پادشاه قوی از دو کشور متفاوت.. دمی سکوت و غرورم، دمی دگر شر و شورم دو روی سکه‌ی یک زن، دو دختر متفاوت گذشتم از در و دروازه‌های سخت زیادی دوباره خورد مسیرم به یک در متفاوت چه سختم و شکننده! عجین به گریه و خنده چنان دو بال پرنده، دو یاور متفاوت مغاک بودم و خلسه ، پریش‌واری و پرسه.. که راه برده‌ام آخر به آخر متفاوت.. #سیده_تکتم_حسینی براهنی: نه‌کنج خلوت خود گریستن نتوانستم که‌آفتاب بیاد نیامد.. @t_hosseyni

  • 25 июн.1 132218

    السَّلامُ عَلَيْكَ يا حُسَيْنُ، يا وَحيدَ اللَّيْلِ بَيْنَ السُّيُوفِ، وَيا آخِرَ الصَّوْتِ فِي صَحْراءِ الخُذْلانِ.. کسی نمانده در این دشت تا شود یارت تمام هستی خواهر، خدانگهدارت چنین که خون دل از دست کوفیان خوردی عطش نمی‌دهد از این به بعد آزارت سرت به نیزه نشسته است سربلندانه.. رسیده است به سر روزگار دشوارت کنون تو قافله‌ سالار کاروان هستی به راه کوفه و شام و منم علمدارت به بی زبانی لب‌های سنگ و خاره ببخش به سوز سینه اگر می‌کنند اقرارت تو راز مطلق عشقی که در نیاورده است به غیر تیزی نیزه، کسی سر از کارت چه بوی یاس عزیزی می آید از گودال چه خوب! مادرمان آمده به دیدارت.. #سیده_تکتم_حسینی #یا_قتیل_العبرات #عاشورا #شب_دهم #محرم۱۴۴۸ @t_hosseyni

  • #السَّلامُ_عَلَيْكَ_يا_قَمَرَ_بَنِي_هاشِمٍ_يا_سَيْفَ_الشَّجاعَةِ_وَرايَةَ_الوَفاءِ برید تیغ شب از انتقام، دستش را گذاشت پای وفای مدام، دستش را همان که عرش به هنگام استوار شدن گرفته است زمان قیام دستش را به خاک اگرچه که افتاده است اما باز گرفته مشک به حکمِ مرام دستش را حسین آمد و عباس با دو دست جدا دراز کرد به سویش کدام دستش را؟ حسین آمده و از ادب گذاشته است به روی سینه‌اش از احترام دستش را دراز کرده رقیه به سوی جسم عمو به اشک و زاری و غم از خیام دستش را خوشا کسی که در این روزگار تیره و تار گرفته ماه علیه السلام دستش را.. #سیده_تکتم_حسینی #شب_نهم #تاسوعا #محرم۱۴۴ @t_hosseyni

  • گرچه مجنونِ عشق کرب و بلاست با همه عاشقی خودش لیلاست پسری زاده آنچنانی که مصطفی در وجود او پیداست هرکسی دیده است می‌داند که علی اکبرش چقدر آقاست اربا ارباست پاره‌ی تن او وای اگر بشنود که واویلاست بی علی اکبر و حسین شده هرکسی اهل عشق شد تنهاست.. #سیده_تکتم_حسینی #السَّلامُ_عَلَيْكِ_يا_لَيْلى يا أُمَّ الشَّبِيهِ بِرَسُولِ اللهِ، يا مَنْ ذَبُلَ قَلْبُها يَوْمَ الطَّفِّ مَعَ وَلَدِها.. خوش چهره، خوش نوا، چه جوانی است! مرحبا قدش قیامت است، خود محشر است او.. #شب_هشتم #محرم۱۴۴۸ @t_hosseyni

  • هرجایی که عزیز آدم زندگی می‌کند، آن‌جا وطن است در سومین و آخرین بخش از گفت‌وگوی «هزارخانه» با سیده تکتم حسینی، شاعر و غزل‌سرای افغانستانی، درباره مفاهیمی چون وطن، خانه، مهاجرت، هویت و نسبت شاعر با زبان فارسی گفتگو کرده‌ایم. 🍿 سومین و آخرین قسمت از گفتگو با خانم تکتم حسینی را در یوتیوب تماشا کنید! 🎙 در این قسمت می‌بینید: • آیا وطن فقط یک جغرافیاست؟ • خانه کجاست و چه چیزی به یک مکان احساس خانه بودن می‌دهد؟ • واکنش تکتم حسینی به مسئله مهاجرستیزی • مسئولیت یک شاعر در قبال مسئله مهاجران چیست؟ • «ما دیوانه‌ایم!» • تفاوت شعر شاعران افغانستان و ایران از نگاه تکتم حسینی • اگر ده سال بعد به گذشته نگاه کنیم، تکتم حسینی چه چیزی به شعر فارسی افزوده است؟ 1️⃣ بخش اول گفتگو 2️⃣ بخش دوم گفتگو اگر به شعر، ادبیات و فرهنگ افغانستان علاقه دارید، کانال «هزارخانه» را دنبال کنید و دیدگاه خود را درباره این گفتگو با ما در میان بگذارید. ✅ ما را در یوتیوب و اینستاگرام هم دنبال کنید! 🌐 Youtube 🌐 Instagram ➖➖➖➖ https://t.me/hazarkhanah

  • اشک با التهاب می‌افتد پیش پای رباب می‌افتد من بمیرم برای این مادر تا نگاهش به آب می‌افتد آب می بیند و بجای نشاط دل او در عذاب می‌افتد یاد اصغر می افتد آن وقتی که به فکر خضاب می‌افتد عرش می ایستد که گهواره دیگر از پیچ و تاب می‌افتد.. #سیده_تکتم_حسینی #السَّلامُ_عَلَيْكِ_يا_رَبابُ يا ثَكْلى الرَّضيعِ وَرَفيقَةَ الدُّموع.. چشم هایش در هیاهوی خطر بی خواب بود کودک شش ماهه در گهواره اش بی تاب بود.. #شب_هفتم #محرم۱۴۴۸ @t_hosseyni

  • پیرهن چاک و خون به تن بودند بر تن دشت، بی‌کفن بودند کاروان رفته بود با سرها خرمن زخم بر بدن بودند خبر آمد به غاضریه رسید به زنانی که صف شکن بودند هنر اشک کار هر کس نیست مردم عشق، اهل فن بودند مردهای بنی اسد ، آن روز پهلوانانِ شیر زن بودند.. #سیده_تکتم_حسینی #السَّلامُ_عَلَيْكُنَّ_يا_نِساءَ_بَنِي_أَسَدٍ يا مَنْ جَبَرْتُنَّ وَحْشَةَ الأَجْسادِ الطَّواهِرِ بِدُفْءِ الدُّمُوعِ وَكَرامَةِ الدَّفْنِ.. عشق از راه آمده، آتش به جانش ریخته طعم احلی من عسل را در دهانش ریخته.. #شب_ششم #محرم۱۴۴۸ @t_hosseyni